آدم آدمه دیگه ... یک happening
 

ابراهیم آقا یک روز از من پرسید: « مومو، تو چرا هیچ وقت نمی خندی؟»

این سوال مثل یک مشت محکم بود توی صورت من. یکی از آن ضربه های نابکار. هیچ انتظارش را نداشتم.

« خندیدن مال پولداراست، ابراهیم آقا. از عهده ی من برنمیاد.»

به عمد شروع کرد به خندیدن، انگاری برای لجبازی با من!

« پس تو خیال می کنی من پولدارم؟» 

« شما دخلتون همیشه پر اسکناسه. من هیچ کسی رو ندیدم که همیشه این همه پول توی دست و بالش باشه.»

« این پولا مال اینه که جنس بخرم و اجاره ی دکونمو بدم و از این جور خرجا. می دونی، آخر ماه که میشه چیز زیادی دستمو نمی گیره.»

این را که گفت خنده اش پهن تر از پیش شد. انگاری به ریش من می خندید.

« ابراهیم آقا، اینکه میگم خنده مال پولداراست منظورم آدمهایی است که دلشون خوشه.»

« اشتباهت همین جاست. اگه بخندی دلت خوش میشه.»

« چه حرفا! »

« امتحان کن ببین! »

« چه حرفا! »

« ولی مومو، تو بچه ی مودبی هستی!»

« مجبورم مودب باشم. اگه نباشم کشیده می خورم! »

« مودب بودن خوبه. خوشرو بودن از اون هم بهتره. سعی کن و ببین! »

 

خوب فکرش را که کردم، دیدم وقتی یک نفر مثل ابراهیم آقا، این جور با مهربانی چیزی از آدم می خواد و تازه یک قوطی شوکروت عالی هم پشت بند تقاضایش می کند امتحانش ضرر ندارد ...

روز بعد جدأ مثل کسی بودم که شب آمپول خنده خورده باشه. به همه لبخند می زدم.

« نه خانم، خیلی عذر می خوام، تمرین ریاضیات رو نفهمیدم.» و زرت یک لبخند جانانه تحویلش دادم. 

« نتونستم تمرین رو انجام بدم.»

« خوب، این که غصه نداره، من حالا دوباره برات توضیح میدم.»

به حق چیزهای ندیده! نه دعوایی بود و نه توبیخی، هیچ!

در ناهارخوری ... « میشه یه خرده دیگه کرم شاه بلوط به من بدین؟» باز زرت، یک لبخند جانانه! « بله، یک خرده ماست شیرین رویش!»

هرچه خواسته بودم به من دادند. زنگ ورزش که شد گفتم کفش های تنیسم را فراموش کرده ام. باز زرت، یک لبخند. « آخه شسته بودمشون و هنوز خشک نشده بودن.»

معلم ورزش خندید و دستی بر شانه ام زد.

 

مست شده بودم. دیگر مانعی سر راهم نمی شناختم. ابراهیم آقا حربه ی کاری ای به دستم داده بود. مثل مسلسل همه را خنده باران می کنم.

احساس کردم که لبخند دارد به نتیجه می رسد.

 

 

« گلهای معرفت ـ امانوئل اشمیت »

پ.ن: بخند عزیزم. دنیای من، همه، خنده های توست :*

 

× عنوان از وبلاگ « منهای من »

[ چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

مثلا بخواهید شبتون رو با تماشای یک فیلم به پایان برسونید ، اونوقت اول فیلم، قبل از اینکه تیتراژش بره ... یک جمله ی عاشقانه که تقدیم به شما شده تو زیرنویس باشه ... آخه آدم چه حالی پیدا می کنه ... مگه دیگه چیزی هم از فیلم می فهمه!

 

پ.ن: ممنون آقای نقطه ی عزیزم . .... ...

[ دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

ساعت ۹ رسیدم خونه ... هنوز نیومده ... زنگ می زنم به گوشیش در دسترس نیست ... یک ده دقیقه ای بی خیال میشم ... بعد تلویزیون رو روشن می کنم می بینم خبری نیست ، بازی تموم شده ...

دوباره گوشیش رو می گیرم در دسترس نیست ... گوشی دوستهاش رو می گیرم در دسترس نیستن اونا هم ... دلشوره با خودش حالت تهوع میاره ... حالم بده ...

ده دقیقه ای می گذره ... میرم اینترنت سرچ می کنم ببینم بازی چند چند شده ... می بینم نوشته « در حاشیه بازی بر اثر انفجار مواد محترقه ۳ نفر راهی بیمارستان شدند» ... حالا دقیقا نه گذاشته نه برداشته، گفته ۳ نفر!!!

تمام دقایق بعدش تا قبل از شنیدن بوق آزاد تلفن اصلا نفهمیدم چجوری گذشت! 

 

 

پ.ن: بعضی وقتها ترافیک و چراغ قرمز لذت بخش میشه ... بعضی وقتها صدای بوق تلفن ... 

و بعضی وقتها «عشق» راه های ساده ای پیدا می کنه تا چهره ی آبیش ( شاید هم زردآبی ش)  رو نشون بده ...

 

[ یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٩:۳٧ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

صدای اره که می پیچه توی اتاق ... بوی چوب که بلند میشه توی هوا ... آرامش انگار بدون معطلی میاد میشینه توی قلبم ... همه چیز آروم میشه، می افته روی دور کُند ... به هیچی فکر نمی کنم، مغزم خالی میشه و سکوت بالاخره از راه می رسه ... دیگه کلمه ها و جمله ها و حرفها و احساسها از روی سر و کول هم بالا نمیرن ... بالاخره آروم می گیرن و برای خودشون یه گوشه می شینن ... اونوقت من می مونم و صدای خش خش اره روی چوب و بوی خوش طبیعت ... 

من می مونم و یک پنجره که پشتش کلی گل شمعدانی با ناز و کرشمه نگام می کنن ... انگار که دنیا شده باشه این میز و پنجره و چند تا گلدان گل ...

کارم که تموم میشه ، افکار دوباره هجوم میارن ... ولی اولین فکری که تمامی ذهنم را می پوشونه، داشتن تو هستش ... داشتن تو که آرامش زندگیمی ... داشتن تو که پشت و پشتیبانمی ... داشتن تو که ارزشش از همه چیز بالاتره برام ...

 

پ.ن۱: کاش من هم مثل تو بودم ... 

پ.ن ۲: راستی لعیا اسم اون گل خوشگله که برام آوردی چی بود؟

[ سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

 

_ بله؟

 

_ بعله :)) 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٢ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

 

 

پاک میشه ... حتی اگه من با دستمال نیفتم روش و تمیزش نکنم ... حتی اگه آینه امانت دار خوبی باشه و حفظ کنه این نقش رو ... حتی اگه ...

 

این دستها بوی نور میدن ... این جمله که روی آینه نقش بسته، بوی نور میده ...  به خاطر همینه که این نقش از دلم هیچوقت پاک نمیشه. .... ... .. ....

 

 

.

* عنوان از مصطفی مستور 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

 

لازم نبود حرفی بزنی ... لازم نبود چیزی بگی یا حرکتی انجام بدی ... همین که با اون چشمهای گرد شده که پر از مهربونی و تعجب و نگرانی بود بهم زل زدی، کافی بود ...

وااااااااااای چقدر حرف پشت این نگاه بود ... چقدر ح ر ف ...

از هزار هزار بار گفتن ِ " دوستت دارم " زیباتر :)


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

 

هر کسی یه نقطه ی صفر تو زندگیش داره که اونقدر همه چی همزمان به بدترین وضع اتفاق می افته یا اونقدر دردی که داری تحمل می کنی شدید هستش که دیگه فراتر از اون درد رو احساس نمی کنی و با خودت میگی اگه این مرحله رو بتونی پشت سر بگذاری دیگه جون سالم به در بردی و توی بقیه موقعیت ها هم نجات پیدا می کنی ... و بعد این نقطه ی صفر میشه مبدا همه ی سنجش هات! یعنی هر اتفاقی بیفته تو با اون اتفاق بد مقایسه ش می کنی و این جوری میشه که زندگی ادامه پیدا می کنه! چون تو هی با خودت میگی من که اون "نقطه صفر" رو از سر گذراندم، پس، از پس ِ بقیه ش هم برمیام!

 

هر کسی یه نقطه ی اوج تو زندگیش داره که اونقدر اتفاق مهم و خوبی براش پیش اومده که  خوشبختی مطلق رو تجربه کرده! درک خوشبختی مطلق خیلی سخته چون تمامی سلسله اتفاقهای زندگیت هستش که باعث میشه تو به درکی از خوشبختی مطلق برسی و اکثرا خوشبختی، نسبی هستش  ... یعنی اینکه تو می تونی از زندگی مشترکت لذت ببری اما از شغلت خوشت نیاد یا از خودت راضی نباشی ... به هر حال یه جای کار بلنگه و باعث بشه تو درک کاملا مطلقی از خوشبختی نداشته باشی! ولی وقتی اون اتفاق خوبه اونقدر پر رنگ باشه که اتفاقهای دیگه اصلا به چشم نیاد و در آرامش مطلق به سر ببری، می تونی بگی که نقطه ی اوج رو پیدا کردی!

 

نقطه صفر ها و نقطه اوج های مختلفی وجود داره تو زندگی و شاید یه اتفاق جدید درک تو رو از از نقطه ی قبلی تغییر بده ! ولی فقط یه نقطه ی صفر مطلق و یک نقطه اوج مطلق تو زندگی هر کسی می تونه پیش بیاد که شاید تعداد آدمهایی که تجربه ش می کنن خیلی انگشت شمار باشه! خیلی انگشت شمار!

 

الان نوشت: من نقطه اوج خوشبختی رو درک کردم!

حالا همه چیز با اون نقطه مقایسه میشه ... و نمی دونم این اتفاق خوبه یا بد؟

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

ابر بارنده به دریا می گفت: گر نبارم تو کجا دریایی

در دلش خنده کنان دریا گفت: ابر بارنده تو هم از مایی



« ؟ »

پ.ن:تو می تونی شوالیه مارمولک کش باشی با یه شنل نارنجی ، و با دمپایی به تمامی مارمولک های زندگیم حمله کنی ...... یا می تونی شوالیه ناموجود باشی که از هر موجودی موجودتره ...... تو می تونی Mulish hippo باشی که یه یه گنجشک کوچولو پناه داده و مواظبه از سرما یخ نزنه ...... یا می تونی همون ژوژک باشی ... یا ... همون شاگردی که از روی عمد برای توبیخ شدن لغت ها رو اشتباه می نوشت: وبلاگ، نیمکط، صیاره، عاتشفشان، چراق قرمظ، کمپوط گیلاس، عشغ .............یا تو اصلا می تونی جناب نقطه باشی ، همون جناب نقطه ای که اون روز، وقتی برف عاشقانه می بارید، اومد اینجا نوشت:

آسمانی خواهم ساخت پر از بادبادک

نارنجی

نیلی و یا شاید هم آبی تر از احساس

بادبادکهایی خواهم ساخت پر از شوق کودکانه

کودکی باش نخ به دست ...

شور بر دل ...





چقدر زود گذشت ... چقدر دوستت دارم ... چقدر خوشحالم که متولد شدی :)

[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

یک پری خوب به یک زوج فقیر قول می دهد سه آرزوی نخست آنان را برآورده کند. آنها خوشحال می شوند و تصمیم می گیرند که سه آرزوی خود را با دقت انتخاب کنند. اما بوی سوسیس در حال سرخ شدن از کلبه ی مجاور، زن را وسوسه می کند تا آرزوی یک جفت سوسیس بکند. آنها مثل برق آن جا حاضر می شوند؛ و این اولین آرزویی است که برآورده می شود. اما مرد خشمگین می شود و در اوج عصبانیتش آرزو می کند که ای کاش سوسیس ها به بینی زنش آویزان بودند. این نیز اتفاق می افتد؛ و سوسیس ها قرار نیست از محل جدیدشان کنده شوند. این دومین آرزویی است که برآورده می شود؛ اما این آرزو به مرد تعلق دارد و برآورده شدن آن برای زنش اصلا قابل قبول نیست. بقیه ی قصه را شما می دانید. از آن جا که هر چه باشد آن ها در واقع یک نفر بودند - مرد و زن - سومین آرزو ضرورتا این بود که سوسیس ها از بینی زن جدا شوند. 

از این قصه ی پریان در ارتباط های دیگری هم می تواند استفاده شود؛ اما در این جا فقط به این درد می خورد که این احتمال را نشان دهد که اگر دو نفر با یکدیگر یکی نباشند برآورده شدن آرزوی یکی از آنها می تواند برای دیگری چیزی جز ناخشنودی به بار نیاورد.

.

« زیگموند فروید » 



خصوصی نوشت:: می خوام بگم پایه تم ... با هر تصمیمی که بگیری و  هر راهی که انتخاب کنی ... دیگه ما یه نفریم نه دو نفر . .... ...

[ چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

کلی از راه رو پیاده برگشتیم ... دست در دست هم ، با چهار کیلو میوه که تو دستهامون سنگینی می کرد ... روی سکوی یه خونه نشستیم تا کمی خستگی در کنیم ... یه تیکه کاغذ روی سکو بود ... برش داشتم ... روش نوشته بود " به رویاهات فکر کن!" ... تبلیغ جشنواره بزرگ حساب های قرض الحسنه بانک ملت بود ... ما هم داشتیم همین کار رو می کردیم .... خوشحال بودیم و داشتیم رویا می بافتیم ...


چند ساعتی رو دویده بودیم ... کلی اشک ریخته بودیم و صورت هامون حسابی سوخته بود ...  چند کیلویی میوه گرفته بودیم که این همه تابلو نباشیم و بتونیم بیشتر جلو بریم ... اما مگه فرقی هم داشت، مگه برای کسی این چیزا مهم بود ... 


روی سکوی پلاک 48، کنار اتوبان، نزدیکای گیشا، نشستیم ... چشمهامون هنوز قرمز بود ... حسابی خسته، اما خوشحال بودیم ... به آینده فکر کردیم، رویا بافتیم ... پرتقال پوست کندیم و خوردیم ... ما، 20 و 5م رو این طوری جشن گرفتیم ... امسال ولنتاین برای ما شکل دیگه ای داشت و با شکوه تر از اون چیزی که فکر می کردیم برگزار شد :))

[ چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

_ امروز یک روز قشنگ بارانی / برفی  است.

 

هلن از او پرسید  چطور یک روز بارانی / برفی می تواند زیبا باشد. آنتوان هم برایش تعریف کرد: از رنگ های گوناگونی که آسمان، درختان و سقف خانه ها به خود می گیرد و آن ها عنقریب وقت گردش خواهند دید، از نیروی وحشی اقیانوس، از چتری که آن ها را هنگام قدم زدن به هم نزدیک تر می کند، از شادی پناه بردن به اتاق برای صرف یک چای داغ، از لباس هایی که کنار آتش خشک می شوند، از رخوتی که به همراه دارد، از فرصتی که خواهند داشت تا چندین بار با هم درآمیزند، از صحبت های زیر ملحفه درباره ی زندگی و گذشته، از بچه هایی که از ترس طبیعت سراسیمه به چادری پناه می برند ...


هلن گوش می داد. سعادتی که آنتوان حس می کرد از نظر هلن فردی و انتزاعی می نمود. حسش نمی کرد. با این حال خوشبختی انتزاعی بهتر از نبودن خوشبختی است. سعی کرد حرف های آنتوان را باور کند.

آن روز هلن تصمیم گرفت که دنیا را از نگاه آنتوان ببیند.

.

" یک روز قشنگ بارانی - اریک امانوئل اشمیت "

 پ.ن: بیست و سوم ... سوم ... کیکی که با اون شمع های فرفری خوشگلش حسابی سورپرایزمون کرد ...  قرچ قروچ برف زیر پاهامون ... کلی اتفاقای خوب، حس های خوب ... یه زمستون خوب ...وای وای واااااای باید هی اسفند دود کنم من!

 

الان نوشت: راستی دوستم می دونی تو اون سررسیدی که اون سال نزدیک های عید بهم دادی و صفحه ی اولش نوشتی " امیدوارم امسال سال اتفاقات خوب باشه برات " بهترین اتفاق زندگیم، اتفاق افتاد :)  ممنون.

[ پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩ ] [ ٤:۱۱ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

تا همیشه . .... ... .. ....

 

پ.ن: این پست مخاطب خیلی خیلی خاص دارد.

[ یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

روایت ها حاکی از این است که در سرزمین چین روزی به نام "روز قدردانی از همسر" وجود دارد که در این روز مرد برای قدردانی از همسرش به پختن هفت نوع غذا می پردازد تا بدین وسیله از زحمات همسرش تشکر کرده باشد  ... این ضیافت بسیار باشکوه برگزار می گردد و ...

...

من: عجب مناسبت هایی دارن این چینی ها!

جناب نقطه: لبخند 

من: هفت نوع غذا؟ کار خیلی سختیه که؟!

جناب نقطه: لبخند

...

و بسیار باشکوه ( در حالی که تقریبا ترکیدیم ) ضیافت ما به پایان می رسد:)

.

پ.ن: البته حقیقتی که ساعاتی بعد بر ما روشن می شود این است که این روز، ابداع جناب نقطه بوده و در چین از این خبرها نیست که نیست!

.

الان نوشت: عاشششقتم. 

[ سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

بچه که بودیم ... یک تایمی از وقتمون رو صرف آتاری بازی می کردیم ... بازی محبوب من اون هواپیمائه بود که هر چی می رفتی رو به بالا به تهش نمی رسیدی ... اون موقع ها این بازی برامون اوج کار action بود ... بس که کیف می کردیم و دلهره داشتیم که نترکیم یا اتفاقی برامون نیفته ...

بعد که "سگا " اومد ... نوع بازی ها خشن تر شد ( مثلا ها .. از دید ماها، چون الان به نظر اینقدر افتضاح می رسن که آدم شاخش درمیاد که وااااااا چطور ممکنه یعنی، که فکر می کردیم wo0o0o0o0ow عجب بازی هایی!!!)

یکی از بازی های مورد علاقه من و برادرم combat بود ... بیست و چهار ساعته داشتیم می جنگیدیم و همدیگرو شکست می دادیم و کیف می کردیم ( تازه اونم با اون گرافیک پائین بازی!) ... بیشتر مواقع هم این من بودم که شکست می خوردم ... خون م ته می کشید و هر کاری می کردم نمی تونستم خون م رو پُر کنم ... بعد می مردم! به همین سادگی!

.

پ.ن برای تو: گفته باشم! گفته باشم!!! دیگه پشه ها هم حق نزدیک شدن به تو رو ندارن! مگه الکیه! بازی سگا نیستش که اگه خون ت از بین رفت بتونی پُرش کنی! باید همیشه ی همیشه خون تو بیشتر از من باشه ... من عادت دارم به زودتر مردن ... دوست دارم تو دنیای واقعی هم، این من باشم که زودتر می میرم. پس حواست باشه! خون ت باید پُر بمونه تا آخر. تا آخره آخر.

[ دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

"آلبن" را یک غول بزرگ کرده. جای تعجب نیست. تا دنیا دنیا بوده بچه ها را غولها بزرگ کرده اند. آلبن از شکم غول درآمد. خانم غول او را به سوی پوست صورتی رنگ گونه هایش برد و سر تا پایش را در نامهای پُر محبت و دلنواز پیچید: پسرک ماهم، گربه کوچولو، دردانه طلایی، مامانی، عسل، فسقلی، جگر گوشه م. غول ساعت ها با این کلمات عاشقانه ی درخشان، مانند برف در زیر نور آفتاب، وجود آلبن را سرشار کرد و در آغوشش گرفت. پدر، چند دقیقه بعد رسید. پدرها همینطورند، دیر می رسند. در آغاز، خانم غول ها هستند و بچه های گرم و تازه ای که از بطن آنها بیرون آمده اند. خانم غول ها با آقا غول ها زندگی می کنند اما آقا غول ها را فقط در دورنما، در سایه می توان دید. آنها در اداره جلسه دارند، اتومبیل شان را می شویند و روزنامه می خوانند. کودک از دور به آنها می نگرد، حیران و مردد. وقتی دو سه ساله می شود، آقا غول ها می گویند: " بچه در این سن جالب توجه می شود." وابستگی به آدمهایی که دو یا سه سال برایشان جالب نبوده اید، نگران کننده است. برای خانم غول ها، مساله کاملا فرق می کند. کودک از بدو ورودش، مرکز افکار آنها، نگرانی های آنها و رویاهایشان می شود. خانم غول ها ماه ها و سالها را نمی شمرند. صبر نمی کنند تا کودک اولین کلمات را به زبان بیاورد و آن وقت تشخیص دهند که بله، بالاخره جالب توجه شده. خانم غول ها هیچ چیز را فریبنده تر و شورانگیزتر از یک تکه روح کوچک صورتی و لیز، چروک خورده و گرسنه، نمی دانند. از نخستین روز پیدایش دنیا و حتی اندک زمانی قبل از آن، خانم غول ها وجود داشته اند. خدا عمرشان بدهد.

.

« ابله محله - کریستین بوبن »

پ.ن: وقتی یه رابطه ای شروع میشه، عینهو تولد یه نوزاد کوچولو،  روح لیز و لطیف و چروک خورده ش قابل دیدنه ... روحی که گرسنه ست و منتظره سیراب شدنه ... روحی که مرکز آمال و افکار و رویاهای دو طرف درگیر در رابطه است. و به محض متولد شدن این نوزاد کوچولو و شکل گرفتن این رابطه، علاقه و وابستگی و عشق، روز به روز بیشتر میشه ...و آدم وقتی از ته دل یکی رو دوست داشته باشه، به یک دونه اسم اکتفا نمی کنه، چون اون یه نفر به اندازه تمام دنیا براش می ارزه ... اون وقته که علاوه بر اسم خود شخص، اسمهای دیگه ای هم به دایره اسامی اون فرد اضافه میشه!

خیلی از این اسامی رو همه استفاده می کنند ... عزیزم، عسلم، عشقم و و و ... خیلی از اسامی دیگه، مخفف شده ی اسم خود فرد هستش و خیلی های دیگه ش برگرفته از یه شخصیت کارتونی، سینمایی و ...

خوب، راههای زیادی برای پیدا کردن اسمهای جدید و ابراز علاقه کردن های جدید وجود داره ... و این اتفاق وقتی می افته که تو، توُ وجود فرد مورد علاقه ت یه خصلت و شخصیت جالب و دوست داشتنی جدید پیدا کنی ... اون وقته که یه نام جدید هم براش پیدا می کنی ...

الان نوشت: خیلی از این القاب و اسامی تکراری هستن! اما " مقام معظم همسری" جدید و تازه و پر از حرف های ناگفته بود برای من! ممنون ژوژک :)

[ چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

هوا که گرم میشه، درخت ها جوانه می زنند ... گرمتر که میشه درخت ها سبز سبز می شن ، جوری که چشمامون چیزی نمی بینه جز تازگی و طراوت ... اما همین که هوا سرد و سردتر میشه، و شاخه ها خالی و خالی تر ... چشمامون می افته به لونه هایی که اون بالا، میان شاخه ها جا خوش کردن ... لونه هایی که مال پرنده هایی ِ که با عشق توش زندگی می کنند، صاحب جوجه می شن و جیک جیک مستانه ی همگی شون آدم رو سرمست می کنه ... این پرنده ها، اما، به محض هجوم سرما کوچ می کنند و می رن سراغ اون یکی لونه شون... برای اینکه گرمای لونه ( بخوانید خونه ) خیلی مهمه ... خیلی مهم.

ما آدمها، اما، خونه هامون وقتی گرم میشه که همدیگه رو دوست داشته باشیم و کنار هم باشیم ... خواستم بگم از داشتن همچین لونه ی گرمی خوشحالم :)

...

"نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است"

« سهراب سپهری »

[ جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۸:٥٤ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

بدین ترتیب استاد، "یوکو" را به شاگردی خود پذیرفت و " هوروشی" خدمتکار هم، با او طرح دوستی ریخت.

شبی از شبها یوکو از او پرسید: استاد کیست؟ آیا او به راستی همه چیز را درباره ی هنر می داند؟

- "سوزوکی" بزرگترین هنرمند در سراسر ژاپن است. او همه چیز درباره ی نقاشی، شعر، خوشنویسی و رقص می داند. با این همه اگر عاشق زنی نمی شد، هنرش چنین اوجی نمی گرفت.

- یک زن؟

- بله، یک زن، چرا که در میان همه ی هنرها، عشق دشوارترینشان است و سرودن، رقصیدن، نغمه ساز کردن، همه و همه به عشق ورزیدن می مانند. عشق مانند راه رفتن روی طناب، آنهم در ارتفاعی زیاد است. سخت ترین کارها پیش رفتن است بدون سقوط.

.

« برف - مکسنس فرمین »

پ.ن: و همه چیز با افسونی شروع شد . .... ...

[ سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸ ] [ ۸:٤۸ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

صدا، صدا، تنها صدا

صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن

صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک

صدای انعقاد نطفه ی معنی

و بسط ذهن مشترک عشق

صدا، صدا، صدا، تنها صداست که می ماند.

.

« تنها صداست که می ماند - فروغ »

پ.ن: زندگی جمع و تفریق اتفاقهاست ... اشک ها، لبخندها، حرف ها، صداها ... زندگی گم شدن و غرق شدن در حوادث کوچیک و بزرگه ... و تنها داشتن یک مهارت کافیه تا بتونی بهترین لحظه ها را به ثبت برسونی: یک اتفاق کوچیک و دوست داشتنی را بزرگ کنی ... و یک اتفاق بزرگ و منفی را هرچه کوچکتر ...

و یادمون باشه بسط دادن عشق و محدود تر کردن دایره ی نفرت دست خودمونه!

.

الان نوشت: صدات رو تغییر بده و بازم بگو "بررررو بابا اصلا، اصلا نمی خوام، اصلا" ... اصلا هزار تا اصلا بذار کنار هم و یه جمله بساز و کودکانه تکرارش کن ... همین صداست که می مونه ... پس نجوا کن ... کودک شو و هر روز بگو: اصلا، من، اصلا نمی خوام، برررو بابا اصلا ...

[ چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

تا همیشه . .... ... .. ....

 

پ.ن: این پست مخاطب خیلی خاص دارد.

[ شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

- " حس می کنم دیگر از همه چیز رها شده ام. از سیری در دل کوهستان می آیم، کوهساری با چشمه های فراوان! از گردشی در میان تاکستان ها و انارستان ها می آیم، از میان کشتزاران خرم، خرمن های گندم، خوشه های درشت انگور عبور کرده ام. چیزی در درونم رها شده است! جانم همچون پرنده ای سبک بال از کالبدم پر کشیده است. مستم، مست: از شرابی کهنه، از بویی دلاویز، از عطری پراکنده! ناگهان صدایی، چیزی مثل ضربان ساعت یا قلبم مرا بر زمین فرو می آورد. چرا من این طور شده ام؟ "

***

- " حس می کنم پُرم، چون اناری ترک خورده، همچون خوشه ای پر بار، چون چشمه ای زلال! پُرم: چون کشتزاری حاصلخیز، خرمنی انبوه، باغی پر از میوه، خمره ای از شرابی کهنه! پُرم: مثل تاکستانی، نارنجستان یا انارستانی، جنگلی باران خورده، پُر از طراوت شبنم و عطر گلستان! حس می کنم پُرم: از چیزی شاد و زنده، از ترانه های قدیمی، از زمزمه ی آوازی کهنه! پُرم: مثل جامی لبالب از باده، لب پر می زنم، سرریز می شوم، ...راستی مرا چه شده؟"

***

- " تیک تاک! تیک تاک! "

- " تیک تاک! تیک تاک!"

***

من رویا می بافم. چمن چمن، دامن دامن، صحرا صحرا. رویاهایم را همچون گیاهی می کارم. دانه دانه، تک تک، یکی پس از دیگری.

.

« شالی به درازای جاده ابریشم - مهستی شاهرخی »

پ.ن: یکی ... دو تا ... از رُو می بافم ... یکی ... دو تا ... از زیر ... دونه دونه گره می ندازم و همین جوری تند تند گره ها کنار هم ردیف می شن و می رسم آخر خط ... رج بعدی دو تا زیر می بافم و دو تا رُو ...

هر دونه ای که می ندازم تو میل یه حس، یه فکر، یه حرف داره ... هر رجی که تموم میشه ... یه رویا شکل می گیره ...

قرار نیست مثل " پنه لوپه " یه شال ببافم به درازای جاده ابریشم برای برگشتن " اولیس " ... و هر بار بشکافمش تا شال تموم نشه.

قرار نیست مثل مادام هلنای داستان وردی که بره ها می خوانند ... اونقدر کاموا نداشته باشم که از یه سر بشکافم و از سر دیگه به بافتن ادامه بدم تا فقط یه چیزی از سر بیکاری بافته باشم ...

اصلا قرار نیست شال ببافم!

یه دونه برای تو می بافم ... یه دونه برای خودم ... وقتی دونه دونه ها بچسبن به هم، و رج به رج بالا برن ... ما پلیورها رو تنمون می کنیم ... و اولین برف که بارید می ریم به پارک تا دوباره روباه دو سنت اگزوپری رو ببینیم ... تا دوباره توی برفها لیز بخوریم و دستهای همدیگه رو محکم بگیریم و از تریلوژی زندگیمون حرف بزنیم ...

من این روزها تند و تند دارم دونه می ندازم روی میل بافتنی ... دونه های گرم و بی قرار عشق ... دونه هایی که با بافتن هر کدومشون آرزو می کنم همیشگی باشه لحظه های خوبمون.

[ شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

گاه یک ستاره ی دانا می تواند حتی

در کف یکی پیاله ی آب

خواب هزار آسمان آسوده ببیند

آن وقت یک آینه برای انعکاس علاقه هم کافی است.

.

« سید علی صالحی »

پ.ن: نمی دانم چطور برایت هزاران هزار آسمان آسوده طلب کنم ... کاش می دانستم ... کاش ...

[ چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

می گویند ملائک

              عاشق یار زمینی که می شوند

                             بالهایشان را مخفی می کنند.

[ یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

تصورش را بکن، انگار در دل سردابه ای تاریک سی و نُه پله را پائین رفته باشی به جستجوی آب حیات، سی و نُه پله ی کم عرض، ناصاف، لغزان. روی هر پله پایت سریده باشد بر سطح یخزده و تاریک، و هر بار نصفه جان شده باشی کهمبادا سرنگون شوی به قعر سنگ و تاریکی. بعد، وقتی رسیده ای به سی و نهمین پله، همانجا خشک ات زده باشد و اصلا به یاد نیاوری که همه ی آن سی و نُه پله را آمده ای که برسی به آن چهلمین پله!

.

« وردی که بره ها می خوانند - رضا قاسمی »

پ.ن: اصلا اصل ماجرا همین جاست که گاهی اونقدر درگیر مسیر می شیم که انتها رو فراموش می کنیم ... هر چند لذت بردن از مسیر خیلی مهمه ولی نه به قیمت فراموش کردن هدفی که براش کفش به پا کردیم و زدیم تو کوه و بیابون ...

اصلا یکی از معضلات وجودی انسان همینه که فراموشکاره ... خیلی زود فراموش می کنه و از یاد می بره ... هر چند این فراموشکاری در خیلی از مواقع خوبه و باعث میشه که انسان به آرامش برسه ... ولی فرموش کردن هدف و انگیزه از شال و کلاه کردن برای انجام دادن کاری، هیچم خوب نیست ...

به خاطر همینه که باید خیلی از فکرها و حرفها رو نوشت ... تا روزی که عملی شدن ... فراموش نکرده باشیم:   چی بودیم، چیکار می خواستیم بکنیم، به کجا می خواستیم بریم، چی نداشتیم و حالا داریم  و و و ...

.

الان نوشت: پَستو ...

[ چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ٩:٢۸ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

دوم راهنمایی که بودم یه معلم ریاضی داشتیم که خیلی سختگیر و جدی بود ... هر هفته امتحان ریاضی می گرفت و ماها همیشه ی خدا جریمه داشتیم برای نوشتن ... آخه بی انصاف برای هر اشتباه و هر سوالی که غلط جواب می دادیم مجبورمون می کرد پنجاه شصت باری از روش بنویسیم ... حالا فکر کن یه دو تایی غلط داشتی، پدر دستت ... بله!

داستان از اونجا شروع شد که بنده به مرض ابتلا به تبخال دچار هستم و در هر شرایطی که استرس داشته باشم، بترسم، و یا سرما بخورم یه تبخال خوشگل از نوع آبدارش گوشه ی لبم سبز میشه ... خوب ... از اونجایی که این کلاسهای خانم معلم ما همیشه برای هممون پر بود از ترس از امتحان و جریمه، منم مدام تبخال داشتم ... معلم ریاضی ما هم حساااااااس ... مخصوصا نسبت به تبخال(!)، هر وقت منو با تبخال می دید، سعی می کرد تا آخر کلاس بهم نگاه نکنه ... ولی جلسه بعدی که می اومد تبخال زده بود چشمک تا اینکه بالاخره یه روز صداش دراومد که "هر وقت تبخال می زنی یه دستمالی بگیر روش، من نبینمش و  فرداش تبخال نزنم" تعجب هر چند بعد از مدتی دیدیم دستمال رو هم که روی صورتم می بینه تبخال می زنهمتفکر

خلاصه این ماجرا ادامه پیدا کرد تا اینکه تو همون سال تحصیلی بر اثر شیطنت، انگشت کوچیکه ی دست راستم شکست و یه یک ماهی تا آرنج مهمون گچ بود ... معلم ریاضی ما هم تلافی همه ی تبخالهایی که بنده به خاطر ترس از ایشون می زدم به سرم آورد ... جریمه ی هر سوال غلط رو به صد تا رسوند برای کل کلاس و با لبخند به من که دستم رو نشون دادم و گفتم راست دستم گفت: "با دست چپت بنویس عزیزم". یک ماه تمام زجر کشیدم ... بی انصاف تا آخرش هم دلش به حالم نسوخت ... فقط شانسی که آوردم این بود که شاگرد زرنگی بودم و مدام دچار اشتباه نمی شدم!

اینجوری شد که ما دیگه سایه ی هم رو با تیر می زدیمگاوچران من هم که نقطه ضعف خانم رو پیدا کرده بودم ... بچه ها هم هیچ کدوم دل خوشی ازش نداشتن ... یه نقشه بسیار (پلیدانه) کشیدیمشیطان من بدون اینکه تبخال بزنم یه دستمال الکی جلوی صورتم می گرفتم، و معلم ما تا آخر سال تبخال روی صورتش داشتنیشخند

.

پ.ن: این خاطره رو تعریف کردم که بگم: کاش دیشب دستم شکسته بود ... :(

 

[ سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥٦ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

و من اکنون به نقطه ای در خیالم خیره شده ام و چشمانم، همچون چشمان یک دیوانه ی خاموش، در بهتی مرموز، از دیدن بازمانده و از حرکت باز ایستاده و پلک زدن را از یاد برده است.

چقدر با همه حرف ها بیگانه شده ام! کجایم؟ همچون پرنده ای بلند پرواز بر فراز همه ی شعر ها و عشق ها، همه ی فهم ها و حرف ها چرخ می خورم؛ دلم حلقوم تشنه ای است در زیر باران بهارینی که از غیب بر زمین فرو می کوبد، می بارد و می بارد! هر قطره ای کلمه ای؛ چه زلال، چه خوب!

.

« آدم ها و حرف ها - دکتر شریعتی »

پ.ن: پلک نمی زنم ... چون دیوانه ها زل می زنم به روبرویم ... غرق در آرامش ... آرام آرام آرام ... می ترسم از اینکه خودم، خودم را چشم بزنم!

.

تبخال زدن بهتر از پریدن پلک چشم است!

[ شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

حالا دیگر حرفت را زده ای و بین دو خواننده با واسطه گری کتاب، یک همبستگی، همدستی و ارتباط برقرار شده، چه چیزی از این طبیعی تر؟

می توانی با خوشحالی از کتاب فروشی بیرون بیایی، و حالا، تو که فکر می کردی زمان توقع داشتن از زندگی گذشته، با خودت دو امیدواری حمل می کنی که هر یک تو را با خود می برد، و هر دو نوید دهنده ی روزهای لذت بخشی هستند: لذت از سر گرفتن کتابی که با بی صبری منتظر خواندن اش هستی و لذتی که در این شماره تلفن نهفته است: امکان دوباره شنیدن لرزش های گاهی مشخص و گاهی مبهم صدایی که جوابت را خواهد داد. خیلی هم دور نیست، شاید همین فردا باشد. برای این کار بهانه ی بسیار ظریفی داری: کتاب. از او می پرسی خوشش آمده یا خوشش نیامده، به او می گویی که چند صفحه از آن را خوانده ای یا نخوانده ای و پیشنهاد دیدار دوباره را می کنی ...

چیزی که مهم است وضعیت روحی تو در حال حاضر است، در خلوت و در خانه ی خودت کوشش داری دوباره آرام بگیری و غرق در خوانده کتاب بشوی، پاهایت را دراز می کنی، جمع می کنی، دوباره دراز می کنی. اما یک چیزی از دیروز تا به حال تغییر کرده. خوانده تو دیگر در خلوت نیست: تو به آن خواننده ی دیگر فکر می کنی که در همین لحظه، کتاب را باز کرده و به جای خواندن داستان، خود را در داستانی می بیند که باید آن را زندگی کند، دنباله ی قصه ی خودش را با تو، یا دقیق تر: آغاز یک قصه ی ممکن. ببین به این زودی چقدر تغییر کرده ای، تو پذیرفته ای که کتابی را ارجح بدانی، چیزی استوار که آن جاست، به خوبی مشخص است و با وجود تمام تجربه های آزموده، همیشه فرّار، مقطع و قابل طرح، می شود بدون خطر از آن لذت برد. این به آن معناست که کتاب تبدیل به یک دستاویز شده، دست کم یک برقرار کردن ارتباط، مکانی برای ملاقات؟ این به آن معنا نیست که نوشته دیگر قصد به بند کشیدن تو را ندارد، برعکس، چیز تازه ای به قدرت آن افزوده شده. این مجلد دیگر قطع نمی شود، و این اولین مانعی است که تو را بی صبر کرده.

.

« اگر شبی از شبهای زمستان مسافری - ایتالو کالوینو »

پ.ن: شاید خیلی وقت پیش باید اداء دین می کردم. شاید خیلی وقت پیش باید نامه ای سرگشاده برایت می نوشتم و ازتو تشکر می کردم. ممنون، ایتالو کالوینو :)

خوشحالم که دیر شناختمت، و دیر شناختن تو دستاویزی شد تا " قصه ای ممکن " را آغاز کنم. خوشحالم که در بند قصه های تو قرار گرفته ام و در بند قصه ای که هر روز می نویسمش، می نویسیمش. ما قصه خود را مدیون تو هستیم. روحت شاد و یادت گرامی.

[ چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

در تمام مسابقه ها (( شاید هم زندگی))  رازی هست: " همه ی قضیه این است که سر پیچ ها چه طور بپیچید."

.

« کمدی های کیهانی - ایتالو کالوینو »

پ.ن: قدم هام رو با قدم هات اندازه می کنم. نه! شاید این تویی که قدم هات رو با قدم هام اندازه می کنی. نمی دونم! اصلا فرقی هم نمی کنه؛ چون وقتی سرعت تو زیاد میشه، این منم که قدم هام رو دارم تندتر برمی دارم و وقتی من از نفس دارم می افتم، این تویی که قدم هات رو کوتاهتر برمی داری. موازی، کنار هم، رو به جلو. ۵٠٠ متر، ٧٠٠ متر و شاید هم ۴٠ کیلومتر! فرقی ندارند با هم ...

تا وقتی ... من، من باشم و تو، تو ... و در کنار هم راه برویم، بدویم، بپریم ... حال و آینده از آن ماست.

[ دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

وقتی آدم " تقویم" داشته باشه برای نوشتن و روز به روز اتفاقها رو یادداشت کنه... اون وقت تقویمش کم کم رنگ می گیره ... رنگهای مختلف ... بعضی وقتها صفحه ت سفیده، پر از صلح و صفا و آرامشه ... بعضی وقتها قرمزه، پر از عشق و محبته ... بعضی وقتها سیاهه، پر از غم و غصه ست ... بعضی وقتها زرده، پر از نفرت و بیزاریه ... بعضی وقتها سبزه، پر از یکرنگی و یکدلیه ... و ... و ... و ....... اونقدر که هر وقت صفحه ای رو ورق می زنی موج رنگ بهت هجوم میاره و یکی یکی روزها و احساسها و اتفاقها دوباره زنده میشه و توی رنگها غرق میشی ...

.

سه سال از اون دی ماهی که فهمیدم همه ی اون رنگ ها و غصه ها و اشک ها چقدر ارزش داشتن می گذره ... سه سال از وقتی که فهمیدم هر گلدونی فقط و فقط با یه گل هست که جون می گیره؛ از وقتی که فهمیدم هر  گیاهی لایق گلدون وجود آدم نیست می گذره ... سه سال از وقتی که رنگ "زردآبی" هم به صفحه های تقویمم اضافه شد می گذره ... سه سال از نیمکط و عشغ و سیاره می گذره ... سه سال از روزهایی که سعی می کردم رنگ فراموشی بهشون بزنم می گذره ... و من این روزها بعد از گذشتن سه سال و دو ماه که با این رنگ جدید آشنا شدم، خیلی خوبم ...

امیدوارم گلدونی بی گل ... و گلی بی گلدون نمونه :)

.

الان نوشت: این پست برای این نوشته شد که یادم باشه این چند سال رو ... و سالهای قبل رو . .... ... که یادم نره تفاوت ها رو.

[ شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

 

انگار در او شنا می کردم. نه آن چنان که در استخری حقیر که دائم سرتان بخورد به دیوارهای چهار طرف اش یا پاهاتان برسد به کف کم عمق اش. دریا بود انگار. می گفت بیا و من فرو می رفتم در او. انگار دیوار نداشت. انگار کف نداشت. سقف نداشت. تُنگ تنگی نبود که ماهی روح تان مدام دیواره هایش را لمس کند. هر چه بود آب بود و امکان. امکان دویدن. پریدن. جیغ کشیدن. ستایش کردن. سجده کردن. گریستن. و همین مرا بیش تر می هراساند. همه ی ترس من از این حقارت بود. از محاط شدن در کسی که پایانی نداشت.

.

« حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه - مصطفی مستور »

پ.ن: یه لحظه مکث. انگشت های چسبیده به قفل در. نور شمع. یه نفس بلند و یه لبخند ... به این می گن محاط شدن!

 

یه مشت خاک ... تا چشم بندازی آب ... من، محاط شده ام و محیط تویی.

[ یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

هنگامی که لبخند بر لبان "ژه" نشست. دو هزار و سیصد و چهل و دو روز از مرگ او گذشته بود.

در آغاز، هیچکس نبود که این لبخند را ببیند. چیزهایی که هیچکس آنها را نمی بیند، چه می شوند؟ آنها رشد می کنند. هر چه که رشد می کند، در فضایی نامرئی رشد می کند و با گذشت زمان بیش از پیش نیرو می گیرد و بیش از پیش جا می گیرد.

پس لبخند ژه که از دو هزار و سیصد و چهل و دو روز پیش در دریاچه ی " سن-سیکست" در منطقه " ایزر‌"، غرق شده بود، هر چه بیشتر شروع به نورافشانی کرد.

ژه گاهی روی سطح آب می آمد و گاه به عمق دریاچه فرو می رفت، از دو هزار و سیصد و چهل و دو روز پیش. دست نخورده، صحیح و سالم. هیچ اثری از خستگی در چهره، روی گوشت و پوستش دیده نمی شد. و هیچ لکی روی لباسش. یک لباس نخی قرمز. رنگی که ژه، وقتی در دهکده ی سن - سیکست درس می داد، از همه ی رنگها بیشتر دوست داشت.

.

« ابله محله - کریستین بوبن »

پ.ن: همه ی ما در طول حیات مون _ با عرضش کاری ندارم _ خیلی وقت ها میشه که فرقی با یک مرده نداریم _ البته باز هم بگذریم از آدمهایی که در تمام زندگیشون فرقی با یک مرده ندارند، و تنها فرقشون متحرک بودنشونه.

نمی دونم چی میشه که آدم از زندگی دست می کشه؟ چی میشه که آدم در عین حیات می میره و از دست می ره؟ نمی دونم داروی دلمردگی چیه؛ نمی دونم چطوری میشه مرده ها رو به جمع زنده ها آورد! اما می دونم همه ی آدمها به «پرتو نگاه » احتیاج دارند. احتیاج دارند که یکی یا عده ای لبخند روی لبهاشون رو کشف کنه ... یکی یا عده ای محبت توی چشمهاشون رو ببینه ... یکی یا عده ای موقع حرف زدن خیره بشه به لبهاشون و گوش بسپره به صداشون ... یکی یا عده ای درکشون کنه و بفهمه افکارشون رو ...

و وقتی این اتفاق نیفته ... بیشتر وقتها، بیشتر آدمها می میرند، نه تنها خودشون، بلکه حس ها و افکار و اعمال خوبشون رو هم ذره ذره از بین می برند و وقتی یه روزی دوباره به حیات برگشتن، هیچی از روحشون و وجودشون باقی نمونده که "زندگی" کنه... اما گاهی وقتها هم، بعضی آدمها اجازه می دن حس های خوبشون رشد کنه و بزرگ و بزرگتر بشه و یه روزی مثل لبخند ژه زیر یخ های دریاچه نورافشانی کنه!

حالا باید بشینی فکر کنی توی همه ی سالهای زندگیت چند وقتش رو مرده بودی ... یا چقدر سعی کردی خوبی هات رو حفظ کنی_ با وجود همه ی مشکلاتی که داشتی/ یا عدم وجود پرتو نگاه یا نگاههایی که ازش محروم بودی؟اصلا چند روز زندگی کردی و لبخند زدی؟

.

الان نوشت:با استناد به لبخند شمار، پنج هزار و چهار صد و چهل پنج روز لبخند تا 26+33+49+12+23= :)

[ شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

"چوئی" طراحی بود که می توانست بدون پرگار بهترین دایره ها را بکشد. انگشتانش خود به خود قادر بود اشکال گوناگون را درآورد. در این میان فکرش آزاد و نگران چگونگی کار نبود. حاجت به تلاش نبود، فکرش ناب بود و مانعی نمی شناخت.پس،

وقتی کفش اندازه است، پا فراموش شود.

وقتی کمربند اندازه است، شکم فراموش شود.

وقتی دل آرام است، برای و علیه فراموش شود.

نه فشاری، نه اجباری ... نه نیازی، نه کششی ...

و این گونه، جمله ی کارها زیر مهار و تو آزادی

آرام، درست است

درست، تو آرامی.

به آرامی ادامه بده.

و تو درستی

راه درست ِ آرام رفتن

فراموش کردن راه درست است

و فراموش کردن اینکه رفتن آرام است.

.

« این کتاب بی فایده است - توماس مرتون »

پ.ن: آدم ها هم همین طور هستند ... گاهی تو کفش پای من می شوی و گاهی من کفش پای تو  ... مهم این است که از تاول خبری نیست. میخچه های قدیمی هم کم کم خوب می شوند.

[ شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

 

قوی هستش و مهربون.

نمی ترسه گاهی بیاد و بغلت کنه.

آخه کار خیلی سختیه! که آدم هم قوی باشه و هم مهربون!

چون وقتی آدمها قوی می شن، مهربونی یادشون می ره ...

 

[ چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

آنسوترک نشسته ای

و چشم دوخته ای به من،

در کشاکش ثانیه ها

در ازدحام دستها و پاها

و خنده هایی سرشار از خوشی

...

انگشت اشاره ات اما

قلبم را نشانه گرفته ست

حتی اگر دستم را در دست نگرفته باشی

 

 

پ.ن: عکسی به یادگار به ثبت رسید. و ما جاودانه شد.

 

[ شنبه ٧ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

نقطه ها، جمع نقطه های من بود با تو

سه نقطه ...

...

سه نقطه ها و جا خالی ها

جای خالی تو بود .

نقطه.

...

حالا

من ِ نیمه تمام

با نقطه های تو

تمام شده، اما

بازم: " نقطه "

نقطه، نقطه، نقطه 

.

 

[ دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

مرد: حاضری؟

زن: آره.

مرد: مطمئنی؟

زن: آره.

مرد: برای آخرین بار ازت می پرسم. مطمئنی؟

زن: آره.

مرد: به این وسیله خودمون رو زن و شوهر اعلام می کنیم.

زن: آره.

.

« داستان خرسهای پاندا - ماتئی ویسنی یک »

پ.ن: در مورد بعضی از حس ها نمیشه حرف زد ... منظورم اینه که با کلمه ها نمیشه حق مطلب رو ادا کرد ... بعضی از حرفها و حس ها رو فقط و فقط باید تو قلبهامون بایگانی کنیم   :)

JUST GET MARRIED

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

[ جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

 

من/یه روزایی بود که تنهایی، وقتی قدم میزد تو خیابونها ... دستهاش رو می کرد تو جیب کاپشنش و از سرما تو خودش جمع می شد و به این فکر می کرد که تنهایی یعنی سکوت ... یعنی اینکه برای دل خودت حرف بزنی و خودت هم همه ی حرفهات رو بشنوی ... فکر می کرد یک نفره هم، میشه خوشحال و خوشبخت بود ...

میشه خودت رو به یه هات چاکلت دعوت کرد، میشه ساعتها توی "شهر کتاب" پرسه زد و با یه بغل کتاب به خونه رسید و رسیده نرسیده یکی از اونها رو که بیشتر از بقیه صدات می کنن، گرفت به دست و یه نفس خواند و خواند تا اینکه بشه نفس بعدی رو کشید ... میشه ... میشه به همه چیز و همه کس فکر کرد و میشه معنی زندگی رو غلیظ غلیظ غلیظ کرد، درست به غلظت هات چاکلتی که توی یه زمستون سرد، همه ی وجودت رو گرم می کنه ... میشه در لحظه ها شاد بود ... و میشه در لحظه ها زندگی کرد ...

....................

تو/ یه روزایی بود که تنهایی، می نشست یه گوشه ای و هی فکر می کرد ... یه روزایی بود که شبها قبل از خواب، همش به یه ستاره تو آسمون زل می زد ... پتو رو می کشید دور بدنش و آهسته و آروم یه آهنگ رو برای خودش زمزمه می کرد ... و با خودش فکر می کرد یک نفره هم، میشه خوشحال و خوشبخت بود ...

میشه برای خودت یه نسکافه با شیر داغ درست کرد ... میشه نشست و موقع تماشای یه فیلم قشنگ، جرعه جرعه نسکافه رو نوشید و بعدش هم یه سیگاری کشید و خلاء و آرامش رو در زندگی پیدا کرد و به همچین لحظه های سرشار از آرامش فکر کرد و در لحظه ها شاد بود ... و میشه در لحظه ها زندگی کرد ...

...................

ما / میشه لحظه ها رو به روزها کشوند ... میشه لحظه ها رو کش داد و هر روز رو شادتر و پربارتر از روز پیش کرد ... میشه لحظه هایی رو به وجود آورد که تنهایی، هیچ کس، از پس خلقشون برنمیاد.

[ جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

صدای خش خش برگها ... صدای پای من و تو روی سنگفرش خیابونا ... یه عکس برای ثبت لحظه ها ...

و اعتیاد!

پ.ن: توجه توجه!  آزمایش خون، هنوز قادر به تشخیص اینگونه مواد مخدر در خون نمی باشد.

 

[ شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٧:٥٥ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

 

ما که با اساطیر عهد عتیق بزرگ شده ایم، می توانیم بگوئیم که عشق پاک و ناب خیال و تصوری است که همچون خاطره ای از بهشت در ذهن ما مانده است. زندگی در بهشت به دویدن در خط مستقیم و رفتن به سوی ناشناخته ای مجهول شباهت ندارد و یک ماجرا نیست. زندگی در بهشت دایره وار میان چیزهای شناخته شده جریان می یابد و یکنواختی آن کسل کننده و ملال انگیز نخواهد بود، بلکه مایه خوشبختی است.

.

« بار هستی - میلان کوندرا »

پ.ن: وقتی پا به پای کسی به بالا بلندترین نقطه ی شهر بری و خیره بشی به عظمتی که زیر پاهاته ... و تمام طول راه حرف بزنی و حرف بزنی و گوش بسپاری و گوش بسپاری ... و یهو یه نگاه به ساعت بندازی و باورت نشه چقدر سریع ساعتها گذشتن و نشونی از خودشون به جا نذاشتن ... اون وقته که متوجه میشی در کنار روزمرگی ها و یکنواختی های زندگی می توان خوشبخت بود و تند تند نفس های عمیق کشید و دم رو غنیمت شمرد ... اون وقته که متوجه میشی دایره وجودیت شعاعش داره روز به روز بزرگتر میشه و تو شلنگ تخته اندازون داری روی این دایره قدم می زنی و سرخوشانه، مثل بچه ها، که موقع راه رفتن پاهاشون رو ضربدری جلوی هم می ندازن و بالا و پائین می پرن ... تو هم داری روی دایره ت ... دست در دست کس دیگه ای که دایره ش مماس شده با دایره ت ... شعر می خوانین و آواز می خوانین و هر از چندی هم مثل بچه ها، هسته های آلوچه ای رو که از خوردنش هیچ وقت تا این حد لذت نبردین، با شدت پرتاب می کنین که ببینین چه کسی قدرت پرتابش بیشتره و کرکر به کارهاتون می خندین ...

و این جوریه که چشم باز می کنی و می بینی، بهشت نه تنها خیلی دور نیست ... بلکه در دستهای خودته و فقط باید لبخند بزنی و اجازه بدی از مشت بسته ت رها بشه و مثل هاله ای از نور دورت رو بگیره ... تا برق بزنی و مثل نوری در تاریکی بدرخشی.

 

[ جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.

[ یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

بر قله ایستادم

آغوش باز کردم

تن را به باد صبح،

جان را به آفتاب سپردم.

روح یگانگی

با مهر، با سپهر،

با سنگ، با نسیم،

با آب، با گیاه،

در تار و پود من جریان یافت!

موجی لطیف، بافته از جوهر جهان،

تا عمق هفت پرده تن را ز هم شکافت.

"من" راز تن ربود!

"ما" ماند،

راه یافته در جاودانگی!

.

"نیمرخ"

[ شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

فقط حوصله! راز خوشبختی همینه.

.

[ جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧ ] [ ٩:٠۳ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

ولادیمیر: حالا چیکار کنیم؟

استراگون: منتظر می مونیم.

ولادیمیر: این درست؛ ولی تو این فاصله چی؟

استراگون: چطوره خودمونو دار بزنیم؟

ولادیمیر: با شاخه؟ ( به طرف درخت می روند) اعتبار نداره.

استراگون: ولی همیشه میشه امتحان کرد.

ولادیمیر: پس یالا. اوّل تو.

استراگون: چرا من؟

ولادیمیر: آخه تو از من سبک تری.

استراگون: خب همین دیگه!

ولادیمیر: متوجه نمی شم.

استراگون: کلّه تو کار بنداز. قضیه از این قراره که می گم. شاخه هِه ... شاخه هِه ... ( با عصبانیت). بابا، گفتم اون کلّه تو کار بنداز! گوگو سبک - شاخه نمی شکنه - گوگو پِخ. دی دی سنگین - شاخه تَرق - دی دی تنهای تنها. در صورتی که -

ولادیمیر: من دیگه فکر اینجاش رو نکرده بودم.

استراگون: اگه وزن تو رو تحمل کنه، چیزای دیگه رو هم تحمل می کنه.

ولادیمیر: خب ، چیکار کنیم؟

استراگون: من می گم بیا اصلا هیچ کاری نکنیم. این جوری بهتره.

ولادیمیر: منتظر بمونیم ببینیم اون چی میگه.

استراگون: کی؟

ولادیمیر: گودو.

.

« در انتظار گودو - ساموئل بکت »

پ.ن: در نمایشنامه ی در انتظار گودو دو انسان مفلوک را می بینیم که گفتگویی تکراری، عجیب و غریب و بی ربط با یکدیگر دارند. گفتگوی این دو تاثیری وهم آمیز و نگران کننده به جا می گذارد و در حالی انجام می شود که آنها منتظر گودو هستند.

گودو شخصیتی است مبهم که هویتش هرگز معلوم نمی شود و قرار است مراوده ای را به ارمغان آورد. اما این مراوده چیست؟ رستگاری؟ مرگ؟ انگیزه ای برای زندگی؟ دلیلی برای مرگ؟ هیچ کس نمی داند و فقط می توان گفت که این دو احتمالا منتظر کسی هستند که انگیزه ای برای ادامه ی زندگی به آنان بدهد، یا دست کم منتظر چیزی هستند که معنا و جهتی به زندگی آنان بدهد. همان گونه که بکت به وضوح نشان می دهد، آنان که در جستجوی معنا سخت تلاش می ورزند، زودتر از کسانی که منفعلانه منتظر پیدا شدن معنا هستند، به آن دست نمی یابند. شخصیت های نمایشنامه های بکت امیدوارند به " معنایی " درباره ی زندگی دست یابند که هیچ وقت دقیقا مشخص نشده است. اما در تحلیل نهایی، یگانه نقطه ی قوت آنها، توانایی شان برای انتظار کشیدن است.

.

الان نوشت: حالا فکر کن ... من برای تو بشم گودو و تو برای من ... اون وقت به جای اینکه از درخت و شاخه و دار زدن حرف بزنیم ... می تونیم رو چمن های پای درخت غلت بزنیم و از ته دل به تموم سالهایی که منتظر بودیم بخندیم ... بعد نیت کنیم و تفالی به دیوان حافظ بزنیم و بخوانیم:

دوش  وقت  سحر  از  غصه  نجاتم  دادند / وندر  آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود  از  شعشعه ی  پرتو  ذاتم    کردند / باده   از  جام   تجلی   صفاتم   دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی / آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه ی وصف جمال / که در آنجا خبر از جلوه ی ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب / مستحق  بودم  و اینها بزکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد / که بدان  جور و جفا  صبر و ثباتم  دادند

اینهمه شهد و شکر کز سخنم می ریزد/ اجر صبریست کز آن شاخه نباتم دادند

همت  حافظ   و  انفاس  سحرخیزان   بود / که   ز  بند   غم   ایام  نجاتم    دادند

.

[ شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

می شینم و خیره می شم به رو به روم ... اینجا سکوت رساتر از هر حرفیه ... اینجا بوسه کارساز تر از هر حرفیه ... اینجا احساس پر رنگ تر از هر بوسه ایه ... اینجا ... من نشسته ام و گلهای رزی که دارن از عشق می گن ... اینجا من نشسته ام و  دلم، که نسیم کنار گوشش نجوا می کنه ... و بعد .... چند لحظه بعد ... می بینم نسیم، دلم رو همراه با عطر گلهای رز راهی کرده ... و من سبک، مثل نسیم ... چرخ می خورم و می خندم ...

صدات رو می شنوم که از روی اون کوه بلند ... اسمم رو فریاد می زنی ... / صبر کن ... دارم کفش هام رو می پوشم ... با خودم می گم، تو شاید ندونی، ولی می گن بعد از سربالایی ها .... فقط سرازیریه ... / از اون بالا قِل می خوریم تا دشت های پای کوه ... اون وقت همون جا می شینیم ... من زل می زنم به آسمون و تو مثل یه چشمه موج بر می داری و می خندی ... من دامنم رو پر از گل می کنم و تو، با انگشت، پرواز پرنده ها رو نشونم می دی ...

یادمه ... تو همیشه می گفتی ... پرواز فراموش کردنی نیست.

.

.

[ چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

می گویند: دل نیاز به تمرین دارد.

.

[ یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

words

mean

 so00oo0oo00ooo0000ooo000ooo

much

!

پ.ن: حرفی نیست! 

[ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧ ] [ ٩:٥٠ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

این که مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تُنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.

قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!

آدم ها، ماهی ها را در تُنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه. اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است. هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تُنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم قانع.

این ماهی کوچک، اما بزرگ خواهد شد و این تُنگ، تَنگ خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.

تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نَقَبی می زدی از تُنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش ...

.

« در سینه ات نهنگی می تپد - عرفان نظرآهاری » 

پ.ن: اول " آ " بود

یه آی ساده ی کوچولو

هر چی که روزا گذشت و گذشت

بزرگ و بزرگتر شد، قد بلندتر و کشیده تر

حالا، از نامنتهای قلب من هم بزرگتر شده

حتی، از آبی دریا هم آبی تر شده

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ 

[ جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

برایم داستان مرد جوانی را بیان کرد، که عاشق ستاره ای بود. بازوانش را در کناره های دریا به طرف ستاره دراز می کرد و او را پرستش می نمود. درباره او آرزوها در سر می پرورانید و تمام افکارش را به سوی او گردانیده بود. اما نمی دانست، یا خیال می کرد می داند که یک آدم نمی تواند ستاره ای را در آغوش کشد، او گمان می کرد که سرنوشت او دوست داشتن ستاره است.  بدون امیدواری با این افکار و با سوز و گداز عشق ساده خودش طرح قصیده ای را ریخت که باید خود را اصلاح و تزکیه نماید.

اما تمام خوابهای او پر از ستاره بود؛ شبی در کنار دریا بالای صخره ی مرتفعی نشسته بود و ستاره را نظاره می کرد و عشق ستاره او را از پای درآورده بود. دفعتاً از شدت درد و هجران خیزی برداشت و خود را در هوا به پای ستاره پرتاب کرد، اما در موقع پریدن باز یک لحظه اندیشید، بدیهی است این امر محال است و در کنار دریا بر سنگها سرنگون شد و متلاشی گشت. او ندانسته بود که دوست داشتن یعنی چه. اگر در هنگام پرش ایمان محکمی به انجام آرزوی خود می داشت، تا ستاره رسیده و به وصال او نایل آمده بود.

او می گفت:

- عشق نباید تمنی کند، نباید هم التماس کند، عشق باید چنان قوی گردد تا مبدل به حقیقتی گردد، و به جای اینکه مجذوب شود، مجذوب کند.

.

« دِمیان - هرمان هسه »

پ.ن: حرفها، احساسها، فکرها همه باید پررنگ باشه ... آنقدر پر رنگ که هر اتفاقی تو زندگی، ارزش اتفاق افتادن رو داشته باشه.

.

الان نوشت:

 The " can't-you-see-I-love-you " things

The hearty " I-am-with-you " things

That make life worth the light

 

 

[ شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

شب که می شود

پای پنجره به آسمان نگاه می کنی

من و پشت بام و چای هم به یاد تو ...

چند لحظه بعد ...

از آسمان دو ستاره کم شده

من و تو فرار کرده ایم ...

.

« ؟ »

[ دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

یکی شون زرد، اون یکی هم نارنجی

دور هم می چرخند و چشم تو چشم هم چرخ می خورن و چرخ می خورن ...

صدای خنده هاشون توی گوشم می پیچه وقتی که باد، فوتشون می کنه از یک طرف به اون طرف ...

ریز ریز می خندن و زمین و آسمون و باد کینه توز رو به بازی می گیرن ...

چرخ می خورن و چرخ می خورن ...

مال خیلی وقت پیش ند ... مال فصل بهار، همون وقتی که با هم آشنا شدن ... تابستون رو، سر روی شونه های هم گذاشتن و مدام خندیدن ... حالا هم که داره پائیز می یاد، فقط می خوان برقصن و شادی کنن ... از زمستون هم نمی ترسن، آخه قرار گذاشتن کنار هم بمیرن و بازم بهار، روی شاخه درخت همدیگرو پیدا کنن ...

الان دارن تو آسمون چرخ می خورن ...

صدای خنده شون میاد ... یکیشون زرد، اون یکی نارنجی ... منو دارن صدا می زنن ...

منم دست آبی رو می گیرم ... چرخ می خورم و چرخ می خورم ...

.

الان نوشت: بدجوری بوی پائیز میاد. مست مستم. مثل برگهای درخت می رقصم و می خندم. کاش زودتر این تابستون تموم بشه!

 

[ دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

 

- برانژه عزیزم. باید همیشه سعی کرد فهمید. وقتی آدم می خواهد یک پیش آمد را با نتایجش بفهمد باید تا عمق دلایل پیش برود. از راه کوشش صادقانه روشنفکرانه باید سعی کرد که اینکار را کرد، چرا که ما موجودات اندیشمندیم. من آدمی هستم که کوشش می کند اشیا را از مقابل ببیند و با خونسردی. من می خواهم واقع بین باشم. بعد هم به خودم می گویم که در آنچه طبیعی است هیچ شر حقیقی وجود ندارد. بدبخت آن کسی که همه جا شر ببیند.

= پس تو این قضیه را طبیعی می دانی؟

- آخر چه چیزی طبیعی تر از کرگدن؟

= بله. اما آدمی که کرگدن بشود بی برو برگرد غیرطبیعی است. مطلقاً غیرطبیعی!

- انگار خیلی از خودت مطمئنی. اصلا می شود دانست طبیعی کجا تمام می شود؟ و غیر طبیعی از کجا شروع می شود؟ تو خودت می توانی این تعبیرها را مشخص کنی؟ تو، طبیعی بودن و غیر طبیعی بودن را؟ از نظر فلسفه و از نظر طب هیچکس تا حالا نتوانسته این قضیه را حل کند. تو باید از این مطالب خبر داشته باشی.

= شاید نشود از نظر فلسفه جواب این سوال را داد ولی در عمل خیلی ساده است. به آدم ثابت می کنند که حرکت وجود ندارد ... اما آدم راه می رود، راه می رود، راه می رود دیگر، راه می رود ... ( شروع می کند به پیمودن اتاق از این سر تا آن سر آن) ... آدم راه می رود و عین گالیله ... به خودش می گوید" با این همه می گردد."

- تو همه چیزها را توی فکرت با هم قاطی می کنی. ببین تخلیط نکن!

= کلمات، کلمات. من شاید همه چیزها را تو فکرم قاطی می کنم. ولی تو، تو گمشان می کنی. تو حتی نمی دانی چه چیز طبیعی است و چه چیز نیست! اینها چرندیات است. دیوانگی است.

- تازه باید دانست دیوانگی چیست؟ ...

= دیوانگی، دیوانگی ست دیگر. دیوانگی یعنی همان دیوانگی تنها. همه مردم می دانند که دیوانگی چیست.

.

« کرگدن - اوژن یونسکو »

پ.ن: شاید فهمیدن فرق بین طبیعی و غیر طبیعی سخت باشه ... شاید اصلا درک کردن و فهمیدن خیلی اتفاقها سخت باشه ... خود درک کردن سخته ... درک کردن تو، خودم، همه ی آدم ها، آدم نماها ... اما ...

می دونی تا همین چند وقت پیش کاری که  می کردم، درک کردن و بخشیدن آدمها بود و فراموش کردن کاری که انجام دادن ... دیگه اون دوستی دوستی سابق نمی شد، دیگه اون آدم آدم سابق نمی شد برام، ولی تو دلم چیزی نبود و همیشه براشون دعا هم می کردم ... شاید به حق خاطرات خوبی که با هم داشتیم یا شایدم نون و نمکی که با هم خورده بودیم ؛) ... چون باورم بر این بود و هست که علاوه بر حقی که به گردن ماست، حقی هم به گردن خداست ... و حتی اگه تو بگذری از گناه یا اشتباه کسی، خدا نمی گذره و روز قیامت باید جواب خدا داده بشه ... با  خودم هم می گفتم بگذریم که گناه طرف دوبله نشه!
نمی گم تا حالا نشده خودم هم مرتکب اشتباه بشم، چرا! ولی هر وقت متوجه شدم در پی جبرانش هم براومدم ... حداقل کاری که کردم اعتراف به اشتباهم بوده!
اما دو نفر رو نمی تونم و تا الان نتونستم ببخشم: چون هر دو تاشون روی طرز فکرم در مورد آدمها یه نقطه پایان گذاشتن!!!
خیلی حرفها دارم که فقط رو پل صراط می تونم بهشون بزنم!

.....

حالا، نمی دونم این کارم طبیعیه یا غیر طبیعی! ولی الان یه کرگدن آسوده و آروم و سرخوشم ... ببخشید! ... یه گنجشک کوچولوی آروم و آسوده و سرخوشم که قدر کرگدن رو می دونم :)

 

[ سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

 

از وقتی قلبت را به من دادی

              دست به سینه راه می روم

  مبادا که ترک بردارد، بشکند!

 

 

[ یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧ ] [ ۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

همزمان با صدای بوق مایکروفر برق رفت و موسیقی قطع شد.

" شبا‌" گفت:« چه به موقع!»

« فقط همین شمع های تولد را پیدا کردم.» "شوکمار " شمع های توی گلدان را روشن کرد و بقیه شمع ها را با قوطی کبریت گذاشت کنار بشقاب خودش.

شبا همان طور که به پایه ی لیوانش انگشت می کشید، گفت: « مهم نیست. همین ها خیلی قشنگند.»

شوکمار هر چند دقیقه یکبار شمع تازه ای روشن می کرد و فرو می کرد توی خاک گلدان.

شبا گفت: « شده عین هند. آنجا بعضی وقتها چند ساعت برق می رود. یادم می آید تو خانه ی مادربزرگم وقتی برق می رفت، هر کی باید یک چیزی می گفت. یک شعر کوتاه. جوک. یک نکته ی علمی. ...» و یک دفعه گفت: « بیا همین کار را بکنیم. توی تاریکی چیزی واسه هم تعریف کنیم.»

« چی مثلاً؟ من جوک بلد نیستم.»

« نه، جوک نه.» شبا چند لحظه فکر کرد. بعد گفت: « موافقی هر کدام یک چیزی را بگوییم که تا حالا به هم نگفته ایم؟ »

شبا یک جرعه خورد و گفت:« اصلاً اول من شروع می کنم. دفعه ی اولی که تو آپارتمانت تنها شدم دفترچه تلفنت را ورق زدم ببینم اسمم را توش نوشته یی یا نه. فکر کنم آن موقع دو هفته از آشنایی مان می گذشت.»

« من کجا بودم؟ »

« تو اتاق بغلی داشتی با تلفن حرف می زدی. با مادرت. گفتم لابد طول می کشد. می خواستم بدانم از گوشه ی روزنامه ارتقام داده یی یا نه.»

« داده بودم؟ »

« نه، ولی هنوز امید داشتم. خب حالا تو بگو.»

شوکمار چیزی به فکرش نمی رسید، ولی شبا منتظر بود. گفت: « خب، اولین بار که شام رفتیم بیرون، توی آن رستوران پرتغالی، یادم رفت به پیشخدمت انعام بدهم. فردا صبحش برگشتم اسمش را پرسیدم و انعامش را سپردم به مدیر رستوران.»

« چطور یادت رفته بود؟ »

« شام که تمام شد، حال مسخره ای داشتم. احساس می کردم بلکه با تو ازدواج کنم.» اولین بار بود که این را، هم برای خودش هم برای او اعتراف می کرد. « لابد همین قضیه حواسم را پرت کرده بود.»

شب بعد هر کدام شمعی برداشتند و روی پله ها نشستند ...

بدون اینکه از پیش قرار گذاشته باشند، شب ها به چیز های کوچکی که باعث رنجش یا ناامیدی همدیگر یا خودشان شده بود اعتراف می کردند ...

وقتی خانه تاریک بود چیزی اتفاق می افتاد؛ آنها باز می توانستند با هم حرف بزنند ... 

.

« مترجم دردها - داستان موضوع موقت -  جومپا لاهیری »

 پ.ن: این روزا که برق تند تند قطع میشه، وقت زیادی داریم که بشینیم فکر کنیم ... به خودمون، به کارهامون ... و اعتراف کنیم به همه ی کارهای خوب و بدمون ...

هر اعترافی یعنی شهامت ٍ پذیرش ٍ اعمال و افکارمون ...

.

الان نوشت: امروز می خوام اعتراف کنم : ( تاااااااااااااا ... یه تای تا نخورده :)  ...  از خود راضی

[ دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧ ] [ ٩:٤٠ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

 

پسرعموی من داشت برای آخرین بار با ماه بازی می کرد، ماه به سر میله اش آویزان بود، انگار که دارد شعبده بازی می کند. در واقع می شد گفت او دارد ماه را به عقب می راند، دارد عزیمت اش را تسریع می کند، می خواهد مدار دورتری را نشان اش دهد. و این هم درست با اخلاق او جور درمی آمد: او نمی توانست آرزوهایی بر خلاف طبیعت ماه، بر خلاف مسیر و مقصد ماه به فکر خود راه دهد، و اگر ماه حالا می خواست از او دور شود، در این صورت او همان طور که تا به حال از نزدیکی ماه خوشحال شده بود، این بار از این جدایی خوشحال می شد.

خانم vhd vhd  در مواجهه با این مساله چه می توانست بکند؟ تنها در این لحظه بود که او ثابت کرد عشق اش نسبت به مرد کر و لال نه یک هوس زودگذر، که یک عهد جهانی بوده است. اگر چیزی که پسرعموی من دوست داشت یک ماه دوردست بود، خانم  vhd vhd هم در دوردست، روی ماه می ماند.

او بالاخره فهمیده بود که پسرعموی من تنها عاشق ماه است، و حالا تنها چیزی که می خواست این بود که ماه بشود، تا با موضوع آن عشق فراانسانی تلفیق شود.

 

 

« کمدی های کیهانی - ایتالو کالوینو »

پ.ن: برای عشق، حتی می توان در دامنه های دور نیز باقی ماند و مستحیل شد در هر آنچه غیر زمینی ست :)

[ سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

 

 

 

از حوالی تو می گذرم

بوی آبی دریا را فرو می دهم

و جان دوباره می گیرم.

 

 

آبی دریا که شدم

طوفان هم بیاید، فرقی نمی کند

دریا هرگز نمی شکند.

 

[ چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

 

داستان مرگ او را در استعاره سفر برایم گفتند، و من آن را باور نکردم.

پسربچه ای بودم که چیزی از مرگ نمی دانست، مرگ ناپذیر بودم،

و بعدها روزهای روز اتاق های بی آفتاب را به دنبال او کاویدم.

.

 

 

« خورخه لوئیس بورخس »

پ.ن: چهار شنبه شب بود که دنبال این شعر می گشتم و پیداش نکردم! 

......

 « تقدیم به کسی که حالا، خودش، آفتاب اتاق تاریک دیگری ست! »

[ شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

 

چرا به یاد نمی آورم؟!

من آدمی را دوست می داشتم.

ستاره و ارغوان را دوست می داشتم.

شکوفه و سیگار و خیابان را دوست می داشتم.

گردهمایی گمان های کودکانه را دوست می داشتم.

نامه ها، ترانه ها و غروب های هر پنج شنبه را دوست می داشتم.

آواز و انار و آهو را دوست می داشتم.

من نمی دانم، من همه چیز را دوست می داشتم ...

 

 

چرا به یاد نمی آورم؟!

گفتم از کنار پنجره

از روبروی آن کلاغ که بر آنتن بامی کهنه می لرزد،

از روبروی تماشای ماه، از کنار تفکری تشنه، کنار می آیم.

گفتم کنار می آیم، اما نه با هر کسی،

اما کنار تو را دوست می دارم،

اما دوست داشتن را ... دوست می دارم.

 

« عاشق شدن در دی ماه، مردن به وقت شهریور  - سید علی صالحی »

[ دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

 

اگر گریه شبانه ی پری دریایی نبود، به راحتی می شد تقدیر "مه جمال " را دید. مردی که آبادی سر به سرش می گذارد، کودکان در پی او می دوند و دیگران به ریشخندش می گیرند.

ابتدای کار دیوانگان جهان همین است. حقیقتی را در جمع کسانی فاش می کنند. ناباوران به ریشخندش می گیرند تا آن زمان که او خود نیز به گفت خود مشکوک شود. دانه های تردید اگر بر دلی کاشته شود، پریشانی خیال است و اوهام زندگی و پس از آن، ذهن حقیقت گو مانند دانه های تسبیح از هم گسیخته ای پخش و پلا می شود و ناباوران به مقصود می رسند، سر در پی اش می گذارند و جنون او را نشانه می کنند.

 

« اهل غرق - منیرو روانی پور »

پ.ن: وقتی فهمید من دیوانه ام گفت: دیوانگی های منو ندیدی!

گفتم: شناخت دیوانه ها کارسختی هستش.

گفت: من عاشق کار های سختم. همانطور که برای سوالهای پیچیده جوابهای ساده ای وجود داره، برای کارهای سخت هم راه حلهای ساده ای وجود داره، و ساده ترین راه حل در این مورد اینه که ...

جمله ش رو کامل نکرده بود ... ادامه جمله با من بود!

گفتم: ساده ترین راه حل اینه که سوالهای پیچیده نکنی و همیشه به جوابهای ساده فکر کنی. اینجوری ...

جمله م رو کامل نکردم ...

گفت: اینجوری همیشه به جواب می رسی و درک شرایط برات ساده میشه و به جایی می رسی که فقط کافیه که طرف بگه آ. اینجا زمانیه که ...

- تو هم در جواب می گی آ. به همین سادگی!

