Happening آدم آدمه دیگه ... یک

عاشق دو هفته ی آخر فروردین و  اوایل اردیبهشتم ...

روزشماری می کنم ... بعد یه روز ... ناغافل ... وقتی که انتظارش رو ندارم هنوز و فکر می کنم زوده ... می بینم شاخه های پائینی درخت شکوفه های سفید کوچولو زده  ... بعد فرداش چند شاخه بالاتر و پس فرداش شاخه های بالاتر ... تا اینکه تمام درخت پر میشه از شکوفه های سفید کوچولوی رقصان که تب گیلاس شدن تو گلوشون بالا و  پائین می پره ...

بعد من هی دنبال بهانه می گردم که از داخل حیاط و از کنار درختهای گیلاسش رد بشم و نفس های عمیق بکشم و دستی رو سر شکوفه ها ... هی هوای خرید می زنه به سرم ... هی از کنار درختها با طمانینه رد میشم و با خودم فکر می کنم، خوب، بهونه ی بعدی چی باشه برای کنارشون بودن ... 

 

 

اما  ... امسال دیگه پررو شدم ... اصلا عین خیالم هم نیست یکی از پشت پنجره به این دخترک دیوونه نگاه کنه که ایستاده و داره با شکوفه های گیلاس حرف می زنه ... بی خیال بهونه، از کنارشون بودن لذت می برم .

نوشته شده در شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات ()

وقتی قراره 20 روز رو خلاصه کنی توی یه پست، هم حق مطلب رو ادا نکردی به اون روزها و هم اینکه یه چیز شلم شوربایی از آب درمی آد که همون بهتر بی خیال بشی ... و " تعطیلات نوروز خود را چگونه گذراندید؟ " را بسپرید به همون بچه مدرسه ای ها که تو انشاشون بنویسن در موردش! 

اما امروز من می خوام موضوع انشام در مورد یه گلدون کوچولو باشه ... یه گلدون کوچولو که سال پیش خریدمش برای سفره ی هفت سین ... گلدان گل سنبلی که آخرای فروردین پارسال وقتی گلش خشک شد، گذاشتمش تو پاسیو کنار گلدان گل لاله ... دو تا گلدان خالی کنار هم ... زیر پنجره ... 

دو تا گلدان خالی که همش قرار بود برم گل بخرم تا که خالی نمونن ... اما نشد که نشد ...

هر هفته وقتی به گلدانهای دیگه آب می دادم بی تفاوت از کنارشون رد می شدم ... طفلی ها نه نوری می دیدن نه آبی بهشون می رسید ...

آبی که برای گلدانهای دیگه می بردم، اگه اضافه می اومد توی این گلدانها ریخته می شد ... وقتی برای کاکتوس هام خاک خریدم و اضافه اومد ، بقیه ی خاک توی این گلدانها جا گرفت ... تا اینکه یک سال گذشت ...

بهار از راه رسید ... از پشت پنجره داخل پاسیو را نگاه کردم ... از داخل خاک یه ساقه ی سبز کوچولو جوانه زده بود ... اصلا باورم نمی شد توی همچین شرایط سختی، این گل زنده مونده باشه ... انگاری بچه دار شده بودم ... اینقدر که این اتفاق خوشحالم کرد ... اول فکر کردم گل لاله است از شکل ساقه ش ... اما وقتی از مسافرت برگشتم ،دیدم گل داده ... سنبله ...

چند روز پیش گلدونش رو عوض کردم، خاک تازه ریختم روش ... و امروز از کنارش دیدم یه ساقه خیلی ظریف و کوچولو جوانه زده ... آره امروز نوه دار شدم من :))

 

 

پ.ن: فقط بابت ثبت در حافظه وبلاگ ( و همچنین خودم ) می خوام بنویسم ... امسال بهترین ( به طرز وحشتناکی بهترین ) تعطیلات نوروزی رو گذراندم ...

وجود این گل کوچولو رو هم به فال نیک می گیرم که با وجود شرایط سختش دوام آورد ... و مطمئنم که امسال سال بسیاااااااااااار عالی ای خواهد بود :)) 

ایشالا برای شماها هم اینگونه باشد.

