Happening آدم آدمه دیگه ... یک
وقتی که این دنیا تازه درست شده بود، "نیام" که پادشاه آسمان بود، تمام عقل دنیا را به کارتنک (عنکبوت) داد. او به کارتنک گفت: « با این عقل، هر کاری که دلت می خواهد بکن.» خوب، معلوم است که کارتنک دلش می خواست که تمام آن را برای خودش بردارد. او عقل را در یک دیگ گلی بزرگ گذاشت و در آن را محکم بست. او با خود گفت: « خوش به حال من! تمام عقل دنیا مال من است. روی زمین، من از همه عاقل تر هستم و عاقبت سلطان دنیا خواهم شد. باید آن را خوب پنهان کنم تا هیچ کس نتواند آن را پیدا کند.» کارتنک، هشت پای خود را به کار انداخت و به سرعت، میان جنگل دوید تا جای خوبی پیدا کند و دیگ عقل را در آنجا پنهان کند. لاک پشت از او پرسید: « داری کجا می روی؟» خرگوش صحرایی پرسید: « کجا داری می روی؟ آن هم با این عجله؟» ولی کارتنک جوابی نداد و همان طور، به دویدن ادامه داد. او می خواست قبل از اینکه کسی عقل را ببیند و مقداری از آن را بردارد، آن را مخفی کند. با خودش گفت: « فهمیدم که باید چه کار بکنم. عقلم را بالای بلندترین درخت دنیا پنهان می کنم.» عاقبت، درختی را که می خواست پیدا کرد: یک درخت بائوباب بزرگ. شاخه های آن درخت، بالاتر از زمین روییده بود و آنقدر پهن بود که می توانست یک فیل را لای خودش پنهان کند. تنه اش آنقدر کلفت بود که تمام خانه کارتنک توی آن جا می گرفت. شاخه های بالایی آن درخت، مثل یک چتر بزرگ به اطرافش پخش شده بود. برگهای نرم نقره ای، مثل یک تور زیبا، آن چتر را پوشانده بود. کارتنک زیر لب گفت: « بالای این درخت، برای پنهان کردن عقل جای خوبی است. هیچ کس نمی تواند از آن بالا برود، چون شاخه های آن نزدیک زمین نیستند.» کارتنک به جایی که دیگ عقل را گذاشته بود برگشت و آن را پائین درخت برد. تنه ی درخت بائو باب مثل کف دست، صاف است و بالا رفتن از آن خیلی سخت است. ولی کارتنک مطمئن بود که می تواند از آن بالا برود. آخر او بیشتر از دیگران پا داشت. آدمها دو پا دارند و حیوانات چهار پا، ولی کارتنک هشت پا داشت. با یک تکه نخ محکم، دیگ را به گردن خود بست. دیگ درست جلوی او آویخته شده بود. کارتنک آماده شد تا از درخت بالا برود. دو پای جلویی اش را تا جایی که می توانست باز کرد و آن را در دو طرف درخت گذاشت. دو پای بعدی اش را روی دیگ و دو تا پای دیگر را زیر دیگ گذاشت. دو پای آخری اش را هم دور درخت گذاشت. حالا می توانست از درخت بالا برود. با دو پای عقبی اش خود را به بالا فشار می داد و با دو پای جلویی اش، خود را بالا می کشید و با چهار پای وسطی اش دیگ را نگه می داشت. دیگ خیلی سنگین بود. آخر، تمام عقل دنیا در آن بود. کم کم شروع به بالا رفتن کرد. با خود فکر کرد: « خدای من! من هشت تا پا دارم، پس باید بتوانم از این درخت بالا بروم.» دوباره شروع کرد. درخت را محکم لای چهارپایش گرفت، هر چه نیرو داشت جمع کرد، خود را به بالا فشار داد و بالا کشید. دیگ خیلی سنگین بود و او نمی توانست وزن آن را