یاد "حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه " می افتم:

- نوشته بودی: « فقط دیوانه ها، فقط عاشق ها، فقط آن ها که خیلی خیلی متفاوتند، ... » خوب که چی؟ چرا جمله ت رو کامل نکرده بودی؟

= تو می تونی هر چیزی که دلت بخواد ته اون جمله ی سربریده بذاری وکاملش کنی. من اما چیزی به ش اضافه نمی کنم. من می خوام اون رو توی همین وضعیت ناتمام نگه دارم تا کلمات ش به التماس بیفتند. می خوام این کلمات عوضی که عرضه ی گفتن یه دوست داشتن ساده رو هم ندارند برای گرفتن "فعلی" از من به زانو دربیاند.

...

پری کوچک دریایی هر شب برای دیوانه ها اشک می ریزه، و اشکش باعث دیگرگونه رقم خوردن سرنوشت میشه ... آخه فقط دیوانه ها، فقط عاشق ها، فقط آنها که خیلی خیلی متفاوتند ...

 

[ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کند به « لستر » گفت: یک آرزو کن تا برآورده کنم.

لستر هم با زرنگی آرزو کرد تا دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد. بعد با هر کدام از این سه آرزو، سه آرزوی دیگر کرد. آرزوهایش شد ۹ آرزو با سه آرزوی قبلی. بعد با هر کدام از این ۱۲ آرزو، سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ تا ...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یک آرزوی دیگر تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به پنج میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۲۴ آرزو.

بعد آرزوهایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن، جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر، بیشتر، بیشتر و بیشتر.

در حالیکه دیگران می خندیدند و گریه می کردند، عشق می ورزیدند و محبت می کردند.

لستر وسط آرزوهایش نشست، آنها را روی هم ریخت تا شد مانند یک تپه طلا و نشست به شمردن شان تا پیر شد و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالیکه مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بود.

آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها کم نشده بود. همه شان نو بودند و برق می زدند.

بفرمایید چند تا بردارید. به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب ها، بوسه ها و کفش ها، همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد.

 

« شل سیلور استاین »

پ.ن: وقتی کفش اندازه باشه، پا فراموش میشه.

وقتی بوسه دلچسب باشه، غم فراموش میشه.

وقتی سیب خوشمزه باشه، بهشت فراموش میشه.

و وقتی فراموشی بیاد سراغ آدم، آدم آرووووووووم میشه.

آروم باش ... که در دنیای کفش ها، بوسه ها و سیب ها، تنها عشق است که حکمفرمایی می کند.

[ چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

(+ زن  - مرد)

+ داری خواب می بینی؟

- خواب می بینم که باهام حرف می زنی.

+ صدام رو می شنوی؟

- خواب می بینم که صدات رو می شنوم.

+ می ترسی؟

- آره.

+ از چی می ترسی؟

- از این که یه کسی بیاد ما رو بیدار کنه.

+ منم تو خوابتم؟

- آره.

+ می تونی من رو لمس کنی؟

- احتیاج ندارم لمست کنم چون ما هر دوتایی مون یه خواب می بینیم.

+ می تونی برام تعریفش کنی؟

- هنوز یه کم گنگه. ولی به نظرم می آد که داریم کم کم از خودمون جدا می شیم.

+ یعنی از بدنمون؟

- آره، داریم یواش یواش رهاشون می کنیم.

+ فکر می کنی ما هنوز به بدنامون احتیاج داریم؟

- فکر نمی کنم.

+ حس می کنی که داریم از زمان حال مون دور می شیم؟

- آره.

+ از ذهن مون؟

- آره.

+ و برات دردناکه؟

- نه اتفاقا خیلی سبکه.

+ الان دیگه چقدر دورن، بدنای در آغوش گرفته ی ما! و همین طور دورتر می شن. هنوز می بینیشون؟

- مثل دو تا صدف کوچولو.

+ ما دیگه فقط دو تا صدا هستیم. دو تا صدای در حال پرواز.

- بیش تر از اینیم. ما بیشتر صدای بال زدن یه پروازیم.

+ ما داریم بالای خودمون پرواز می کنیم، مگه نه؟

- بیش تر از این. داریم بر فراز تمام چیزایی که احتیاج نداریم پرواز می کنیم.

+ بر فراز دنیا.

- بر فراز همه چیز.

+ شاید ما مرغ عشق شدیم. دیگه هم هیچ وقت از هم جدا نمی شیم.

- من احساس می کنم، ما دو تا بال یه مرغیم.

+ پس عجیبه که ما باز هم می تونیم با هم حرف بزنیم! طبیعتا الان باید یه صدا باشیم.

- فکر کنم به زودی بشیم.

 

« داستان خرس های پاندا - ماتئی ویسنی یک »

پ.ن:  خواب می دیدم بین زمین و آسمون معلقم. دستی اومد درختی کاشت برام، پر از گیلاس.

چند وقتیه درخت نشین شدم.

بفرمایید گیلاس.

[ دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

 

در جاده ای بی انتها برای رفتن

               و در گذرگاهی چراغان از اشک سرخ

       به استقبال لبخندت می نشینم

بخند

         آنقدر بلند بلند

                              که من گریه کنم.

 

 

[ یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]


آشپزهای هنگ لورن پس از تقسیم غذا به سربازان، ته دیگ را برای « گوردولوی » دیوانه گذاشتند. گوردولو فریاد زنان گفت: « آهای آش، بیا ببینم!»

بلافاصله به لبه ی دیگ تکیه داد، انگار آرنج هایش را به نرده ایوانی تکیه داده باشد و یا قاشقش شروع کرد به تراشیدن این طرف و آن طرف دیگ تا آنچه را به دیواره های آن چسبیده بود، بتراشد.

صدایش از داخل دیگ شنیده می شد که می گفت: « بیا این جا، آش، بیا این جا.» چنان پاهایش را بالا و پایین می کرد که سرانجام دیگ روی کله اش برگشت. سپس دیگ مثل لاک پشت شروع کرد به این پا و آن پا شدن و سرانجام به حالت اولیه برگشت و گوردولو از نو نمایان شد.

سرتاپایش به آش کلم آغشته شده بود، چسبناک، چرب و چیلی و از همه بدتر که بر اثر دوده های پشت دیگ، سیاه هم شده بود. با آشی که از پیشانی اش می چکید، تلوتلوخوران مثل یک نابینا فریاد میزد: « همه چیز آش است!» دست هایش را مثل یک شناگر از هم باز کرده بود و جز آشی که به صورت و چشمهایش مالیده شده بود چیزی را نمی دید.
« همه چیز آش است!»
قاشقش را در هوا تکان می داد و جلو می آمد، انگار می خواست آن را در همه جا فرو کند: « همه چیز آش است!»

با دیدن این منظره، « رنبو » احساس کرد دچار ناراحتی شدیدی شده است؛ سرش گیج می رفت. ولی آنچه احساس می کرد بیشتر ناشی از نگرانی بود تا انزجار: شاید این مردک بی نوا که مثل نابیناها جلویش تلوتلو می خورد تقصیری نداشت، شاید دنیا ظرف بزرگی بود پر از شوربایی رقیق که همه چیز در آن می جوشید، مستحیل می شد و در هم می آمیخت. دلش می خواست فریاد بزند: « من دوست ندارم آش بشوم، کمک! »
 
« شوالیه ناموجود - ایتالو کالوینو »

پ.ن: مثل تنبلا ... شایدم نه ... عین خود خود تنبلا ... پام رو انداخته بودم رو پام و ازش خواستم بیاد پیشم! در صورتی که من باید پا می شدم و می رفتم پیشش.

گفت: وقتی کنسرت تموم میشه، نوازنده پیانو که ایرانی بوده از جاش بلند میشه، و از تمامی حضار که همچنان براش کف می زدن تشکر می کرده که یهو یکی از بین جمعیت می پرسه: شما ترک هستید؟ 

نوازنده پیانو  که تعجب کرده بود میگه: آقا من ۳۰ ساله خارج از کشور دارم زندگی میکنم ... اون وقت شما می پرسین من ترک هستم؟!!! 

-  آخه تنها یک ترک می تونه به جای اینکه صندلی را جلو بکشه، پیانو رو سمت خودش بکشه!

......................

آی ... وای ... یه دیگ افتاده رو سرم ... کمک ... همه جا آشه ... اما من دوست ندارم آش بشم کمک!

دیوونگی هم عالمی داره! 

[ چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧ ] [ ٩:٢۱ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]


دنیا، در آن روزگار قدیم که داستان من اتفاق می افتد، هنوز پر بود از حوادث پیش بینی نشده. بارها اتفاق می افتاد که آدم در برابر واژه هایی، آگاهی هایی، اساس و شکل هایی قرار می گرفت که به هیچ وجه با واقعیت مطابقت نداشت؛ در عوض دنیا پر بود از اشیا، نیروها و افرادی که هیچ چیز، حتی یک اسم آنها را از بقیه متمایز نمی کرد: خلاصه، دوره ای بود که اراده ی سرسختانه ی زنده بودن، رد پایی از خود باقی گذاشتن و دست به گریبان شدن با هر چه که وجود داشت، بیشتر اوقات به کار نمی آمد.
حقیقت را بگویم، بسیاری از مردم نمی دانستند چه بکنند: بعضی ها خیلی نادان بودند،خیلی تیره روز، و بعضی ها آنقدر مزایا در اختیار داشتند که نیازی به آن احساس نمی کردند، به نحوی که پاره ای از آنها می رفتند جایی نامعلوم خودشان را سر به نیست می کردند. ولی اتفاق هم می افتاد که این اراده و این احساس نسبت به خود، که بلاتکلیف مانده است، به نحوی شتاب بردارد تا به شکل گلوله کوچکی در آید: به این ترتیب مشاهده می شود بخار غیر ملموس تشکیل شده از ذرات کوچک آب، با متراکم شدن به شکل ابر درمی آید.
 
« شوالیه ناموجود - ایتالو کالوینو »


پ.ن: دنیا در روزگار جدید که داستان من اتفاق می افتد، پر است از ... پر است از ... از ... هیچی! تمدن، تصادف رو از بین برده ... و حوادث پیش بینی نشده، واژه ها و آگاهی های غیر واقعی دیگه  معنایی نداره ...
اما منی که تو این روزگار جدید چشم باز کردم ، مال خیلی وقت قبلم ... مال همون وقتهایی که یکی بالای درخت زندگی می کرد، یکی به دو نیم می شد ولی همچنان ویکنت باقی می موند ... همون دوره ای که شوالیه ای وجود داشت که « نا موجود»  بود ولی در شهامت و مردانگی از هر چه « موجود » بود موجودتر بود ...
مال همون وقتایی که پری کوچک غمگین قصه، هر شب با یک بوسه می مرد و صبح با یک بوسه از خواب بیدار می شد ... یا همون وقتی که ماهی سیاه کوچولو خطر می کرد و نمی ترسید دریا رو آرزو کنه ...
مال همون وقتایی که همه خواب می دیدن ... و بهشت هنوزم معنایی داشت ... و بوی بهشت همه رو مست و پاتیل می کرد ...
من مال خیلی وقت پیشم ...
من بوی بهشت رو می شنوم ...
هنوزم خواب می بینم ...
سیاره ... نیمکت ... درخت گیلاس
دونه دونه گیلاس می چینم ...
سیاره م سبز سبز ... آسمونش آبی آبی ... اما هنوز یک گوشه ش برف دارم ... برف سفید ... سفید سفید ... به رنگ زندگی تو دنیای قدیم!

[ دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]


آرش گفت: زمین کوچک است. تیر و کمانی می خواهم تا جهان را بزرگ کنم.
بهْ آفرید گفت: بیا عاشق شویم. جهان بزرگ خواهد شد، بی تیر و بی کمان.
بهْ آفرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت و تیری به بلندای ستاره؛ کمانش دلش بود و تیرش عشق.
بهْ آفرید گفت: از این کمان تیری بینداز، این تیر، ملکوت را به زمین می دوزد.
آرش اما کمانش غیرتش بود و جز خود تیری نداشت.
آرش می گفت: جهان به عیاران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتی که عاشقی تنها تیری برای خودت می اندازی و جهان خودت را می گستری. اما وقتی عیاری، خودت تیری؛ پرتاب می شوی؛ تا جهان برای دیگران وسعت یابد.
بهْ آفرید گفت: کاش عاشقان همان عیاران بودند و عیاران همان عاشقان.
آن گاه کمان دل و تیر عشقش را به آرش داد.
و چنین شد که کمان آرش رنگین شد و قامتش به بلندای ستاره.
و تیری انداخت. تیری که هزاران سال است می رود.
هیچ کس اما نمی داند که اگر بهْ آفرید نبود، تیر آرش این همه دور نمی رفت!
 
« من هشتمین آن هفت نفرم - عرفان نظرآهاری »


پ.ن: آبی ست. درونم را می گویم. درونم با همه تلاطمش آبی ست؛ آبی ِ آبی! درست مثل دریا! آرام، با موج هایی که نرم می آید و دل را به شوق می اندازد.
آبی ست. هوای تنفسم را می گویم. انگار این هوا در درونم می پیچد و تکانم می دهد؛ آرام ِ آرام!

و من لحظه به لحظه استنشاق می کنم این هوا را ... و درونم آبی تر می شود ... آبی تر از آبی!

و من دلم می لرزد ... 

 

[ یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

یک روز، در نیمه ماه ژوئن، وقتی غذای سیری خورده و در کلبه به خواب رفته بودم، چون چشمهایم را گشودم، در برابر خود دختری را دیدم با موهای بسیار بور که کلاه حصیری بر سر داشت و با نگاهی جدی به من می نگریست. زیر شاخه ها سایه روشن بود، و امروز، پس از گذشت این همه سال، هنوز هم به نظرم می رسد که این بازی سایه روشن نور هرگز از پس زمینه چهره « لیلا » محو نشده است. در آن لحظه پر هیجان که در آن زمان نه دلیلش را می دانسنم، و نه کیفیتش را، به طور غریزی، زیر تاثیر نمی دانم کدام نیرو یا ضعف باطنی، کاری کردم که آن وقت از احساس تاثیر نهایی، قطعی، و غیر قابل برگشت آن کاملاْ به دور بودم.
مشتی پر از توت فرنگی های جنگلی را که چیده بودم و در سبدی کنار من قرار داشت برداشتم و به سوی دخترک بلوندی که با قیافه جدی در برابرم ظاهر شده بود، دراز کردم. نمی شد که به این سادگی خودم را خلاص کنم. دخترک آمد، در کنار من نشست، و بدون کوچکترین توجهی به تقدیمی من، سبد توت فرنگی را به تمامی برداشت. نقش های ما در زندگی به این ترتیب برای همیشه تقسیم شد. هنگامی که در ته سبد جز چند تا توت فرنگی باقی نماند سبد را به سوی من دراز کرد و با لحنی که خالی از سرزنش نبود گفت:
- ولی با شکر بهتر می شد!
فقط یک کار می شد کرد، و من در اجرای آن تردید نکردم. با یک جست برخاستم، در حالیکه مشت هایم را به پهلوهایم چسبانده بودم، بیشه و مزارع را طی کردم و خودم را به « موت » رساندم. مثل گلوله توپ به آشپزخانه دویدم، جعبه شکر را که روی طبقه چوبی بود برداشتم و با همان سرعت راه آمده را در جهت عکس طی کردم. دخترک همانجا بود، روی چمن نشسته بود و کلاهش را از سر برداشته و کنار خود گذاشته بود. یکی از حشرات بی آزار خدا را در دست داشت و تماشا می کرد. شکر را به سویش دراز کردم. گفت:
- متشکرم. دیگر نمی خواهم. اما تو خیلی مهربانی!
با الهامی که از ناامیدی سرچشمه می گرفت گفتم: شکر را همین جا می گذاریم و فردا می آئیم.
- شاید. شاید فردا بیایم. درست نمی دانم. کارهای مرا نمی شود پیش بینی کرد. تو چند سال داری؟
- به زودی ده ساله می شوم.
- اوه. برای من زیادی جوانی. من یازده سال و نیم دارم. ولی توت فرنگی جنگلی را خیلی دوست دارم. فردا در همین ساعت منتظرم باش.
سپس نگاه جدی دیگری به من انداخت و مرا ترک کرد.
فردای آن روز حدود سه کیلو توت چیدم و در کلبه گذاشتم. هر چند دقیقه یک بار می دویدم تا ببینم او آنجاست یا نه. او نه آن روز آمد، نه فردا و نه پس فردا.
در تمام ماه ژوئن، ژوئیه، اوت و سپتامبر، هر روز منتظرش ماندم. اول روی توت فرنگی ها حساب می کردم، بعد مورد صحرایی، سپس توت، بعد قارچ. چنین دلواپسی و انتظاری را در سراسر عمرم تجربه نکردم. در این زمان هنگامی که قارچ ها هم عمرشان به پایان رسید، من به باز آمدن به بیشه، به محل اولین دیدارمان ادامه دادم. آن سال گذشت و سال بعد و بعد از آن هم یک سال دیگر سپری شد و در طول زمان، و در همه این کارها، آنچه را عمویم « در جستجوی رنگ آبی » می گفت درک کردم.
...
و بالاخره لیلا برگشت.
 
« بادبادک ها - رومن گاری »


پ.ن: توت فرنگی و مزه ترش و شیرینش بهونه ست ... تنها جستجوی رنگ آبی ست که به هر چیزی ارزش و بهای بودن می بخشه ...

الان نوشت: می خوام طعم شیرین گیلاس رو، که قاطی ژله ای شده که گاه گاهی می خورم، به خاطر بسپرم ... هر چند می دونم این گیلاس ها هر کدوم بهونه ای هستن برای درک مفهوم زندگی ... زندگی ای که خیلی وقتها فراموش می کنیم مزه مزه ش کنیم ...
و می خوام قدردان تموم این طعم ها و لحظه ها باشم ...

 

 

 

[ جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧ ] [ ٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

 

من قانعم!


نه ستاره می خواهم، نه کهکشان راه شیری


نه خورشید


              و نه زمین


فقط می خواهم


صدای پایت که در گوشم پیچید


قلبت بگوید: « دوستت دارم.»


توقع زیادی ست؟

[ چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

 

عقایدی که بر اساس همان یک اتفاق در ذهن آنها شکل گرفته بود نباید زیاد مرا نگران می کرد. حقایق زندگی من - دست کم، اکثریت مطلق آنها - به نفع من شهادت می دادند؛ بنابراین فقط باید اجازه می دادم حقایق خودشان حرف شان را بزنند. و آنها نظر منفی اولیه ای که ممکن بود عجولانه نسبت به من در ذهن شان شکل گرفته باشد را تعدیل کنند.

به این ترتیب باید هر چه سریعتر سوء تفاهم را رفع و رجوع می کردم. و برای رفع و رجوع کردن آن، تنها یک امید می توانستم داشته باشم: که آنها پس از آن واقعه، دفعات دیگری هم مرا دیده باشند، وقتهایی که تصویر دیگری از خود ارائه داده ام، تصویری که - در این باره شک نداشتم - تصویر واقعی من بود و باید به یاد می ماند. و یک فرصت خوب برای من کافی بود که سردرگمی را برطرف کند.   

کسانی که توانسته بودند مرا در لحظه ی X ببینند، با کمال اطمینان در لحظه ی  Y هم مرا دیده بودند، و از آنجا که تصویر من در  Y خیلی قانع کننده تر از X بود - در واقع، به نظر من دلگرم کننده تر و فراموش نشدنی بود - آنها من را در  Y به خاطر می آوردند، و چیزی که در X از من دیده بودند بلافاصله فراموش می شد و از میان می رفت و دور انداخته می شد، انگار بگویند: فقط فکرش را بکنید که کسی مثل  Y را اتفاقا بشود مثل  X دید و ممکن است آدم فکر کند او X است در حالی که واضح است که  Y است.