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات ()

هر سال اسفند که از راه می رسه من سرم شلوغ تر از سال قبل هم میشه حتی ... تند و تند باید دور خودم بگردم تا به همه کارام برسم ... حالا نه لزوما خیلی کار ... آدم ذهنش که درگیر باشه، خودش میشه کلی کار ... اینجوریه که هی دور خودم می چرخم و می چرخم و وقت می گذره و می گذره و تموم میشه ... و سال جدید از راه می رسه ...

 

از این آدمهایی نیستم که فکر می کنند واااای الان سال جدید که بیاد چنین و چنان ... می دونم نوروز یعنی روز از نو و روزی از نو ... می دونم روزها بهونه هستن و فرق چندانی در احوالات عالم حاصل نمیشه ... همچین هم، مثل خیلی ها دنبال متحول کردن خودم و دنیای اطرافم نیستم ... چون می دونم که عملی نمیشه ... هرگز!  ... ولی هر سال تنها و تنها یدونه جمع بندی می کنم از اون سال ... و اون هم آزاردهنده ترین بُعد شخصیتیمه ( شاید تنها برای خودم) که از اون ته توها بیرون می کشمش و تبدیلش می کنم به یک جمله که اول سر رسید سال جدید نوشته میشه و تا آخر سال باید کمرنگ بشه!

 

بیشتر از ده سال هستش که من هر سال این کار رو انجام میدم و خیلی خیلی موفق بودم. امسال دلم خواست اینجا هم بنویسم که قراره توی سال جدید " هر مساله ی کوچیکی رو بزرگ نکنم برای خودم و آروم و آهسته از کنارش بگذرم به جای خودخوری کردن و حرص الکی( واقعا الکی) خوردن " ... قراره امسال آروم بودن رو تمرین کنم، آرومتر بودن از این چیزی که هستم.

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات ()

وارد لوازم التحریر فروشی که شدم، دو تا خانم هم اونجا بودند، به همراه یه پسربچه ی کوچولو ... تا بیام وسایلی که می خوام رو انتخاب کنم، آقای فروشنده برگشت به پسربچه گفت: چطوری عمو؟

- مرسی. خوبم.

-چه خبر؟ چی کارا می کنی؟

- هیچ کاری نمی کنم. حوصله م سر میره همش.

- چرا هیچ کاری نمی کنی که حوصله ت سر بره ... چرا بازی نمی کنی؟

- آخه دلار گرون شده، مامانم نمی تونه برام اسباب بازی بخره، منم حوصله م سر میره. کاش زودتر دلار بیاد پائین تا نقاشی های مامانم فروش بره تا اونم بتونه برام اسباب بازی بخره.

 

من هاج و واج. آقای فروشنده هاج و واج. مامان پسرک هاج و واج.

 

آقای فروشنده دستی رو سر پسرک می کشه و میگه: ایشالا همه چی زودتر درست میشه تا تو بتونی با خیال راحت بشینی با اسباب بازیهات بازی کنی.

مادر پسرک دست پسرک رو می گیره و با هم از مغازه خارج می شن.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات ()

دیروز دلم داشت درست شور می زد ...

آدم ها گاهی اوقات لیاقت چیزهایی که دارند رو ندارند. باید ازشون دریغ بشه تا تازه بفهمن چی داشتند و قدرش رو نمی دونستند.

باید برای داشته ها، شُکرانه داد! 

واااااای که چقدر باید این آینه بشکنه تا آدم درس بگیره.

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات ()

نشسته ام جلوی مانیتور ... منتظرم که با سرعت موجود در اینترنت، صفحه ی گودر بالا بیاد ... همین الان کارهام تمام شده، خونه رو جارو کشیدم، گردگیری کردم، و ظرفهای صبحانه رو شستم ... نیم ساعتی وقت داشتم که یک سری به اینجا بزنم و بعد نهار بخورم و از خونه بزنم بیرون ...

بدجوری اضطراب دارم ... خونه مثل دسته گل برق می زنه ... تمیز ... قبلنا با موچین می افتادم به جون موهای پاهام ... بدجوری آرومم می کرد ... پاهام تبدیل شده بود به صحنه ی بمب گذاری و خنثی کردن مین، سعی کردم ترکش کنم ... بعد که از صرافت این کار افتادم، افتادم به جون خونه ... جارو ، گردگیری، اتو ... ماشین لباسشویی را روشن می کردم ... لباسها رو پهن می کردم ... جورابها همه کنار هم ... یک لباس از تو، یک لباس هم از من ... همیشه نظم آرومم می کنه ... همیشه وقتی استرس دارم قفسه ی کتابها مرتب میشه ... مدادرنگی ها همه از دم تراش میشن ... و لباسها با دقت اتو میشن ...

خونه مثل چی داره برق می زنه ... زنگ می زنم به آقای نقطه ... الکی ... همین جوری.

میگه: چطوری؟     می گم: خوبم، مرسی. تو چطوری؟

میگه : خوووووب. چه خبر؟       می گم: سلامتی. خبری نیست. همین جوری زنگ زدم ببینم چطوری!

احساس می کنم کار داره، زود قطع می کنم. دلم مثل سیر و سرکه می جوشه ... نمی تونم گودر کنم. ... لباسها که خشک بشن باید حسابی اتو بشن ... اصلا چطوره برم سراغ کابینتی چیزی، اونو ترتمیز کنم.

یک چیزی گلوم رو قلقلک میده ، دست می کشم روش، با خودم می گم حتما مو بوده ... موهام رو مرتب می کنم ... دوباره احساس قلقلک می کنم ... دستم رو که می کشم روی گلوم، انگاری یک چیزی از زیر دستم در میره ... قلبم از جا می پره ... لباسم را می تکونم، فکر می کنم نکنه جونوری چیزی بوده باشه ... خبری نیست ... چقدر ترسو شدم.

صفحه ی گودر بالا اومده ... حوصله ندارم ... می بندمش و می رم غذامو بخورم و از خونه بزنم بیرون.

 

* عنوان از عطار نیشابوری

نوشته شده در یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات ()

برای هر کسی "خاک" یه مفهومی داره ... یه مفهوم انتزاعی ... و یه صفت جداگانه ای رو یدک می کشه که این صفت می تونه: آشنا، غریب، ارزشمند ، پاک، بیکران، دوست داشتنی یا پر گوهر باشه ... 

برای یکی می تونه اونقدر مهم باشه که حیاتش بهش بستگی داشته باشه ... برای یکی دیگه، اونقدر اهمیت داشته باشه که از جونش هم دریغ نکنه براش ... و برای یکی دیگه ............... می گم که مفهوم خاک متفاوته ... مثل مفهوم خدا ... جهنم ... بهشت ... صداقت ... دروغ ... خیانت ... شرافت و ...

برای من، مثل خیلی های دیگه، این خاک دوست داشتنی خیلی ارزشمنده ... اونقدر که دل کندن ازش برام سخته ... این خاک، این سرزمین، وطنم وطنم وطنم وطنم برام خیلی عزیزه ... تقریبا داره 3 سال میشه که هر روز و هر روز فکرم رو به خودش مشغول کرده ... روزی نبوده که بهش فکر نکنم، براش اشک نریزم، به این فکر نکنم که لیاقتش خیلی بیشتر از این حرفهاست ... داره 3 سال میشه که امید و آرزوهامون برای این خاک، لگدمال شد و این خاک آلوده تر و آلوده تر شد ...

تقریبا داره 3 سال میشه که من هر روز، از خواب که بیدار میشم، با خودم میگم : یه روز، خیلی زودِ زودِ زود، میشی همون خاک آشنای دوست داشتنی پر گوهر ... یه روز خیلی زود.

نوشته شده در شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط افسانه نظرات ()

دلم داره می لرزه ... هر چقدر سعی می کنم اخبار رو دنبال نکنم نمیشه ... هی تالاپ تولوپ می کنه دلم و توی جای خودش بند نمیشه ... همه چیز به یک مو بنده ...

 

23، 24 سال پیش نسل ما چی می فهمید که این آژیر مفهومش برای پدر و مادرهای ما چیه ... چی می فهمیدیم که قحطی شده و هیچی گیر نمیاد ... از بی خانمانی و فرار و ترس اصلا چیزی می فهمیدیم ... از مرگ، قتل عام، تجاوز، کشتار چی؟  ... چیزی می فهمیدیم ... حجله های جوانها اصلا برامون مفهومی داشت ... الان چی؟

 

الان هممون بزرگ شدیم ... خیلی هامون بچه داریم ... و حالا شاید ، باید همون اتفاق رو تو بزرگسالی تجربه کنیم ... اما این بار می دونیم مرگ، از دست دادن عزیز، خون و خونریزی چه مفهومی داره ... الان دیگه بزرگ شدیم ... همه مفهوم ها که یه زمانی درکشون نمی کردیم، برامون معنا پیدا کرده ... الان دیگه می فهمیم چی داره میشه!

 

آخ آخ ... کاش برای هر جنایتی قانونی بود ... اما برای بعضی از جنایت ها قانونی وضع نشده ... 


 

* عنوان نام نمایشنامه ای ست از "ماتئی ویسنی یک"

 

نوشته شده در چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط افسانه نظرات ()

 

چقدر زود یه ماه گذشت ..... چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود ..... سلام.

نوشته شده در جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات ()

خوب حقیقتش اینه که داشتم یکی از این برنامه های علمی رو نگاه می کردم ... همینا که در مورد موجودات دریایی هستش ... اصلا خودم هم نمی دونم چرا اینقدر به دریا و کف اقیانوس و موجوداتش علاقه مندم که به محض دیدنشون، میشینم به تماشا ... و هربار سورپرایز هم میشم ...حالا بگذریم ...  

راستش موضوع از این قرار بود که این برنامه در مورد " مرجان ها" بود ... یعنی من که خودم فکر می کردم، اینها، یک چیزی هستند تو مایه های گیاهان و تو همون شکل و شمایل و کارکرد و ...اما !!!

مرجان ها موجوداتی هستند که تنها به خرچنگ ها اجازه میدن بیان کنارشون زندگی کنند ... اونم نه به خاطر اینکه دوستشون دارند بلکه از ترس ستاره های دریایی این کار را انجام میدن ... و خرچنگ ها برای این که لطف مرجان ها را جبران کنند ... با ستاره های دریایی می جنگند و از مرجان ها دفاع می کنند! 

از این هم که بگذریم مرجان ها نر و ماده دارند ... وقتی که ماه کامل میشه و دمای آب مناسب ... مرجان های نر ابری از اس.پرم خارج می کنند که ماده ها اون را دریافت می کنند و اینطوریه که نسلشون ( البته با حمایت خرچنگ ها ) ادامه پیدا می کنه.

بعد داشتم فکر می کردم ... کامل شدن ماه چه کارها که نمی کنه ... سوای اون چیزایی که تو علوم مدرسه می خواندیم ... جذر و مد و غیره ... کامل شدن ماه هزاران تاثیر داره بر روی کره زمین ...

ماه که کامل میشه " ورولف" ها تبدیل به گرگ میشن ... گرگ ها زوزه می کشن و رو به آسمون به ماه نگاه می کنند ... سگ ها وحشی میشن ... اسب ها رم می کنند و گاهی اوقات اینقدر عصبی میشن که می میرن ...

زنها ... بله زنها ... هر کدوم اما یک شکلی میشن ... بعضی هاشون عصبی میشن ، داد می کشن، دعوا می کنن ... بعضی هاشون گریه می کنن و دپرس میشن ... بعضی هاشون از زندگی سیر میشن و ناامید میشن ... و بعضی هاشون خسته از همه چیز در خودشون فرو میرن!

و اما مردها ... چند وقتی که با زنها سپری کنند ... اندازه ماه براشون مهم میشه ... به ماه نگاه می کنند و حواسشون را جمع می کنند و به محض این که می بینند ماه تو آسمون کامل شده ... تبدیل میشن به یه شونه برای گریه ، یه چاه برای فریاد، یه امید برای ناامیدی  ... 

اصلا ماه که کامل میشه ... چهره ی زمین عوض میشه ... همه چی روی زمین به ماه بستگی داره انگاری ... جذر و مد ... طوفان ... آسمون مهتابی ... زندگی های آروم و یا شاید هم طوفانی!

.

پ.ن: البته اینم بگم که تحقیقات دانشمند ها ثابت کرده بیشتر این اتفاقها در مورد حیوانات و تاثیر ماه کامل بر روی انسان خرافاته!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط افسانه نظرات ()

کودکان اول از همه خودشان را دوست دارند و تنها بعدهاست که می آموزند دیگران را دوست بدارند و چیزی از " من" خودشان را برای دیگران ایثار کنند. حتی کسانی که به نظر می رسد کودک، آنها را از آغاز دوست دارد، در وهله ی اول به دلیل آن که بدان ها نیاز دارد و نمی تواند بدون آنها سر کند، توسط او دوست داشته می شوند - یعنی انگیزه های خودمدارانه. تنها بعدهاست که تکانه ی عشق خود را از من مداری مستقل می کند. به معنای واقعی، کلمه صحیح است که بگوییم: من مداری او عشق ورزیدن را به او یاد داده است.

