Happening آدم آدمه دیگه ... یک

برای هر کسی "خاک" یه مفهومی داره ... یه مفهوم انتزاعی ... و یه صفت جداگانه ای رو یدک می کشه که این صفت می تونه: آشنا، غریب، ارزشمند ، پاک، بیکران، دوست داشتنی یا پر گوهر باشه ... 

برای یکی می تونه اونقدر مهم باشه که حیاتش بهش بستگی داشته باشه ... برای یکی دیگه، اونقدر اهمیت داشته باشه که از جونش هم دریغ نکنه براش ... و برای یکی دیگه ............... می گم که مفهوم خاک متفاوته ... مثل مفهوم خدا ... جهنم ... بهشت ... صداقت ... دروغ ... خیانت ... شرافت و ...

برای من، مثل خیلی های دیگه، این خاک دوست داشتنی خیلی ارزشمنده ... اونقدر که دل کندن ازش برام سخته ... این خاک، این سرزمین، وطنم وطنم وطنم وطنم برام خیلی عزیزه ... تقریبا داره 3 سال میشه که هر روز و هر روز فکرم رو به خودش مشغول کرده ... روزی نبوده که بهش فکر نکنم، براش اشک نریزم، به این فکر نکنم که لیاقتش خیلی بیشتر از این حرفهاست ... داره 3 سال میشه که امید و آرزوهامون برای این خاک، لگدمال شد و این خاک آلوده تر و آلوده تر شد ...

تقریبا داره 3 سال میشه که من هر روز، از خواب که بیدار میشم، با خودم میگم : یه روز، خیلی زودِ زودِ زود، میشی همون خاک آشنای دوست داشتنی پر گوهر ... یه روز خیلی زود.

نوشته شده در شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط افسانه نظرات ()

دلم داره می لرزه ... هر چقدر سعی می کنم اخبار رو دنبال نکنم نمیشه ... هی تالاپ تولوپ می کنه دلم و توی جای خودش بند نمیشه ... همه چیز به یک مو بنده ...

 

23، 24 سال پیش نسل ما چی می فهمید که این آژیر مفهومش برای پدر و مادرهای ما چیه ... چی می فهمیدیم که قحطی شده و هیچی گیر نمیاد ... از بی خانمانی و فرار و ترس اصلا چیزی می فهمیدیم ... از مرگ، قتل عام، تجاوز، کشتار چی؟  ... چیزی می فهمیدیم ... حجله های جوانها اصلا برامون مفهومی داشت ... الان چی؟

 

الان هممون بزرگ شدیم ... خیلی هامون بچه داریم ... و حالا شاید ، باید همون اتفاق رو تو بزرگسالی تجربه کنیم ... اما این بار می دونیم مرگ، از دست دادن عزیز، خون و خونریزی چه مفهومی داره ... الان دیگه بزرگ شدیم ... همه مفهوم ها که یه زمانی درکشون نمی کردیم، برامون معنا پیدا کرده ... الان دیگه می فهمیم چی داره میشه!

 

آخ آخ ... کاش برای هر جنایتی قانونی بود ... اما برای بعضی از جنایت ها قانونی وضع نشده ... 


 

* عنوان نام نمایشنامه ای ست از "ماتئی ویسنی یک"

 

نوشته شده در چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط افسانه نظرات ()

 

چقدر زود یه ماه گذشت ..... چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود ..... سلام.

نوشته شده در جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات ()

خوب حقیقتش اینه که داشتم یکی از این برنامه های علمی رو نگاه می کردم ... همینا که در مورد موجودات دریایی هستش ... اصلا خودم هم نمی دونم چرا اینقدر به دریا و کف اقیانوس و موجوداتش علاقه مندم که به محض دیدنشون، میشینم به تماشا ... و هربار سورپرایز هم میشم ...حالا بگذریم ...  

راستش موضوع از این قرار بود که این برنامه در مورد " مرجان ها" بود ... یعنی من که خودم فکر می کردم، اینها، یک چیزی هستند تو مایه های گیاهان و تو همون شکل و شمایل و کارکرد و ...اما !!!

مرجان ها موجوداتی هستند که تنها به خرچنگ ها اجازه میدن بیان کنارشون زندگی کنند ... اونم نه به خاطر اینکه دوستشون دارند بلکه از ترس ستاره های دریایی این کار را انجام میدن ... و خرچنگ ها برای این که لطف مرجان ها را جبران کنند ... با ستاره های دریایی می جنگند و از مرجان ها دفاع می کنند! 