تحمل کند. این بار هم مثل دفعه ی قبل روی زمین افتاد. کارتنک به رگ غیرتش برخورد. شاید هم عصبانی شد. تصمیم گرفت دوباره امتحان کند. اما باز هم همان اتفاق افتاد. و بوم ...! کارتنک پائین افتاد و دیگ عقل هم همراهش. "کوما" پسر بزرگ کارتنک که از آنجا می گذشت، دیده بود که پدرش چگونه به زمین افتاده بود. جلو آمد و گفت: « پدر، راهی به نظر من رسیده. دیگ را به عقب بدنت آویزان بکن. آنوقت با هشت پایت، می توانی از درخت بالا بروی.» وقتی کارتنک این حرف را شنید، فهمید که کوما هم مقداری عقل دارد. فهمید که تمام عقل دنیا مال او نیست. از این موضوع آن قدر عصبانی شد که دیگ را به زمین انداخت. دیگ شکست و تکه تکه شد. و عقل به زمین ریخت و در آن دور و بر پخش شد. صدای شکستن دیگ آنقدر بلند بود که مردم از همه جا به آنجا آمدند تا ببینند آن صدا چه بوده است. آنها وقتی دیدند که عقل از دیگ بیرون ریخته، جلو آمدند و هر کسی مقداری از آن را برداشت. حتی حیوانات هم مقداری از آن را برداشتند. آنها، عقل را به تمام جاهای جهان بردند. حالا، در جاهایی که همیشه گرم است، و جاهایی که همیشه سرد است، هر کس مقداری عقل دارد. چون آن عقل، آن قدر بود که به همه جا برود و به هر کس، مقداری برسد: مقداری برای تو و مقداری برای من. . « ماجراهای کارتنک - جریس کوپر آرکوست » پ.ن: نتیجه های اخلاقی: 1. هیچ وقت به تعداد پاهات ... ببخشید ... به داشته هات بسنده نکن، یک روز دیدی به کارت نیومدا ... ! 2.هیچ وقت فکر نکن عاقل ترین و مهربون ترین و زرنگ ترین و با حال ترین و ... دیگرترین های دنیایی! آخه یهو می بینی ضایع شدی ... ! 3. هیچ وقت همه چی رو فقط و فقط برای خودت نخواه، یهو می بینی تنها کسی که سرش بی کلاه مونده خودتی! 4. .... اینو تو بگو! می خوام ببینم بچه ی خوبی بودی، درسی که باید بگیری از داستان، گرفتی یا نه! ... یک کاری نکنی که تنبیه بشی .... :):):) می گم: Life is a bowl of cherries نگاه م نمی کنه، سرش رو می ندازه پائین و میگه: Life is sweet ............... " زندگی دختر چقدر عجیب است پشت این کسوف آرام فکر می کنم که زمین چنین به نظر می رسد، در چشم توده ها در آسمان - اکنون - این آرامش بخش است - پس آن نوع دیگر - دردآلوده بود - اما چرا مقایسه کنم؟ " *
. الان نوشت: وقتی فرشته ها از اون بالا به زمین نگاه می کنن، یک طیف رنگی می بینن، یک عالمه آدم با رنگهای مختلف که یک رنگین کمون می سازن به وسعت زمین مون ... اون وقت فرشته ها دلتنگ می شن، دلشون زمین می خواد ... مقایسه می کنن، دلشون می گیره و گریه می کنن! و ماها از رو زمین زل می زنیم به آسمون و می گیم: خوش به حال فرشته ها ... خوش به حال آسمونی ها .... کاش ... . آدم باید روحش بزرگ باشه، باید زمین و آسمون رو درک کرده باشه، تا با وجود تموم سختیهای زندگی بگه: زندگی شیرینه! . * امیلی دیکنسون یکی شون زرد، اون یکی هم نارنجی دور هم می چرخند و چشم تو چشم هم چرخ می خورن و چرخ می خورن ... صدای خنده هاشون توی گوشم می پیچه وقتی که باد، فوتشون می کنه از یک طرف به اون طرف ... ریز ریز می خندن و زمین و آسمون و باد کینه توز رو به بازی می گیرن ... چرخ می خورن و چرخ می خورن ... مال خیلی وقت پیش ند ... مال فصل بهار، همون وقتی که با هم آشنا شدن ... تابستون رو، سر روی شونه های هم گذاشتن و مدام خندیدن ... حالا هم که داره پائیز می یاد، فقط می خوان برقصن و شادی کنن ... از زمستون هم نمی ترسن، آخه قرار گذاشتن کنار هم بمیرن و بازم بهار، روی شاخه درخت همدیگرو پیدا کنن ... الان دارن تو آسمون چرخ می خورن ... صدای خنده شون میاد ... یکیشون زرد، اون یکی نارنجی ... منو دارن صدا می زنن ... منم دست آبی رو می گیرم ... چرخ می خورم و چرخ می خورم ... . الان نوشت: بدجوری بوی پائیز میاد. مست مستم. مثل برگهای درخت می رقصم و می خندم. کاش زودتر این تابستون تموم بشه! " حالا وقتش رسیده. یه کمی بیا نزدیکتر. باید در گوش ت بگم، نمی خوام هیچ کس بشنوه!" از قیافه ش فهمیدم اون چیزی رو که مدتها تو فکرش بوده و می خواسته بگه، الان می خواد بگه. با دقت به اطرافش نگاه کرد و گفت: « اما این یک راز محرمانه ست!» خودش رو بهم نزدیک تر کرد و گفت: « تا حالا به پینوکیو ی اثر "جکومتی" نگاه کردی؟ همون اثری رو می گم که پینوکیو رو با اون دماغ درازش وسط یه کادر فلزی قرار داده ... همونی که دماغ دراز پینوکیو از کادر فلزی هم بیرون زده! میدونی ... از هر زاویه ای که به پینوکیو نگاه کنی، نگاهت کشیده میشه به سمت نوک دماغش ... هر چقدر هم تمرکز کنی، باز هم صورتش رو نادیده می گیری و نگاهت می ره به اون سمت ! » نمی دونستم چه جوابی باید بهش بدم. گفت:« انگار خود پینوکیو نیست که مهمه، دروغ هاش هستن که پینوکیو رو پینوکیو کردن! اگه دماغ پینوکیو نباشه انگار که وجود نداره، نیست میشه! با خودم فکر کردم هر کدوممون تو زندگی، فقط نگاهمون کشیده میشه به اون چیزی که مغزمون فرمون میده ببینیم ... چیزی که از بقیه برامون مهمتره، همونی که هر کسی رو همون کسی می کنه که باید باشه ... مثل همین الان که تو فقط چشمهای من رو می بینی! و من فقط ... » سعی کردم چشمهام رو از چشمهاش بگیرم. اما نشد ... زل زده بود به لبهای من ... انگاری نمی تونست به جز لبهام به جای دیگه ای نگاه کنه ...! ... چند ساعت بعد، در حالیکه لباس خونه م رو به تن داشتم، رو تخت دراز کشیده بودم. دستم رو دراز کردم و چراغ سقف رو خاموش کردم؛ باید بهش می گفتم. مگه چه کار خاصی بود که انجامش ندادم: چیدن چند تا کلمه کنار هم، ساختن یک جمله و حرف زدن. اون می خواست از من چند تا کلمه بشنوه. اون زل زده بود به من تا حرف بزنم ... اما اون نمی دونه ... نمی دونه که هر کدوم از ما یه آدم گمشده ایم با کلی حرف که هر روز یکیشون رو خفه می کنیم و می کشیم. اون نمی دونه اینجا پر از آدمایی که هر کدوم یک چیزی رو تو وجود خودشون می کشن. زل می زنم به چند تا کلمه ای که هر شب قبل از خواب، از تو قفسه کتابا بهم چشمک می زنن. "من یک قاتلم" چشمهام رو می بندم. فکر می کنم به اینکه: از فردا باید حرف بزنم. you know what tastes even better than freedom?!!!i cheeseburgers . "LOST" وقتی کمی جلوتر رفتند، دریافتند که کشته های آخرین جنگ کم و بیش جمع آوری و دفن شده اند. فقط اینجا و آنجا تک و توک اعضای بدن دیده می شد، به ویژه انگشت ها که روی جگن گذاشته شده بود. دایی ام پرسید: «گه گاهی یکی از این انگشت ها طوری قرار گرفته که انگار راه را به ما نشان می دهد. مفهومش چیست؟» - خدا آنها را ببخشد! زنده ها انگشت مرده ها را قطع می کنند تا انگشتری شان را بردارند. و ادامه داد: « خیلی از سلحشورها، نجاست دیروزشان روی زمین است، در صورتی که خودشان در حال حاضر در آسمان ها هستند.» و به سینه اش صلیب کشید. . « ویکنت دو نیم شده - ایتالو کالوینو » پ.ن: وقتی افتتاحیه بازیهای المپیک رو تماشا می کردم ... از اتحاد و کنار هم قرار گرفتن تموم کشورها، کلی لذت بردم ... وقتی سفید و سیاه و زرد و سرخ کنار همدیگه فریاد شادی می کشیدن، و دست به دست هم دادن تا مشعل المپیک روشن بشه، به نظرم دنیا قشنگ تر رسید ... و بهشت رو احساس کردم .... ! اما حیف ... حیف که طمع و زیاده خواهی ِ یه عده، مهربانیها رو ازمون گرفته! حیف !!! آدم باید از خوشبختی اش دفاع کند. خوشبختی خودخواه است، درست نمی گویم؟!
چند دقیقه ی دیگر چند دقیقه ی دیگر وقت داری تا به من نگاه کنی به من، به چشمانم به قلبی که تنها برای تو می تپد. این شب و این باران و تو چند دقیقه دیگر وقت داری تا به من نگاه کنی پیش از آنکه کاملا ً تمام شوم ... . « آنتوان دوسنت اگزوپری » ماشاالله ... تا دلت بخواد خدا Happening ساخته ... در انواع و اقسام ... در طرحها و رنگهای گوناگون ... هر کدوم هم با کلی منیّت و منم و منم ... استغفرالله ... ... آن جا که مگسان هستند، انسان ها هستند، بوداها هستند. * ... با این همه مگس و این همه انسان( نوع انسان نماش رو می گما )، آخه مگه چند تا بودا یافت میشه! ... یکی نیست بگه این چند تا بودا باید دلشون رو به چی خوش کنن: به مگسان، انسان نماها یا به خالق اونها!!! استغفرالله ... ... حکایت بودای برفینی است که می خواهد خود را با آتش گرم کند و شاملو اینچنین می گوید: « کودکان، به برف، تندیسی از بودا ساخته اند. بودا، فرزانگی است و برف، پاکی. تن عریان است و پوشش می طلبد، گرسنه است و سیری می جوید، تشنه است و آب می خواهد، تنها است و به دنبال جفت می گردد، و به یک تعبیر دیگر: از سرما افسرده است و به آتش نیاز دارد. خواست های غریزی و نیازهای نهادی انسان، همه از این گونه است. اما تو پاکی، تو ساخته از برفی. و اگر می خواهی همان بمانی که هستی، باید از ارضای غرایز، از برآوردن خواهش های نفسانی خود بپرهیزی. آتش تو را آب خواهد کرد، بودای برفین! - و چون آب شوی دیگر نه بودا خواهی ماند، و نه پاک. » ... بسا که از سرما افسرده باشی اما خود را به آتش گرم مکن بودای برفین! * ... .. دقت