Happening آدم آدمه دیگه ... یک

همیشه بعد از یک شکست و وقفه، سایه شکل دیگری به خود می گیرد و دوباره گسترش پیدا می کند.

فرودو گفت:« ای کاش لازم نبود این اتفاق در زمانه ی ما بیفتد.»

گندالف گفت: « بله من هم می گویم ای کاش و همه کسانی که زنده اند تا چنین روزگاری را نبینند. اما تصمیم گرفتن دست خودمان نیست. تنها چیزی که باید درباره اش تصمیم بگیریم این است که با روزگاری که نصیب ما شده است، چه بکنیم. و از همین الان فرودو، روزگار ما کم کم سیاه به نظر می رسد. دشمن به سرعت دارد قدرت می گیرد. فکر می کنم هنوز نقشه های او نگرفته، اما کم کم می گیرد. در موقعیت سختی قرار خواهیم گرفت. حتی اگر به خاطر این فرصت هولناک نبود باز هم در موقعیت خیلی سختی قرار می گرفتیم. دشمن هنوز یک چیز را کم دارد، چیزی که به او توانایی و دانش می دهد تا همه ی مقاومت ها را خرد کند و آخرین دفاع را در هم بشکند و تمام سرزمین ها را با تاریکی دوم بپوشاند. او آن حلقه ی یگانه را کم دارد. »

.

« ارباب حلقه ها - تالکین »

پ.ن: اتحاد و یگانگی مردم همون حلقه ی گمشده و یگانه ای هستش که کسی نمی تونه از پسش بربیاد.

نذاریم بیشتر از این تاریکی کشورمون رو دربربگیره!

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط افسانه نظرات () |


هوا که گرم میشه، درخت ها جوانه می زنند ... گرمتر که میشه درخت ها سبز سبز می شن ، جوری که چشمامون چیزی نمی بینه جز تازگی و طراوت ... اما همین که هوا سرد و سردتر میشه، و شاخه ها خالی و خالی تر ... چشمامون می افته به لونه هایی که اون بالا، میان شاخه ها جا خوش کردن ... لونه هایی که مال پرنده هایی ِ که با عشق توش زندگی می کنند، صاحب جوجه می شن و جیک جیک مستانه ی همگی شون آدم رو سرمست می کنه ... این پرنده ها، اما، به محض هجوم سرما کوچ می کنند و می رن سراغ اون یکی لونه شون... برای اینکه گرمای لونه ( بخوانید خونه ) خیلی مهمه ... خیلی مهم.

ما آدمها، اما، خونه هامون وقتی گرم میشه که همدیگه رو دوست داشته باشیم و کنار هم باشیم ... خواستم بگم از داشتن همچین لونه ی گرمی خوشحالم :)

...

"نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است"

« سهراب سپهری »

نوشته شده در جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات () |


پاداش صبرت

نه گلی زیبا

بلکه شمعی ست تابان

که در پرتوش خواهی سوخت.

نوشته شده در چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات () |


ژاک: من دلم می خواهد که شما راه را نشانم بدهید ... به پیش ...

ارباب ( به دور و بر خود نگاه می کند، بسیار دستپاچه است): بسیار خوب، اما به پیش کجا است؟

ژاک: اجازه بدهید راز بزرگی را برایتان بگویم. یکی از قدیمی ترین حقه های نوع بشر را. به پیش هر جا که شد، است.

ارباب ( سرش را دایره وار می چرخاند): هر جا که باشد؟

ژاک ( در حالیکه با یک دست دایره بزرگی درست می کند): به هر جا که نگاه کنید، به پیش است!

ارباب ( بدون شور و شوق ): این عالی است، ژاک! این عالی است! ( در جا آهسته می چرخد.)

ژاک (غمگینانه): بله، ارباب. به نظر خودم هم عالی است.

ارباب ( با اندوه ): خب، پس، ژاک به پیش!

 

آنها به طور اریب از صحنه بالایی خارج می شوند ...

.

« ژاک و اربابش - میلان کوندرا »

پ.ن: خودمم خوب می دونم وقتی آدم ندونه " به پیش" کدوم طرفه، یا اصلا ندونه کدوم راه رو باید انتخاب کنه و آینده ش قراره چطوری بشه، زندگی کردن سخت میشه ... می دونم وقتی توی بن بست گیر کنی و راهی برای فرار نداشته باشی یعنی چی ... اینم می دونم وقتی نتونی برای مسیر آینده ت نقشه بکشی و تصمیم بگیری چقدر مزخرفه ... همه ی همه ی اینها رو می دونم !

اما از یک چیز دیگه هم مطمئنم: زندگی همین لحظه هاست که دارن تند و تند سپری میشن ... و ایستادن وسط این دایره ای که وسعتش به اندازه ی تموم این دنیاست، و پیش نرفتن، راه حل این مشکل نیست ... باید رفت ... باید رفت تا رسید ... 