از طرفی می توانست خیالم راحت باشد: هیچ یک از اعمال من، خوب یا بد، کاملا  از بین نرفته بود. دست کم پژواکی از آن همیشه محفوظ می ماند؛ ولی بازتاب ها اطلاعاتی ناپیوسته و متضاد و بی اساس بودند، که همبستگی اعمال من در آنها ظاهر نمی شد، و یک عمل جدید نمی توانست عمل گذشته را توضیح دهد یا آن را اصلاح کند، بنابراین با یک علامت به علاوه یا منها کنار یکدیگر باقی می ماندند، مثل چند جمله ی بسیار بسیار بلندی که نمی توان ساده اش کرد.

چه می توانستم بکنم؟ بی فایده بود همین طور خودم را با گذشته اذیت کنم؛ تا به حال هر چه شده بود گذشته بود: باید مطمئن می شدم آینده بهتر از این می شود. مهم این بود که در هر کاری که می کنم مشخص باشد که چه چیزی اساسی است، تاکید بر روی چه است، چه چیز را باید به یاد داشت و چه چیز را نه.

.

« کمدی های کیهانی - ایتالو کالوینو »

پ.ن: شب روز می شد و روز شب. برای همه بازی بازی بود. چشم می بستند و باز می کردند و در این بازی بازی می کردند. برای من هم بازی بازی بود تا ...

چشم باز کردم و نگاهم با نگاهی تلاقی کرد که شاید برای او هم بازی تنها بازی بود. اما تو یک لحظه، همه چیز رنگ باخت ... بازی همون بازی بود اما این بار ... این حس ... این نگاه ...
یکی گفت: نشونه ها رو جدی نگیر تو بازی ها!
سرم رو پائین انداختم و دوباره برام بازی بازی شد، سوا از حس ها و نگاه ها ...
تا اینکه فهمیدم اون چند لحظه برای او هم بازی بازی نبوده، حس زندگی بوده که چند لحظه ای در رگهای منجمد بازی روزگار به گردش در اومده ...

.

زندگی بازی زیاد داره ... سر شکستنک هم زیاد داره ... شاید باید همش اتفاقهای خوب و بد رو با علامت های به علاوه و منها کم و زیاد کرد تا نتیجه گرفت بازی چند چند تموم میشه ... به نفع اتفاقهای خوب یا بد؟!

شایدم باید بی خیال جمع و تفریق شد ... و فقط حس های خوب و اتفاقهای خوب رو ثبت کرد ...

 

[ پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

آرام بودم. با میلیونها انسان دیگر، راهی را طی می کردیم که هر کس در آن سهمی از بدبختی برای خودش داشت.
چشمانم را پاک می کردم و به زندگی ادامه می دادم..
.
« بادبادک ها - رومن گاری »
پ.ن: بعضی وقتها فکر می کنم یک نقطه ام وسط کلی نقطه که احاطه م کردن و شدن یک دایره، همین جوری تند تند تند دورم می چرخن و هر کدوم یه سازی می زنن. آروووووووم گوش می دم. لبخند می زنم. گوش می کنم. گوش می کنم. گوش می کنم.
تا اینکه خسته می شم از این همه شعاع، از این همه نقطه که دور سرم می چرخن و امر و نهی می کنن: « گوش کن ... گوش کن ... گوش کن »
گوشهام رو می گیرم. سکوت می کنم : فریاد زدن فایده ای نداره! همه کر هستن.
صدام به هیچکس نمی رسه ... شایدم هیچکس نمی خواد صدام بهش برسه! خسته می شم. فقط خسته می شم. و یهو بغض م می ترکه ... بغضی که بعد از چندین هزار بار حرکت دایره ای توی گلوم جمع شده، بغضی که زخمه ی ساز ناکوک آدمهای این دایره بر دلم وارد کرده ... اون وقت می زنم زیر گریه ... گریه می کنم تا سبک بشم. و بعد باز هم لبخند می زنم. گوش می کنم. گوش می کنم. گوش می کنم.
« خالد حسینی» میگه: زن فقط یک وظیفه داره تو زندگیش، « تحمل کردن » !
باید درست گوش بکنم. به هر چی که می گن. به هر چی که می خوان. به هر سازی که می زنن. حتی ساز ناکوک.
هنوز هم نمی فهمم این حرکت دوار، این چرخش، چه اسمی می تونه داشته باشه، یا چه اسمی می تونم بهش بدم ... فقط فهمیدم - یعنی می دونم - می چرخه و می چرخه و می چرخه ... و هر اتفاقی دوباره و دوباره تکرار میشه. شاید این قضیه هم مثل «کارما » باشه، همون بازگشت ابدی که این بار باعث میشه روزگار هی بچرخه و هر اتفاقی دوباره اتفاق بیفته ...
ولی با این وجود هنوز هم نمی فهمم چرا همیشه یک قدم جلوترم یا یک قدم عقب ترم ...!
توصیف کردنش سخته! بذار اینطوری توصیفش کنم. فرض کن:
یک قدم بزرگ، بیشتر یکی رو دوست داشته باشی.
یک قدم بزرگ، کمتر منطقی باشی.
یک قدم بزرگ، بیشتر احساساتی باشی.
یک قدم بزرگ، کمتر نکته سنج باشی.
یک قدم بزرگ، بیشتر ...
ولی... همین تفاوت قدم ها، فرق ها رو به وجود میاره. این تفاوتها، اتفاقهای کوچیک رو به وجود میاره که گاهی بزرگ می شن.
چند وقته یک تصویر تو ذهنمه! یک تاب. قرمز. قرمز آتشین. که من روش نشستم و دارم تاب می خورم. بالا ... پائین. بالا ... پائین.
زندگی مثل تاب بازیه. بالا ... پائین. بالا ... پائین.
.
الان نوشت: پارسال سعی کردم نامرئی بشم ... امسال می خوام قدم برداشتن و « هم قدم» شدن رو تمرین کنم. و می خوام برای خیلی ها ساز بزنم و اونا به حرفام گوش بکنند.

[ چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

من گره خواهم زد:
چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق،
سایه ها را با آب، شاخه ها را با باد،
و به هم خواهم پیوست، خواب کودکان را با زمزمه ی زنجره ها.
بادبادک ها به هوا خواهم برد.
خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت.

پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند.

هر کلاغی را کاجی خواهم داد.

آشتی خواهم داد.

آشنا خواهم کرد.

راه خواهم رفت.

نور خواهم خورد.

دوست خواهم داشت.

.

« سهراب سپهری »

[ سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٧ ] [ ۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

وقتی بچه ها فکر می کنن پدر مادرشون دارن ازشون دور می شن ، احساس ترس و تنهایی می کنن ... و وقتی احساس می کنن ممکنه توی این دنیای خیلی خیلی بزرگ گم بشن و هیشکی نتونه پیداشون کنه ، شروع می کنن به نقاشی کشیدن ...  و اولین چیزی که تو نقاشی شون می بینی یک موجود تنهاست ... تنهای تنها ... حالا این موجود می تونه یه گل باشه یا یه درخت ... یه پرنده باشه یا یه نهنگ ... و یا حتی یه کرگدن ... / ولی هیچ وقت نمی گن ، که می ترسن از گم شدن! و با این کارشون کم کم، گم می شن!

آلبر کامو میگه: « نصف ِ زندگی انسان به "خودداری کردن"، " ساکت بودن " و " صریح نگفتن " می گذره. »

اما من نمی خوام اینطوری باشم، نمی خوام گم بشم ... نمی خوام خودم رو گم کنم ... هیچ وقت هم تو نقاشی هام موجود تنها نکشیدم ... همیشه دو تا بودن ... دو تا قاصدک ... دو تا پروانه ... دو تا ماهی ... حتی دو تا کرگدن/ ... من از اولش م احساساتی بودم!

من می خوام اینطوری باشم ... من می خوام حرف بزنم، از احساسم بگم ... می خوام راحت گریه کنم، بخندم ... من می خوام همینطوری که هستم بمونم ... می خوام خود ِ خودم باشم ... نمی خوام نقاب بزنم.

من نمی خوام گریه هامو پشت یک لبخند بزرگ قایم کنم ... نمی خوام حرفام رو نگه دارم و ساکت باشم ... نمی خوام " دوستت دارم " رو قورت بدم ... نمی خوام وقتی حرف می زنم، فکر کنم ... من می خوام حرفام رو حس کنم ، احساس کنم ... اصلاً می خوام خود ِ خودم باشم.

من حتی وقتی چشمهام رو می بندم، خودم رو تو یک دشت سر سبز می بینم ... که دارم می دوئم ... روی چمن های سر سبزی که کلی قد کشیدن تا خودشون رو تو آغوش نور بندازن .../ من هم دستام رو به وسعت یک آغوش باز می کنم و می دوئم ... آنقدر که برسم به نیمکت و آبی آسمونش ... و خودم رو پرت کنم تو آغوش ِ ...

.

الان نوشت: می گن: سه نقطه ها جا خالی ِ «عشق ِ »!

[ یکشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٦ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

و دوباره عشق، همان گونه توفانی که خشم، آغاز می شد. در حقیقت، این هر دو یکی بود اما « کوزیمو » سر در نمی آورد.

- چرا رنجم می دهی؟

- چون دوستت دارم.

آنگاه او خشمگین می شد.

-  نه. دوستم نداری. وقتی کسی را دوست داریم، خوشیش را می خواهیم نه رنجش را.

- وقتی کسی را دوست داریم، تنها یک چیز را می خواهیم: عشق را، حتی به قیمت رنج.

- پس، تو به عمد مرا رنج می دهی؟

- بله، برای اینکه از عشقت مطمئن شوم.

در فلسفه او جایی برای اینگونه استدلالها نبود.

- رنج یک چیز منفی است.

- عشق همه چیز است.

- باید همیشه با رنج و درد مبارزه کرد.

- هیچ چیز جلودار عشق نیست.

- چیزهایی هست که من هرگز نمی توانم بپذیرم.

- چرا، می توانی. مگر نه این که مرا دوست داری و رنج می کشی؟

.

« بارُون درخت نشین - ایتالو کالوینو »

پ.ن: آدم هر کار می کنه می تونه در راه نیک باشه یا در راه بد. نیکی و بدی مثل  نخهای سفید و سیاه یک رشته اند که گاهی چنان تنگ به هم تنیده اند که نمیشه آنها را از هم جدا کرد. رنجی که در عشق هم وجود داره، شاید از همین نوع باشه. هر چند نبود رنج زیباتر از بودنشه ولی تا رنج و کدورتی هم نباشه، عشق واقعی خودش رو نشون نمی ده.

.

الان نوشت: چقدر خوبه وقتی به پرسیدن سوالهای احمقانه ت ادامه می دی، در مقابلت کسی رو ببینی که با صبر بسیار به حرفهات گوش میده و خردمندانه و صمیمانه، آروم لبخند می زنه ...

یاد این پرسشهای احمقانه که می افتم ، شرمنده می شم ...

[ شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٦ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

ناگهان به یاد شهری دوردست و پوشیده از برف افتادم. در نمایشگاهی از آثار رودن ایستاده بودم و یک دست بزرگ ساخته از مفرغ را که به « دست خدا» معروف است تماشا می کردم. کف آن دست نیم بسته بود و در میان آن زنی و مردی با شور و جذبه به هم درپیچیده بودند و کشتی می گرفتند.

دختر جوانی نزدیک آمد و در کنار من ایستاد. او نیز که منقلب شده بود به این اختلاط شورانگیز زن و مرد می نگریست. دختری بود باریک اندام و خوش لباس، با گیسوان بور و انبوه و چانه ای محکم و لبهای نازک. در او حالتی از تصمیم و مردانگی وجود داشت، و منی که هیچ خوش ندارم بیخود با هر کسی هم صحبت بشوم نمی دانم چه عاملی مرا به این کار واداشت. رو به او کردم و پرسیدم: به چه فکر می کنید؟

به اکراه زیر لب گفت: به اینکه کاش می شد فرار کرد!

-  که به کجا بروید؟ دست خدا همه جا هست و نجاتی در کار نیست. مگر شما از این بابت متاسفید؟

-  نه. شاید عشق بزرگترین شادی موجود در این دنیا باشد. بله، ممکن است، ولی اکنون که من این دست مفرغی را می بینم دلم می خواست می توانستم فرار کنم.

-  یعنی شما آزادی را ترجیح می دهید؟

-  بلی.

-  ولی اگر آزاد بودن تنها وقتی میسر باشد که از این دست مفرغی فرمان ببریم چه؟ اگر کلمه « خدا » این معنی ساده ای را که عوام به آن می دهند نداشته باشد چه؟

دخترک با نگرانی به من نگاه کرد. چشمانش میشی رنگ و لبانش خشک و تلخ بود. گفت: من که نمی فهمم. و مثل اینکه وحشت کرده باشد دور شد.

ناپدید شد و از آن پس دیگر هیچ گاه به ذهن من باز نیامده بود. با این حال، او مسلماً در وجود من، در درون سینه من زنده بوده و اینک امروز در این ساحل خلوت، پریده رنگ و نالان، از اعماق وجود من بیرون پریده بود.

آری حق با زوربا بود و من خوب رفتار نکرده بودم. این دست مفرغی بهانه خوبی بود، نخستین تماس با موفقیت صورت گرفته و سخنان محبت آمیزی رد و بدل شده بود و ما می توانستیم اندک اندک و بی آنکه خود متوجه باشیم یکدیگر را در بغل بگیریم و با کمال آرامش در کف دست خدا یکی شویم. لیکن من ناگهان خود را از زمین به آسمان پرانده بودم و بیچاره زن وحشت زده از من گریخته بود.

.

« زوربای یونانی - کازانتزاکیس »

پ.ن: بعضی اتفاقها باعث میشه آدم احساس کنه، به جای پرواز به ارتفاعات، به جای رسیدن به آسمان، دلش می خواد دو دستی به زمین بچسبد! و قرار را بر فرار ترجیح بده!

آخه بزرگترین شادی موجود در این دنیا، روی زمین ِ ...

[ یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

بی دلیل، با دلیل

                  فرقی نمی کند!

     گردن ما از مو  نازک تر و

     دلمان از شیشه شکننده تر ...

...

اولین سنگ را تو بزن!

خیالی نیست.

...

من سالهاست در چاه تنهاییم

              سنگ تلنبار می کنم!

 

پ.ن: من، نیمی گلبرگم و نیم آینه! آینه را هم به سنگ بشکنی، گلبرگ باقی می مانم.

من هنوز هم گلبرگ بودن را از یاد نبرده ام

و هنوز هم برای گل، خاک می شوم و برای کودک، تاب

هنوز هم برای زمین، آب می شوم و برای قناری، بال

هنوز هم برای رفیق، ساز می شوم و برای عشق، یار

...

تو دستت را به من بسپار، در دیگری آینه خواهم کاشت!

 

[ چهارشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٦ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

زندگی معمولاً می خواهد بداند که دقیقا ً از آن چه می خواهید. اگر چیزی نخواهید، چیزی به دست نخواهید آورد. اگر تقاضای تو مبهم باشد، آنچه به دست می آوری همانقدر درهم و برهم خواهد بود. اگر حداقل را بخواهی، حداقل را به دست خواهی آورد.

بیشتر مردم می ترسند چیزی بخواهند، و وقتی عاقبت چیزی می خواهند، به اندازه کافی اصرار نمی ورزند.

 

« مارک فیشر »

پ.ن: پرسیدن بعضی سوالها رو دوست دارم! مثل پرسیدن این سوال: الان چه آرزویی داری؟

جواب داد: « دوست دارم قدر بدونم، قدر تموم لحظه های خوب رو بدونم.» ... از من پرسید تو چطور؟

یک لحظه مکث کردم، موندم چی باید جواب بدم! اینقدر این چند وقت آروم بودم و آرامش داشتم که دلیلی برای آرزو کردن نمی دیدم. ولی تو دلم گفتم: « کاش توان باز پس دادن مهربانیها را داشته باشم ... کاش مهربان باقی بمانم ... کاش ... »

دیدم پر از آرزویم. و بزرگترین آرزویم عاشقانه ایثار کردن، برای گرمی بخشیدن به قلبی ست که عاشقانه می تپد.

.........

می گویند: رفاقت همانند زنجیر طلاست ... حاصل کامل ترین قالب های خداوند.

             به هر حلقه، لبخنده ای و خنده ای و اشکی، ... و نوازش دستی و کلامی به شادمانی.

.........

صدایم را می شنوی؟ ... دستهایم را می بینی؟  .  ....  ...  ای همیشه خوب، خنده مال تو.

[ یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

 

(  1 )

من سیاه ِ دل سفیدم

تو سفید ِ دل سیاهی

.........

سفید و سیاه هر دو بی معنی است. فقط رنگ خاکستری انسانی است.

( 2 )

تو برام خورشید بودی،  توی این دنیای سرد

گونه های خیسمو، دستهای تو پاک می کرد

.........

حالا اون دستها کجاست؟

( 3 )

در زندگی چیزهایی وجود دارد، که هر طور به آنها نگاه کنیم، برای همه ارزشمند است. مثل ِ ... عشق.

 

[ دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

شب زمهریر وزمستان،

تمام سال.

ماه قبیله ای غمگین است

که از تماشای این سیاره کبودپیر می شود،

و کسانی از کوچه های بالاتر

آفتاب را به بهای نا نی

گروگان گرفته اند

گویا به جست و جوی سوسوی اندکی

پریشانند و من نمی دانم.

جفتی ستاره در پس ِ این شب ِ پنهان

سرگرم علاقه اند.

من یقین دارم که روشنایی نطفه خواهد بست.

« سید علی صالحی »

[ جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦ ] [ ٩:٠٠ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

 فرانسوآ دستها را رو به آسمان بلند کرد و با صدایی دلخراش فریاد برآورد. آنگاه خودش را روی برف انداخت و گریه کرد. من به او نزدیک شدم، روپوشش را به پشتش انداختم، طناب خون آلود کمرش را از روی زمین برداشتم و به دور کمرش بستم و دستش را گرفتم و گفتم: « بیا، بیا، به پورتی اونکول می رویم. برادران آتش روشن خواهند کرد و ما خودمان را گرم می کنیم. اینجا این خطر هست که ما از سرما و از گرسنگی بمیریم و تو خودت می بینی ما هنوز برای حضور یافتن به پیشگاه خداوند آماده نیستیم.»

فرانسوآ تلو تلو می خورد و دستهایش در دستهای من می لرزیدند. آفتاب که هر چه بیشتر سوزان می شد نیکوکارانه بدن ما را گرم می کرد. انگار چشم خدا بود که با ترحم به ما نگاه می کرد. من که در حال تماشا و تحسین آفتاب بودم یک لحظه خودم را فراموش کردم و دست فرانسوآ از دستم لغزید. او دو سه گامی برداشت و با صخره یی برخورد کرد و به زمین افتاد. دویدم تا از زمین بلندش کنم. از سرش خون می آمد. دو قطعه سنگ چخماق روی پیشانی اش یک زخم عمیق به شکل صلیب ایجاد کرده بود. دست به زخمش برد و بدنش مرتعش شد.

-    برادر فرانسوآ تو را چه می شود؟ چرا می لرزی؟

-      این چه نشانیست بر پیشانی من؟

-        یک صلیب.

