Happening آدم آدمه دیگه ... یک

این ابرهای سوخته ی سوگوار، تابوت آفتاب را به کجا می برند؟

این بادهای تشنه، هار و حریص وار دنبال آبگونِ سرابِ کدام باغ، پای حصارهای افق سینه می درند؟

اکنون درخت لختِ کویر، پایان ناامیدی و آغازِ خستگیِ کدامین مسافر است؟

مرغان رهگذر مرگ کدام قاصد گمگشته را از جاده های پرت به قریه می آورند؟

ای شب! به من بگو، اکنون ستاره ها نجواگران مرثیه عشق کیستند؟

و گاهِ عصر بر سر دیوار باغِ ما، باز آن دو مرغِ خسته چرا می گریستند؟

.

« منوچهر آتشی »

پ.ن: چقدر اتفاقها می تونه زندگی آدم رو از این رو به اون رو بکنه ... چقدر آدم در طول زمان عوض میشه و بیشتر مواقع حتی متوجه این تغییرات هم نمیشه ... موج تغییرات آهسته و آروم وارد زندگی آدم میشه و ناغافل چشم باز می کنی و می بینی اثری از خونه ای که ساخته بودی نمونده ... خونه که هیچ! خودت هم همراه با جریان آب جاری شدی و رفتی به ناکجا آباد ...

داشتم فکر می کردم این" دو ماه " من رو، ما رو به کجا کشونده ... داشتم فکر می کردم چه بلایی سر حس هامون و عواطف مون آورده ... داشتم به این فکر می کردم چه بلایی سر من اومده ... منی که اگه یه روز صبح چشمهاش رو باز می کرد و می دید یه قاصدک خودش رو به شیشه ی پنجره چسبونده و داره تمام زورش رو می زنه که یه راهی پیدا کنه بیاد تو، همه ی روزش ساخته می شد... یا اون منی که اگه با یه موجود دوست داشتنی، یه پیشی ملوس آشنا می شد که می اومد گوله می شد روی شکمش و موقع خواب شروع می کرد به مکیدن کف دستش و هر بار که خوابش عمیق تر می شد و مکیدنش کندتر، یهو می پرید و ضربان قلبش همچین بلند بود که حس زندگی رو از لختگی در میآورد تو رگهاش ... اینطوری رفتار می کرد؟

این "من" مثل همه ی "من " های دیگه، این روزا یه غمی، یه غم نکبتی، زندگیش رو احاطه کرده ... غم از بین رفتن خیلی از همسن و سالهاش ... غم آزادی های نداشته و نبوده و ... غم خفه خون ...

این " من" یادش نبود قبلنا حتما حتما پنجره رو باز می کرد، قاصدک رو تو دستاش می گرفت، باهاش حرف می زد و بعد می فرستادش به آسمون ... یا ... حتما حتما یه عکس از دوست کوچولوش « پنبه » می انداخت ... اما هیچ کدوم از این کارها رو نکرد این من ...

اینا مثالهای کوچیک بود، خیلی کوچیک ...

.

به نظرتون حالمون خوب میشه یه روز؟ ... یا همچنان نسل سوخته باقی می مونیم؟

نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط افسانه نظرات () |


خداوندگارا: می توانستم در پوسته ی گردویی محبوس باشم، و خویش را پادشاه فضای لایتناهی بشمارم ...

.

« هملت.پرده دوم»

پ.ن: دریغ ... سال به سال دریغ از پارسال ...

با این قلب های آتش گرفته در این ملک سوخته چه کنیم؟!

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات () |


دوم راهنمایی که بودم یه معلم ریاضی داشتیم که خیلی سختگیر و جدی بود ... هر هفته امتحان ریاضی می گرفت و ماها همیشه ی خدا جریمه داشتیم برای نوشتن ... آخه بی انصاف برای هر اشتباه و هر سوالی که غلط جواب می دادیم مجبورمون می کرد پنجاه شصت باری از روش بنویسیم ... حالا فکر کن یه دو تایی غلط داشتی، پدر دستت ... بله!

داستان از اونجا شروع شد که بنده به مرض ابتلا به تبخال دچار هستم و در هر شرایطی که استرس داشته باشم، بترسم، و یا سرما بخورم یه تبخال خوشگل از نوع آبدارش گوشه ی لبم سبز میشه ... خوب ... از اونجایی که این کلاسهای خانم معلم ما همیشه برای هممون پر بود از ترس از امتحان و جریمه، منم مدام تبخال داشتم ... معلم ریاضی ما هم حساااااااس ... مخصوصا نسبت به تبخال(!)، هر وقت منو با تبخال می دید، سعی می کرد تا آخر کلاس بهم نگاه نکنه ... ولی جلسه بعدی که می اومد تبخال زده بود چشمک تا اینکه بالاخره یه روز صداش دراومد که "هر وقت تبخال می زنی یه دستمالی بگیر روش، من نبینمش و  فرداش تبخال نزنم" تعجب هر چند بعد از مدتی دیدیم دستمال رو هم که روی صورتم می بینه تبخال می زنهمتفکر

خلاصه این ماجرا ادامه پیدا کرد تا اینکه تو همون سال تحصیلی بر اثر شیطنت، انگشت کوچیکه ی دست راستم شکست و یه یک ماهی تا آرنج مهمون گچ بود ... معلم ریاضی ما هم تلافی همه ی تبخالهایی که بنده به خاطر ترس از ایشون می زدم به سرم آورد ... جریمه ی هر سوال غلط رو به صد تا رسوند برای کل کلاس و با لبخند به من که دستم رو نشون دادم و گفتم راست دستم گفت: "با دست چپت بنویس عزیزم". یک ماه تمام زجر کشیدم ... بی انصاف تا آخرش هم دلش به حالم نسوخت ... فقط شانسی که آوردم این بود که شاگرد زرنگی بودم و مدام دچار اشتباه نمی شدم!

اینجوری شد که ما دیگه سایه ی هم رو با تیر می زدیمگاوچران من هم که نقطه ضعف خانم رو پیدا کرده بودم ... بچه ها هم هیچ کدوم دل خوشی ازش نداشتن ... یه نقشه بسیار (پلیدانه) کشیدیمشیطان من بدون اینکه تبخال بزنم یه دستمال الکی جلوی صورتم می گرفتم، و معلم ما تا آخر سال تبخال روی صورتش داشتنیشخند

.

پ.ن: این خاطره رو تعریف کردم که بگم: کاش دیشب دستم شکسته بود ... :(

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط افسانه نظرات () |


* سلام. خوبید همگی؟

* به علت ترکیدگی کامپیوتر از حضور در محیط نت محروم بودیم!

* گهواره ای هستم ... که دستی برآمده از حفره ی سردابی ... تاب می دهد آن را ... خاموش، خاموش!

* از این خواب عمیق و سیاه ( سیاه سیاه سیاه ) هنوز بیدار نشده ام. حتی نوشته های روی دیوارها مرهمی به زخمم نمی زند ... ننگ و مرگ بر سیاهی.

* من و هجوم گریه ...

* قشنگ نیست تو جاده شمال ماشین ها رو ببینی که چنگال و سبد و عروسک و غیره دارن به هم نشون می دن ( اونم همه از دم این رنگ)  با انگشت های ‌" وی " شکل ... ؟!! قشنگه اما چه فایده!!

* زندگی زیباست. منظورم شخصی شه ... نه تو بُعد اجتماعی ش ... تو جامعه که جز سیاهی رنگی نیست ... با این نفس های یکی در میون، در این کشور، مسموم نشویم حتما حتما یا دق می کنیم یا معترف می شویم یا ...

* نوشته: دانه های تسبیح شیخ از گلوله بود ... هر چقدر دعا کرد ... ما بیشتر مُردیم. ( نمی دونم چرا انگلیسی تایپ نمی کنه حالا!!! لینک نوشته بالا رو در قسمت نظرات می ذارم!)

* راستی ... اگه بری جایی که همه برای تفریح اومدن ... وسط آب و میون کوه ... همه یک صدا شروع کنن که " یا حسین، م ... " و ادامه بدن یکصدا و همدل بقیه ی جملات اون روزها و این روزها رو ... چه حسی بهت دست میده؟  ..... تنگه واشی بودم و با این اتفاق دلم لرزید!

* دل ماها که به همچین چیزهایی بندِ ... کله گنده ها که هر کاری می کنن و دین و ایمون اصولا براشون کیلویی چنده؟ نمی ترسن احیانا!!! دلشون نمی لرزه اصولا!!!

* تو عمق می بخشی زندگی مرا :)

* راستی باز هم برایت می نویسم: چنان عمیق است ایمانم به تمام رویاها و باورهایم ... که زنده هستم فقط برای تو.

* تمرکز ندارم این روزها ... ذهنم درگیر اتفاقات متناقض و متفاوته ...

* چیدن شادی ها و خوشی های شخصی خانوادگی، کنار غم ها و دردهای اجتماعی ... تنها عذاب وجدان برام به همراه دارد.

* لبخند از زندگی هامون حذف نشده، مهمونی، سفر و ... و ... و ...  اما ...

* دوباره می خوام روزانه بنویسم ... قاطی همه ی مشغله ها و گرفتاری ها ...

...

* اینجا ایران است ... حال همه ی ما خوب است ... اما تو ... باور نکن!

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط افسانه نظرات () |


١٩٨۴ جورج اورول شده این روزها زندگی ما ...

* «هیچ کاری غیرقانونی نبوذ، چرا که دیگر قانونی وجود نداشت. و حیرت انگیز بود که می شد یک انسان مرده را زنده کرد، اما از زنده ها نمی شد سخن گفت.»

...

چقدر متنفرم از دین و مذهب و دموکراسی دینی ... و هر چه که با این نامها انجام میشه!

کاش می شد همه چیز را بالا آورد و آسوده زندگی کرد ...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط افسانه نظرات () |


صدای یک پیرمرد لاغرمردنی از میان انبوه جمعیت، همهمه داخل سالن قطار را در هم شکست " برادر ما آدم نمی شیم". بلافاصله دیگران نیز به حالت تصدیق " البته کاملا صحیح است، درسته، نمی شیم" سرشان را تکان دادند. اما در این میان یکی دراومد و گفت: " این چه جور حرف زدنیه آقا ... شما همه رو با خودتون قیاس می کنین! چه خوب گفته اند که کافر همه را به کیش خود پندارد. خواهش می کنم حرفتونو پس بگیرین!"

من که اون وقتها جوانی ٢۵ ساله بودم با این یکی همصدا شدم و در حالیکه خون در بدنم می جوشید با حال اعتراض گفتم: " آخه حیا هم واسه آدمیزاد خوب چیزیه!"

پیرمرد مسافر که همان جور از زور عصبانیت دیک دیک می لرزید دوباره داد زد " ما آدم نمی شیم".

خون توی مغزم فوران زد، از عصبانیت روی پای خود بند نبودم، داد زدم: " مرتیکه الدنگ! مرد ناحسابی! مگه مخ از تو اون کله ی وامونده ت مرخصی گرفته، نه، آخه می خوام بدونم چرا اصلا آدم نمی شیم، خیلی خوب هم آدم می شیم ... اینقدر انسانیم که همه ماتشان برده ..." مسافرین توی قطار به حالت اعتراض به من حمله ور شدند که " نخیر ما آدم نمی شیم ... انسانیت و معرفت خیلی با ما فاصله داره ... "

همصدایی جماعت داخل قطار و داد و بیداد آنها آتش پیرمرد را خاموش کرد و رو کرد به من و گفت :" ببین پسر جان، می فهمی، ما همه مون  آدم نمی شیم! میشه به جرات گفت حتی تا آخر عمرمون هم آدم نخواهیم شد!"  ... گفتم: " زور که نیست، ما آدم می شیم ... "

پیرمرد تبسمی کرد و گفت: " ما آدم می شیم، ولی حالا آدم نیستیم، اینطور نیست؟ "

صدامو در نیاوردم، اما از آن روز به اینور سالهاست که از خودم می پرسم: " آخه چرا ما آدم نمی شیم؟ "

زندان رفتن من در این سالهای اخیر برایم شانس بزرگی بود چون معما و مشکل چندین ساله ام در زندان حل شد و از روی این راز پرده گشود. توی سالن بزرگ زندان با پنجاه نفر زندانی سیاسی کشور خودم، با اشخاص برجسته، صاحبان مشاغل مهم، شخصیت های مشهور و معروف از قبیل: حکام، روسای دوایر دولتی، وکلای معزول، مردان سیاسی کابینه های سابق، مامورین عالیرتبه، مهندسین و دکترها محشور و آشنا شدماغلب آنها از تحصیل کرده های ممالک اروپا و آمریکا بودند و هریک چندین زبان خارجی بلد بودند. مجالس بحث و نقد پیش می آمد و با اینکه با آنها تناسب فکری نداشتم، خیلی چیزها از آنها یاد گرفتم و از همه مهمتر به کشف راز و معمای خود شدم.

.

« ما ادم نمی شیم - عزیز نسین »

پ.ن: شخصیت داستان برای اینکه وقتش تلف نشه و به یاوه گویی و زیاده گویی روی نیاره، تصمیم می گیره بشینه داستان بنویسه و خرج خانواده ش رو هم از این راه دربیاره ... اما به محض اینکه قلم و کاغذ رو دستش می گیره هر بار یکی از رفقای زندان میاد پیشش و شروع می کنه به حرف زدن از کشوری که توش بوده و مردمش و اینکه تو کشورهای دیگه هرکسی سرش به کار خودش گرمه، همه دارن کتاب می خوانن و یا خاطره ای داستانی چیزی می نویسن و کاری برای خودشون دست و پا می کنن که وقتشون به حراّفی نگذره ... ولی همین رفقای زندان با اینکه دم از این می زنن که حریم خصوصی افراد در کشورهای دیگه خیلی محترمه، با وجودی که عدم علاقه شخصیت داستان رو به ادامه صحبت می بینن اما به پرحرفی خودشون ادامه می دن و دائما در حال مقایسه مردم کشورشون با کشورهای دیگه هستن و در آخر هم می گن: " تا وقتی ما این شکلی هستیم، هیچ وقت آدم نمی شیم ... "

این روند ادامه پیدا می کنه ... شخصیت داستان آخرش هم موفق به نوشتن داستانش نمیشه ( با وجود تلاشش در هر ساعت از شبانه روز، و فهماندن این موضوع به بقیه که الان می خواد از وقتش مفید استفاده کنه و وراجی رو دوست نداره! )

حتی یکی از این زندانی ها با وجودی که بی توجهی و مشغولیت شخصیت داستان رو می بینه باز هم به پر حرفی خودش ادامه میده که : " ای بیچاره ... اگه چند ماهی آمریکا رفته بودی، علت عقب موندگی این خراب شده ی نفرین کرده رو می فهمیدی. آقا در آمریکا مردم مثل ما بیهوده وقتشون رو تلف نمی کنن، چرت و پرت نمی گن، پر حرفی نیست، وقت رو طلا می دونن. معروفه میگن ،Time is money  ... آمریکایی وقتی با آدم حرف می زنه که واقعا کاری داشته باشه، تازه اونهم دو جمله مختصر و کوتاه، هر کس مشغول کار خودشه ... آیا ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع همین جا رو ببین، ماههاست ما غیر از پر حرفی و یاوه گویی کار دیگری نداریم؟ جان من ما آدم بشو نیستیم، تا این پرحرفی ها و وقت گذرونیهای بیخودی هست ما آدم نمی شیم!"

و در آخر ثمره ای که از زندان عاید شخصیت داستان میشه اینه که " ما آدم نمی شیم!"

.

الان نوشت: راستی راستی چند درصد آدما حرفهاشون و اعمالشون حول و حوش صغری خانم و کبری خانم و فلانی اینجوری کرد بهمانی اون جوری، نمی گذره! چند درصد آدما خاله زنک بازی رو ( که این روزها مردها هم به اندازه زنها درگیرش شدن!) قبول ندارند .... چند درصد " کم گوی و گزیده گوی" هستن و سرشون به کار خودشونه و تو کار این و اون سرک نمی کشن؟ (( خنده دارش هم همینه که توی این هرم جمعیت از پائین تا بالاش وضع به همین منوال هستش ... همه یا در حال جفنگ بافتن هستن و دروغ گفتن! یا تجسس تو کار این و اون و خاله زنک بازی! یا " ناک اوت " کردن این و اون و از بین بردنشون!

من که گفتم و می گم "آدم آدمه دیگه یک happening " نباید ازش زیاد توقعی داشت، تعداد خیلی کمی از آدمها هم هستن که واقعا آدم ن یا بالاخره یه روزی آدم می شن ... اما چرا؟ هان؟

نوشته شده در دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط افسانه نظرات () |