از این هم که بگذریم مرجان ها نر و ماده دارند ... وقتی که ماه کامل میشه و دمای آب مناسب ... مرجان های نر ابری از اس.پرم خارج می کنند که ماده ها اون را دریافت می کنند و اینطوریه که نسلشون ( البته با حمایت خرچنگ ها ) ادامه پیدا می کنه.

بعد داشتم فکر می کردم ... کامل شدن ماه چه کارها که نمی کنه ... سوای اون چیزایی که تو علوم مدرسه می خواندیم ... جذر و مد و غیره ... کامل شدن ماه هزاران تاثیر داره بر روی کره زمین ...

ماه که کامل میشه " ورولف" ها تبدیل به گرگ میشن ... گرگ ها زوزه می کشن و رو به آسمون به ماه نگاه می کنند ... سگ ها وحشی میشن ... اسب ها رم می کنند و گاهی اوقات اینقدر عصبی میشن که می میرن ...

زنها ... بله زنها ... هر کدوم اما یک شکلی میشن ... بعضی هاشون عصبی میشن ، داد می کشن، دعوا می کنن ... بعضی هاشون گریه می کنن و دپرس میشن ... بعضی هاشون از زندگی سیر میشن و ناامید میشن ... و بعضی هاشون خسته از همه چیز در خودشون فرو میرن!

و اما مردها ... چند وقتی که با زنها سپری کنند ... اندازه ماه براشون مهم میشه ... به ماه نگاه می کنند و حواسشون را جمع می کنند و به محض این که می بینند ماه تو آسمون کامل شده ... تبدیل میشن به یه شونه برای گریه ، یه چاه برای فریاد، یه امید برای ناامیدی  ... 

اصلا ماه که کامل میشه ... چهره ی زمین عوض میشه ... همه چی روی زمین به ماه بستگی داره انگاری ... جذر و مد ... طوفان ... آسمون مهتابی ... زندگی های آروم و یا شاید هم طوفانی!

.

پ.ن: البته اینم بگم که تحقیقات دانشمند ها ثابت کرده بیشتر این اتفاقها در مورد حیوانات و تاثیر ماه کامل بر روی انسان خرافاته!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط افسانه نظرات ()

کودکان اول از همه خودشان را دوست دارند و تنها بعدهاست که می آموزند دیگران را دوست بدارند و چیزی از " من" خودشان را برای دیگران ایثار کنند. حتی کسانی که به نظر می رسد کودک، آنها را از آغاز دوست دارد، در وهله ی اول به دلیل آن که بدان ها نیاز دارد و نمی تواند بدون آنها سر کند، توسط او دوست داشته می شوند - یعنی انگیزه های خودمدارانه. تنها بعدهاست که تکانه ی عشق خود را از من مداری مستقل می کند. به معنای واقعی، کلمه صحیح است که بگوییم: من مداری او عشق ورزیدن را به او یاد داده است.

اما صادقانه بگویم، اگر کسی در ورای خوابش به آرزوی مرگ برادر یا خواهر یا والدینش برسد، به ندرت باید آن را گیج کننده تلقی کند و می تواند رد آن را بی هیچ مشکلی تا الگوی نخستینش در ابتدای کودکی و حتی اغلب تا سالیان بعدی ِ همراه با انس و الفت، پیدا کند.

اما ما فقدان علاقه بین والدین وبچه ها را از فقدان علاقه بین خواهرها و برادرها بسیار زننده تر می یابیم. اما انگیزه های این خصومت عمومأ شناخته شده اند و تمایل آنها این است که بین افراد هم جنس - دختر از مادر و پسر از پدر - فاصله بیندازد. دختر در مادرش اقتداری را می بیند که اراده ی او را محدود می کند و وظیفه ی صرف نظر کردن از آزادی جنسی را که مطلوب جامعه است بر دختر تحمیل می کند؛ در تعدادی از موارد حتی مادر را رقیبی می یابد که در برابر از میدان به در شدن تلاش می کند. همین قضیه بین پدر و پسرش به نحو درخشنده تری تکرار می شود. به چشم پسر، پدر تجسم تمام محدودیت های اجتماعی است که او با بی میلی تحمل می کند، پدر پسر را، از این که اراده اش را اجرا کند، از این که به لذت جنسی زودهنگام برسد باز می دارد و وقتی دارایی مشترکی در خانواده وجود داشته باشد، از اینکه از آنها استفاده ببرد جلوگیری می کند. به نظر می رسد ارتباط بین پدر و دختر یا مادر و پسر را کمتر خطری تهدید می کند. این ارتباط مادر و پسر خالص ترین مثال برای عواطف ماندگار است، که از ملاحظات خودمدارانه خللی نمی پذیرد.

آنچه در ذهن دارم رقابت در عشق است،  و می خواهم تأکید روشنی بر جنسیت شخص بکنم. پسر وقتی هنوز خردسال است، از قبل، شروع به ایجاد یک دلبستگی به مادرش کرده است، که او را متعلق به خود تلقی می کند؛ او کم کم حس می کند پدرش رقیبی است که می خواهد با مالکیت انحصاری او بستیزد. به همین ترتیب دختر کوچک به مادرش به عنوان کسی که در رابطه ی عاطفی او با پدرش مداخله می کند و موقعیتی دارد که دختر خودش خیلی خوب می تواند پر کند، نگاه می کند. مشاهدات به ما نشان می دهند که این رفتارها به کدام یک از سالهای آغازین عمر بر می گرند. به اینها " عقده ی اودیپ " می گوییم چرا که اسطوره ی اودیپ فقط با مختصری تعدیل، دو آرزوی غایی را که از موقعیت پسر بر می خیزند محقق می کند - پدرش را بکشد و مادرش را به زنی بگیرد. دلم نمی خواهد بگویم عقده اودیپ تمام رابطه ای را که فرزندان با والدین شان دارند، دربر می گیرد؛ این رابطه به آسانی می تواند پیچیده تر باشد.

بنابراین نیازی به تعجب نیست اگر رویاهای بسیاری از مردم، آرزوی آنها را برای خلاصی از والدین شان و خصوصا از والد هم جنس آشکار می کنند. و دلیل آن، این است که عمیق ترین و ثابت ترین انگیزه برای قهر و سردی، خصوصأ بین دو نفر که از یک جنس باشند، قبلا در ابتدای کودکی تجره شده است.

 

.

« رویاها - زیگموند فروید »

 

پ.ن: تقدیم به همه کسانی که با رویاهاشون زندگی می کنند، به رویاها اهمیت می دهند، با رویاها می خندند، می ترسند، اشک می ریزند و افسوس می خورند.

تقدیم به همه کسانی که « رویا چیست » را سرچ می کنند و رویاها براشون علامت سوال بزرگی ست کنار بقیه ی مسایل پیچیده ی زندگی. 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات ()

 

_ بله؟

 

_ بعله :)) 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط افسانه نظرات ()

گاهی انگیزه ی نوشتن این است که چیزی را بگویی که تازگی دارد اما به هزار دلیل ناگفته می ماند. و گاهی انگیزه ی یک زندگی تمام، می شود یافتن فرصتی در بخش کوچکی از این زندگی، برای گفتن چیزهایی که "همواره " ناگفته مانده اند. شخص زندگی اش را در حسرت این لحظه تا به آخر می رود.

ناگفته ها لزوما از نامجاز بودن حرف زدن تولید نمی شوند. جفت نشدن گوینده و شنونده ناگفته تولید می کند.  گوینده و شنونده از یک جنس نیستند، به خصوص هنگامیکه موضوع صحبت چیزی است که بین گوینده و شنونده مشترک نیست، و به ویژه هنگامیکه این چیز امری است که سخن گفتن از آن نامطلوب است. و تمامی اینها در یک کلمه جمع می شود: " درد". 

در جهان هرگز به اندازه ی کافی، به صورت شیوایی برای آنهایی که باید بشنوند از " درد" گفته نشده است. همیشه با آن کسی از درد سخن گفته می شود که نیازی ندارد بشنود، که آسوده تر می بود اگر نمی شنید. بخش بزرگی از رنج در جهان را عدم گفتگو درباره ی درد تولید می کند. می شود پرسید: " درد داری؟ " اما نمی شود دانست " چه گونه دردی!" 

رنج، دردی است که از آن صحبت نمی شود.

 

.

" باوند بهپور "

پ.ن:  می دونم باید در موردش حرف بزنم. تا همین الان هم، تا الان که به این سن و سال رسیدم، خیلی حرف ها مونده روی دلم که نزدم ... دارم خودم رو تغییر میدم و نمی ذارم حرفها بمونه رو دلم که بعدها بزرگ بشه و بعدترها تبدیل بشه به رنج ... به دردی که دیگه هیچوقت ازش صحبت نمیشه چون دچار قانون گذشت زمان شده.

می دونم باید حرف بزنم. و حرف می زنم. فقط کمی وقت لازم داره. همین.

نوشته شده در شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات ()

کافکا از دنیایی با ما سخن می گوید که تاریک و درهم پیچیده می نماید، بطوریکه در وهله ی اول نمی توانیم با مقیاس های خودمان آن را بسنجیم. ولیکن، ناگهان احساس دلهره آوری یخه مان را می گیرد! همه چیزهایی که برای ما جدی و منطقی و عادی بود، یکباره معنی خود را گم می کنند، عقربک ساعت جور دیگر به کار می افتد، مسافت ها به اندازه گیری ما جور در نمی آید، هوا رقیق می شود و نفسمان پس می زند. آیا برای اینکه منطقی نیست؟

برعکس همه چیز دلیل و برهان دارد، یک جور دلیل وارونه؛ منطق افسارگسیخته ای که نمی شود جلویش را گرفت. - اما برای اینست که می بینیم همه ی این آدمهای معمولی سربزیر که در کار خود دقیق بودند و با ما همدردی داشتند و مثل ما فکر می کردند، همه کارگزار و پشتیبان " پوچ " می باشند. ماشین های خودکار بدبختی هستند که کار آنها هر چه جدی تر و مهم تر باشد، مضحک تر جلوه می کند. کارهای روزانه و انجام وظیفه و تک و دوها و همه ی چیزهایی که به آن خو کرده بودیم و برایمان اموری طبیعی است، مضحک و پوچ و گاهی هراسناک می شوند.

آدمیزاد، یکه و تنها و بی پشت و پناه است و در سرزمین ناسازگار گمنامی زیست می کند که زاد و بوم او نیست. با هیچکس نمی تواند پیوند و بستگی داشته باشد، خودش هم می داند، چون از نگاه و وجناتش پیداست. می خواهد چیزی را لاپوشانی بکند، خودش را به زور جا بزند، گیرم مچش باز می شود: می داند که زیادی است. حتی در اندیشه و کردار و رفتارش هم آزاد نیست، از دیگران رودرواسی دارد، می خواهد خودش را تبرئه کند. دلیل می تراشد، از دلیلی به دلیل دیگر می گریزد، اما اسیر دلیل خودش است، چون از خیطی که به دور او کشیده شده نمی تواند پایش را بیرون بگذارد.

گمنامی هستیم در دنیایی که دامهای بیشمار در پیش ما گسترده اند و فقط برخوردمان با پوچ است. همین تولید بیم و هراس می کند. در این سرزمین بیگانه به شهرها و مردمان و کشورها و گاهی به زنی برمی خوریم. اما باید سربزیر از دالانی که در آن گیر کرده ایم بگذریم. زیرا از دو طرف دیوار است و در آنجا هر آن ممکن است جلومان را بگیرند و بازداشت بشویم، چون محکومیت سربسته ای ما را دنبال می کند و قانون هایی که به رخ ما می کشند نمی شناسیم و کسی هم نیست که ما را راهنمایی بکند. باید خودمان کار خودمان را دنبال کنیم. به هر کس پناه می بریم از ما می پرسد: « شما هستید؟ » و به راه خودش می رود. پس لغزشی از ما سر زده که نمی دانیم و یا به طرز مبهمی از آن آگاهیم: این گناه، وجود ماست. همینکه به دنیا آمدیم در معرض داوری قرار می گیریم و سرتاسر زندگی ما مانند یک رشته کابوس است که در دندانه های چرخ دادگستری می گذرد. بالاخره مشمول مجازات اشد می گردیم و در نیمه روز خفه ای، کسی که به نام قانون ما را بازداشت کرده بود، گزلیکی به قلبمان فرو می برد و سگ کش می شویم. دژخیم و قربانی هر دو خاموشند. - این نشان دوره ی ماست که شخصیتی در آن وجود ندارد و مانند قانونش ناکسانه و سنگدلانه می باشد. هر چند منظره به اندازه کافی سهمناک است، ولیکن حتی خون از قلبمان سرازیر نمی شود. جای زخم قداره نیز در پس گردن به دشواری دیده می شود. خفقان یگانه راه گریز برای انسان امروز می باشد که در سرتاسر زندگیش دچار خفقان و تنگی نفس بوده ...

 

« ؟ »

نوشته شده در جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات ()

 

" گریه کردن " یکی از کارایی هستش که خوب بلدم ... یعنی کافیه تقی به توقی بخوره تا من اشکام روان بشه ... همچینم از این اخلاق خوشم نمیاد ... همچینم از دل نازک بودن حال خوشی ندارم ... اما چه کنم ، دست خودم نیست که ... البته الان خیلی بهتر شدم ... جلوی خودم رو می گیرم، هی اشک هام رو قورت میدم ... چشمام رو می بندم و نفس عمیق می کشم ... سعی می کنم قوی باشم ... آخه آدم باید قوی باشه ... این دنیا با این همه درد و غصه ش فقط و فقط به آدمهای قوی احتیاج داره ... اما بازم ...