-         یک صلیب!

دهانش چنان حرکت کرد که گویی می خواهد سخن بگوید. اما هیچ نگفت.

منقلب و پریشان دوباره دستش را گرفتم و خاموش و آرام به راهمان ادامه دادیم. 

.

« سرگشته راه حق – نیکوس کازانتزاکیس »

پ.ن: من می لرزیدم و تو چنان دستت را بر شانه ام نهادی که احساس کردم شعله ای تا مغزم راه یافت.

من می لرزیدم و تو چنان از گرما سخن می گفتی که احساس کردم زمستان سه ماه ساده ی برفی بیشتر نیست.

من می لرزیدم و تو چنان از جاده سخن می گفتی که احساس کردم فاصله ای با این مسیر ترسیم شده ندارم.

من می لرزیدم و در حال راه رفتن با خودم حرف می زدم.

آفتاب سوزان بود، ولی من می لرزیدم.

و تو ... حرف می زدی و حرف می زدی و حرف می زدی ... و من سرمست می شدم

....

دیگر به سوالاتم فکر نمی کنم! ... سوالاتم را بارش برف این زمستان سرد و گرم بارانده است. راستی مگر می شود زمستان هم سرد باشد و هم گرم؟ 

[ چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦ ] [ ۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

آسوده باش

برای خواندن است که پرنده می خواند

خواندن، سرآغاز ِ روشنایی ِ رویا و آدمی ست

ما بی جهت به خاطر ِ خواب ِ سایه، از صنوبر فاصله گرفته ایم

توی راه علائمی از آفتاب و از آسمان بلند دیده اند. 

 

آسوده باش

برای روئیدن است که گل از سایه کناره می گیرد

روئیدن، راز ِ آواز ِ خاموش ترین ستاره سحری ست

ما بی جهت به خاطر ِ خواب شب از ابتدای پسین ترسیده ایم،

توی راه علائمی از آمدن،علائمی از علاقه به یک مسافر ِ مغموم ِ خسته دیده اند. 

 

آسوده باش

برای تابیدن است که شبتاب ِ بی حوصله می تابد

تابیدن، ترانه ای ناسروده از تحمل ِ مردگان ِ گمنام است.

ما بی جهت به خاطر ِ بعضی وقایع ِ نیامده،

از این دقایق ِ بی نشان دلگیریم

توی راه علائمی از ماه،  علائمی از آب و از آواز ِ آدمی دیده اند. 

 

و ما، همه ما انعکاس ِ یک علامت ساده ایم دختر!

فقط اندکی حوصله کن! 

« سید علی صالحی »

پ.ن: حوصله کرده ام...  به اندازه یک سال ... دو سال ... ده سال ............! نه...!  خیلی بیشتر از اینها حوصله کرده ام! به اندازه رسیدن به عدد 143 حوصله کرده ام!  

آنقدر حوصله کرده ام که تازه مفهوم اعداد را دریافته ام ! و می دانم « خواندن »، « روئیدن » و « تابیدن » یعنی چه!

« و من انعکاس آن علامت ساده را به چشم دیده ام. و اینک آسوده ام. آسوده تر از همیشه

[ دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦ ] [ ٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

این صدای نفس زدن یا خرخر نبود، واقعاً فریاد بود.

آنچه در او فریاد می زد، آرمان خواهی ساده لوحانه عشق او بود که ابطال تمام تضادها، ابطال دوگانگی تن و روان، و حتی ابطال زمان، را طلب می کرد. 

« بار هستی – میلان کوندرا »

پ.ن:  داستان لکه ی زرد کوچولو رو شنیدید! ... نه؟! خوب تعریف می کنم براتون!

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود یک لکه زرد کوچولو بود که خیلی تنها بود ... همیشه دلش یک همبازی می خواست ... اما نزدیکیهای خونشون لکه زرد کوچولوی دیگه ای نبود که بتونن با همدیگه بازی کنن ... یه روز که لکه ی کوچولوی قصه ما نشسته بود کنار پنجره و زل زده بود به خیابون ... دید که یک لکه آبی کوچولو داره تنهایی قدم می زنه ... لکه آبی تا چشمش به لکه زرد افتاد از خوشحالی چشماش برق زد و شروع کرد به دست تکون دادن ... این شد که لکه زرد و آبی با همدیگه دوست شدن و از تنهایی دراومدن ... روزها گذشت ... تا اینکه یک روز پدر و مادر لکه زرد کوچولو فهمیدن که کوچولوشون با یک لکه آبی همبازی شده ... سریع در و پنجره ها رو بستن و به لکه کوچولوی قصه ما گفتن که دیگه حق نداره لکه آبی رو ببینه!

روزها گذشت ... نه دل تو دل آبی بود و نه زرد ...

 آبی کوچولو هر روز با چشمهای پر اشک می یومد و زل می زد به در خونه زرد کوچولو ... تا اینکه یک روز مامان بابای زرد کوچولو رفتن مهمونی و یادشون رفت در رو قفل کنن ... زرد کوچولو پرید بیرون خونه ...

تا چشمشون به همدیگه افتاد ... با خوشحالی دویدند سمت همدیگه و با خوشحالی همدیگه رو بغل کردند و به قدری فشار دادند که ...

سبز شدند!

الان نوشت: دوست، یار، همراه، همسفر، همسر ... کسی هستش که وقتی کنارشی سبز باشی ... باهاش یکی بشی و هر کدومتون زرد یا آبی بودن خودتون رو فراموش کنین و فقط به سبز بودن و همیشه سبز بودن فکر کنین ... و وقتی این اتفاق می افته که احساس کنی، ته گلوت یه چیزی هست که داره قلقلکت میده ... تا فریاد بزنی ... فریادی که ابطال تمام تضادها، ابطال دوگانگی تن و روان، و حتی ابطال زمان را طلب می کنه.

[ شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٦ ] [ ٩:٥٩ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

تازگی ها به چیزی پی برده ام: دوست واقعی کسی است که موقع پیشامدهای خوب کنار آدم است. کسی که کنار ما بالا پائین می پرد و به خاطر موفقیت های ما شادی می کند. دوست کاذب کسی است که با آن قیافه ی غمگین و آن همدردی، فقط در لحظه های سختی ظاهر می شود و در واقع، مشکلات ما تسلایی است برای زندگی نکبت بار خودش.

 

 

« زهیر – پائولو کوئلیو »

 

پ.ن: قبلاً گفته بودم کرگدنم ... و گفته بودم مثل آشیل، فقط یک نقطه آسیب پذیر دارم ... به هیچکس هم نگفتم این نقطه کجاست!

 

............

 

حالا تو می خواد، اسمت دوست باشه، دشمن باشه، دوست کاذب باشه، رفیق باشه ... یا هر اسم دیگه ای ... من خیلی وقته مثل کرگدن ها تنها زندگی می کنم ... من خیلی وقته برای تنهایی خودم ارزش قائلم ... خیلی وقته زندگیم رو از انسان نماها خالی کردم ... حالا بیا هی بگو (  -------------------  ) ... نمی خوام بشنوم ! ... تو گوشهام خیلی وقته پنبه گذاشتم ... و جلوی چشمهام رو با دستهام گرفتم ... نمی خوام خیلی چیزها رو ببینم! / من الان فقط با رویاهام زندگی می کنم ... من تو رویاهام حل شدم ... جوری که نفس کم میارم ... برای من خیلی وقته معنی همه چیز تغییر کرده ... نه خدا اون خداست، نه زندگی اون زندگیه ... نه دوست. دیگه گریه هم نمی کنم. فقط می خندم. نیشم رو باز می کنم تاااااااااااااااا بناگوش ... حالا یا تو کنارم بالا پائین می پری یا ...

 

به هر حال آسیب نمی بینم دیگه!!!

 

............

 

و تنها یک کرگدن دیگه ... تنها یک موجود تک شاخ دیگه ... می دونه این نقطه آسیب پذیر کجاست! و ... و وقتی دو تا تک شاخ به هم برسن ... از بس که کمیابند ... مسلماً قدر همدیگه رو خوب می دونند ...! و این نقطه آسیب پذیر، نقطه درد نمیشه ... بلکه نقطه پرش میشه.

 

 

[ دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦ ] [ ۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

اگر هر لحظه از زندگیمان باید دفعات بیشماری تکرار شود، ما همچون مسیح به صلیب و به ابدیت میخکوب می شویم. چه فکر وحشت آوری!

 

در دنیای بازگشت ابدی، هر کاری بار مسئولیت تحمل ناپذیری را همراه دارد. و به همین دلیل نیچه اندیشه بازگشت ابدی را سنگین ترین بار می دانست.

 

اگر بازگشت ابدی سنگین ترین بار است، زندگی ما می تواند با تمام سبکی تابناکش در این دورنما ظاهر شود. اما واقعا ً سنگینی، موحش و سبکی، زیباست؟

 

سنگین ترین بار، ما را درهم می شکند، به زیر خود خم می کند و بر روی زمین می فشارد. اما در شعرهای عاشقانه تمام قرون، زن در اشتیاق تحمل فشار پیکر مردانه است. پس سنگین ترین بار در عین حال نشانه شدیدترین فعالیت زندگی هم هست. بار هر چه سنگین تر باشد، زندگی ما به زمین نزدیک تر، واقعی تر و حقیقی تر است. در عوض، فقدان کامل بار موجب می شود که انسان از هوا هم سبک تر شود، به پرواز درآید، از زمین و انسان زمینی دور گردد و به صورت یک موجود نیمه واقعی درآید و حرکاتش، هم آزاد و هم بی معنا شود. بنابراین کدامیک را باید انتخاب کرد: سنگینی یا سبکی؟

 

پارمنید ( فیلسوف یونانی که جهان را ابدی، واحد، مداوم و بی حرکت توصیف می کند) شش قرن قبل از مسیح این سوال را از خود کرد. به نظر او جهان به عوامل متضاد تقسیم شده است: تاریکی و روشنایی، کلفتی و نازکی، گرما و سرما، هستی و نیستی. او یک قطب تضاد را مثبت ( روشنی، گرمی، نازکی، هستی ) و دیگری را منفی می پنداشت. تقسیم بندی عالم به قطب های مثبت و منفی، می تواند از فرط سادگی، کودکانه به نظر بیاید، اما این پرسش به هیچ وجه کودکانه نیست: سبکی یا سنگینی، کدام مثبت است؟

 

پارمنید پاسخ داد: « سبک مثبت و سنگین منفی است. » آیا او حق داشت؟ سوال همین است و تنها یک چیز مسلم است، تضاد سنگین و سبک، اسرارآمیز ترین و مبهم ترین تضادهاست.

 

 

« بار هستی – میلان کوندرا »

 

پ.ن: برای هر کسی یک لحظه تو زندگیش پیش میاد که دوست داره « بازگشت ابدی » اتفاق بیفته ... یک لحظه ای که دوست داره به ابدیت پیوند بخوره ... تو این لحظه، آدم دلش چراغ قرمز می خواد ... یک چراغ قرمز که بر جا میخکوبت کنه و مجبور نشی قدم بذاری به لحظه بعدی ... یک لحظه که شاید ارزشش برات از همه زندگیت بیشتر باشه ... یک زمانی که سبکی بار هستی رو روی شونه هات احساس کنی و تمام سنگینی های زندگی رو فراموش کنی ... / با خودت « خودی » بشی ... و درون و برون هستی رو بشناسی ... و همه اون چیزی رو که احساس می کنی، سبک و شیرین و به یاد ماندنی منتقل کنی ... و یک لحظه بسازی که در اون ... آرامش و امنیتی رو که تجربه کردی، تقدیم به دیگری کنی ...

 

الان نوشت:  نباید ترسید! آخه ... نه فقط از یک لحظه ... بلکه میشه از تک تک لحظه ها ابدیت ساخت! ... و تا آخر عمر پشت چراغ قرمز ایستاد و شادمانه لبخند زد.

[ یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

 

 

زیتون درخت میهمان نوازی است که، گرچه تنه ی زبر و خشنی دارد، برای کسی که روی شاخه های آن بنشیند یا بگذرد خوشایند است. در عوض شاخه های ستبر آن اندک است و انواع گوناگونی ندارد.

 

انجیر درختی است که باید همواره مواظب شاخه هایش باشی که مبادا بشکند، اما تا بخواهی جا برای گشت و گذار دارد. انجیر درختی است که با آدم یکی می شود، شیره اش، میوه های سبز و گِردش و وزوز زنبورهایش با جان آدم می آمیزد. و چیزی نمی گذرد که خود را نیز انجیر حس می کنی.

 

بالای انجیر، بالای توت، خوش جایی است؛ افسوس که درختانی کمیاب اند. همین را درباره گردو می توان گفت. شاید هیچ درختی به اندازه گردو درخت نیست! با چه نیرو و اطمینانی درخت بودن خودش را به رخ می کشد! با چه پشتکاری قد برمی افرازد و سخت و سنگین می شود؛ پشتکاری که در برگ برگش پیداست ...

 

« کوزیمو » از گشتن میان شاخ و برگهای موج در موج بلوط خوشش می آمد؛ تنه شیار شیار آن را دوست داشت و هر بار که از چیزی نگران بود با نوک انگشتانش ورقه های پوک تنه آن را می کند. از این کار قصد بدی نداشت، پنداری می خواست در کار همیشگی نوسازی تنه به درخت کمک کند. به همین گونه، پوسته های سفید چنار را می کند و لایه های کهنه ی طلای پوسیده زیر آنها را آشکار می کرد.

 

تنه نارون را نیز دوست می داشت، تنه خمیده ای که از هر گره آن ترکه های نرمی با انبوه برگهای دندانه دندانه و میوه های خشک کاغذین بیرون می زند. اما رفت و آمد بر فراز نارون کار ساده ای نیست. شاخه هایش آنچنان نازک و درهم پیچیده است که راهی برای گذر نمی گذارد.

 

از درختان جنگل، کوزیمو آلش و فونج را بیشتر دوست داشت. اشکوبه های کاج، تنگ و نازک و انباشته از سوزن است، نه بر آن می توان نشست و نه از آن می توان گذشت.

 

و شاه بلوط، با برگهای پر خارش، با پوست زبر و تنه خشن و شاخه های افراشته اش انگار برای همین ساخته شده است که آدمی را از خود براند.

 

این دوستی کوزیمو با درختان، و بازشناسی تفاوتهایشان، پس از مدتی شکل گرفت، یا شاید بتوان گفت که کوزیمو رفته رفته به آن پی برد؛ اما از همان نخستین روزها، این دوستی و بازشناخت بر او چیره می شد و حالت غریزه ای را به خود می گرفت. برای او جهان دگرگون شده بود: جهانی بود پر از پلهای باریک و خمیده ای که میان زمین و آسمان کشیده شده بود، جهان تنه ها و شاخه های پوشیده از پوسته و گره و چین و شیار. جهانی آکنده از روشنایی سبز رنگی که از پس پرده های برگ می تابید و با هر وزش نسیم و هر دگرگونی جنس و ضخامت برگها رنگ آن تغییر می یافت و هنگامی که درخت خم می شد چون پرده درخشانی موج می زد.

 

 

« باروُن درخت نشین – ایتالو کالوینو »

 

پ.ن: تو « جمهوری درختستان » هر آدمی مثل یک درخت می مونه ... با خصیصه ها و ویژگی های خاص اون درخت ... با ریشه هایی که در خاک زمین، استوار و پا بر جا نگهش داشته ... و شاخه هایی که رو به آسمون بلند شده و در جستجوی نور ِ زندگیه ...

 

بعضی درختها فقط و فقط به ریشه هاشون فکر می کنند ... فقط می خوان بخورن و بخوابن ... اما درختهایی هم پیدا می شن که می خوان سبز بشن ... سبز و سبزتر ...  به آسمون برسن و سایه بشن برای رهگذرها ... میوه بشن تو دست بچه ها ... و برگها و شاخه های خشکیده شون رو با دست و دلبازی تموم، تقدیم کنن به کسانی که سردشون شده و دلشون لمیدن کنار یک آتیش گرم رو می خواد ...

 

تو جمهوری درختستان، بعضی درختها سر به هوا هستن ... بعضی درختها متواضع و فروتن هستن ... بعضی هاشون آزار دهنده ... بعضی هاشون شکمو و تن پرور ...و بعضی ها استوار چون کوه ...

 

تو چه جور درختی هستی؟ تو چه جور آدمی هستی؟!

 

من! ... من گاهی وقتها شبیه بید مجنون می مونم، با کلی شاخه و کلی برگ ریز که سرم رو پائین انداختم و زیر چشمی به اطرافم نگاه می کنم و صدام در نمیاد و هیچ چیزی رو از بقیه دریغ نمی کنم  ... بعضی روزها مثل کاج می مونم، همچین سرم رو بالا می گیرم که کسی جرات نزدیک شدن پیدا نمی کنه، مگه اینکه با تبر بیاد سراغم ... مثل بلوط هر روز پوستم تکه تکه میشه ... به نوسازی خودم زیاد فکر می کنم ... گاهی هم مثل نارون می شم، پر از شاخه های نازک و انباشته ... جوری که خودمم نمی فهمم پشت این شاخه ها چی می گذره و چه فکری تو سرم ِ ... اما خدا نکنه  برای کسی شاه بلوط بشم !

 

یک چند سالی مثل درخت افرا بودم ... یک درخت برگ پهن و سایه دار ... اما دریغ ... نگذاشتند نامردمان ... این شد که تصمیم گرفتم مثل چنار بشم .... آخه چنار چوب سفتی داره و دیر نمو می کنه و دیر هم از بین میره ...

 

حالا بعد از این همه سال ... و با این همه تغییر و تحول ... نمی دونم بیشتر شبیه کدوم درخت هستم! ولی اینو می دونم که اگه کسی انجیر بودنم رو احساس کنه ... باهاش یکی می شم و تا آخر عمر انجیر می مونم.

 

 

الان نوشت:    دلم یک سیاره می خواد که توش یک درخت باشه، سبز ِ سبز ِ سبز ... اما کلی هم برف سفید تو این سیاره باشه که خورشید نتونه آدم برفی رو آب کنه ... سیاره ای رو می شناسین که تابستون و زمستون رو با هم داشته باشه؟!

 

 

[ جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦ ] [ ۸:٥٥ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

چای برای دو نفر یا دو نفر برای چای

 

                  من شما هستم، و شما، من.

 

 

* **** ***

 

می گویند: در پیاده روی هر خیابانی همیشه رهگذری هست که در حال راه رفتن دارد خواب می بیند!

 

 

خواب می بینم ... خیال می بافم ... می بافم و می بافم ... شالی به درازای جادّه ابریشم ...

 

 

جادّه ... همیشه ... لغت زیبایی بوده!

[ دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

 

آیا راههای ابری را

 

              میان بُری نیز هست؟ -

 

        بدر ِ تابستانی.

 

 

« سوته-جو »

 

 

وقتی دراز می کشی و زانوهات رو تا کنار دهنت بالا میاری ... و گوله میشی مثل یک جنین ... احساس می کنی که دیگه وجود نداری... انگار تمامی بودنت مچاله میشه تو یک تصویر ... تصویری که از خودت ساختی ... تصویری که دیگران می بینند و نمود شخصیت توست ... تصویری که تو رو کودکی نشون میده که قصد بزرگ شدن نداره ...

 

وقتی که بلند می شی و می شینی و زانوهات رو تو شکمت جمع می کنی ... و به « نمی دونم چه ها » فکر می کنی ... احساس می کنی که روی ابرها نشستی و از اون بالا به این سیاره کبود نگاه می کنی ... انگار که تمامی بدنت، و حتی ذهنت در خلاء به سر می بره ... رها ... آزاد ... آزادتر ... جوری که معنای پرواز کردن رو درک می کنی ...

 

وقتی که راه می ری و نفس های عمیق می کشی ... و لبخندهات رو حواله زندگی می کنی ... احساس می کنی که فریادهات تو آسمون جبر و زور گم نشده ... انگار که زنجیر سکوت رو از پای بردگی کشیدی و حالا می تونی بدوی ... تاااااااااااااا میعادگاه ... تا بالا بلندترین قله فلک الافلاک ... تا نمی دانم کجا ... اونقدر که نفس کم بیاری ... اونقدر که به این فکر بیفتی، که چه خوب، چه خوب که جاده زندگی رو چون پیری عصا به دست، عصازنان طی نکرده ای ... و اون وقته که به خودت می گی، چه خوب که از همون روزا کوله بارت رو جمع کردی ... تا یک روز ... وقتی روز، روز تو بود، با تمام سرعت بدوی و راه چند ساله رو تو یک شب طی کنی و به مقصد برسی ... به همون اوج هزاران هزار پایی که آدما در موردش فقط و فقط شنیدن ...

 

حتی وقتی که چشمات رو باز کنی و ببینی همه اینها یک رویا بوده ... یه خواب شیرین ... احساس می کنی که حل شدن در این رویا شیرین ترین اتفاق زندگیت بوده ... اون وقته که به خودت می گی، چه خوبه که ذهن آدم از فواره ها بالاتر ، از زندگی پربارتر و از امید سرشار تر باشه ...

 

اون وقت دراز می کشی و در خلایی که بزرگترین نعمت زندگیته ... گوله میشی مثل یک جنین ... چشمات رو می بندی و نفس های عمیق می کشی ... نفس های عمیق/.

[ سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

گفتی بیا باران را به بی قراری دلها تعارف کنیم

 

چتر به دست گرفتیم و راه افتادیم

 

گفتی دیگر از صدای صاعقه نمی ترسم

 

حالا خوب می دانم

 

این صدای مهیب، همان لحن خیس و ساده باران است

 

که گاهی

 

از هیاهوی ابرها خسته می شوند

 

می آیند روی زمین تا کمی ستاره ها را تماشا کنند

 

و اگر هم دستشان رسید

 

از درخت بی سایه ای سیب سکوت بچینند

 

آن وقت از مرگ واژه ها در زمین، به آسمان شکایت کنند

 

 

گفتی باران را دوست دارم

 

حتی اگر از سادگیهایم پیش ابرها بد بگوید ...

 

 

« شراره شهابی »

 

پ.ن: می دانم که آسمان، باران را از من دریغ می کند ... می دانم که باران از سادگیهایم پیش ابرها بد می گوید ... می دانم که تعبیر چشمک ستاره به مهتاب چیست ... من حتی تعبیر واژه سکوت را می دانم ...  و می دانم که جدل با باد بی سامان فایده ای ندارد ... و می دانم که باد خبرچین ِ بی سامان خبرم را رسانده است ... و می دانم که آسمان چشم به بادبادک من دوخته است ... و می دانم اگر قرار بر پرواز بادبادک در آن بالا بلندای آسمان باشد، کاری از دستم برنمی آید ... من همه اینها را می دانم ... اما همچنان کودکی نخ در دست و شور بر دل، بادبادکم را تماشا می کنم ...

 

چقدر کار دارم ... باید هر روز اسپند دود کنم .

 

 

[ دوشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٦ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

برف می بارد و آسمان رنگی دگر است

 

مرغ دل در قفس سینه چه بی بال و پر است

 

.

 

....

 

...

 

یه راه ِ پر پیچ وخم

 

سایه درختهای سرو

 

رد پاها روی برف

 

یه حس برفی گرم

 

و یه روباه کوچولو

 

      که دلش « اهلی شدن » می خواد

 

...

 

دستهام دیگه سردشون نیست آدم برفی.

[ یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦ ] [ ٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

شادیم چنان عظیم بود که گاهی احساس وحشت می کردم. زیرا خوب می دانستم که خدایان مخلوقاتی حسود بودند. خوشحال بودن و علم به این خوشحالی نخوت بود. برای باطل کردن اثر چشم زخم خدایان، دست به کارهای خنده دار می زدم تا خوشحالیم کاسته شود. مثلاً کفش بسیار تنگی برای خودم خریدم. صبح آن را پوشیدم و چنان عذاب آور بود که نمی توانستم راه بروم – مانند کلاغ می پریدم. تمام آن صبح، تا ظهر در عذاب بودم. اما وقتی کفش عوض کردم و بعد از ظهر به گردش رفتم، چه لذتی! سبکبال راه می رفتم؛ پرواز می کردم. دوباره، دنیا بهشت شد. با این حال صبح روز بعد، کفش تنگ را پوشیدم و بار دیگر به رنج اندر شدم. اما خدایان اینک دلیلی برای مداخله نداشتند. چون با هم بی حساب شده بودیم.

 

 

« گزارش به خاک یونان – کازانتزاکیس »

 

پ.ن: از همان روزی که چله نشین آسمان شدم و طلب باران کردم ... و از همان روزی که آخرین شمعم را نذر باد کردم و دریا دریا گریستم ولی باران نبارید ... این کفشهای بسیار تنگ را از پاهایم در نیاورده ام .... آخر می دانم، خدایان موجودات حسودی هستند که لبخندت را گرو می گیرند ... و تو باید ساعتها و روزها و ماهها اشک بریزی ... تا مرحمتی کنند و لبخندت را به منت باز پس دهند ...!

 

و من سالهاست که تاول های پاهایم را ذخیره می کنم برای « روز مبادا »! ...

 

و امروز ... کفه ترازوی عذابم آنقدر بالاتر قرار گرفته که هراس به دل راه ندهم! نیشم را تا بناگوش باز می کنم و می خندم ... خدایان چندین سال به من بدهکارند.

 

........

 

« می شنوی؟ ... دیگر نمی ترسم که سرمای زمستانم به گرمای تابستان تبدیل شود! ... حالا باد خبرچین را هم بگو ... از ما خبری به تو برساند؟!... من از رویایم بادبادکی ساخته ام بی منت تو »

[ پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦ ] [ ۳:٤٧ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

شب ناآرامی بود. رویاها که در آغاز مبهم و آشفته بودند بین خفتگان سیر می کردند، کمی در این سر، کمی در آن سر، خاطرات تازه ای به همراه می آوردند، و رازهای تازه و هوس های تازه ای، از همین بود که خفتگان آه می کشیدند و زمزمه می کردند، می گفتند این رویاها مال من نیست. اما رویا در جواب می گفت: تو هنوز رویاهایت را نمی شناسی!

 

 

« کوری – ژوزه ساراماگو »

 

پ.ن: خواب دیدم ... یک رویا ... نفهمیدم زندگیم در رویا غرق شد ... یا ... رویام در زندگی حل شد ... هر چی شد ... یک خواب بود ... یک رویا بود ... تعبیر شد.

 

من ... من رویاهام رو خوب می شناسم ... من زندگی رو هم خوب می شناسم ... حالا تو هی بهم بگو پاشو ... پاشو ... پاشو ...

 

من می خوام خواب ببینم ... می خوام تموم زندگیم رو غرق کنم در این رویا ... می خوام غرق بشم ... می خوام ...

 

باشه! اگه خیالت راحت میشه ... بیدار می شم ... پا می شم ... و شاید ... و شاید نه ! ... حتما ً اینطوری بهتره ... چون حالا به جای غرق شدن در رویا ... رویام رو تو زندگی حل می کنم ...

 

حالا تو هی بگو ... « پاشو » ... حالا تو هی بگو ... « بخواب » ... / من که بیدارخوابم!

 

                                                                      « در سرزمین حسرت معجزه ای فرود آمد؛

 

                                                                                     و این خود دیگرگونه معجزتی بود ... »

[ چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٦ ] [ ۳:۱٤ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

از تیررس نگاه این فرشته ها که دور شویم

 

بهشت که نه

 

نیمکتی را نشان تو خواهم داد

 

که مثل یک گناه تازه وسوسه انگیز است ...

 

 

« ؟ »

 

پ.ن: اون دور دورا ... ولی نزدیک به اینجایی که من وایسادم ... یک نیمکته ... یک نیمکت با چوب قهوه ای سوخته که بوی کهنگی میده ... و یک درخت بید مجنون که سایه ش رو انداخته رو اون ... وقتی باد می آد، شاخه های بید مثل موهای دختر عاشقی که خودشو می سپره به دست باد، پریشون میشه و بالای نیمکت تلو تلو می خوره ... از این طرف به اون طرف ... انگاری داره با خودش نجوا می کنه ... انگاری داره به نیمکت میگه ... / چه حرفهایی که باید اینجا رد و بدل می شد ... چه شعرهایی که باید سروده می شد ... چه آوازهایی که باید خوانده می شد ... /  نیمکت یک آه بلند می کشه ... چشمهاش رو می گردونه ... اون دور دورا ... ولی نزدیک به اینجایی که من وایسادم ... دو تا سایه می بینه ... یکی زرد و یکی آبی ... وای که چقدر دلش لک زده برای رنگ سبز ... از اون سبزهایی که وقتی زرد رو با آبی قاطی کنی، جون می گیره ... شایدم « سبز » نه! ... « زردآبی » ... چشمهاش رو می گردونه به سمت آسمون ... آسمون رو انگاری شسته ن ... چقدر امروز رنگ و بوی همه چیز فرق داره ... حتی باد هم باد بی سامان همیشه نیست ... همه چیز بوی کهنگی میده ... چشمهاش رو می بنده و یک نفس عمیق می کشه ... و خودش رو می سپره به نوازشهای دست بید مجنون ... بوی کهنگی تموم فضا رو برداشته ... هر چی فکر می کنه یادش نمیاد چرا ... یادش نمیاد چرا فراموش شدند ... یادش نمیاد چرا سالهاست پر شدن از خالی ... یادش نمیاد چرا دیگه کسی نمیاد اینجا تا ... بهشت که نه ... اما جایی شبیه به بهشت بسازه برای دلش ... / نیمکت قدمت تاریخ رو داره ... نیمکت به قدمت عشق عمر کرده ... ولی ... /  آه بلندی می کشه ... چی به روز آدمها اومده ... چرا چند وقتیه  نرسیده به اینجا گم می شن ... چرا ... / بید مجنون همزمان با باد داره می خوانه:

 

                                   باران هم که بیاید

 

                                  هی خیس از خنده های دور از آدمی، می خندیم

 

                                   بعد هم به راهی می رویم

 

                                   که سهم ترانه و تبسم است

 

                                    مشکلی پیش نمی آید.

 

                                    می نشینیم برای خودمان قصه می گوییم

 

                                    تا کبوتران کوهی از دامنه رویاها به لانه برگردند.

[ دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

عجیب است این گُل: نیمی پروانه و نیمی گلبرگ،

 

چون من که نیمی کودک و نیم ... آینه ام.

 

کف بر کف مزن از شوق!

 

صدایم کن، هم می آیم و هم می شکنم.

 

 

« سید علی صالحی »

 

 پ.ن: بعضی وقتها آدمها از کنار مسائل ساده ی زندگی، ساده عبور می کنند ...! بعضی وقتها آدمها فکر می کنند تا وقتی زنده هستند، همه چیز شوخیه ... ولی وقتی مرگ سر زده از راه می رسه، تازه می فهمن از ترس زندگی، هیچ وقت زندگی نکرده اند ...! بعضی وقتها آدمها به بُعد توجه نمی کنند ... ! بعضی وقتها آدمها طول و عرض و ارتفاع رو فراموش می کنند ...! و بعضی وقتها آدمها هیچ وقت از ارتفاع بی خبری هبوط نمی کنند روی یک سیاره ...!

 

همش گفتم « بعضی وقت ها» ...! ولی بعضی وقتها میشه که یک صاعقه ...

 

یادت باشه ... هیچ چیزی تو این دنیا عجیب نیست.

[ یکشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٦ ] [ ٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

آن دور دورها که آسمان آبی ست

 

                 شاید عشق حرف بیهوده ای نباشد

 

           و شاید آبستن عشق

 

                             جدایی را از یاد برده باشد.

[ شنبه ٢٩ دی ۱۳۸٦ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

به جنگل آدمیان که نامش را شهر نهاده اند حیواناتی هستند که هیچ کرگدن ی جرات نزدیک شدن به آنها را ندارد.

 

نگویید تو که دیگر کرگدنی و باید جلوشان بایستی!

 

« ؟ »

 

پ.ن: « آشیل » رویین تن بود و هیچکسی نمی تونست بهش آسیب برسونه ... ولی فقط یک نقطه از بدنش ( پاشنه ی پاش )، با همه ابهتش آسیب پذیر بود! حالا یک چیزی می خوام بگم، به کسی نگید! خوب؟

 

کرگدن ها پوست کلفتی دارند ( شایدم طبق نظریه داروین ، در طول زمان ، شایدم در عرض زمان پوست کلفت شدن! )... و می تونند جلوی همه موجودات بایستند و صدمه ای هم بهشون نرسه! اما اونا هم مثل آشیل از یک نقطه ضربه پذیر هستن ... اونم ...!

 

نه نمی گم بهتون. آخه کرگدن ها گناه دارن!

 

 

 

 

الان نوشت:

- هوا سرده. مواظب باش سرما نخوری!

- نخیرم. سرما نمی خورم. آخه پوست من مثل کرگدن کلفته!

 

- اِ ... اِ ... منم سرما رو حس نمی کنم و نمی دونم چرا از بچگی کرگدن دوست داشتم، بزرگ هم که شدم از کتاب کرگدن خوشم اومد ...

-

 

 

[ دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦ ] [ ۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

صدایی می شنوم. صدایی به نرمی یک نفس، به بلندی یک پرواز و به لطافت یک نسیم. صدایی که فرمان درک آن را از دل می گیرم. صدایی که در خواب هایم آن را می شنوم. صدایی که با آواز سبزه ها و خنده باغچه ها قاطی است. صدایی که در قطره قطره قطرات باران هم به گوش می رسد. و من می شنوم که کسی می گوید: « من هستم، هستم، هستم ...»

 

نگاه می کنم. صدایش را می شنوم که به نرمی یک نفس است، به بلندی یک پرواز و به لطافت یک نسیم. مثل صدای باران. مثل صدای باز شدن غنچه ها.

 

نگاه می کنم. اما نمی بینم. آخر تو کیستی که نشانه های بودنت این قدر ساده است: شمعی روشن در باد، اشک و آسمان ...

 

 

                                               آسمان از پنجره

 

                                                                  آمد و در سینه من جا گرفت ...

 

 

تکه ای از آسمان شد مال من! و من صدای این تولد را می شنوم. و آن وقت با خودم زمزمه می کنم: « او هست، هست، هست ...»

 

اما او را نمی بینم.

 

شنیده ام که این روزها خواب ها و صداها و حرف ها هم خیانت می کنند. راست می گویند؟

[ جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦ ] [ ٥:۱٦ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

 

می خواستم همچنان از عشق بنویسم و عاشقی ... که پرشین بلاگ هک شد و توفیق اجباری مرخصی نصیبم شد!

 

حالا دیگه بعد از چند روز از عشق نوشتنم نمیاد! آخه عشق و دوست داشتن جزو مقولاتی هستش که هر چقدر بیشتر در موردش حرف بزنی، مجبور می شی بیشتر از قبل این شعر رو با خودت تکرار کنی:

 

« در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز ... چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود»

 

« بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق ... مفتی  عقل   درین  مساله   لایعقل   بود »

 

...

 

ما را که از عشق نصیبی نبود ...

 

...

 

اما ... برای عاشق پیشگان باید گفت:

 

« شانس آوردی که عشق چشمانت را کور کرد. وگرنه مجبور بودی واقعیت هایکثیف زندگی رو ببنی.»

 

...

 

و چند تا از این واقعیت ها :

 

« یکی اسلحه کشید. همه واقعیت را پذیرفتند.»

 

« چون مخالفت کردن ممنوع بود، رئیس فکر می کرد همه مردم موافق هستند.»

 

« درازها رو گرفتن و انداختن تو زندون، همه مردم نصف شون رفت زیرزمین.»

 

و ...

 

...

 

شاید بهتر باشه دعا کنیم عاشق بشیم تا خیلی چیزها رو نبینیم! ها؟!

 

 

پ.ن: چند تا جمله بالا از  سید ابراهیم نبوی ِ.

 

 

[ دوشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٦ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

گفتمش: - « شیرین ترین آواز چیست؟»

 

چشم غمگینش به رویم خیره ماند،

 

قطره قطره اشکش از مژگان چکید،

 

لرزه افتادش به گیسوی بلند،

 

زیر لب، غمناک خواند:

 

- « ناله زنجیرها بر دست من!»

 

گفتمش: - « آنگه که از هم بگسلند ... »

 

خنده تلخی به لب آورد و گفت:

 

- « آرزویی دلکش است، اما دریغ!

 

     بخت شورم ره بر این امید بست.

 

     و آن طلایی زورق ِ خورشید را،

 

     صخره های ساحل مغرب شکست! ... »

 

من به خود لرزیدم از دردی که تلخ،

 

در دل من با دل او می گریست.

 

گفتمش: - « بنگر، درین دریای کور،

 

                 چشم ِ هر اختر چراغ ِ زورقی است!»

 

سر به سوی آسمان برداشت گفت:

 

- « چشم هر اختر چراغ ِ زورقی است،

 

     لیکن این شب نیز دریایی است ژرف.

 

     ای دریغا شبروان!

 

     کز نیمه راه می کشد افسون ِ شب در خوابشان ... »

 

گفتمش: - « فانوس ِ ماه می دهد از چشم ِ بیداری نشان ...»

 

گفت: - « اما، در شبی اینگونه گنگ

 

             هیچ آوایی نمی آید به گوش ... »

 

گفتمش: - « اما دل من می تپد. گوش کن،

 

                 اینک صدای پای ِ دوست!»

 

گفت: - « ای افسوس، در این دام مرگ

 

             باز صید ِ تازه ای را می برند،

 

             این صدای ِ پای اوست! ... »

 

گریه ای افتاد در من بی امان.

 

در میان اشکها پرسیدمش: - « خوش ترین لبخند چیست؟»

 

شعله ای در چشم تاریکش شکفت،

 

جوش ِ خون در گونه اش آتش فشاند،

 

گفت: « لبخندی که عشق ِ سربلند، وقت ِ مردن بر لب ِ مردان نشاند.»

 

 

« سایه »

[ چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦ ] [ ٩:٠۸ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

 

پس معجزه ی زیبای تمدن شما این بوده است!

 

عشق را کاری پیش پا افتاده کرده اید.

 

 

« بارناو »

پ.ن: عشق ِ سرشار از حماسه، عشقی که نامردانه از برابر موانع نمی گریخت، وسیله ی تفریح زندگی نبود، و خود، زندگی را تغییر می داد.

[ یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦ ] [ ۸:٤۱ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

زندگی، آدمها، قصه ها همه تکراری اند، همه حرفها هم تکراری اند. ولی بعضی ها قصه ی زندگی تکراری آدمها را قشنگ می نویسند، بعضی ها قشنگ تر. اما شنیدن این حرفهای تکراری از زبان نویسنده هایی که قشنگتر حرف می زنند، دلنشین تره! کتاب یعنی خواندن و دوباره خواندن حرفها ... اونقدر که روزی از این حرفهای تکراری درسی بگیریم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
امکانات وب