کردین بیشتر ِبوداها آب شده اند؟!!! و تنها موجوداتی که باقی مانده اند مگسان هستند و Happening ها؟!!! آن هم از نوع دیگر آزار و مردم آزار!!!!! . * « ایسّا » با شنیدن صدای راهبه از راهرو، همگی از جایشان تکان خوردند، چراغ را روشن کردند. کرکره ها را بستند. صدایی که از روی عادت یکنواخت شده بود، داشت از راهرو عبور می کرد و فریاد زنان می گفت: خاموشی! خاموشی. و "و" مو، مانند ناله ای ادامه می یافت: خاموووووشی ...! "آنا" صندلی ها را جابجا کرد. آنها را به میز نزدیک کرد. "والنتینا" از روی قفسه ای که همه چیزی در آن یافت می شد، یک چراغ نفتی برداشت. "امانوئلا" از او پرسید: داری چه می کنی؟ - مگر نشنیدی؟ داشت فریاد می زد که چراغ ها را خاموش کنید. - به چه دلیل؟ - تو نمی دانی. تو هم مثل "میلی" در طبقه اول هستید. بیش تر از بقیه پول می دهید در آن صورت می گذارند تا چراغ را روشن نگه دارید، ما، بعد از ساعت ده شب، اگر بخواهیم درس حاضر کنیم باید این طوری درس بخوانیم. تا چند لحظه دیگر این طبقه در تاریکی فروخواهد رفت. - چراغ راهرو را هم خاموش می کنند؟ - بله. - آن جا را دیگر چرا خاموش می کنند؟ - چون برق گران است و راهبه ها خسیس. " اکسینا" جمله او را تصحیح کرده گفت: کِنِس. امانوئلا داشت سوال می کرد: در تاریکی چطور به پائین برخواهم گشت؟ - تو هم مثل ما یاد خواهی گرفت که چطور کورمال کورمال راه بروی. اکسینا جواب داد: یا این که یک عدد شمع به دستت خواهیم داد. عجالتاً خیال داریم درس بخوانیم. تو هم یک کتابی در دست بگیر. صبر کن، خودم یک کتاب مناسب حال، برایت انتخاب خواهم کرد. بیا، «شعر نو» خوشت می آید؟ ولی بنشین و وانمود کن که داری درس می خوانی وگرنه تو را به اتاق خودت روانه خواهد کرد. - کی؟ قبل از آن که اکسینا بتواند جوابی بدهد، در باز شد. انگار باد در را باز کرده بود. راهبه ای ریزاندام، در قاب در ظاهر شد. لاغر و رنگ پریده با عینکی ذره بینی که ذره بین های آن چنان قطور بود که چشمان بدون مژه اش به نحو مبالغه آمیزی از آن پشت درشت می نمود.دخترها شروع کردند از روی تمسخر به خندیدن: « خواهر روحانی پرودنسیا، خواهر روحانی پرودنسیا!» و خواهر روحانی با نگاهی دقیق داشت اتاق را ورانداز می کرد تا چیزی غیرعادی در آن کشف کند، چیزی تا بتواند مچشان را بگیرد، با نگاه خود حتی به زیر تختخواب فرو می رفت و همچنان سرپا ایستاده بود. دستش روی دستگیره در مانده بود. امانوئلا به خاطر می آورد چند روز قبل، وقتی وارد آن شبانه روزی شده بود همین راهبه به او گفته بود: « آن چیز را از روی دهانتان پاک کنید» منظورش طبعاً ماتیک روی لبش بود. راهبه از او پرسید: شما در اینجا چه می کنید؟ من، الان چراغ اینجا را خاموش می کنم و شما هم به پائین، به اتاق خودتان بروید. - نه، امانوئلا نزد ما می ماند، باید درس بخواند. خواهر روحانی پرودنسینا، بروید بروید، آری بروید شما که نگهبان شب هستید. می دانید ما به شما چه لقبی داده ایم: صاحب اختیار نور! همان طور که بقیه خنده را سر داده بودند، اکسینا به سمت در رفت: خاموش کنید. بروید همه جا را خاموش کنید. امشب ما چراغ نفتی داریم و فردا هم اگر پول کافی برای نفت نداشته باشیم، شمع خواهیم داشت ... سیلویا حرف او را قطع کرد و گفت: اکسینا، این قدر حرف مفت نزن، امشب ثروتمند هستیم، مهتاب داریم. - آره، راست می گویی. ماه داریم. خواهر روحانی پرودنسینا، ماه را هم می توانید خاموش کنید؟ نه، یک امتحانی بکنید. شاید بتوانید آن را هم خاموش کنید. راهبه نگاهی خشن به آنها دوخته بود، با لحنی مهربان گفت: یک مشت دختر لات! و آن جا را ترک کرد. امانوئلا متحیر از اکسینا پرسید: مگر دیوانه شده ای؟ تو را که زندانی نکرده اند! چرا این طور با او حرف زدی؟ - چون او مثل جادوگران است. اوایل که به اینجا آمده بودم، گاهی حتی برای خرید شمع هم پول نداشتم. البته ممکن است به نظر تو عجیب برسد ولی من حتی همان اندک پول را هم نداشتم و این راهبه، هرگز حتی یک نصف شمع هم به من نداد. از بیرون صدای « خاموشی» شنیده می شد و «و» آن طولانی تر از همیشه بود. و اتاق در ظلمت فرو رفت و بار دیگر نور چرب چراغ نفتی به روی میز و کتاب ها افتاد. آنا به اکسینا گفت: حالا بهتر است آرام بگیری. . « هیچ یک از آنها بازنمی گردد - آلبل دسس پدس » پ.ن: لازم به ذکر است که هیچگونه شباهتی بین شخصیت های ذکر شده در این داستان، با شخصیتهای حقیقی و حقوقی که در کشورمان زندگی می کنند وجود ندارد ... و مسلما قضیه خاموووووشی نیز ربطی به قطع برق ندارد! از وقتی قلبت را به من دادی دست به سینه راه می روم مبادا که ترک بردارد، بشکند!
حسی نه چندان بیگانه فکر می کنم سومین بار است که مرده ام؛ اگر اشتباه نکرده باشم. بارها شده که یا جسدم را به دوش خودم کشیده ام؛ یا همین جسد بی جانم بر دوش دیگران سنگینی کرده. اما می دانم سومین بار است که مرده ام. حس عجیبی دارم. فکر می کنم یادم نیست چند وقت است اینطور شده ام! حتی دیگر گذشت وقت را نمی فهمم این روزها. احساس می کنم که خودم نیستم دیگر. بهتر بگویم؛ فکر می کنم این آدمی که فکر می کند و احساس می کند و برای دیگران آشنا و ملموس است، من (خودم) نیستم. احساس می کنم یک موجود سرگردانی هستم که دارم زندگی کسی را که شکل من است را از نزدیک و شاید هم از درون نگاه می کنم. البته گاهی وقتها احساس می کنم به مرز ... بله به مرز ... به مرز حقیقت نزدیک شده ام، اما به آن نمی رسم. گم اش می کنم. خودم را گم می کنم. باور کنید گاهی وقتها به خوبی نابودی ذره ذره ی وجود خودم را حس می کنم. آینه را که نگاه می کنم وحشت می کنم. مطمئنم یک ذره ی آن تصویر و صاحب تصویر، مال من نیست. به صورتم دست می کشم، دست راستم را روی قلبم می گذارم؛ چشمهایم را با دقت نگاه می کنم؛ اما مطمئنم که به قالب یک نفر دیگر دست کشیده ام؛ در چشم یک آدم دیگر نگاه کرده ام. قلب آدم دیگری ست که در این قفس تنگ دارد خودش را به در و دیوار می کوبد که : « من مال تو نیستم، راحتم بگذار!» احساس می کنم تنها در فکر یک نفر دیگر وجود دارم.فقط یک تصور هستم. من ... من معتقدم که تنها یک فکر هستم. فکر یک شخص دیگر و ... همین شخص دیگر دارد آزارم می دهد. من کیستم دانایی؟ . « پرومته »
پاسگاه اولین حکمش را روزی صادر کرد که مردان آبادی آماده هیلیو ( ماهی گیری در فصل زمستان ) بودند. سربازی در ساحل تیر هوایی شلیک کرد. رئیس پاسگاه به خُور رفت و به مردان آبادی که لنگر ها را برمی داشتند، گفت که از امروز صید ماهی فقط با اجازه پاسگاه امکان پذیر است. « پس بگو برای خوابیدن با زنها هم باید از پاسگاه اجازه بگیریم.» "زایر غلام" لنگر در آب انداخت و فریادزنان به آب زد. اشک در چشمان مردم آبادی نشسته بود. در ذهن "مه جمال"، پریان دریایی شیون می کردند. زنان آبادی که با صدای تیر در ساحل جمع شده بودند، مردان غصه دار خود را دیدند که از دریا بیرون آمدند و بغض کرده به خانه زلیر رفتند. « دولت می خواهد آبادی را ازگشنگی بکشد.» زایر با مردان آبادی روانه پاسگاه شد، اما "خیجو" با قبیله زنان زودتر رسیده بود. خیجو که اولین کسی بود از مردم جفره، که پایش به آن اتاقک می رسید، یقه ی سرباز لاغر و جوانی را گرفت و شیهه کشان او را بلند کرد. مرد مات و بهت زده، بی آنکه خود بخواهد خلع سلاح شد. زن ها هلهله کشان به پاسگاه هجوم بردند و سربازان تا دهان به دهان زنان آبادی نشوند با اسلحه فرار کردند و ناگهان آبادی پر از صدای گلوله شد. لحظه ای بعد، در و پنجره ی پاسگاه شکسته بود و رئیس پاسگاه با التماس از زایر می خواست که زن ها را آرام کند. زایر خیلی دیر دخت یگانه اش را شناخت و دانست که از میان تمام لحظات قصه های "فکسنو"، تنها صدای شیهه ی برنو و تقلای "فانوس" در پشت بام، در ذهنش زنده به یادگار مانده است. با زور تفنگ را از دستش گرفت و او را روانه ی خانه کرد. « اگر مردی بود، در هیچ ولایتی آرام نمی گرفت، به کوه و کمر می زد.» زایر که روزگاری به هوای آسودن در کنار دریای آّبی به "جُفره" آمده بود و برنوهای مردان همراه را در دیوار خانه اش دفن کرده بود بدین خیال که تا آخر جهان صدای تیر و تفنگ را نشنود و فرزندانش دور از غوغای جهان بزرگ شوند، می دید که روزگار به کام او نگشته است؛ دخت یگانه اش و زنان ترانه خوان قبیله اش، به هوای فانوس، در ذهن خود مشق تیر و تفنگ کرده بودند. زایر به مه جمال نگاه کرد که خیجو را می برد. پیشانی مه جمال دریایی گره خورده بود، لبانش جمع شده بود و مه جمال خود نمی دانست که لرزش غریب لبانش را زایر زیر نظر دارد. حق با خیجو بود و زنان ترانه خوان آبادی. انگار که این تقدیر آدمی است که برای حراست از آنچه دارد، دست به عصیان و شورش بزند. امروز دریا را از تو می گیرند و فردا مشکل بتوانی بی اجازه ی پاسگاه، روی زمین قدم برداری. گویا آدمیان روی زمین توان آن را ندارند که با هم همکلام شوند. برای حراست از عشق، هر چه که می خواهد باشد، دریا و مرد غریبه، گوشه ای از دلت باید طغیان کند، دست به تفنگ ببری و بگویی که، هستم در کنار آنچه دارم. تقدیر مقدر آدمی، زیستن و جنگیدن است. مه جمال در کلنجار با باورهای تازه خود، خیجو را به خانه برد و تا دیر وقت شب از صدای شلاقی که بر تن سرباز خلع سلاح شده می خورد، در جای خود پلکید. سرانجام خواب آلود با زایر به در پاسگاه رفتند. سرباز را پشت اتاقک پاسگاه به نوبت شلاق می زدند. « تفنگ ناموس سربازه.» آدمی انگار در هر شکل و شمایلی که باشد خیالباف و قصه پرداز است. « محض رضای خدا ولش کنین ...» سرباز در خود جمع شده بود، پیچ و تاب می خورد و رئیس پاسگاه ایستاده بود و ضربات شلاق را می شمرد. گوشش به حرفهای زایر نبود و به مه جمال که شقیقه هایش تیر می کشید. اگر سایه سنگین زنان آبادی نبود که در سیاهی شب، آرام گرد ِ پاسگاه و سرباز دایره بستند و چشمان پر از آتش خیجو، چه بسا که آن سرباز جوان لُر، به جهان مردگان می پیوست و قبرستان آبادی پذیرای مهمانی نو می شد: « ما خدمتگزاران قانونیم زایر، تقصیر من نیست.» تن زخمی مرد جوان را زایر شبانه مرهم مالید. "مدینه" با دستان خودش به او خوراک داد و خیجو و زنان دیگر آبادی تا صبح رو به دریا برای سربازی دعا کردند که مادری در سرزمین های دوردست داشت و دولت او را به اجباری آورده بود. « همه چیز زیر سر قانون است و هیچ کس گناهکار نیست.» مه جمال، خیجو را دلداری می داد که آرام کنار منقل نشسته بود و با انبر آتش را روی سر قلیان می گذاشت. مریم با چشمان سیاه غریبش نگاه می کرد، هرگز ندیده بود مادر بغض کند. . « اهل غرق - منیرو روانی پور » پ.ن: حکایت این یارویی که دامداری داشته رو شنیدید؟! یه یارویی دامداری داشته، از وزارت بهداشت می یان سراغش و بهش می گن به گوسفندات چی می دی بخورن؟ ... میگه علف، کاه و یونجه ... جریمه ش میکنن و می ذارن می رن! ... چند وقت بعد دوباره می یان سراغش و می گن به گوسفندات چی می دی بخورن ... اونم میگه هر روز براشون پیتزا می خرم ... بازم جریمه ش می کنن و می رن پی کار خودشون! ... دفعه بعدی که می یان بازرسی و ازش می پرسن به گوسفندات چی می دی؟ ... یارو میگه: راستیتش روزی هزار تومن بهشون می دم، می گم هر چی دوست دارن برن بخرن ... شده حکایت ما گوسفندا که دارن برامون « یارانه خانوار » می بندن ... قراره روزی هزار تومن به هر فردی تو هر خانواده ای بدن تا هر چی دلش خواست بره برای خودش بخره ... راستی خانوارهای بالای ۶ نفر هم تشویقی داره!!! نتیجه های اخلاقی: ١. با هزار تومن، دستت بازتره و هر چی دوست داشته باشی می تونی بخری، برو بشین خدا رو شکر کن به خاطر این همه فرهیختگی و عدالت پیشگی! .................. ٢. با این عملیات گسترده و درآوردن جیک و پوک همه، تورم معکوس اتفاق می افته و همگی مستفیذ می شیم! .................. ٣ .البته نتیجه اخلاقی زیاد داریم ... در این مقال نمی گنجد که در مورد همه شون بنویسیم، ولی تنها نتیجه ای که هیچ وقت نباید فراموش کنی و آویزه ی گوشت باشه اینه : تفنگ نداری خفه خون بگیر!!!













