آدم آدمه دیگه ... یک happening
 

وقتی امروز صبح یه دوست مهربون خبر داد که "صفحه مورد نظر یافت نمی شود" ... دقیقا مثل لحظه مرگ که میگن تمامی خاطرات در یک لحظه از جلوی چشم آدم میاد و رد میشه ، همه ی خاطراتم از جلوی چشمام رد شد  ... خیلی ترسناک بود ... خیلی ترسناک ... از دست دادنت خیلی ترسناک بود ... 

با تو بدترین روزای زندگیم رو شریک شده بودم ... با تو بهترین روزای زندگیم رو شریک شده بودم ... با تو عاشق شده بودم و روز به روز عشق رو مزمزه کرده بودم ... تو برام فقط یه وبلاگ نبودی، همه ی زندگیم بودیم که خلاصه شده بود تو چند صفحه ... تو از همه ی حس و حال ها و غم ها و شادیهام خبر داشتی ... تو می دونستی یه عمر چطوری بر من گذششششششت ... 

 

پ.ن: ای دوست ممنون که یادی و گذری داشتی به این وبلاگ خاک گرفته

[ چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٥ ] [ ٧:۱۱ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

نشستم به انار دون کردن ... دونه دونه دونه ...

چه زود یلدا از راه رسید ... چه زود یلدا رفت ...

چه زود باید رفت ...

[ شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]


شب بر روی شیشه های تار

می نشست آرام چون خاکستری تب دار

باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو می کرد

پیچ نیلوفر چو دودی موج می زد بر سر دیوار

در میان کاجها جادوگر مهتاب

با چراغ بی فروغش می خزید آرام

گویی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو می کرد 

 

من خزیدم در دل بستر

خسته از تشویش و خاموشی

گفتم ای خواب ای سرانگشت کلید باغهای سبز

چشمهایت برکه تاریک ماهی های آرامش

کولبارت را بروی کودک گریان من بگشا

و

ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی

 

"فروغ فرخزاد "

 

پ.ن: باران که شروع می کنه به باریدن و شدید شدن، هوا که شروع می کنه به سرد شدن، دلم مچاله میشه ... خیلی ها رو می شناسم که دلشون مچاله میشه! بعد دیگه نمیشه از بارون لذت بی اندازه برد! نمیشه به این فکر نکرد که ماها جاهامون گرمه که از تک تک قطره های بارون لذت می بریم، اما خیلی ها اون بیرون، بارون یا برف، پیام آور بدبختی های بیشتره براشون! 

همیشه با اولین بارون دلم مچاله میشه! همیشه سرم پر از سوال میشه!

چند نفر به هیچ کدوم از آرزوهاشون هیچ وقت نمی رسن؟
چند تا آدم اون بیرون هستند که خواب را صدا می زنند تا برای همیشه از این شهر پر بکشن برن به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی؟                                     

چند نفر به خواب می رن؟ چند نفر می خوان به خواب برن؟ چند نفر خوابشون نمی بره؟ چند نفر ...؟

[ پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

مثل فرفره شدم این روزها ... هی می چرخم و هی می چرخم و هی می چرخم ...

درس و دانشگاه و کار و خونه داری و هزار جور کار دیگه وقتی برام نگذاشته که فکر کنم به پائیز و زیبایی هاش ... به عبور بی نهایت سریع روزها و لحظه ها ... 

زندگی در حال حاضر بدجوری روی دور تند ِ برام ... و من ... دلم نمیاد از هیچ چیزی صرف نظر کنم ... 

سرمستم از عشق، سرمستم از تجربه ی دیگربار نشستن بر نیمکت علم، و سرمستم از زندگی ... 

 نفس عمیق می کشم و هی می چرخم و هی می چرخم و هی می چرخم ... مثل فرفره شدم این روزها ...

[ یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

ابراهیم آقا یک روز از من پرسید: « مومو، تو چرا هیچ وقت نمی خندی؟»

این سوال مثل یک مشت محکم بود توی صورت من. یکی از آن ضربه های نابکار. هیچ انتظارش را نداشتم.

« خندیدن مال پولداراست، ابراهیم آقا. از عهده ی من برنمیاد.»

به عمد شروع کرد به خندیدن، انگاری برای لجبازی با من!

« پس تو خیال می کنی من پولدارم؟» 

« شما دخلتون همیشه پر اسکناسه. من هیچ کسی رو ندیدم که همیشه این همه پول توی دست و بالش باشه.»

« این پولا مال اینه که جنس بخرم و اجاره ی دکونمو بدم و از این جور خرجا. می دونی، آخر ماه که میشه چیز زیادی دستمو نمی گیره.»

این را که گفت خنده اش پهن تر از پیش شد. انگاری به ریش من می خندید.

« ابراهیم آقا، اینکه میگم خنده مال پولداراست منظورم آدمهایی است که دلشون خوشه.»

« اشتباهت همین جاست. اگه بخندی دلت خوش میشه.»

« چه حرفا! »

« امتحان کن ببین! »

« چه حرفا! »

« ولی مومو، تو بچه ی مودبی هستی!»

« مجبورم مودب باشم. اگه نباشم کشیده می خورم! »

« مودب بودن خوبه. خوشرو بودن از اون هم بهتره. سعی کن و ببین! »

 

خوب فکرش را که کردم، دیدم وقتی یک نفر مثل ابراهیم آقا، این جور با مهربانی چیزی از آدم می خواد و تازه یک قوطی شوکروت عالی هم پشت بند تقاضایش می کند امتحانش ضرر ندارد ...

روز بعد جدأ مثل کسی بودم که شب آمپول خنده خورده باشه. به همه لبخند می زدم.

« نه خانم، خیلی عذر می خوام، تمرین ریاضیات رو نفهمیدم.» و زرت یک لبخند جانانه تحویلش دادم. 

« نتونستم تمرین رو انجام بدم.»

« خوب، این که غصه نداره، من حالا دوباره برات توضیح میدم.»

به حق چیزهای ندیده! نه دعوایی بود و نه توبیخی، هیچ!

در ناهارخوری ... « میشه یه خرده دیگه کرم شاه بلوط به من بدین؟» باز زرت، یک لبخند جانانه! « بله، یک خرده ماست شیرین رویش!»

هرچه خواسته بودم به من دادند. زنگ ورزش که شد گفتم کفش های تنیسم را فراموش کرده ام. باز زرت، یک لبخند. « آخه شسته بودمشون و هنوز خشک نشده بودن.»

معلم ورزش خندید و دستی بر شانه ام زد.

 

مست شده بودم. دیگر مانعی سر راهم نمی شناختم. ابراهیم آقا حربه ی کاری ای به دستم داده بود. مثل مسلسل همه را خنده باران می کنم.

احساس کردم که لبخند دارد به نتیجه می رسد.

 

 

« گلهای معرفت ـ امانوئل اشمیت »

پ.ن: بخند عزیزم. دنیای من، همه، خنده های توست :*

 

× عنوان از وبلاگ « منهای من »

[ چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

گویا باید باور کنم که از شنبه قراره سر کلاس حاضر شم و به درس گوش بدم :)

 

اگه حمایت، باور و تشویق تو نبود، الان، یکی از صندلی های روزانه ی کارشناسی ارشد مال من نبود . ممنون :))

[ چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

در دیداری دوباره از خانه ی دوران کودکی مان، یکی از نخستین احساسها معمولا این است: واقعا این قدر کوچک بود؟ ناگهان درمی یابیم حوض خانه قدیمی بسیار کوچکتر از کوچکترین استخرهاست و درخت کاج کنار آن به آسمان سرنمی کشد و فقط کمی بلندتر از بام خانه است. در بزرگسالی درمی یابیم که ابعاد قامت کودکانه ما به درختها و دیوارهای خانه ای معمولی عظمت می داد، وگرنه خانه ی بچگی مان هم جایی بود کم و بیش در ابعاد همه ی خانه های دیگری که بعدها دیده ایم. به چنین احساسی که دل به یاد موهبتی باشد از دست رفته، به دریغ برای گذشته ای دوست داشتنی و سپری شده، یا به دلتنگی به سبب دورماندن از وطن یا جایی واقعی یا فرضی که فرد از حضور در آن محروم مانده است نوستالژی می گویند.

بخشی از حسرت بر گذشته را شاید بتوان در این نکته یافت که فرد توانایی امروز خود را با محرومیت روزگار گذشته مقایسه می کند و دریغ می خورد که اگر امکانات حال را پیشتر می داشت چه استفاده ها که نمی کرد. حسرت گذشته، در مواردی، انطباق توان امروز است بر آرزوهای دیروز. اگر آگاهی و توانایی امروز را سالهای پیش می داشتیم، چه درهای بسته ای که باز می شد و چه تنگناها که اجتناب پذیر می بود.

در نوستالژی، گرچه کیفیتی عمیقا عاطفی است، عقلی هم وجود دارد، عقلی که با گذشت زمان حاصل شده و، در نگاه به پشت سر، معماهای سابقا پیچیده را قابل حل کرده است. آنچه نوستالژی را به احساسی دردناک و دائمی تبدیل می کند دریغ بر نبود امکانهای امروز است در شرایط دیروز، نه صرفا بر آنچه دیروز وجود داشت و امروز از دست رفته است.

برخی چیزها که روزی در آرزوی داشتن آنها بودیم، امروز پیش پا افتاده اند: آنچه امروز می توانیم داشته باشیم و دیروز دل ما می خواست صاحب آنها باشم اما نمی توانستیم. فرو ریختن کاخ آرزوها البته واقعیت دارد و یکسره وهم نیست.

...

گریز به گذشته به عنوان بهشتِ از دست رفته یکی از راههای کاستن از نارضایی از جهنم زمان حال و تسکین درد سرگشتگی در برزخ دنیای واقعی است.

.

« دفترچه ی خاطرات و فراموشی - محمد قائد »

 

پ.ن: هر وقت می دیدنش، داشته با دست آشغالهای روی فرش رو جمع می کرده ... با وجود اینکه هم جارو برقی داشتن و هم جارو دستی! 

اون موقع ها برای بچه هاش این کار، کار خنده داری بوده و نمی فهمیدن خب که چی این کار!

این روزها اما خودشون به محض اینکه می شینن رو فرش و چشم باز می کنن می بینن که یه کپه آشغال از روی فرش جمع کردن و تمام مدت مشغول فکر کردن به مشکلاتشون بودن ! 

و تازه می فهمن که کار باباشون اصلا هم خنده دار نبوده بلکه ... !

 

 

بله ... ما بزرگ میشیم ... دردها و مشکلات  هم با ما بزرگ میشن! حتما تو گذشته هامون هم اتفاقهای بدی بوده، اما این نوستالژیه که همیشه پیروز میشه! 

 

* ( هر چی گشتم نتونستم نویسنده ی واقعی آشغالهای روی فرش را پیدا کنم! )

[ جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

راه بسته ست و ماشینها پشت سر هم گیر افتادن ... ماشین ما داخل تونل گیر افتاده ... و هایده با اون صدای سوزناکش تو ماشین ما .... من بین آرزو هام گیر افتادم ... بین آرزوهات ... بین آرزوهاشون ...

آرزوهای هممون توی این ماشین، توی تاریکی این تونل گیر افتادن ... نه راه پیش دارن و نه راه پس ... اشک هام تو شوخی و خنده ی اعضای ماشین گم میشه ... آرزوهاتون روی دلم غمباد میشه ... اشک هام سرازیر میشه ... هر دونه اشک برای یکی ... یکی برای تو ... یکی برای پدرم ... یکی برای مادرم  ... یکی برای برادرم ... یکی برای ... خودم.

تونل تاریکه ... اشک ها راهی جز سُریدن روی گونه هام بلد نیستن ... 

ماشین ها حرکت می کنند ، ما از تونل در میایم، هایده خواندن را تموم می کنه ، من سریع اشک هام را پاک می کنم ... اما آرزوهامون! ... همون جا توی تونل، توی جاده چالوس جا می مونن و من هیچ کاری نمی تونم براشون بکنم ...

 

 

کاش می تونستم برآورده شون کنم.

[ یکشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

عاشق جاده ی عباس آبادم با اون درخت های سر به فلک کشیده ... وقتی سوار تاب باشی و اوج بگیری تا آسمون ... و هی چرخ بخوری و دنیا و آدمهاش دور تو چرخ بخورن و چرخ بخورن ... عاشق اینم که خودم را بسپرم به دست تاب تا هر طرفی دلش خواست من رو بکشونه و من با چشمهای بسته، غرق بشم در این حرکت و فقط و فقط چرخ بخورم.

[ پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢۳ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

ساعت دو نصفه شبه ... زل زدم به سقف و خوابم نمی بره ... ساختمون روبرویی داره آهن خالی می کنه و با هر دونه آهنی که کارگرها زمین می اندازند ... این دله منه که داره ریش ریش میشه ... 

 

کاش زخمها یکباره بودند. و تمام. 

کاش پتک ها فقط یک بار سرت را نشانه می گرفتند. و تمام.

کاش خستگی مهلتی بود برای تجدید قوا.

 

هر چقدر می خواهید محکم تر بکوبید آهن هایتان را، پتک ها و خنجرهایتان را ... این قلب از آهن شده.

[ چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

شاید اولین چیزی که تو تفلیس نظر همه رو به خودش جلب می کنه نورپردازی فوق العاده زیبای شهر باشه که به ساختمانهای بسیار زیباشون اُبهت و شکوهی دو چندان بخشیده! مخصوصا وقتی که روی پل زیبای شهر باشی ... یا اینکه سوار تله کابین باشی و تمام شهر زیر پاهات باشه!

اما برای من قبل از همه ی این زیبایی ها، این مهم بود که چرا این شهر لبخند نداره ... مردم کنار هم راه می رفتند و حرف می زدند ... اما اصلا از لبخند خبری نبود! چهره های زیبا زیاد می دیدی اما لبخند با این مردم گویا غریبه بود ... یه جور ترسناکی سکون و بی حسی توی چهره ها موج می زد که واقعا از درک من خارج بود!

هی با خودم می گفتم : مگه چه دردی را تحمل کردید که لبخند یادتون رفته؟ مردم ما رو ببینید! خیلی درد کشیدن، خیلی درد دارن می کشن ... اما هنوزم لبخند می زنن ... شاید مثل قدیم نباشه که چشمهاشون هم می خندید! اما لبهاشون هنوز که هنوزه به روی لبخند بازه!

دلم می خواست برم آویزونشون بشم، تکونشون بدم و بگم: تو رو خدا بخند، یه نیمچه لبخند فقط ... فقط یه نیمچه لبخند ... آخه مگه میشه بدون لبخند این زندگی را با همه ی دردهاش تحمل کرد ...بخند لطفاً ... بخند!

 

 


پ.ن: « زندگی آیا درون سایه هامان رنگ می گیرد؟

یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟ » *

 

* فروغ

[ جمعه ۱۸ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

باغبان بودن کار خیلی سختیه ... باید گلها و درختها را خوب بشناسی ... بدونی کِی به آب و کود و هرس احتیاج دارند ... ناز و کرشمه ی هر کدوم را که در نوع خودش منحصر به فرده، با عشق تحمل کنی ... و هر روز و هر لحظه مراقبشون باشی تا شته ای، حشره ای چیزی بهشون حمله نکرده باشه، برگ هاشون زرد نشده باشه، سفیدک نزده باشه و ... هزار تا چیز دیگه ...

باغبان بودن کار خیلی سختیه ... باید آدمهای دور و برت را خوب بشناسی ... بدونی کِی باهاشون تندی کنی و کِی باهاشون مهربون باشی ... ناز کی را بکشی و به کی بی محلی کنی ... ادا و اصول هر کدوم را که در نوع خودش منحصر به فرده، با عشق تحمل کنی ... و بدونی که چطوری هر روز و هر لحظه مواظب رفتارت باشی و تعادل را در رفتارت حفظ کنی تا خودت موجبات سوء استفاده شون را فراهم نکنی و ... هزاران هزار تا چیز دیگه ...

اصلا نگه داشتن یه باغ سر سبزه پر از گل و گیاه کار خیلی سختیه ...

اصلا راضی نگه داشتن همه ی آدمهای دور و برت کار خیلی سختیه ...

مگه اینکه ...

مگه اینکه باغبان مرگ باشی! تو باغچه ی خونه ت مرگ بکاری و جای هر دونه ای که کاشتی یک مجسمه بذاری ...


 

پ.ن: حتما برین کار « باغبان مرگ » با بازی محشر آتیلا پسیانی و طناز طباطبایی را ببینید ... داستانِ کار نوشته ی محمد چرمشیر هستش و فوق العاده ست. از دست ندید!

[ شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

زندگی، آدمها، قصه ها همه تکراری اند، همه حرفها هم تکراری اند. ولی بعضی ها قصه ی زندگی تکراری آدمها را قشنگ می نویسند، بعضی ها قشنگ تر. اما شنیدن این حرفهای تکراری از زبان نویسنده هایی که قشنگتر حرف می زنند، دلنشین تره! کتاب یعنی خواندن و دوباره خواندن حرفها ... اونقدر که روزی از این حرفهای تکراری درسی بگیریم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
امکانات وب