اما صادقانه بگویم، اگر کسی در ورای خوابش به آرزوی مرگ برادر یا خواهر یا والدینش برسد، به ندرت باید آن را گیج کننده تلقی کند و می تواند رد آن را بی هیچ مشکلی تا الگوی نخستینش در ابتدای کودکی و حتی اغلب تا سالیان بعدی ِ همراه با انس و الفت، پیدا کند.

اما ما فقدان علاقه بین والدین وبچه ها را از فقدان علاقه بین خواهرها و برادرها بسیار زننده تر می یابیم. اما انگیزه های این خصومت عمومأ شناخته شده اند و تمایل آنها این است که بین افراد هم جنس - دختر از مادر و پسر از پدر - فاصله بیندازد. دختر در مادرش اقتداری را می بیند که اراده ی او را محدود می کند و وظیفه ی صرف نظر کردن از آزادی جنسی را که مطلوب جامعه است بر دختر تحمیل می کند؛ در تعدادی از موارد حتی مادر را رقیبی می یابد که در برابر از میدان به در شدن تلاش می کند. همین قضیه بین پدر و پسرش به نحو درخشنده تری تکرار می شود. به چشم پسر، پدر تجسم تمام محدودیت های اجتماعی است که او با بی میلی تحمل می کند، پدر پسر را، از این که اراده اش را اجرا کند، از این که به لذت جنسی زودهنگام برسد باز می دارد و وقتی دارایی مشترکی در خانواده وجود داشته باشد، از اینکه از آنها استفاده ببرد جلوگیری می کند. به نظر می رسد ارتباط بین پدر و دختر یا مادر و پسر را کمتر خطری تهدید می کند. این ارتباط مادر و پسر خالص ترین مثال برای عواطف ماندگار است، که از ملاحظات خودمدارانه خللی نمی پذیرد.

آنچه در ذهن دارم رقابت در عشق است،  و می خواهم تأکید روشنی بر جنسیت شخص بکنم. پسر وقتی هنوز خردسال است، از قبل، شروع به ایجاد یک دلبستگی به مادرش کرده است، که او را متعلق به خود تلقی می کند؛ او کم کم حس می کند پدرش رقیبی است که می خواهد با مالکیت انحصاری او بستیزد. به همین ترتیب دختر کوچک به مادرش به عنوان کسی که در رابطه ی عاطفی او با پدرش مداخله می کند و موقعیتی دارد که دختر خودش خیلی خوب می تواند پر کند، نگاه می کند. مشاهدات به ما نشان می دهند که این رفتارها به کدام یک از سالهای آغازین عمر بر می گرند. به اینها " عقده ی اودیپ " می گوییم چرا که اسطوره ی اودیپ فقط با مختصری تعدیل، دو آرزوی غایی را که از موقعیت پسر بر می خیزند محقق می کند - پدرش را بکشد و مادرش را به زنی بگیرد. دلم نمی خواهد بگویم عقده اودیپ تمام رابطه ای را که فرزندان با والدین شان دارند، دربر می گیرد؛ این رابطه به آسانی می تواند پیچیده تر باشد.

بنابراین نیازی به تعجب نیست اگر رویاهای بسیاری از مردم، آرزوی آنها را برای خلاصی از والدین شان و خصوصا از والد هم جنس آشکار می کنند. و دلیل آن، این است که عمیق ترین و ثابت ترین انگیزه برای قهر و سردی، خصوصأ بین دو نفر که از یک جنس باشند، قبلا در ابتدای کودکی تجره شده است.

 

.

« رویاها - زیگموند فروید »

 

پ.ن: تقدیم به همه کسانی که با رویاهاشون زندگی می کنند، به رویاها اهمیت می دهند، با رویاها می خندند، می ترسند، اشک می ریزند و افسوس می خورند.

تقدیم به همه کسانی که « رویا چیست » را سرچ می کنند و رویاها براشون علامت سوال بزرگی ست کنار بقیه ی مسایل پیچیده ی زندگی. 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات ()

 

_ بله؟

 

_ بعله :)) 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط افسانه نظرات ()


 Design By : Pichak