 

زنگ زدم به دوستم تسلیت بگم ... مادربزرگش فوت کرده ... تو سن نود سالگی ... بغض می کنم اما گریه نه ... گریه نمی کنم ... اما وقتی از قول پدربزرگش که نود و دو سالشه میگه: « آدم به دنیا بیاد، بزرگ بشه، عاشق بشه، ازدواج کنه با عشقش، 68 سال تجربه ی زندگی مشترک داشته باشه و بعد با دستهای خودش بره زنش رو خاک کنه ... » ... هی! ... حالا یکی باید بیاد من رو جمع کنه ... خداحافظی می کنم و می شینم به گریه کردن ... برای مادربزرگ نوده ساله ای که ...

 

می خوام قوی باشم ... نمی خوام با هر اتفاقی، با هر فیلمی، کتابی، نوشته ای، حرفی اشکم دم مشکم باشه ... سانسور میشن خیلی چیزها برام ... یعنی خودم سانسور می کنم، تو موقعیت های مشابه در می رم از زیر بار موقعیتها و فیلمها و نوشته های غم انگیزناک ... اینجا تو این کشور ، چه تو بخوای و چه نخوای، هر روز و هر ساعت مواجه هستی با کلی اتفاق دهشتناک ِ غم انگیزناک ِ سوزناک ِ اشک درآر ...

 

نشستم دارم " نود " می بینم به همراه دانیال ... خوب ... توی یک برنامه ی ورزشی از این خبرا نیست ... حرف گل زدن و گل خوردن و داوری و اینهاست ... تازه اگه " خنده بازار"  رو هم تماشا کرده باشی، با دیدن هر کدوم از مربیان و رؤسا و حتی فردوسی پور عزیز از خنده منفجر میشی ... اما ... آخه انصافه دو دقیقه بعدش به خاطر دیدن لحظه های مرگ جوان 16 ساله ای که فقط به دلیل تاخیر آمبولانس، تو دستهای پدرش ، تو زمین فوتبال، از زندگی خداحافظی کرده، هااااااااااای هاااااای گریه کنی ... آخه انصافه جوانهای این مملکت الکی الکی ، بی دلیل، بی دلیل، بی دلیل، بی دلیل، بی دلیل   پر پر بشن ...

 

یعنی میشه آدم یه روز به حال خودش باشه و غمی نباشه ...  یعنی میشه آدمها یه کم مسئولیت پذیر باشن ... فقط یک کم ها، فقط یک کم!!!


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط افسانه نظرات ()

 

امسال درخت ها وقت نکردند با پائیز معاشقه کنند ... تا اومدن یه تکونی به خودشون بدن، یهو همچین برفی اومد که همشون زیر کلی برف مدفون شدند ... خیلی هاشون هم که ضعیف بودند و تب و تاب دوری از معشوق را نداشتند، شکستند ...  بقیه شون هم که زنده موندن ، بعد از آب شدن برفها ،  تا بیان از شوک در بیان و یه نگاهی به دور و برشون بندازن ... همچین که بغض داشتند و اشک ها ته گلوشون جمع شده بود؛  یه جا همه ی برگهاشون ریخت ... 

طفلی درخت ها ... طفلی پائیز ...

 

 

اما من بدجنس با اینکه برای درختها ناراحت بودم اما کیف کردم ... آخه همچین یک دفعه ای برگها ریخت و مامورای شهرداری وقت نکردن برگها رو جمع کنند که همه شهر زرد و نارنجی بود ... همه ی پیاده رو ها پر از برگ بود ... من بدجنس هم هی روشون راه رفتم و هی از خودم خوشحالی در می کردم ... هی زل می زدم به کف خیابونها و هی شادی می کردم ...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات ()

 

 

پاک میشه ... حتی اگه من با دستمال نیفتم روش و تمیزش نکنم ... حتی اگه آینه امانت دار خوبی باشه و حفظ کنه این نقش رو ... حتی اگه ...

 

این دستها بوی نور میدن ... این جمله که روی آینه نقش بسته، بوی نور میده ...  به خاطر همینه که این نقش از دلم هیچوقت پاک نمیشه. .... ... .. ....

 

 

.

* عنوان از مصطفی مستور 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات ()

 

خوب خیلی خوبه که وقتی همه در تکاپوی رفتن به سر کار هستن ... تو پرده های خونه ت رو کلا کنار بزنی ... یک لیوان چایی بریزی / اونم پر رنگ / ... دو سه تا از شیرینی خامه ای های مهمونی دیشب هم برداری، رو کاناپه قرمزه بشینی و با خیال راحت به باریدن برف نگاه کنی :)) 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط افسانه نظرات ()


 Design By : Pichak