نوشته شده در جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات () |


بدین ترتیب استاد، "یوکو" را به شاگردی خود پذیرفت و " هوروشی" خدمتکار هم، با او طرح دوستی ریخت.

شبی از شبها یوکو از او پرسید: استاد کیست؟ آیا او به راستی همه چیز را درباره ی هنر می داند؟

- "سوزوکی" بزرگترین هنرمند در سراسر ژاپن است. او همه چیز درباره ی نقاشی، شعر، خوشنویسی و رقص می داند. با این همه اگر عاشق زنی نمی شد، هنرش چنین اوجی نمی گرفت.

- یک زن؟

- بله، یک زن، چرا که در میان همه ی هنرها، عشق دشوارترینشان است و سرودن، رقصیدن، نغمه ساز کردن، همه و همه به عشق ورزیدن می مانند. عشق مانند راه رفتن روی طناب، آنهم در ارتفاعی زیاد است. سخت ترین کارها پیش رفتن است بدون سقوط.

.

« برف - مکسنس فرمین »

پ.ن: و همه چیز با افسونی شروع شد . .... ...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات () |


« این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است، که همچنان که تو را می بوسند، در ذهن خود طناب دار تو را می بافند.»

نمی دونم خودکشی کرده یانه ... ولی این آدم ها ... این آدم ها... کاری می کنند که این کار رو بکنه! آدم ها فقط ادعاشون میشه که فرهنگ دارند و چیزی بارشون میشه! فقط ادعاشون میشه که ...!

 اگه این فیلم، فیلم یکی از نزدیک ترین آشناهاشون بود، بازم  اینجوری دست به دستش می کردند! چرا این آدم ها خودشون رو جای همدیگه نمی گذارند! چرا دلشون نمی خواد آدم باشن! ...  بعضی وقتها از آدم بودنم خجالت می کشم! 

 قربون خدا برم که خیلی چیزها رو می بینه و خبر دارد ولی ...! 

. 

« آرشیو وبلاگ - ١٣ آبان ١٣٨۵ »

پ.ن: بعد از 3 سال بالاخره خبری ازش پخش شد ... مصاحبه ای که لبهاش رو خندون نشون می داد و چشم هاش رو هنوز گریون ... 3 سال گذشت، 3 سالی که معلوم نیست چی سرش اومد، چی سرش آوردند، چی سرش آوردیم ...

آخر مصاحبه ش حرف چشمهاش و لبهاش یکی شد، بغض گلوش رو گرفت ... خودشو جمع و جور کرد و با بزرگواری گفت،  با وجود همه ی این اتفاقها بازم دلش تنگ برای ایران، برای مردمش ...

.

الان نوشت: هنوز که هنوزه من این فیلم رو ندیدم ... یعنی اصلا به من ربطی نداشت ببینم ... به تو هم همینطور!

دلم می خواد بدونم چند نفر خودشون رو جای اون گذاشتن ( حالا چه تهمت بوده، چه واقعیت) و نخواستن سهیم باشن در ریختن آبروی کسی، نخواستن سهیم باشن در از بین بردن زندگی یک آدم ... خیلی دلم می خواد بدونم!

اصلا می خوام بدونم شما « انسان نماها» که این همه ادعاتون میشه، نمی دونین "تجسس تو کار این و اون" و " ریختن آبرو" از گناهان کبیره هستش! هر کسی که مسلمون نباشه، اما انسان باشه وانسانیت داشته باشه، اینو می دونه!!!!

تغییر کنید بابااااااااااا، تغییر کنید!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات () |


- من مقصر نیستم، تو مقصری.

-نه، تو مقصری! تو با اونها همدردی می کنی ... اما آدم کشی لازمه، مگه نه؟ تنها چیزی که می تونی سرزنش کنی، تشریفاته. زناکارها، قاتل ها، ممکنه به عقیده ی تو قربانی باشن ... اما، اما من به اونا می گم سگ. اگه استفراغ خودشون رو بخورن، تنها راه متوقف کردنشون شلاقه.

- اما سگ ها فقط از ذات خودشون اطاعت می کنن، پس چرا نباید اونها را ببخشیم؟

- سگ ها می تونن چیزهای مفیدی آموزش ببینن، اما نه اینکه، هر وقت اونها رو ببخشیم، از ذات خودشون اطاعت کنن!

- بنابراین من متکبرم چون مردم رو می بخشم.

- تو این تصور رو داری که هیچکس اصلا نمی تونه به اون معیارهای اخلاقی که تو داری دست پیدا کنه، و تو اونا رو تبرئه می کنی. اما من به چیزی فراتر از اون فکر می کنم ... تو، با بهانه هایی دیگرون رو می بخشی، که هرگز تو دنیا برای خودت مجاز نمی دونی.

- چرا نباید بخشنده باشم؟ چرا؟

- نه، نه، نه. تو باید بخشنده باشی، ولی وقتی که وقت بخشنده بودنه. اما تو باید از معیارهای خودت حمایت کنی. تو اون رو به اونا بدهکاری. مجازاتی که  اونا به خاطر گناهانشون سزاوار هستن.

- اونا انسان هستن!

- مسلما. اما هر انسانی باید مسئول اعمالش باشه؟

.

« Dogville »

پ.ن: داستان این فیلم داستان دختری هستش که از دست جنایتهای پدرش به شهری پناه میاره و در عوض کمک کردن به مردم شهر، اونجا ماندگار میشه ... هر روز که از موندن دختر در شهر می گذره، رفتار مردم و آزار و اذیتشون بیشتر و بیشتر میشه ... و بخشندگی و مهربانی دختر راه رو برای ستم و ظلم و تجاوز بیشتر باز می کنه! مکالمه آخر بین دختر و پدرش اتفاق می افته و ...

.

الان نوشت: باید جلوی ظالم ایستاد، وگرنه ظلمش رو چند برابر می کنه ... باید گاهی اوقات بخشنده و مهربون نبود و ظالم رو به سزای اعمالش رسوند ... یکشنبه که میدون جنگ بود تهران، از دیدن کتک خوردن بعضیا و له لورده شدنشون لذت بردم! 

بعضیا واقعا انسان نیستن و بویی از انسانیت نبردن و با اینگونه موجودات نباید مانند انسانها برخورد کرد.

...

این روزها حتی به هرگونه ریش و پشمی آلرژی پیدا کردم و دچار حالت تهوع می شم.

 

نوشته شده در جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات () |


صدا، صدا، تنها صدا

صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن

صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک

صدای انعقاد نطفه ی معنی

و بسط ذهن مشترک عشق

صدا، صدا، صدا، تنها صداست که می ماند.

.

« تنها صداست که می ماند - فروغ »

پ.ن: زندگی جمع و تفریق اتفاقهاست ... اشک ها، لبخندها، حرف ها، صداها ... زندگی گم شدن و غرق شدن در حوادث کوچیک و بزرگه ... و تنها داشتن یک مهارت کافیه تا بتونی بهترین لحظه ها را به ثبت برسونی: یک اتفاق کوچیک و دوست داشتنی را بزرگ کنی ... و یک اتفاق بزرگ و منفی را هرچه کوچکتر ...

و یادمون باشه بسط دادن عشق و محدود تر کردن دایره ی نفرت دست خودمونه!

.

الان نوشت: صدات رو تغییر بده و بازم بگو "بررررو بابا اصلا، اصلا نمی خوام، اصلا" ... اصلا هزار تا اصلا بذار کنار هم و یه جمله بساز و کودکانه تکرارش کن ... همین صداست که می مونه ... پس نجوا کن ... کودک شو و هر روز بگو: اصلا، من، اصلا نمی خوام، برررو بابا اصلا ...

نوشته شده در چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات () |


قطره های ریز بارون روی شیشه ی ماشین

غرق، غرق رویام

.

نوربالای چراغهای ماشین روبرویی

.

چه ساده

رویاها می آیند و می روند

نوشته شده در جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات () |


تا همیشه . .... ... .. ....

 

پ.ن: این پست مخاطب خیلی خیلی خاص دارد.

نوشته شده در شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات () |


با بچه های دبستان رفتم اردو ... کلی بادبادک هوا کردیم ... فوتبال بازی کردیم ... حسابی خوش گذشت ...

توی اتوبوس کلاس دومی ها بودم که مربی شون برای ساکت کردن این پسربچه های شیطون ... و برای اینکه تو سر و کله هم نزنن ... گفت: دسته جمعی یه شعر بخونن!

چی بخونن خوبه؟

یا.ر دبستانی من

من که هنوز که هنوزه متعجبم ... قشنگیش اینه که همشون واو به واوش رو حفظ بودن و تا آخر یه صدا خواندن ...

اینقدر این اتفاق برام لذت بخش بود که سریع گوشیم رو درآوردم و ازشون فیلمبرداری کردم ... کاش می شد به شما هم نشون می دادم ...

.

پ.ن: یه زمانی یکی گفت:  « امید من به دبستانی هاست. » ... کسی اون موقع نفهمید این حرف یعنی چی ... تا اینکه ا.نقلاب سالها بعد به وسیله ی همین بچه ها به پیروزی رسید ...

امیدوارم ما تا بزرگ شدن این دبستانی ها مجبور نباشیم که صبر نکنیم ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات () |


اصلا از این جور آدمهاست که نمی تونی بفهمی تو فکرش چی می گذره ... یعنی من همیشه با خودم فکر می کردم، الان که یه گوشه ساکت نشسته، مثلا به چی داره فکر می کنه یا چی تو مغزش می گذره ... منظورم اینه که همچین آدم پیچیده ایه که در عین حال پیچیده هم نیست ...

خلاصه موجود عجیبیه!

........

یه لبخند عجیبی گوشه لبش بود که مجبورم کرد بپرسم: « به چی داری می خندی؟ »

_ « به دنیای وارونه! »

همین دو تا لغت رو یه جوری و با یه حالتی گفت که ... نمی دونم ...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات () |