آدم آدمه دیگه ... یک happening
 

ابراهیم آقا یک روز از من پرسید: « مومو، تو چرا هیچ وقت نمی خندی؟»

این سوال مثل یک مشت محکم بود توی صورت من. یکی از آن ضربه های نابکار. هیچ انتظارش را نداشتم.

« خندیدن مال پولداراست، ابراهیم آقا. از عهده ی من برنمیاد.»

به عمد شروع کرد به خندیدن، انگاری برای لجبازی با من!

« پس تو خیال می کنی من پولدارم؟» 

« شما دخلتون همیشه پر اسکناسه. من هیچ کسی رو ندیدم که همیشه این همه پول توی دست و بالش باشه.»

« این پولا مال اینه که جنس بخرم و اجاره ی دکونمو بدم و از این جور خرجا. می دونی، آخر ماه که میشه چیز زیادی دستمو نمی گیره.»

این را که گفت خنده اش پهن تر از پیش شد. انگاری به ریش من می خندید.

« ابراهیم آقا، اینکه میگم خنده مال پولداراست منظورم آدمهایی است که دلشون خوشه.»

« اشتباهت همین جاست. اگه بخندی دلت خوش میشه.»

« چه حرفا! »

« امتحان کن ببین! »

« چه حرفا! »

« ولی مومو، تو بچه ی مودبی هستی!»

« مجبورم مودب باشم. اگه نباشم کشیده می خورم! »

« مودب بودن خوبه. خوشرو بودن از اون هم بهتره. سعی کن و ببین! »

 

خوب فکرش را که کردم، دیدم وقتی یک نفر مثل ابراهیم آقا، این جور با مهربانی چیزی از آدم می خواد و تازه یک قوطی شوکروت عالی هم پشت بند تقاضایش می کند امتحانش ضرر ندارد ...

روز بعد جدأ مثل کسی بودم که شب آمپول خنده خورده باشه. به همه لبخند می زدم.

« نه خانم، خیلی عذر می خوام، تمرین ریاضیات رو نفهمیدم.» و زرت یک لبخند جانانه تحویلش دادم. 

« نتونستم تمرین رو انجام بدم.»

« خوب، این که غصه نداره، من حالا دوباره برات توضیح میدم.»

به حق چیزهای ندیده! نه دعوایی بود و نه توبیخی، هیچ!

در ناهارخوری ... « میشه یه خرده دیگه کرم شاه بلوط به من بدین؟» باز زرت، یک لبخند جانانه! « بله، یک خرده ماست شیرین رویش!»

هرچه خواسته بودم به من دادند. زنگ ورزش که شد گفتم کفش های تنیسم را فراموش کرده ام. باز زرت، یک لبخند. « آخه شسته بودمشون و هنوز خشک نشده بودن.»

معلم ورزش خندید و دستی بر شانه ام زد.

 

مست شده بودم. دیگر مانعی سر راهم نمی شناختم. ابراهیم آقا حربه ی کاری ای به دستم داده بود. مثل مسلسل همه را خنده باران می کنم.

احساس کردم که لبخند دارد به نتیجه می رسد.

 

 

« گلهای معرفت ـ امانوئل اشمیت »

پ.ن: بخند عزیزم. دنیای من، همه، خنده های توست :*

 

× عنوان از وبلاگ « منهای من »

[ چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

کودکان اول از همه خودشان را دوست دارند و تنها بعدهاست که می آموزند دیگران را دوست بدارند و چیزی از " من" خودشان را برای دیگران ایثار کنند. حتی کسانی که به نظر می رسد کودک، آنها را از آغاز دوست دارد، در وهله ی اول به دلیل آن که بدان ها نیاز دارد و نمی تواند بدون آنها سر کند، توسط او دوست داشته می شوند - یعنی انگیزه های خودمدارانه. تنها بعدهاست که تکانه ی عشق خود را از من مداری مستقل می کند. به معنای واقعی، کلمه صحیح است که بگوییم: من مداری او عشق ورزیدن را به او یاد داده است.

اما صادقانه بگویم، اگر کسی در ورای خوابش به آرزوی مرگ برادر یا خواهر یا والدینش برسد، به ندرت باید آن را گیج کننده تلقی کند و می تواند رد آن را بی هیچ مشکلی تا الگوی نخستینش در ابتدای کودکی و حتی اغلب تا سالیان بعدی ِ همراه با انس و الفت، پیدا کند.

اما ما فقدان علاقه بین والدین وبچه ها را از فقدان علاقه بین خواهرها و برادرها بسیار زننده تر می یابیم. اما انگیزه های این خصومت عمومأ شناخته شده اند و تمایل آنها این است که بین افراد هم جنس - دختر از مادر و پسر از پدر - فاصله بیندازد. دختر در مادرش اقتداری را می بیند که اراده ی او را محدود می کند و وظیفه ی صرف نظر کردن از آزادی جنسی را که مطلوب جامعه است بر دختر تحمیل می کند؛ در تعدادی از موارد حتی مادر را رقیبی می یابد که در برابر از میدان به در شدن تلاش می کند. همین قضیه بین پدر و پسرش به نحو درخشنده تری تکرار می شود. به چشم پسر، پدر تجسم تمام محدودیت های اجتماعی است که او با بی میلی تحمل می کند، پدر پسر را، از این که اراده اش را اجرا کند، از این که به لذت جنسی زودهنگام برسد باز می دارد و وقتی دارایی مشترکی در خانواده وجود داشته باشد، از اینکه از آنها استفاده ببرد جلوگیری می کند. به نظر می رسد ارتباط بین پدر و دختر یا مادر و پسر را کمتر خطری تهدید می کند. این ارتباط مادر و پسر خالص ترین مثال برای عواطف ماندگار است، که از ملاحظات خودمدارانه خللی نمی پذیرد.

آنچه در ذهن دارم رقابت در عشق است،  و می خواهم تأکید روشنی بر جنسیت شخص بکنم. پسر وقتی هنوز خردسال است، از قبل، شروع به ایجاد یک دلبستگی به مادرش کرده است، که او را متعلق به خود تلقی می کند؛ او کم کم حس می کند پدرش رقیبی است که می خواهد با مالکیت انحصاری او بستیزد. به همین ترتیب دختر کوچک به مادرش به عنوان کسی که در رابطه ی عاطفی او با پدرش مداخله می کند و موقعیتی دارد که دختر خودش خیلی خوب می تواند پر کند، نگاه می کند. مشاهدات به ما نشان می دهند که این رفتارها به کدام یک از سالهای آغازین عمر بر می گرند. به اینها " عقده ی اودیپ " می گوییم چرا که اسطوره ی اودیپ فقط با مختصری تعدیل، دو آرزوی غایی را که از موقعیت پسر بر می خیزند محقق می کند - پدرش را بکشد و مادرش را به زنی بگیرد. دلم نمی خواهد بگویم عقده اودیپ تمام رابطه ای را که فرزندان با والدین شان دارند، دربر می گیرد؛ این رابطه به آسانی می تواند پیچیده تر باشد.

بنابراین نیازی به تعجب نیست اگر رویاهای بسیاری از مردم، آرزوی آنها را برای خلاصی از والدین شان و خصوصا از والد هم جنس آشکار می کنند. و دلیل آن، این است که عمیق ترین و ثابت ترین انگیزه برای قهر و سردی، خصوصأ بین دو نفر که از یک جنس باشند، قبلا در ابتدای کودکی تجره شده است.

 

.

« رویاها - زیگموند فروید »

 

پ.ن: تقدیم به همه کسانی که با رویاهاشون زندگی می کنند، به رویاها اهمیت می دهند، با رویاها می خندند، می ترسند، اشک می ریزند و افسوس می خورند.

تقدیم به همه کسانی که « رویا چیست » را سرچ می کنند و رویاها براشون علامت سوال بزرگی ست کنار بقیه ی مسایل پیچیده ی زندگی. 

[ چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

 

تخلیه شدن ملی گرایی

افسردگی ملی گرایی

ملی گرایی افسرده

روان رنجوری سرنوشت

روان رنجوری شکست

روان رنجوری خودشیفتگی

تکانه ی تسلط

تکانه ی تجاوز

تکانه ی نابود کردن

دلهره ی ملی گرایی

دلهره ی گروهی

محروم شدگان تاریخ

عقده ی نیاکانی

 

 ازت متفرم. ازتون متنفرم. ازت متفرم. ازتون متنفرم.ازت متفرم. ازتون متنفرم.ازت متفرم. ازتون متنفرم.ازت متفرم. ازتون متنفرم.ازت متفرم. ازتون متنفرم.ازت متفرم. ازتون متنفرم.ازت متفرم. ازتون متنفرم.ازت متفرم. ازتون متنفرم.ازت متفرم. ازتون متنفرم.ازت متفرم. ازتون متنفرم.ازت متفرم. ازتون متنفرم.ازت متفرم. ازتون متنفرم.ازت متفرم. ازتون متنفرم.ازت متفرم. ازتون متنفرم.ازت متفرم. ازتون متنفرم.ازت متفرم. ازتون متنفرم.ازت متفرم. ازتون متنفرم.ازت متفرم. ازتون متنفرم.ازت متفرم. ازتون متنفرم.ازت متفرم. ازتون متنفرم...

نه، دیگه بهم نگو که زمان همه چیز رو درست می کنه ... من باور نمی کنم که زمان همه چیز رو درست می کنه. زمان فقط می تونه زخم های قابل درمان رو شفا بده. همین. زمان فقط می تونه اون کاری رو که از عهده ش برمی آد بکنه، نه بیشتر.

نه، خداوندا، آنان که شر هستند هرگز مجازات نمی شوند و آنان اند که بر دنیا حاکم اند.

نه، خداوندا، خیر بر شر پیروز نمی شود، مظلوم بر ظالم، فقیر بر دارا، مومن بر کافر، زندگی بر مرگ، زیبایی بر زشتی، همه مغلوب می شوند ...

نه، خداوندا، من نمی توانم دردم را برایت بگویم.

نه، خداوندا، من باور ندارم همه چیز را می توان گفت. 

نه، خداوندا، من باور ندارم همه چیز را می توان درک کرد.

نه، خداوندا، من باور ندارم که تمام چیزهایی که می گوییم معنی دارند.

نه، خداوندا، من باور ندارم .

 

 

« پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی - ماتئی ویسنی یک »

 

پ.ن: و دوباره دیکتا.تور دیگه ای هم به بدترین شکل به مرگ سلام کرد ... اما با همه ی آرزوها و رویاها و زندگی هایی که در این چهل سال خراب کرد، چه می شود کرد؟

همیشه سلامی وجود دارد به پایان ... اما طفلی خ.س و خا. شاک ها و موشهای صحرایی و ... که زخم هایشان قابل درمان نیست!

 

آروم نیایش می کنم ...

ازت متنفرم. ازتون متنفرم. به پایان سلام کن. 


ادامه مطلب
[ شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

 

بچه ی ساده لوح و زود باوری بود. هرکس می توانست به راحتی گولش بزند. حتی می شد با یک دروغ ساده کله اش را در حوض فرو برد. بیش از حد احساساتی بود. نه قدرت اعتراض داشت و نه تحمل مشقت. همیشه گوشه ای را برای گریستن انتخاب می کرد و ساعت ها به چیزی سرگرم می شد. بی صدا و بی نیاز. مثل آدم های مرض قندی بود اما روزی یک بار هم ادرار نمی کرد و از هیچ دردی رنج نمی برد. رنگ پریده و افسرده و غمگین به نظر می رسید. چشم هاش قدرت تطابق نداشت. وقتی صداش می کردند برمی گشت لحظه ای خیره نگاه می کرد و آنگاه می گفت : « بله؟ »

.

« سمفونی مردگان - عباس معروفی » 

پ.ن: امسال اول تقویمم چیزی ننوشتم ... شاید نمی دونستم چی باید بنویسم ... ولی الان خیلی خوب می دونم تا آخر سال چقدر "من" باید تغییر کنه ... الان دیگه خوب می دونم تا آخر امسال چه بلایی باید سرش بیارم تا بهتر باشه :) 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

 

انسان اصولا نیاز دارد که به یاد خود آورندش. و به هیچ روی همیشه صاحب خویشتن خود نیست. آگاهی ما از خویشتن از این رو ضعیف است که همیشه از هر لحاظ آگاه به تمامی وجود خود نیستیم. و تنها در لحظات وضوحی نادر، دقایق جمعیت خاطر و حضور ذهن است که از خود به راستی آگاهیم. و تواضع مردان بزرگ نیز که اغلب از آن در شگفت می شویم، شاید بیشتر از همین جا آب می خورد: که معمولا چندان از خود نمی دانند، از خویشتن خود آگاه نیستند و خود را همچون انسانهایی عادی حس می کنند.

 

.

« کوه جادو - توماس مان »

پ.ن: وقتی یه فیل رو از دور می بینی که اون دور دورا برای خودش داره می چرخه، حتی یه درصد هم احتمال نمیدی که در عرض چند ثانیه می تونه همچین بیاد به سمتت که زیر قدم هاش له بشی ... فکر می کنی چقدر دوره ... چقدر طول می کشه که به تو برسه! اما ...!

داستان زندگی آدمها اینجوریه که فکر می کنند فلان اتفاق، فلان مشکل، فلان آدم و فلان های بیشمار دیگه یه فاصله ای ازش دارن که نمی تونن بهش آسیبی برسونن ... یا اینکه فکر می کنن اگه حتی چیزی هم بشه، اونقدر زمان دارن که تا قبل از رسیدن فیله بهشون یه راه در رویی پیدا کنن! یا خیلی ها اونقدر از خود واقعیشون فاصله دارن که متوجه خطرناکی این فاصله ها نمیشن!

اما زهی خیال باطل ... که همه چیز توی یه لحظه اتفاق می افته ... توی یه لحظه!

شاید خیلی مهم باشه که هر اتفاقی رو، هر آدمی رو و هر مشکلی رو ... حتی کم اهمیت ترینشون رو جدی بگیریم ... و مواظب باشیم که زیر دست و پا له نشیم ... آخه همچینم " خیلی مثبت بودن " و " مثبت فکر کردن" چیز خوبی نیست! 

 

الان نوشت: البته اگه فیل ها رو دوست دارید ... یا از این آدمهایی هستید که غم و درد و مشکل و گریه و زاری حالتون رو خوب می کنه و به وجودشون تو زندگی یه جورایی عادت دارید ... قضیه به کل فرق می کنه! از روزاتون لذت ببرین! 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

پس لباس نجاران به تن کردم. گفتم دست به ارّه و چوب و تیشه برم شاید مسیح در راه است.

تاریکی افتاده بود روی شهر. نگاه کردم به ستاره ای دوردست. « آیا پادشاهانی به اینسو می آیند؟ »   سوز سردی می آمد و برگ ها روی چمن به جنبشی نامرئی پچپچه می کردند. 

.

« وردی که بره ها می خوانند - رضا قاسمی »

 

پ.ن: تو رو به خدا مواظب گرگ ها باشید.

[ دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

یک پری خوب به یک زوج فقیر قول می دهد سه آرزوی نخست آنان را برآورده کند. آنها خوشحال می شوند و تصمیم می گیرند که سه آرزوی خود را با دقت انتخاب کنند. اما بوی سوسیس در حال سرخ شدن از کلبه ی مجاور، زن را وسوسه می کند تا آرزوی یک جفت سوسیس بکند. آنها مثل برق آن جا حاضر می شوند؛ و این اولین آرزویی است که برآورده می شود. اما مرد خشمگین می شود و در اوج عصبانیتش آرزو می کند که ای کاش سوسیس ها به بینی زنش آویزان بودند. این نیز اتفاق می افتد؛ و سوسیس ها قرار نیست از محل جدیدشان کنده شوند. این دومین آرزویی است که برآورده می شود؛ اما این آرزو به مرد تعلق دارد و برآورده شدن آن برای زنش اصلا قابل قبول نیست. بقیه ی قصه را شما می دانید. از آن جا که هر چه باشد آن ها در واقع یک نفر بودند - مرد و زن - سومین آرزو ضرورتا این بود که سوسیس ها از بینی زن جدا شوند. 

از این قصه ی پریان در ارتباط های دیگری هم می تواند استفاده شود؛ اما در این جا فقط به این درد می خورد که این احتمال را نشان دهد که اگر دو نفر با یکدیگر یکی نباشند برآورده شدن آرزوی یکی از آنها می تواند برای دیگری چیزی جز ناخشنودی به بار نیاورد.

.

« زیگموند فروید » 



خصوصی نوشت:: می خوام بگم پایه تم ... با هر تصمیمی که بگیری و  هر راهی که انتخاب کنی ... دیگه ما یه نفریم نه دو نفر . .... ...

[ چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

هابیت ها مردمانی آرام و بی مزاحمت، اما بسیار باستانی اند که عاشق صلح و ارامش هستند. مردمانی زنده دل که لباس هایی به رنگ روشن می پوشیدند و به ویژه رنگ های زرد و سب-ز را عاشقانه دوست داشتند.

اما آسایش و صلح، عزم و اراده ی این مردمان را سست نساخته است. اگر پیش می آمد مرعوب کردن و شکست دادنشان کار دشواری بود؛ و شاید به ویژه از این رو چنین خستگی ناپذیر عاشق چیزهای خوب بودند که می توانستند در صورت اجبار بدون آن سر کنند و چنان از عهده ی سختی هایی همچون اندوه و خصم و آب و هوا برآیند و از آن جان سالم به در برند که در دیده ی کسانی که خوب آنان را نمی شناختند و به چیزی جز شکم و چهره های چاق و چله شان توجه نداشتند، امری شگفت بنماید. اگر چه دیر به نزاع برمی خاستند و برای تفریح هیچ موجود زنده ای را نمی کشتند، اما به هنگام قرار گرفتن در تنگنا دلیر می شدند و در صورت لزوم سلاح به دست می گرفتند. به خاطر چشمان تیزبینشان کمانداران خوبی بودند و درست به نشانه می زدند. صحبت تنها از تیر و کمان نیست. اگر "هابیتی" برای برداشتن سنگ کمر خم می کرد، بهتر بود هرچه زودتر سرپناهی پیدا کنی و این موضوع را هر جانور تجاوز کاری به خوبی می دانست.

.

« ارباب حلقه ها - تالکین »

[ شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

_ امروز یک روز قشنگ بارانی / برفی  است.

 

هلن از او پرسید  چطور یک روز بارانی / برفی می تواند زیبا باشد. آنتوان هم برایش تعریف کرد: از رنگ های گوناگونی که آسمان، درختان و سقف خانه ها به خود می گیرد و آن ها عنقریب وقت گردش خواهند دید، از نیروی وحشی اقیانوس، از چتری که آن ها را هنگام قدم زدن به هم نزدیک تر می کند، از شادی پناه بردن به اتاق برای صرف یک چای داغ، از لباس هایی که کنار آتش خشک می شوند، از رخوتی که به همراه دارد، از فرصتی که خواهند داشت تا چندین بار با هم درآمیزند، از صحبت های زیر ملحفه درباره ی زندگی و گذشته، از بچه هایی که از ترس طبیعت سراسیمه به چادری پناه می برند ...


هلن گوش می داد. سعادتی که آنتوان حس می کرد از نظر هلن فردی و انتزاعی می نمود. حسش نمی کرد. با این حال خوشبختی انتزاعی بهتر از نبودن خوشبختی است. سعی کرد حرف های آنتوان را باور کند.

آن روز هلن تصمیم گرفت که دنیا را از نگاه آنتوان ببیند.

.

" یک روز قشنگ بارانی - اریک امانوئل اشمیت "

 پ.ن: بیست و سوم ... سوم ... کیکی که با اون شمع های فرفری خوشگلش حسابی سورپرایزمون کرد ...  قرچ قروچ برف زیر پاهامون ... کلی اتفاقای خوب، حس های خوب ... یه زمستون خوب ...وای وای واااااای باید هی اسفند دود کنم من!

 

الان نوشت: راستی دوستم می دونی تو اون سررسیدی که اون سال نزدیک های عید بهم دادی و صفحه ی اولش نوشتی " امیدوارم امسال سال اتفاقات خوب باشه برات " بهترین اتفاق زندگیم، اتفاق افتاد :)  ممنون.

[ پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩ ] [ ٤:۱۱ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطرافپرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست...

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد وبه تو کمک بکند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد،لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی بایدحشره های پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نهبه پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفتدارم.

دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دمجنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنیو آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.

کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک داردیعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم،بگذار...

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کردبهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشتپشتش را می خاراند.

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید.. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش میآید.

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد توروی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تواز اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوستداشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست میگوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدنمی نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش برمی داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی ازاین که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد،برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هستکه من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشاکنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم هایکرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد.. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همینطور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دمجنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدنبه اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم،همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست وگفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتیتماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق میشوند.

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانکباز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام میشود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانکبه من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!

.

پ.ن: یه Email بود، از طرف یه دوست.

[ سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

اگه راست می گم بگو دروغ می گی! من عادت دارم. هر وقت که راست می گم، می گن دروغ می گی. راستشو بخوای به این مردم نباید راستشو گفت. انگار که از راست می ترسن ولی از شنیدن دروغ عشق می کنن. به یک کسی که خیلی زشته بگو قربون شکل ماهت برم! اگه قند تو دلش آب نشد و شره نکرد رو زمین؟!

.

« طوفان دیگری در راه است - سید مهدی شجاعی »

پ.ن: دروغ می گم، لبخند می زنه. لبخند تحویلش می دم. دروغ می گم، لبخند می زنه. لبخند تحویلش می دم. و دروغ می گم و دروغ می گم. و لبخند و دروغ و لبخند و ...

خودش ... خودشون اینطور دلشون می خواد. اصلا به بعضیا نباید راستش رو گفت. اصلا اینجور آدما از شنیدن دروغ لذت می برن و راستگویی آزارشون میده! اصلا نقششون اینه که دروغ های تو رو بشنوند و لبخند بزنند. باشه خوب! تو لبخند بزن، منم دروغ می گم.

.

الان نوشت: آخه عادلانه ست که بهای لبخند زدن تو، سنگینی بار شونه های من باشه؟ آخه انصافه؟

[ چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

"آلبن" را یک غول بزرگ کرده. جای تعجب نیست. تا دنیا دنیا بوده بچه ها را غولها بزرگ کرده اند. آلبن از شکم غول درآمد. خانم غول او را به سوی پوست صورتی رنگ گونه هایش برد و سر تا پایش را در نامهای پُر محبت و دلنواز پیچید: پسرک ماهم، گربه کوچولو، دردانه طلایی، مامانی، عسل، فسقلی، جگر گوشه م. غول ساعت ها با این کلمات عاشقانه ی درخشان، مانند برف در زیر نور آفتاب، وجود آلبن را سرشار کرد و در آغوشش گرفت. پدر، چند دقیقه بعد رسید. پدرها همینطورند، دیر می رسند. در آغاز، خانم غول ها هستند و بچه های گرم و تازه ای که از بطن آنها بیرون آمده اند. خانم غول ها با آقا غول ها زندگی می کنند اما آقا غول ها را فقط در دورنما، در سایه می توان دید. آنها در اداره جلسه دارند، اتومبیل شان را می شویند و روزنامه می خوانند. کودک از دور به آنها می نگرد، حیران و مردد. وقتی دو سه ساله می شود، آقا غول ها می گویند: " بچه در این سن جالب توجه می شود." وابستگی به آدمهایی که دو یا سه سال برایشان جالب نبوده اید، نگران کننده است. برای خانم غول ها، مساله کاملا فرق می کند. کودک از بدو ورودش، مرکز افکار آنها، نگرانی های آنها و رویاهایشان می شود. خانم غول ها ماه ها و سالها را نمی شمرند. صبر نمی کنند تا کودک اولین کلمات را به زبان بیاورد و آن وقت تشخیص دهند که بله، بالاخره جالب توجه شده. خانم غول ها هیچ چیز را فریبنده تر و شورانگیزتر از یک تکه روح کوچک صورتی و لیز، چروک خورده و گرسنه، نمی دانند. از نخستین روز پیدایش دنیا و حتی اندک زمانی قبل از آن، خانم غول ها وجود داشته اند. خدا عمرشان بدهد.

.

« ابله محله - کریستین بوبن »

پ.ن: وقتی یه رابطه ای شروع میشه، عینهو تولد یه نوزاد کوچولو،  روح لیز و لطیف و چروک خورده ش قابل دیدنه ... روحی که گرسنه ست و منتظره سیراب شدنه ... روحی که مرکز آمال و افکار و رویاهای دو طرف درگیر در رابطه است. و به محض متولد شدن این نوزاد کوچولو و شکل گرفتن این رابطه، علاقه و وابستگی و عشق، روز به روز بیشتر میشه ...و آدم وقتی از ته دل یکی رو دوست داشته باشه، به یک دونه اسم اکتفا نمی کنه، چون اون یه نفر به اندازه تمام دنیا براش می ارزه ... اون وقته که علاوه بر اسم خود شخص، اسمهای دیگه ای هم به دایره اسامی اون فرد اضافه میشه!

خیلی از این اسامی رو همه استفاده می کنند ... عزیزم، عسلم، عشقم و و و ... خیلی از اسامی دیگه، مخفف شده ی اسم خود فرد هستش و خیلی های دیگه ش برگرفته از یه شخصیت کارتونی، سینمایی و ...

خوب، راههای زیادی برای پیدا کردن اسمهای جدید و ابراز علاقه کردن های جدید وجود داره ... و این اتفاق وقتی می افته که تو، توُ وجود فرد مورد علاقه ت یه خصلت و شخصیت جالب و دوست داشتنی جدید پیدا کنی ... اون وقته که یه نام جدید هم براش پیدا می کنی ...

الان نوشت: خیلی از این القاب و اسامی تکراری هستن! اما " مقام معظم همسری" جدید و تازه و پر از حرف های ناگفته بود برای من! ممنون ژوژک :)

[ چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

همیشه بعد از یک شکست و وقفه، سایه شکل دیگری به خود می گیرد و دوباره گسترش پیدا می کند.

فرودو گفت:« ای کاش لازم نبود این اتفاق در زمانه ی ما بیفتد.»

گندالف گفت: « بله من هم می گویم ای کاش و همه کسانی که زنده اند تا چنین روزگاری را نبینند. اما تصمیم گرفتن دست خودمان نیست. تنها چیزی که باید درباره اش تصمیم بگیریم این است که با روزگاری که نصیب ما شده است، چه بکنیم. و از همین الان فرودو، روزگار ما کم کم سیاه به نظر می رسد. دشمن به سرعت دارد قدرت می گیرد. فکر می کنم هنوز نقشه های او نگرفته، اما کم کم می گیرد. در موقعیت سختی قرار خواهیم گرفت. حتی اگر به خاطر این فرصت هولناک نبود باز هم در موقعیت خیلی سختی قرار می گرفتیم. دشمن هنوز یک چیز را کم دارد، چیزی که به او توانایی و دانش می دهد تا همه ی مقاومت ها را خرد کند و آخرین دفاع را در هم بشکند و تمام سرزمین ها را با تاریکی دوم بپوشاند. او آن حلقه ی یگانه را کم دارد. »

.

« ارباب حلقه ها - تالکین »

پ.ن: یادمان نرود: من و تو می شویم ما

[ دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

ژاک: من دلم می خواهد که شما راه را نشانم بدهید ... به پیش ...

ارباب ( به دور و بر خود نگاه می کند، بسیار دستپاچه است): بسیار خوب، اما به پیش کجا است؟

ژاک: اجازه بدهید راز بزرگی را برایتان بگویم. یکی از قدیمی ترین حقه های نوع بشر را. به پیش هر جا که شد، است.

ارباب ( سرش را دایره وار می چرخاند): هر جا که باشد؟

ژاک ( در حالیکه با یک دست دایره بزرگی درست می کند): به هر جا که نگاه کنید، به پیش است!

ارباب ( بدون شور و شوق ): این عالی است، ژاک! این عالی است! ( در جا آهسته می چرخد.)

ژاک (غمگینانه): بله، ارباب. به نظر خودم هم عالی است.

ارباب ( با اندوه ): خب، پس، ژاک به پیش!

 

آنها به طور اریب از صحنه بالایی خارج می شوند ...

.

« ژاک و اربابش - میلان کوندرا »

پ.ن: خودمم خوب می دونم وقتی آدم ندونه " به پیش" کدوم طرفه، یا اصلا ندونه کدوم راه رو باید انتخاب کنه و آینده ش قراره چطوری بشه، زندگی کردن سخت میشه ... می دونم وقتی توی بن بست گیر کنی و راهی برای فرار نداشته باشی یعنی چی ... اینم می دونم وقتی نتونی برای مسیر آینده ت نقشه بکشی و تصمیم بگیری چقدر مزخرفه ... همه ی همه ی اینها رو می دونم !

اما از یک چیز دیگه هم مطمئنم: زندگی همین لحظه هاست که دارن تند و تند سپری میشن ... و ایستادن وسط این دایره ای که وسعتش به اندازه ی تموم این دنیاست، و پیش نرفتن، راه حل این مشکل نیست ... باید رفت ... باید رفت تا رسید ... 

[ جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

بدین ترتیب استاد، "یوکو" را به شاگردی خود پذیرفت و " هوروشی" خدمتکار هم، با او طرح دوستی ریخت.

شبی از شبها یوکو از او پرسید: استاد کیست؟ آیا او به راستی همه چیز را درباره ی هنر می داند؟

- "سوزوکی" بزرگترین هنرمند در سراسر ژاپن است. او همه چیز درباره ی نقاشی، شعر، خوشنویسی و رقص می داند. با این همه اگر عاشق زنی نمی شد، هنرش چنین اوجی نمی گرفت.

- یک زن؟

- بله، یک زن، چرا که در میان همه ی هنرها، عشق دشوارترینشان است و سرودن، رقصیدن، نغمه ساز کردن، همه و همه به عشق ورزیدن می مانند. عشق مانند راه رفتن روی طناب، آنهم در ارتفاعی زیاد است. سخت ترین کارها پیش رفتن است بدون سقوط.

.

« برف - مکسنس فرمین »

پ.ن: و همه چیز با افسونی شروع شد . .... ...

[ سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸ ] [ ۸:٤۸ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

لاک پشت جان! تو جزو حیوانات تیزپا نیستی، ولی می توانی تکه کوچکی از جهان پهناور ما را احساس کنی. خیلی دلخور نباش چون تو تنها کسی نیستی که نمی توانی از سرعت مجاز خود تجاوز کنی ...

و تو. تو از همه موجودات خوشبخت تری، چون نه تنها مانند گلهای صحرایی زنده ای، نه تنها مانند گربه یا لاک پشت از جاندارانی، بلکه انسانی و از موهبت تفکر برخورداری ...

.

« دنیای سوفی - یوستین گردر »

پ.ن : اگه لاک پشت تکه ای از جهان بر روی دوشش باشه، باید دید چه بار سنگینی روی دوش ما سنگینی می کنه!

الان نوشت: خیلی خیلی سرم شلوغه ... فکر کنم دارم با چند برابر سرعت مجاز خودم حرکت می کنم ...!  اما حسابی تعجب کردم با دیدن این همه مدت غیبت!!!

 

[ سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

در طی هزار سال درخت ماموت غول پیکر از زمین لرزه ها، آتش سوزی ها و خشکسالی ها جان به در برده و زیبایی باشکوهی پیدا کرده بود.

عمر طولانی او تنها با عمر کوهستان هایی که در آن ها زیسته بود قابل مقایسه بود. هزار سال دور از دسترس همه. هزار سال فتح نشدن.

سرکارگر فریاد زد:« چقدر طول می کشد بیفتد؟ »

هیزم شکن تنومند تف کرد و گفت: « فوقش چند ساعت.»

« پس کارش را تمام کن.»

.

« سقوط یک افسانه - اندرو ایی هانت / از کتاب داستانهای ۵۵ کلمه ای - استیو ماس »

پ.ن: آدمها که عمرشون به ساعت هم بند نیست ... به ثانیه ست ... در چشم به هم زدنی می بینی که فلانی هم رفت ... ولی دردناک ترش وقتیه که طرف جوان باشه و هنوز "عمری" زندگی نکرده باشه ... دیگه ناجورتر دل آدم می گیره و احساس می کنه: خوب که چی؟ هنوز نیامده رفتن؟

بعد هم می شینه فکر می کنه پس این همه سگ دو زدن و حرص خوردن برای چی؟ که ناغافل مرگ بیاد سراغ آدم و طعم رسیدن به آرزوها رو نچشیده بری؟

اصلا همش فکر می کنی به زندگی ... به مرگ ... به زندگی ... مرگ ... زندگی ...

.

شاید اونایی که هیپی می شن و برای خاطر دلشون زندگی می کنن ... بدون خونه و زندگی ... و هر جا هستن سعی می کنن خوش باشن، معنی زندگی رو درست تر یاد گرفته باشن؟ ها؟ برای آدمهایی که کلی حرص و جوش می خورن و سگ دو می زنن، چی وجود داره؟

.

به نظرتون باید چه جوری زندگی کرد که اگه دقیقه بعدی مرگ اومد سراغمون ...لذت واقعی زندگی رو چشیده باشیم؟

[ یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸ ] [ ٩:۳٤ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

- " حس می کنم دیگر از همه چیز رها شده ام. از سیری در دل کوهستان می آیم، کوهساری با چشمه های فراوان! از گردشی در میان تاکستان ها و انارستان ها می آیم، از میان کشتزاران خرم، خرمن های گندم، خوشه های درشت انگور عبور کرده ام. چیزی در درونم رها شده است! جانم همچون پرنده ای سبک بال از کالبدم پر کشیده است. مستم، مست: از شرابی کهنه، از بویی دلاویز، از عطری پراکنده! ناگهان صدایی، چیزی مثل ضربان ساعت یا قلبم مرا بر زمین فرو می آورد. چرا من این طور شده ام؟ "

***

- " حس می کنم پُرم، چون اناری ترک خورده، همچون خوشه ای پر بار، چون چشمه ای زلال! پُرم: چون کشتزاری حاصلخیز، خرمنی انبوه، باغی پر از میوه، خمره ای از شرابی کهنه! پُرم: مثل تاکستانی، نارنجستان یا انارستانی، جنگلی باران خورده، پُر از طراوت شبنم و عطر گلستان! حس می کنم پُرم: از چیزی شاد و زنده، از ترانه های قدیمی، از زمزمه ی آوازی کهنه! پُرم: مثل جامی لبالب از باده، لب پر می زنم، سرریز می شوم، ...راستی مرا چه شده؟"

***

- " تیک تاک! تیک تاک! "

- " تیک تاک! تیک تاک!"

***

من رویا می بافم. چمن چمن، دامن دامن، صحرا صحرا. رویاهایم را همچون گیاهی می کارم. دانه دانه، تک تک، یکی پس از دیگری.

.

« شالی به درازای جاده ابریشم - مهستی شاهرخی »

پ.ن: یکی ... دو تا ... از رُو می بافم ... یکی ... دو تا ... از زیر ... دونه دونه گره می ندازم و همین جوری تند تند گره ها کنار هم ردیف می شن و می رسم آخر خط ... رج بعدی دو تا زیر می بافم و دو تا رُو ...

هر دونه ای که می ندازم تو میل یه حس، یه فکر، یه حرف داره ... هر رجی که تموم میشه ... یه رویا شکل می گیره ...

قرار نیست مثل " پنه لوپه " یه شال ببافم به درازای جاده ابریشم برای برگشتن " اولیس " ... و هر بار بشکافمش تا شال تموم نشه.

قرار نیست مثل مادام هلنای داستان وردی که بره ها می خوانند ... اونقدر کاموا نداشته باشم که از یه سر بشکافم و از سر دیگه به بافتن ادامه بدم تا فقط یه چیزی از سر بیکاری بافته باشم ...

اصلا قرار نیست شال ببافم!

یه دونه برای تو می بافم ... یه دونه برای خودم ... وقتی دونه دونه ها بچسبن به هم، و رج به رج بالا برن ... ما پلیورها رو تنمون می کنیم ... و اولین برف که بارید می ریم به پارک تا دوباره روباه دو سنت اگزوپری رو ببینیم ... تا دوباره توی برفها لیز بخوریم و دستهای همدیگه رو محکم بگیریم و از تریلوژی زندگیمون حرف بزنیم ...

من این روزها تند و تند دارم دونه می ندازم روی میل بافتنی ... دونه های گرم و بی قرار عشق ... دونه هایی که با بافتن هر کدومشون آرزو می کنم همیشگی باشه لحظه های خوبمون.

[ شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

در دیداری دوباره از خانه ی دوران کودکی مان، یکی از نخستین احساسها معمولا این است: واقعا این قدر کوچک بود؟ ناگهان درمی یابیم حوض خانه قدیمی بسیار کوچکتر از کوچکترین استخرهاست و درخت کاج کنار آن به آسمان سرنمی کشد و فقط کمی بلندتر از بام خانه است. در بزرگسالی درمی یابیم که ابعاد قامت کودکانه ما به درختها و دیوارهای خانه ای معمولی عظمت می داد، وگرنه خانه ی بچگی مان هم جایی بود کم و بیش در ابعاد همه ی خانه های دیگری که بعدها دیده ایم. به چنین احساسی که دل به یاد موهبتی باشد از دست رفته، به دریغ برای گذشته ای دوست داشتنی و سپری شده، یا به دلتنگی به سبب دورماندن از وطن یا جایی واقعی یا فرضی که فرد از حضور در آن محروم مانده است نوستالژی می گویند.

بخشی از حسرت بر گذشته را شاید بتوان در این نکته یافت که فرد توانایی امروز خود را با محرومیت روزگار گذشته مقایسه می کند و دریغ می خورد که اگر امکانات حال را پیشتر می داشت چه استفاده ها که نمی کرد. حسرت گذشته، در مواردی، انطباق توان امروز است بر آرزوهای دیروز. اگر آگاهی و توانایی امروز را سالهای پیش می داشتیم، چه درهای بسته ای که باز می شد و چه تنگناها که اجتناب پذیر می بود.

در نوستالژی، گرچه کیفیتی عمیقا عاطفی است، عقلی هم وجود دارد، عقلی که با گذشت زمان حاصل شده و، در نگاه به پشت سر، معماهای سابقا پیچیده را قابل حل کرده است. آنچه نوستالژی را به احساسی دردناک و دائمی تبدیل می کند دریغ بر نبود امکانهای امروز است در شرایط دیروز، نه صرفا بر آنچه دیروز وجود داشت و امروز از دست رفته است.

برخی چیزها که روزی در آرزوی داشتن آنها بودیم، امروز پیش پا افتاده اند: آنچه امروز می توانیم داشته باشیم و دیروز دل ما می خواست صاحب آنها باشم اما نمی توانستیم. فرو ریختن کاخ آرزوها البته واقعیت دارد و یکسره وهم نیست.

...

گریز به گذشته به عنوان بهشتِ از دست رفته یکی از راههای کاستن از نارضایی از جهنم زمان حال و تسکین درد سرگشتگی در برزخ دنیای واقعی است.

.

« دفترچه ی خاطرات و فراموشی - محمد قائد »

 

پ.ن: هر وقت می دیدنش، داشته با دست آشغالهای روی فرش رو جمع می کرده ... با وجود اینکه هم جارو برقی داشتن و هم جارو دستی! 

اون موقع ها برای بچه هاش این کار، کار خنده داری بوده و نمی فهمیدن خب که چی این کار!

این روزها اما خودشون به محض اینکه می شینن رو فرش و چشم باز می کنن می بینن که یه کپه آشغال از روی فرش جمع کردن و تمام مدت مشغول فکر کردن به مشکلاتشون بودن ! 

و تازه می فهمن که کار باباشون اصلا هم خنده دار نبوده بلکه ... !

 

 

بله ... ما بزرگ میشیم ... دردها و مشکلات  هم با ما بزرگ میشن! حتما تو گذشته هامون هم اتفاقهای بدی بوده، اما این نوستالژیه که همیشه پیروز میشه! 

 

* ( هر چی گشتم نتونستم نویسنده ی واقعی آشغالهای روی فرش را پیدا کنم! )

[ جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

تصورش را بکن، انگار در دل سردابه ای تاریک سی و نُه پله را پائین رفته باشی به جستجوی آب حیات، سی و نُه پله ی کم عرض، ناصاف، لغزان. روی هر پله پایت سریده باشد بر سطح یخزده و تاریک، و هر بار نصفه جان شده باشی کهمبادا سرنگون شوی به قعر سنگ و تاریکی. بعد، وقتی رسیده ای به سی و نهمین پله، همانجا خشک ات زده باشد و اصلا به یاد نیاوری که همه ی آن سی و نُه پله را آمده ای که برسی به آن چهلمین پله!

.

« وردی که بره ها می خوانند - رضا قاسمی »

پ.ن: اصلا اصل ماجرا همین جاست که گاهی اونقدر درگیر مسیر می شیم که انتها رو فراموش می کنیم ... هر چند لذت بردن از مسیر خیلی مهمه ولی نه به قیمت فراموش کردن هدفی که براش کفش به پا کردیم و زدیم تو کوه و بیابون ...

اصلا یکی از معضلات وجودی انسان همینه که فراموشکاره ... خیلی زود فراموش می کنه و از یاد می بره ... هر چند این فراموشکاری در خیلی از مواقع خوبه و باعث میشه که انسان به آرامش برسه ... ولی فرموش کردن هدف و انگیزه از شال و کلاه کردن برای انجام دادن کاری، هیچم خوب نیست ...

به خاطر همینه که باید خیلی از فکرها و حرفها رو نوشت ... تا روزی که عملی شدن ... فراموش نکرده باشیم:   چی بودیم، چیکار می خواستیم بکنیم، به کجا می خواستیم بریم، چی نداشتیم و حالا داریم  و و و ...

.

الان نوشت: پَستو ...

[ چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ٩:٢۸ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

به یاد می آورم آویزان بودم بر درختی که در معرض وزش باد بود

نُه شب تمام

مجروح از ضربه ی خنجری که بر "اودین * " وارد شده بود،

از خودم بر خودم

از درختی که هیچ کس نمی داند

ریشه هایش کجایند.

نه نانی به من داده شد و نه نوشاکی در شاخ،

صبحگاهان سر برآوردم.

حروف " رونی" را آموختم، فریادزنان آموختم.

و بار دیگر بر خاک افتادم.

.

« ارباب حلقه ها - تالکین »

پ.ن: هفت هشت روزی شده ... شاید هم نُه روز ... حساب روزها از دستم در رفته ... اصلا چند وقتی میشه با تقویم قهر کردم ... نگاهش نمی کنم ... یعنی برام مهم نیست که نگاهش کنم .............. بالاتر از ابروهام ... کمی بالاتر ... حس عجیبی جریان داره ... نمی دونم اسمش چیه زق زق، گز گز ... حتی نوشتنش رو هم نمی دونم ... فقط حس عجیبی جریان داره ... از بالای ابروها، روی پیشونی شروع میشه و بعد وقتی دست می مالم روی پیشونیم، فرار می کنه و می ره پشت سرم ... اونجاست که جنگ واقعی شروع میشه ... تیر می کشه و تیر می کشه ... سعی می کنم باهاش مدارا کنم تا آروم بشه ... چند باری پیروز شدم اما چند باری هم از پا انداخته منو ...

نمی دونم علتش چیه ... ولی اصلا حال و حوصله ی مهمونهای ناخوانده رو ندارم!

.

* منبع wikipedia : اودین (Odin) خدای خدایان در اساطیر نوردیک و به معنی پدر همگان نامیده می‌شود زیرا که به واقع پدر همه خدایان است. اودین هم خدای جنگ و مرگ است و هم خدای شعر و خرد. او نه روز گرسنه و تشنه و در حالی که به وسیله نیزه خودش زخمی نیز شده بود، از ایگدرازیل آویزان ماند (به همین دلیل نام ایگدرازیل به درخت جهانی داده شده است. ایگ از القاب اودین و به معنی هراس انگیز است) و پس از این مدت با آموختن نه سرود جادویی و هجده رون، سقوط کرد. بدین وسیله او توانایی این را پیدا کرد تا مردگان را به حرف وادارد و با خردمندترین آنها مشورت کند.

اودین تنها یک چشم دارد که مانند خورشید میدرخشد. او چشم دیگرش را در ازای نوشیدن جرعه‌ای از آب چاه خرد (در بعضی نسخ در ازای فرستادن نسیمی از این چاه) به نگهبان این چاه که میمیر نام دارد بخشیده است. در جایی دیگر اودین در ماموریتی پر خطر شراب شعر را از یوتونهایم سرقت می‌کند. او هم رونها و هم خردی که از چاه خرد به دست آورده و هم شراب شعر را به انسان‌ها میبخشد.

در روز نبرد نهایی، راگناروک، اودین توسط گرگ عظیم الجثه فنریر کشته خواهد شد.

 

[ چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]
[ یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ۳:۱٧ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

صدای یک پیرمرد لاغرمردنی از میان انبوه جمعیت، همهمه داخل سالن قطار را در هم شکست " برادر ما آدم نمی شیم". بلافاصله دیگران نیز به حالت تصدیق " البته کاملا صحیح است، درسته، نمی شیم" سرشان را تکان دادند. اما در این میان یکی دراومد و گفت: " این چه جور حرف زدنیه آقا ... شما همه رو با خودتون قیاس می کنین! چه خوب گفته اند که کافر همه را به کیش خود پندارد. خواهش می کنم حرفتونو پس بگیرین!"

من که اون وقتها جوانی ٢۵ ساله بودم با این یکی همصدا شدم و در حالیکه خون در بدنم می جوشید با حال اعتراض گفتم: " آخه حیا هم واسه آدمیزاد خوب چیزیه!"

پیرمرد مسافر که همان جور از زور عصبانیت دیک دیک می لرزید دوباره داد زد " ما آدم نمی شیم".

خون توی مغزم فوران زد، از عصبانیت روی پای خود بند نبودم، داد زدم: " مرتیکه الدنگ! مرد ناحسابی! مگه مخ از تو اون کله ی وامونده ت مرخصی گرفته، نه، آخه می خوام بدونم چرا اصلا آدم نمی شیم، خیلی خوب هم آدم می شیم ... اینقدر انسانیم که همه ماتشان برده ..." مسافرین توی قطار به حالت اعتراض به من حمله ور شدند که " نخیر ما آدم نمی شیم ... انسانیت و معرفت خیلی با ما فاصله داره ... "

همصدایی جماعت داخل قطار و داد و بیداد آنها آتش پیرمرد را خاموش کرد و رو کرد به من و گفت :" ببین پسر جان، می فهمی، ما همه مون  آدم نمی شیم! میشه به جرات گفت حتی تا آخر عمرمون هم آدم نخواهیم شد!"  ... گفتم: " زور که نیست، ما آدم می شیم ... "

پیرمرد تبسمی کرد و گفت: " ما آدم می شیم، ولی حالا آدم نیستیم، اینطور نیست؟ "

صدامو در نیاوردم، اما از آن روز به اینور سالهاست که از خودم می پرسم: " آخه چرا ما آدم نمی شیم؟ "

زندان رفتن من در این سالهای اخیر برایم شانس بزرگی بود چون معما و مشکل چندین ساله ام در زندان حل شد و از روی این راز پرده گشود. توی سالن بزرگ زندان با پنجاه نفر زندانی سیاسی کشور خودم، با اشخاص برجسته، صاحبان مشاغل مهم، شخصیت های مشهور و معروف از قبیل: حکام، روسای دوایر دولتی، وکلای معزول، مردان سیاسی کابینه های سابق، مامورین عالیرتبه، مهندسین و دکترها محشور و آشنا شدماغلب آنها از تحصیل کرده های ممالک اروپا و آمریکا بودند و هریک چندین زبان خارجی بلد بودند. مجالس بحث و نقد پیش می آمد و با اینکه با آنها تناسب فکری نداشتم، خیلی چیزها از آنها یاد گرفتم و از همه مهمتر به کشف راز و معمای خود شدم.

.

« ما ادم نمی شیم - عزیز نسین »

پ.ن: شخصیت داستان برای اینکه وقتش تلف نشه و به یاوه گویی و زیاده گویی روی نیاره، تصمیم می گیره بشینه داستان بنویسه و خرج خانواده ش رو هم از این راه دربیاره ... اما به محض اینکه قلم و کاغذ رو دستش می گیره هر بار یکی از رفقای زندان میاد پیشش و شروع می کنه به حرف زدن از کشوری که توش بوده و مردمش و اینکه تو کشورهای دیگه هرکسی سرش به کار خودش گرمه، همه دارن کتاب می خوانن و یا خاطره ای داستانی چیزی می نویسن و کاری برای خودشون دست و پا می کنن که وقتشون به حراّفی نگذره ... ولی همین رفقای زندان با اینکه دم از این می زنن که حریم خصوصی افراد در کشورهای دیگه خیلی محترمه، با وجودی که عدم علاقه شخصیت داستان رو به ادامه صحبت می بینن اما به پرحرفی خودشون ادامه می دن و دائما در حال مقایسه مردم کشورشون با کشورهای دیگه هستن و در آخر هم می گن: " تا وقتی ما این شکلی هستیم، هیچ وقت آدم نمی شیم ... "

این روند ادامه پیدا می کنه ... شخصیت داستان آخرش هم موفق به نوشتن داستانش نمیشه ( با وجود تلاشش در هر ساعت از شبانه روز، و فهماندن این موضوع به بقیه که الان می خواد از وقتش مفید استفاده کنه و وراجی رو دوست نداره! )

حتی یکی از این زندانی ها با وجودی که بی توجهی و مشغولیت شخصیت داستان رو می بینه باز هم به پر حرفی خودش ادامه میده که : " ای بیچاره ... اگه چند ماهی آمریکا رفته بودی، علت عقب موندگی این خراب شده ی نفرین کرده رو می فهمیدی. آقا در آمریکا مردم مثل ما بیهوده وقتشون رو تلف نمی کنن، چرت و پرت نمی گن، پر حرفی نیست، وقت رو طلا می دونن. معروفه میگن ،Time is money  ... آمریکایی وقتی با آدم حرف می زنه که واقعا کاری داشته باشه، تازه اونهم دو جمله مختصر و کوتاه، هر کس مشغول کار خودشه ... آیا ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع همین جا رو ببین، ماههاست ما غیر از پر حرفی و یاوه گویی کار دیگری نداریم؟ جان من ما آدم بشو نیستیم، تا این پرحرفی ها و وقت گذرونیهای بیخودی هست ما آدم نمی شیم!"

و در آخر ثمره ای که از زندان عاید شخصیت داستان میشه اینه که " ما آدم نمی شیم!"

.

الان نوشت: راستی راستی چند درصد آدما حرفهاشون و اعمالشون حول و حوش صغری خانم و کبری خانم و فلانی اینجوری کرد بهمانی اون جوری، نمی گذره! چند درصد آدما خاله زنک بازی رو ( که این روزها مردها هم به اندازه زنها درگیرش شدن!) قبول ندارند .... چند درصد " کم گوی و گزیده گوی" هستن و سرشون به کار خودشونه و تو کار این و اون سرک نمی کشن؟ (( خنده دارش هم همینه که توی این هرم جمعیت از پائین تا بالاش وضع به همین منوال هستش ... همه یا در حال جفنگ بافتن هستن و دروغ گفتن! یا تجسس تو کار این و اون و خاله زنک بازی! یا " ناک اوت " کردن این و اون و از بین بردنشون!

من که گفتم و می گم "آدم آدمه دیگه یک happening " نباید ازش زیاد توقعی داشت، تعداد خیلی کمی از آدمها هم هستن که واقعا آدم ن یا بالاخره یه روزی آدم می شن ... اما چرا؟ هان؟

[ دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

او ناگهان توقف کرد و با اشاره به طرف خرابه ها گفت:

اینجا کودکی مشغول ساختن قلعه ای شنی است. او قلعه ای می سازد، از دیدنش لذت می برد، بعد آن را خراب می کند و دوباره شروع به ساختن می کند. تاریخ جهان در اینجا به ثبت رسیده و رویدادهای مهم در این محل به وقوع پیوسته است. در اینجا زندگی مثل دیگ جادوگران در جوش و خروش بوده، در اینجاست که وزش باد، زمانه را به نوسان درمی آورد. تاریخ ساخته و باز خراب می شود. ما با جادو می آییم و با فریب می رویم. همواره چیزی در کمین نشسته است تا جای ما را عوض کند. زیر پای ما سفت و محکم نیست. حتی روی شن هم نایستاده ایم. ما خودِ شن هستیم.

از چنگ زمان نمی شود گریخت. ما می توانیم خود را از دست شاهان و قیصران و حتی شاید از دید خدا هم پنهان کنیم. ولی پنهان شدن از زمان غیرممکن است. زمان همه جا هست زیرا همه چیز را زمان تعیین می کند. زمان جایی نمی رود. تیک تیک هم نمی کند. این ما هستیم که می رویم و این ساعت ماست که تیک تیک می کند. زمان آرام و بی پایان همانند طلوع خورشید از مشرق و غروبش در مغرب، تاریخ را می بلعد. زمانتمدنهای بزرگ را به کام خود می کشد. نسلها را یکی پس از دیگری در خود حل می کند و به نابودی می کشاند. به همین خاطر است که می گویند: « دندان تیز زمان ». زمان می جود و می جود و این ما هستیم که لای دندانهایش جویده می شویم.

ما جزئی از این جمعیت پر جنب و جوشیم. ما به کره ی زمین می آئیم، انگار ورود به این دنیا طبیعی ترین رویداد ممکن است. ما بر روی زمین مانند شخصیت های یک داستان خواندنی قدم می زنیم. به یکدیگر لبخند می زنیم و برای هم سر تکان می دهیم. انگار می گوییم: « سلام، ما با هم و در کنار هم زندگی می کنیم! ما در قصه ای کنار هم زندگی می کنیم ... » آیا فکر کردن به این موضوع عجیب نیست؟ ما در کنار هم در یکی از سیارات این کهکشان زندگی می کنیم، ولی لحظه ای بعد از بین می رویم. یک، دو، سه، و سپس نابود می شویم.

اگر ما در قرن دیگری به دنیا آمده بودیم زندگی را با آدمهای دیگری تقسیم می کردیم. حال تنها کاری که می توانیم انجام دهیم این است که به هزاران نفر لبخند بزنیم و سلام کنیم. واقعا که زنده بودن من و تو در یک زمان بسیار عجیب است. شاید با فردی برخورد کنم، دری را باز کنم، سرم را ببَرم تو و فریاد بزنم « روحِ من، سلام! »

افکار حجم ندارند. فیلسوفان یونانی همواره بر این عقیده بوده اند که چیزی وجود دارد که نابود نمی شود. افلاطون آن را جهان مُثُل می نامید. آن قصرهای شنی زیاد اهمیت ندارند، مهمتر از آن، تصور و تجسم آن قصر شنی ای است که کودک قبل از ساختن آن را در ذهن دارد. در غیر این صورت فکر می کنی چرا کودک به محض ساختن یک قصر شنی آن را خراب می کند و قصر شنی جدیدی می سازد؟ دلیلش این است که آنچه در ذهن دارد بسیار کاملتر از تصاویر و تقلیدهایی است که سعی در پدید آوردنش دارد. ما تصورات فراوانی داریم که به تجربه دقیقتر می شود.

اما چرا ما چنین تصوراتی داریم؟ دلیلش این است که تمامی تصاویری که ما با خود همراه داریم از جهان مُثُل گرفته شده اند. ما در حقیقت به آن جهان تعلق داریم نه این دنیایی که در آن، زمان هر چیز مورد علاقه مان را از ما می گیرد.

جسم ما به سرنوشت قصرهای شنی دچار خواهد شد و کاری در این مورد نمی توان کرد، ولی ما چیزی داریم که زمان قادر به نابود کردن آن نیست چون به این جهان تعلق ندارد. فقط باید نگاهی به اطرافمان بیندازیم، باید بفهمیم که چیزهای اطرافمان تقلیدی از جهان واقعی است.

.

« راز فال ورق - یوستین گردر »

پ.ن:

- زمان دندان تیزی دارد که می جود و می جود و می جود.

- قصرهای شنی یا پوشالی فرو می ریزند روزی ... سوخت و سوز ندارد هرچند دیر و زود دارد.

- آنچه در ذهن ما فروریخته ارزشش از آنچه در دنیای واقعی فرو می ریزد، بیشتر است!

- نفس های آخر را هم بکشید ... تا "دنیای واقعی" بیش از چند قدم باقی نمانده است.

- همواره "چیزی" وجود دارد که در کمین نشسته است تا جای خیلی "چیزها" را عوض کند.

[ شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

واقعه هولناک یک زندگی را می توان به کمک استعاره "سنگینی" توضیح داد. می گویند بار سنگینی بر دوش داریم و این بار را حمل می کنیم، خواه قدرت تحمل آن را داشته و خواه نداشته باشیم. با آن مبارزه می کنیم، خواه بازنده باشیم، خواه برنده شویم. اما گاهی واقعه هولناک زندگی فاجعه سنگینی نیست، بلکه عارضه ای است که از سبکی ناشی می شود. آنچه بر شانه های انسان فرو می ریزد بار سنگینی نیست، بلکه " سبکی تحمل ناپذیر هستی " است.

.

« بار هستی - میلان کوندرا »

پ.ن: یه " بار" هایی هستند که انگاری مخصوص شونه های تو آفریده شده اند و باید " تنهایی " حمل شون کنی و تنهایی باهاشون کنار بیای ... نوشتن برای من، یه کوچولو، از فشار این بار کم می کنه ... لااقل بهم اجازه میده که ...

 

خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام خسته ام

[ جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]
[ چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]
[ سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ٩:٤٢ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]
.
[ یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

و من اکنون به نقطه ای در خیالم خیره شده ام و چشمانم، همچون چشمان یک دیوانه ی خاموش، در بهتی مرموز، از دیدن بازمانده و از حرکت باز ایستاده و پلک زدن را از یاد برده است.

چقدر با همه حرف ها بیگانه شده ام! کجایم؟ همچون پرنده ای بلند پرواز بر فراز همه ی شعر ها و عشق ها، همه ی فهم ها و حرف ها چرخ می خورم؛ دلم حلقوم تشنه ای است در زیر باران بهارینی که از غیب بر زمین فرو می کوبد، می بارد و می بارد! هر قطره ای کلمه ای؛ چه زلال، چه خوب!

.

« آدم ها و حرف ها - دکتر شریعتی »

پ.ن: پلک نمی زنم ... چون دیوانه ها زل می زنم به روبرویم ... غرق در آرامش ... آرام آرام آرام ... می ترسم از اینکه خودم، خودم را چشم بزنم!

.

تبخال زدن بهتر از پریدن پلک چشم است!

[ شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

_ « تماشا کن، مومو، این جا مردم پولدارن. سطل های زباله شون رو می بینی؟ »

- « سطل زباله شون چه جوره؟ »

_ وقتی می خوای بدونی که توی محله پولدارها هستی یا وسط گداها، به زباله هاشون نگاه کن. اگر نه اثری از زباله دیدی نه از سطلش بدون که اهل محل خیلی پولدارن. اگه سطل دیدی اما اثری از زباله نبود مردم پولدارن ولی نه خیلی! اگه زباله ها کنار سطلها ریخته بود معلومه که مردم نه پولدارن نه گدا. اگر فقط زباله دیدی و اثری از سطل نبود، مردم فقیرن و اگه مردم توی زباله ها می لولیدن خیلی گدان. این جا مردم پولدارن.»

- « بله، سوئیسه دیگه! »

.

« گلهای معرفت - امانوئل اشمیت »

پ.ن: دیشب، برگشتنی به سمت خونه، یه زن و مرد و دیدم با بچه شون که مچاله شده بودن تو خودشون و یه گوشه ی خیابون رو زمین نشسته بودن و تمام صورتشون غم بود ... دلم هری پائین ریخت ولی مثل همه فقط از کنارشون گذشتم ...

حالا امروز تصویرشون از جلوی چشمام پاک نمیشه ...

چی شده؟ چی به روزمون اومده که حتی می ترسیم جلو بریم و درد کسی رو بپرسیم؟ اصلا چی شده که دیگه هیشکی به هیشکی اعتماد نداره ؟ چرا شده مثل جنگل و ترس از همدیگه، دل هممون رو خالی کرده؟! ...

 

[ چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

- داری سرپا خواب می بینی!

+ من که نشسته ام.

- نشسته یا ایستاده، فرقی نمی کند.

+ با این حال کمی فرق دارد.

- بد فهمیدی. وقتی آدم خواب می بیند ... نشسته یا ایستاده فرقی ندارد.

+ آهان، بله. من خواب می بینم. زندگی خواب است.

.

« کرگدن -  اوژن یونسکو »

 

[ دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ٩:۳۱ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

سرش قد سرسوزن بود و تنش سیاه و کرکی. لای برگهای درخت توت می لولید. نه چشمی و نه گوشی. نه بالی و نه پایی. می خورد و می خزید. و به قدر دو وجب انگشت بسته آدم جلو می رفت. زندگی را تا همین جا فهمیده بود. اما آسوده بود و خوشبخت. دوستانش هم دوستش داشتند. دوستانش: کرم های کوچک خاکی.

هر از چند گاهی اما تن لزج و چسبناکش را به شاخه ای می چسباند. قدری سکوت و قدری سکون. چیزی در او اتفاق می افتاد. رنجی توی تن کوچکش می پیچید. دردش می گرفت. ترک می خورد و بیرون می آمد: هر بار تازه تر، هر بار محکمتر.

دوستانش اما به او می خندیدند. به شکستنش، به ترک برداشتنش. به درد عمیق و رنج اصیلش. و او خجالت می کشید. دردش را پنهان می کرد و رنجش را. بزرگ شدنش را. رشد کردنش را.

روزها گذشت و روزی رسید که دیگر ظآنچه داشت خشنودش نمی کرد. چیز دیگری می خواست. چیزی افزون. افزون تر از آن چه بود. می خواست دیگر شود. دیگرگون. از سر تا به پا و از پا تا به سر. می خواست و خواستنش را به خدا گفت. خدا کمکش کرد، او را در مشت خود گرفت و به او تنیدن آموخت. بافت و بافت و بافت. و تنهایی را به تجربه نشست. و سرانجام روزی پیله اش را پاره کرد و دیگر بار به دنیا آمد. با بالی تازه و دلی نو.

و آن روز، آن روز که آن کرم کوچک بال گشود و فاصله گرفت و بالا رفت، آن روز که آن خود کهنه اش را دور انداخت، دوستانش نفرینش کردند و دشنامش دادند و فریاد برآوردند که این جرمی نابخشودنی است، این خیانت است این که کرمی، پروانه باشد!

.

« بال هایت را کجا جا گذاشتی؟ - عرفان نظرآهاری»

پ.ن: بعضی آدما یه رو دارن اما همون یه رو هم به هیچ دردی نمی خوره ... بعضی دیگه دو رو دارن که هر رو از اون یکی بدتره ... بعضی ها هم که هزار تا رو دارن، کنار اومدن با این جور آدما خیلی سخته ...

شناخت اونایی که یه رو دارن زیاد سخت نیست، باید منتظر یه موقعیت بود تا توی اون موقعیت صرفا خاص خودشونو نشون بدن ولی وای به حال اون دو دسته ی دیگه که حالا حالاها نمیشه شناخت پیدا کرد ازشون ... حتی با یه عمر دوستی و روابط نزدیک ...

فارغ از انواع و اقسام "رو" ها ... بعضی آدمها یه فعل غالب بر شخصیتشون حکمفرمایی می کنه ... مثلا حسودن، موذی ن، خاله زنک ن، دروغگو ن، فضول ن و و و ... این خصوصیات رو هم زود نمیشه شناسایی کرد ...

در نتیجه شناخت خوب ها از بدها احتیاج به زمان فراوانی داره ... مثل زمان دبستان رفتنمون نیست که اگه کله ت رو کج کردی و یه کوچولو با بغل دستی ت حرف زدی، مبصر، زیر عنوان بدها اسمت رو بنویسه و بعد از چند بار به عنوان شاگرد بد کلاس، معرف خاص و عام بشی ... یا بالعکس ...ولی حتی تو اون سن ها هم خیلی ها از روی سیاست از اون "رو " بهتره، کمک می گرفتن و ...

خلاصه اینکه در زندگی واقعی، همین مهارتاستفاده از سیاست و پنهان کردن زوایای واقعی وجودی، با افزایش سن، رشد می کنه و بهتر عمل می کنه و همین هم باعث میشه شناخت آدمها با سختی خیلی زیادی همراه باشه ... مثلا یهو می بینی بعد از چهارده پانزده سال، تازه تازه یکی رو یه جور دیگه می بینی که قبلا نبود ... یعنی بود اما یا تو سعی می کردی نبینی یا واقعا نمی دیدی ... و همین میشه که یه روز، احساس می کنی چشم بصیرتت باز شده و خیلی ها رو با خیلی از اخلاقهاشون نمی تونی تحمل کنی ... و دونه دونه کنارشون می ذاری ...

و بعد از یه مدت، تازه می فهمی داری نفس می کشی و آرومی ... تازه می فهمی راه نفست رو همین ها بسته بودند و تنگی نفس گرفته بودی ...

نفس می کشی ... عمیق عمیق عمیق ...

.

الان نوشت: خوشحالم از بابت شناختن بعضی آدمها و حذف کردنشون  ... و شناختن و حفظ کردن چند تا دوست خوب ... و آشنا شدن با آدمهایی که خوبیشون تائید شده و خودمم باورشون دارم! چه خوبه بی غل و غش بودن، مهربون بودن و در کل خوب بودن :)

چه خوبه به جمع پروانه ها پیوستن و پریدن.

 

[ شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

حالا دیگر حرفت را زده ای و بین دو خواننده با واسطه گری کتاب، یک همبستگی، همدستی و ارتباط برقرار شده، چه چیزی از این طبیعی تر؟

می توانی با خوشحالی از کتاب فروشی بیرون بیایی، و حالا، تو که فکر می کردی زمان توقع داشتن از زندگی گذشته، با خودت دو امیدواری حمل می کنی که هر یک تو را با خود می برد، و هر دو نوید دهنده ی روزهای لذت بخشی هستند: لذت از سر گرفتن کتابی که با بی صبری منتظر خواندن اش هستی و لذتی که در این شماره تلفن نهفته است: امکان دوباره شنیدن لرزش های گاهی مشخص و گاهی مبهم صدایی که جوابت را خواهد داد. خیلی هم دور نیست، شاید همین فردا باشد. برای این کار بهانه ی بسیار ظریفی داری: کتاب. از او می پرسی خوشش آمده یا خوشش نیامده، به او می گویی که چند صفحه از آن را خوانده ای یا نخوانده ای و پیشنهاد دیدار دوباره را می کنی ...

چیزی که مهم است وضعیت روحی تو در حال حاضر است، در خلوت و در خانه ی خودت کوشش داری دوباره آرام بگیری و غرق در خوانده کتاب بشوی، پاهایت را دراز می کنی، جمع می کنی، دوباره دراز می کنی. اما یک چیزی از دیروز تا به حال تغییر کرده. خوانده تو دیگر در خلوت نیست: تو به آن خواننده ی دیگر فکر می کنی که در همین لحظه، کتاب را باز کرده و به جای خواندن داستان، خود را در داستانی می بیند که باید آن را زندگی کند، دنباله ی قصه ی خودش را با تو، یا دقیق تر: آغاز یک قصه ی ممکن. ببین به این زودی چقدر تغییر کرده ای، تو پذیرفته ای که کتابی را ارجح بدانی، چیزی استوار که آن جاست، به خوبی مشخص است و با وجود تمام تجربه های آزموده، همیشه فرّار، مقطع و قابل طرح، می شود بدون خطر از آن لذت برد. این به آن معناست که کتاب تبدیل به یک دستاویز شده، دست کم یک برقرار کردن ارتباط، مکانی برای ملاقات؟ این به آن معنا نیست که نوشته دیگر قصد به بند کشیدن تو را ندارد، برعکس، چیز تازه ای به قدرت آن افزوده شده. این مجلد دیگر قطع نمی شود، و این اولین مانعی است که تو را بی صبر کرده.

.

« اگر شبی از شبهای زمستان مسافری - ایتالو کالوینو »

پ.ن: شاید خیلی وقت پیش باید اداء دین می کردم. شاید خیلی وقت پیش باید نامه ای سرگشاده برایت می نوشتم و ازتو تشکر می کردم. ممنون، ایتالو کالوینو :)

خوشحالم که دیر شناختمت، و دیر شناختن تو دستاویزی شد تا " قصه ای ممکن " را آغاز کنم. خوشحالم که در بند قصه های تو قرار گرفته ام و در بند قصه ای که هر روز می نویسمش، می نویسیمش. ما قصه خود را مدیون تو هستیم. روحت شاد و یادت گرامی.

[ چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

زندگی که نباید به خودی خود قشنگ باشه ... جمله ها که نباید فقط و فقط با حرفهای قشنگ قشنگ، زیبا به نظر برسند ... حتما که نباید از ماه و مهتاب و آفتاب، عطر اقاقیا و بوی بهار نارنج، صدای آب و سفیدی برف و نمی دونم خیلی چیزای دیگه حرف زد تا یه جمله قشنگ بشه ... تا زندگی زیبا به نظر برسه ...!

وسط یه چهاردیواری ... کنار چهار تا تیر و تخته و یه مشت گچ و سیمان و آجر  هم میشه زندگی رو قشنگ دید ... قشنگ تر از وقتی که تو دل طبیعت هستی و گوش سپردی به نوای آب و غرق شدی در عطر و نور و زیبایی! ... می دونی چه جوری؟ ... با نگاه کردن به چشمهای خندون ... با خلق کردن چشمهای خندون ... و وقتی پیداشون کردی، انعکاس زندگی رو می بینی و زندگی رو می فهمی ... اون وقته که قشنگی رو درک می کنی ... اصلا می دونی چیه؟ ... می فهمی که هستی ... زنده ای ... نفس می کشی ... وجود داری تو دنیا و « وجود داشتن» قشنگه!

( من هم نمی دانستم که در این دنیا وجود داریم ... حتی وجود داشتن را هم می شود یاد گرفت)*

.

* شوالیه ناموجود - ایتالو کالوینو

[ چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

در تمام مسابقه ها (( شاید هم زندگی))  رازی هست: " همه ی قضیه این است که سر پیچ ها چه طور بپیچید."

.

« کمدی های کیهانی - ایتالو کالوینو »

پ.ن: قدم هام رو با قدم هات اندازه می کنم. نه! شاید این تویی که قدم هات رو با قدم هام اندازه می کنی. نمی دونم! اصلا فرقی هم نمی کنه؛ چون وقتی سرعت تو زیاد میشه، این منم که قدم هام رو دارم تندتر برمی دارم و وقتی من از نفس دارم می افتم، این تویی که قدم هات رو کوتاهتر برمی داری. موازی، کنار هم، رو به جلو. ۵٠٠ متر، ٧٠٠ متر و شاید هم ۴٠ کیلومتر! فرقی ندارند با هم ...

تا وقتی ... من، من باشم و تو، تو ... و در کنار هم راه برویم، بدویم، بپریم ... حال و آینده از آن ماست.

[ دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

از یک چشم بر هم زدن هم زودتر اتفاق افتاد. اصلا قانون زمان همین هست که هست. رابطه ی مستقیم دارد با حال و احوال آدم، گاهی آنقدر کش می آید که نگو و نپرس، گاهی هم آنقدر به سرعت برق و باد می گذرد که آدم به گرد پایش هم نمی رسد. اصلا " زمان مثل آکاردئونی است که بسته به حضور یا غیبت معشوق فشرده می شود یا کش می آید." *

سه هفته تعطیلات و به چشم برهم زدنی، تموم شدن.

.

* هزاران خورشید تابان - خالد حسینی

[ شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

هیچ صفحه ای ارزشمند نیست مگر اینکه وقتی برگردانده می شود، پشت آن زندگی در تپش باشد و به نحو جداناپذیری همه ی صفحه های کتاب را به هم پیوند دهد.

.

« شوالیه ناموجود - ایتالو کالوینو »

[ دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

 

انگار در او شنا می کردم. نه آن چنان که در استخری حقیر که دائم سرتان بخورد به دیوارهای چهار طرف اش یا پاهاتان برسد به کف کم عمق اش. دریا بود انگار. می گفت بیا و من فرو می رفتم در او. انگار دیوار نداشت. انگار کف نداشت. سقف نداشت. تُنگ تنگی نبود که ماهی روح تان مدام دیواره هایش را لمس کند. هر چه بود آب بود و امکان. امکان دویدن. پریدن. جیغ کشیدن. ستایش کردن. سجده کردن. گریستن. و همین مرا بیش تر می هراساند. همه ی ترس من از این حقارت بود. از محاط شدن در کسی که پایانی نداشت.

.

« حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه - مصطفی مستور »

پ.ن: یه لحظه مکث. انگشت های چسبیده به قفل در. نور شمع. یه نفس بلند و یه لبخند ... به این می گن محاط شدن!

 

یه مشت خاک ... تا چشم بندازی آب ... من، محاط شده ام و محیط تویی.

[ یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

هنگامی که لبخند بر لبان "ژه" نشست. دو هزار و سیصد و چهل و دو روز از مرگ او گذشته بود.

در آغاز، هیچکس نبود که این لبخند را ببیند. چیزهایی که هیچکس آنها را نمی بیند، چه می شوند؟ آنها رشد می کنند. هر چه که رشد می کند، در فضایی نامرئی رشد می کند و با گذشت زمان بیش از پیش نیرو می گیرد و بیش از پیش جا می گیرد.

پس لبخند ژه که از دو هزار و سیصد و چهل و دو روز پیش در دریاچه ی " سن-سیکست" در منطقه " ایزر‌"، غرق شده بود، هر چه بیشتر شروع به نورافشانی کرد.

ژه گاهی روی سطح آب می آمد و گاه به عمق دریاچه فرو می رفت، از دو هزار و سیصد و چهل و دو روز پیش. دست نخورده، صحیح و سالم. هیچ اثری از خستگی در چهره، روی گوشت و پوستش دیده نمی شد. و هیچ لکی روی لباسش. یک لباس نخی قرمز. رنگی که ژه، وقتی در دهکده ی سن - سیکست درس می داد، از همه ی رنگها بیشتر دوست داشت.

.

« ابله محله - کریستین بوبن »

پ.ن: همه ی ما در طول حیات مون _ با عرضش کاری ندارم _ خیلی وقت ها میشه که فرقی با یک مرده نداریم _ البته باز هم بگذریم از آدمهایی که در تمام زندگیشون فرقی با یک مرده ندارند، و تنها فرقشون متحرک بودنشونه.

نمی دونم چی میشه که آدم از زندگی دست می کشه؟ چی میشه که آدم در عین حیات می میره و از دست می ره؟ نمی دونم داروی دلمردگی چیه؛ نمی دونم چطوری میشه مرده ها رو به جمع زنده ها آورد! اما می دونم همه ی آدمها به «پرتو نگاه » احتیاج دارند. احتیاج دارند که یکی یا عده ای لبخند روی لبهاشون رو کشف کنه ... یکی یا عده ای محبت توی چشمهاشون رو ببینه ... یکی یا عده ای موقع حرف زدن خیره بشه به لبهاشون و گوش بسپره به صداشون ... یکی یا عده ای درکشون کنه و بفهمه افکارشون رو ...

و وقتی این اتفاق نیفته ... بیشتر وقتها، بیشتر آدمها می میرند، نه تنها خودشون، بلکه حس ها و افکار و اعمال خوبشون رو هم ذره ذره از بین می برند و وقتی یه روزی دوباره به حیات برگشتن، هیچی از روحشون و وجودشون باقی نمونده که "زندگی" کنه... اما گاهی وقتها هم، بعضی آدمها اجازه می دن حس های خوبشون رشد کنه و بزرگ و بزرگتر بشه و یه روزی مثل لبخند ژه زیر یخ های دریاچه نورافشانی کنه!

حالا باید بشینی فکر کنی توی همه ی سالهای زندگیت چند وقتش رو مرده بودی ... یا چقدر سعی کردی خوبی هات رو حفظ کنی_ با وجود همه ی مشکلاتی که داشتی/ یا عدم وجود پرتو نگاه یا نگاههایی که ازش محروم بودی؟اصلا چند روز زندگی کردی و لبخند زدی؟

.

الان نوشت:با استناد به لبخند شمار، پنج هزار و چهار صد و چهل پنج روز لبخند تا 26+33+49+12+23= :)

[ شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

"چوئی" طراحی بود که می توانست بدون پرگار بهترین دایره ها را بکشد. انگشتانش خود به خود قادر بود اشکال گوناگون را درآورد. در این میان فکرش آزاد و نگران چگونگی کار نبود. حاجت به تلاش نبود، فکرش ناب بود و مانعی نمی شناخت.پس،

وقتی کفش اندازه است، پا فراموش شود.

وقتی کمربند اندازه است، شکم فراموش شود.

وقتی دل آرام است، برای و علیه فراموش شود.

نه فشاری، نه اجباری ... نه نیازی، نه کششی ...

و این گونه، جمله ی کارها زیر مهار و تو آزادی

آرام، درست است

درست، تو آرامی.

به آرامی ادامه بده.

و تو درستی

راه درست ِ آرام رفتن

فراموش کردن راه درست است

و فراموش کردن اینکه رفتن آرام است.

.

« این کتاب بی فایده است - توماس مرتون »

پ.ن: آدم ها هم همین طور هستند ... گاهی تو کفش پای من می شوی و گاهی من کفش پای تو  ... مهم این است که از تاول خبری نیست. میخچه های قدیمی هم کم کم خوب می شوند.

[ شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

رابطه ی زن و مرد یک واقعیت نیست، قبل از هر چیز یک رویاست، مگه نه؟

.

« خرده جنایت های زناشوهری - امانوئل اشمیت »

[ جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۳:۱٥ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

مرد: حاضری؟

زن: آره.

مرد: مطمئنی؟

زن: آره.

مرد: برای آخرین بار ازت می پرسم. مطمئنی؟

زن: آره.

مرد: به این وسیله خودمون رو زن و شوهر اعلام می کنیم.

زن: آره.

.

« داستان خرسهای پاندا - ماتئی ویسنی یک »

پ.ن: در مورد بعضی از حس ها نمیشه حرف زد ... منظورم اینه که با کلمه ها نمیشه حق مطلب رو ادا کرد ... بعضی از حرفها و حس ها رو فقط و فقط باید تو قلبهامون بایگانی کنیم   :)

JUST GET MARRIED

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

[ جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

 

ما که با اساطیر عهد عتیق بزرگ شده ایم، می توانیم بگوئیم که عشق پاک و ناب خیال و تصوری است که همچون خاطره ای از بهشت در ذهن ما مانده است. زندگی در بهشت به دویدن در خط مستقیم و رفتن به سوی ناشناخته ای مجهول شباهت ندارد و یک ماجرا نیست. زندگی در بهشت دایره وار میان چیزهای شناخته شده جریان می یابد و یکنواختی آن کسل کننده و ملال انگیز نخواهد بود، بلکه مایه خوشبختی است.

.

« بار هستی - میلان کوندرا »

پ.ن: وقتی پا به پای کسی به بالا بلندترین نقطه ی شهر بری و خیره بشی به عظمتی که زیر پاهاته ... و تمام طول راه حرف بزنی و حرف بزنی و گوش بسپاری و گوش بسپاری ... و یهو یه نگاه به ساعت بندازی و باورت نشه چقدر سریع ساعتها گذشتن و نشونی از خودشون به جا نذاشتن ... اون وقته که متوجه میشی در کنار روزمرگی ها و یکنواختی های زندگی می توان خوشبخت بود و تند تند نفس های عمیق کشید و دم رو غنیمت شمرد ... اون وقته که متوجه میشی دایره وجودیت شعاعش داره روز به روز بزرگتر میشه و تو شلنگ تخته اندازون داری روی این دایره قدم می زنی و سرخوشانه، مثل بچه ها، که موقع راه رفتن پاهاشون رو ضربدری جلوی هم می ندازن و بالا و پائین می پرن ... تو هم داری روی دایره ت ... دست در دست کس دیگه ای که دایره ش مماس شده با دایره ت ... شعر می خوانین و آواز می خوانین و هر از چندی هم مثل بچه ها، هسته های آلوچه ای رو که از خوردنش هیچ وقت تا این حد لذت نبردین، با شدت پرتاب می کنین که ببینین چه کسی قدرت پرتابش بیشتره و کرکر به کارهاتون می خندین ...

و این جوریه که چشم باز می کنی و می بینی، بهشت نه تنها خیلی دور نیست ... بلکه در دستهای خودته و فقط باید لبخند بزنی و اجازه بدی از مشت بسته ت رها بشه و مثل هاله ای از نور دورت رو بگیره ... تا برق بزنی و مثل نوری در تاریکی بدرخشی.

 

[ جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

"سابینا" زن بودن را حالت و وضعی می داند که خود انتخاب نکرده است و می گوید چیزی را که نتیجه یک « انتخاب» نیست نمی توان شایستگی یا ناکامی تلقی کرد. او معتقد است در برابر چنین وضعی تحمیلی، باید رفتار درستی پیش گرفت. به نظرش عصیان در برابر این واقعیت که زن زاده شده است، به اندازه افتخار به زن بودن، ابلهانه است.

در یکی از نخستین ملاقاتهایشان، "فرانز" با لحنی خاص به او گفته بود: « سابینا، شما یک زن هستید.» او نمی فهمید چرا فرانز این خبر را جدی و رسمی و با لحنی کریستف کولومب وار در موقع دیدن ساحل آمریکا، به او می گوید. فقط بعدها فهمید که کلمه زن - که فرانز با طمطراق خاص تلفظ می کند - در نظرش تعیین یکی از دو جنس انسان نیست، بلکه معرف یک ارزش است. همه زنان شایستگی نداشتند که زن نامیده بشوند.

این جمله خیلی عجیب و غریب است که او به خود می گفت: « زن بودنش باید مورد احترام باشد.»

.

« بار هستی - میلان کوندرا »

پ.ن: "زن بودن" همیشه برام کلمه ای نامفهوم بوده! ... البته منظورم این نیست که با ماهیت "زن" مشکلی دارم ... یا از طرفداران حقوق زن هستم و یه جورایی " مرد ستیز" م ... هیچ کدوم از اینها! ... ولی همیشه مثل یک کلمه نامفهوم که آدمها با لحن دیگه ای تلفظش می کنن، مشکل دارم ... چه برسه به اینکه طرز دیگه ای نگاهش می کنن و جور دیگه ای باهاش رفتار می کنن ...!

مثل "سابینا" فکر می کنم: « عصیان در برابر این واقعیت که زن زاده شده ایم، به اندازه افتخار به زن بودن، ابلهانه است.» ... اما ... یه نگاه که به دور و برم می ندازم می بینم در هر دو برخورد، چه عصیان و چه افتخار، و چه هیچ کدوم از اینها، سرنوشت واژه و مفهوم زن یکی هستش.

" زن بودن" رو برام تعریف می کنی؟

.

[ چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

رویا چیست؟ برای این سوال به سختی می توان پاسخی تک جمله ای پیدا نمود. با این حال باید بتوانیم بر خصیصه ی اساسی رویاها تاکید کنیم. احتمالا خصیصه ی اساسی چیزی است که در تمام رویاها مشترک است.

اولین چیزی که قطعا در تمام رویاها مشترک است این است که ما در جریان رویاها، خواب هستیم. رویا دیدن آشکارا فعالیت ذهنی در حین خواب است. چیزی که از جهاتی با فعالیت ذهنی در حالت بیداری شباهت هایی دارد ولی از سوی دیگر، با تفاوت های بزرگی نیز تمییز داده می شود. رویا می تواند ما را از خواب بیدار سازد؛ اغلب وقتی خود به خود یا به اجبار از خواب بیدار می شویم حس می کنیم رویا دیده ایم. پس به نظر می رسد رویاها حالت حد واسط بین خواب و بیداری باشند. در این جا توجه ما معطوف خواب می شود. خوب، خواب چیست؟

خواب مسئله ای فیزیولوژیکی یا بیولوژیکی است که هنوز در مورد ماهیت آن اختلاف زیادی وجود دارد. خواب حالتی است که در آن نمی خواهیم چیزی از جهان خارجی بدانیم و توجهمان را از جهان خارجی برمی گردانیم. و با کناره گرفتن از جهان خارجی و دور نگه داشتن خود از تحریکات آن به خواب می رویم. همچنین وقتی به خواب می رویم که از تحریکات آن خسته شده باشیم. پس وقتی می خواهیم بخوابیم به جهان خارجی می گوییم: « مرا آسوده بگذار، می خواهم به خواب بروم.» برعکس، بچه ها می گویند: « هنوز نمی خواهم بخوابم؛ خسته نیستم و می خواهم کارهای دیگری هم بکنم.» بنابراین به نظر می رسد هدف بیولوژیکی خوابیدن تجدید قوا، و ویژگی روان شناسانه ی آن، به تعلیق درآمدن توجه به جهان خارجی باشد. ارتباط ما با دنیایی که ناخواسته به آن پا گذاشته ایم به گونه ای است که به نظر می رسد تاب این که آن را بلاانقطاع تحمل کنیم، نداریم. پس هر از چند گاهی به این حالت یا اقامت در رحم برمی گردیم. به هر صورت شرایطی که برای خود مهیا می کنیم بسیار به شرایط درون رحمی شباهت دارد: گرم، تاریک و دور از تحریکات محیطی. برخی از ما در حالت خواب طوری می چرخیم و فشرده می شویم که وضعیتی بسیار مشابه آن حالتی که در رحم داشتیم پیدا کنیم. چنین به نظر می رسد که دنیا هنوز حتی ما بزرگسالان را به طور کامل به مالکیت خود درنیاورده و فقط دو سوم ما را از آن خود کرده است؛ یک سوم بقیه ی ما هنوز به دنیا نیامده است.

هر صبح که از خواب برمی خیزیم گویی مجددا متولد شده ایم. در حقیقت وقتی می خواهیم از حالت مان بعد از خواب صحبت کنیم می گوییم انگار دوباره به دنیا آمده ایم. ( تصادفا وقتی چنین چیزی را می گوییم، به احتمال، فرض بسیار غلطی در مورد احساسات عمومی نوزادی تازه تولد یافته داریم چرا که برعکس، محتمل به نظر می رسد که او در حال از سر گذراندن احساسات بسیار نامطلوبی باشد.)

...

« سخنرانی هایی در معرفی روان کاوی رویاها - زیگموند فروید » 

پ.ن: این روزها پلک چشمهایم بازی درآورده اند ... با هر حرکتی که انجام می دهم، با هر فرمانی که مغزم صادر می کند برایشان، کنار نمی آیند ... با هر مژه بر هم زدنی، مثل عاشق و معشوقی که در تب دوری هم می سوزند، همدیگر را در آغوش می گیرند و هر کاری که می کنم، نمی توانم از پسشان بربیایم و جدایشان کنم ...

این روزها خون رگهایم هم بازی درآورده اند ... انگار به تماشای عشق بازی پلک هایم رفته باشند که خونی به مغزم نمی رسانند ...

سفید می شوم ... سفید تر از همیشه ... /با پلک هایی فرو افتاده، سری خمیده، و لبهایی رنگ باخته ... و سفید تر از همیشه تسلیم می شوم ... و اجازه می دهم هر چقدر که دلشان می خواهد لب بر لب هم بگذارند، پلکهایم! ... و به خواب می روم.

این روزها بیشتر از یک سوم وجودم به دنیا نیامده است.

.

[ یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

بسیارخوب. همه چیز اتفاق می افتد، و این ثابت می کند که حرف آخر را همیشه آدمهای رویایی می زنند، و همه رویاها پوزه را نمی شکنند.

.

" بادبادک ها – رومن گاری "

پ.ن: برد و باخت مهم نبود! تعبیر خواب هم مهم نبود! مهم فقط این بود که ... این رویا با بقیه رویاها فرق داشت و مهم تر اینکه ... من هنوز رویایی فکر می کنم، احساس می کنم و عمل می کنم ...

.

[ دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

ولادیمیر: حالا چیکار کنیم؟

استراگون: منتظر می مونیم.

ولادیمیر: این درست؛ ولی تو این فاصله چی؟

استراگون: چطوره خودمونو دار بزنیم؟

ولادیمیر: با شاخه؟ ( به طرف درخت می روند) اعتبار نداره.

استراگون: ولی همیشه میشه امتحان کرد.

ولادیمیر: پس یالا. اوّل تو.

استراگون: چرا من؟

ولادیمیر: آخه تو از من سبک تری.

استراگون: خب همین دیگه!

ولادیمیر: متوجه نمی شم.

استراگون: کلّه تو کار بنداز. قضیه از این قراره که می گم. شاخه هِه ... شاخه هِه ... ( با عصبانیت). بابا، گفتم اون کلّه تو کار بنداز! گوگو سبک - شاخه نمی شکنه - گوگو پِخ. دی دی سنگین - شاخه تَرق - دی دی تنهای تنها. در صورتی که -

ولادیمیر: من دیگه فکر اینجاش رو نکرده بودم.

استراگون: اگه وزن تو رو تحمل کنه، چیزای دیگه رو هم تحمل می کنه.

ولادیمیر: خب ، چیکار کنیم؟

استراگون: من می گم بیا اصلا هیچ کاری نکنیم. این جوری بهتره.

ولادیمیر: منتظر بمونیم ببینیم اون چی میگه.

استراگون: کی؟

ولادیمیر: گودو.

.

« در انتظار گودو - ساموئل بکت »

پ.ن: در نمایشنامه ی در انتظار گودو دو انسان مفلوک را می بینیم که گفتگویی تکراری، عجیب و غریب و بی ربط با یکدیگر دارند. گفتگوی این دو تاثیری وهم آمیز و نگران کننده به جا می گذارد و در حالی انجام می شود که آنها منتظر گودو هستند.

گودو شخصیتی است مبهم که هویتش هرگز معلوم نمی شود و قرار است مراوده ای را به ارمغان آورد. اما این مراوده چیست؟ رستگاری؟ مرگ؟ انگیزه ای برای زندگی؟ دلیلی برای مرگ؟ هیچ کس نمی داند و فقط می توان گفت که این دو احتمالا منتظر کسی هستند که انگیزه ای برای ادامه ی زندگی به آنان بدهد، یا دست کم منتظر چیزی هستند که معنا و جهتی به زندگی آنان بدهد. همان گونه که بکت به وضوح نشان می دهد، آنان که در جستجوی معنا سخت تلاش می ورزند، زودتر از کسانی که منفعلانه منتظر پیدا شدن معنا هستند، به آن دست نمی یابند. شخصیت های نمایشنامه های بکت امیدوارند به " معنایی " درباره ی زندگی دست یابند که هیچ وقت دقیقا مشخص نشده است. اما در تحلیل نهایی، یگانه نقطه ی قوت آنها، توانایی شان برای انتظار کشیدن است.

.

الان نوشت: حالا فکر کن ... من برای تو بشم گودو و تو برای من ... اون وقت به جای اینکه از درخت و شاخه و دار زدن حرف بزنیم ... می تونیم رو چمن های پای درخت غلت بزنیم و از ته دل به تموم سالهایی که منتظر بودیم بخندیم ... بعد نیت کنیم و تفالی به دیوان حافظ بزنیم و بخوانیم:

دوش  وقت  سحر  از  غصه  نجاتم  دادند / وندر  آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود  از  شعشعه ی  پرتو  ذاتم    کردند / باده   از  جام   تجلی   صفاتم   دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی / آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه ی وصف جمال / که در آنجا خبر از جلوه ی ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب / مستحق  بودم  و اینها بزکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد / که بدان  جور و جفا  صبر و ثباتم  دادند

اینهمه شهد و شکر کز سخنم می ریزد/ اجر صبریست کز آن شاخه نباتم دادند

همت  حافظ   و  انفاس  سحرخیزان   بود / که   ز  بند   غم   ایام  نجاتم    دادند

.

[ شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

به تو گفتم: « که دنیا خیلی پیر است، شاید پانزده میلیارد سال عمر داشته باشد و با این حال هنوز کسی نتوانسته بفهمد که جهان چگونه به وجود آمده است. همه ی ما در افسانه ی بزرگی زندگی می کنیم که هیچ کسی از آن اطلاع درستی ندارد. در این دنیا می رقصیم و بازی می کنیم و حرف می زنیم اما نمی توانیم چگونگی پیدایش آن را درک کنیم. این رقص و بازی و موسیقی زندگی را در هر جایی که آدمی باشد می توانی پیدا کنی، مثل صدای بوق آزاد تلفن است.»

و بعد از تو سوالی کردم. به تو گفتم: « زمانی را در چند میلیارد سال پیش تصور کن که تازه همه چیز به وجود آمده بود. تو در آستانه ی این افسانه بودی و حق انتخاب داشتی. می توانستی یک بار برای زندگی در این سیاره به دنیا بیایی. اما نمی دانستی که چه وقت باید زندگی را شروع کنی و چه مدتی می توانی در آن زندگی کنی؛ البته در هر حال سالهای کوتاهی می شدند. فرض کن فقط همین را می دانستی که اگر تصمیم می گرفتی به این دنیا بیایی زمانی این اتفاق می افتاد که وقتش رسیده بود. این را هم می دانستی که وقتی زمان یک دور بچرخد باید دوباره زمان و هر چه در آن است را ترک کنی و شاید هم این برایت ناخوشایند باشد زیرا برای بسیاری از انسانها، زندگی در این افسانه ی بزرگ چنان زیباست که وقتی به روزی فکر می کنند که سرانجام این زندگی به پایان می رسد اشک در چشمشان جمع می شود. در این جا همه چیز چنان خوب است که فکر کردن به زمانی که در آن دیگر روزهای دیگری را نخواهیم دید خیلی دردناک است.»

تو ساکت و صامت در بغلم نشسته بودی. به تو گفتم: « اگر یک قدرت برتر و مافوق به تو امکان تصمیم گیری می داد، تو چه تصمیمی می گرفتی؟ آیا تو زندگی در این کره ی خاکی را انتخاب می کردی، چه کوتاه بود چه بلند، چه در صد هزار سال بعد بود چه در صد میلیون سال بعد؟ »

دو بار نفس عمیق کشیدم و بعد با صدای محکم و قاطعی گفتم: « یا اصلا در این بازی شرکت نمی کردی زیرا نمی توانستی قواعدش را بپذیری؟ »

.

« دختر پرتقالی - یوستین گردر »

پ.ن: دیروز داشتم " دختر پرتقالی" رو می خواندم، این سوال و خیلی سوالهای دیگه که چند سال پیش ذهنم رو مشغول کرده بودند، دوباره به مغزم هجوم آوردن ... سوالهایی که برای پیدا کردن جوابشون خیلی از کتابها رو زیر و رو کردم ، و با آدمهای جور واجور و اعتقادات مختلفی آشنا شدم ... و مسیر زندگیم هی پیچ و تاب خورد ... هر چند، الان، بعد از گذشت چند سال می بینم همه ی اون راهها بیراهه بوده ... و می دونم که « کلاغه قصه ، به خونه ش نمی رسه ... اما قصه به آخر می رسه!»

و الان فکر می کنم: ترجیح می دم قبل از اینکه قصه به آخر برسه، عظمت لحظه ها رو درک کنم ... و روی همین  نردبانی که ایستاده م بایستم  و کم کم و خوش خوشان یکی یکی پله ها رو بالا برم و از لحظه هام لذت ببرم  ...

...

این همه حرف نزدم که اینا رو بگم! می خواستم بگم یه نظریه جالبی خواندم تو همون مطالعات که گفتم شاید شنیدنش خالی از لطف نباشه! و اونم اینه:

روز اول، قبل از اینکه ارواح، صاحب جسم زمینی بشن و به زمین بیان ... هر کدومشون از معایب و کاستی ها و نقطه ضعف هاشون خبر داشتن ( چون اگه هر روحی رو شعاعی از نور بدونیم و مثلا خدا رو منبع اصلی نور ... هیچ یک از ارواح تمام صفت های منبع نور رو ندارن، بلکه تنها شعاعی از اون هستن ... که این شعاع یک سری کمبودها و معایب داره! ) ... و علت آمدن به زمین هم این بوده که سعی کنن با داشتن جسم زمینی به تکامل برسن و قابلیت ملحق شدن به منبع نور را داشته باشن! ... بنابراین این خود ارواح بودن که با وجود شناخت از خودشون، سرنوشت شون رو رقم زدن ... تا به تکامل برسن. پس همه ی سختیها، شادی ها و غیره نوشته های خودمونه برای بهتر شدن!

و در کل یعنی این خودمون بودیم که خواستیم به دنیا بیایم، یک سری مراحل رو پشت سر بذاریم و بعد با دست پر برگردیم( البته اگه تلاشهامون موفقیت آمیز باشه)!

.....

حالا جدا از این فرضیه ها، انتخاب شما کدوم بود: در این بازی شرکت می کردید؟ یا یه "نه" مودبانه تحویل خالق بازی می دادید؟

. 

[ یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

ما همه مان تنهاییم، نباید گول خورد، زندگی یک زندان است، زندانهای گوناگون. ولی بعضی ها به دیوار زندان صورت می کشند و با آن خودشان را سرگرم می کنند، بعضی ها می خواهند فرار کنند و دستشان را بیهوده زخم می کنند، و بعضی ها هم ماتم می گیرند.

ولی اصل کار این است که باید خودمان را گول بزنیم، همیشه باید خودمان را گول بزنیم، ولی وقتی می آید که آدم از گول زدن خودش هم خسته می شود ...

.

« گجسته دژ - صادق هدایت »

پ.ن: لباست رو که پوشیدی، کفش هات رو پات می کنی و یه نگاه به آینه می ندازی ... به چپ و راست چرخ می خوری، و با یه لبخند که به زور گوشه لبت جاش کردی، از در خارج میشی. امشب باید جای دو نفر بخندی، برقصی، بچرخی. هیچ کس ِ هیچ کس هم نباید بفهمه تنهایی ... هیچ کس ِ هیچ کس هم نباید بفهمه غم داری ... حتی هیچ کس هم نباید احساس کنه تو یه چیزی کم داری!

اما ... نگاهها، رفتارها، سوالها ... با انگشت اشاره شون نشونه می رن قلبت رو ! و اون وقت، یهو ، می بینی غم داری، یه چیزی کم داری، تنهایی!

تنهایی یعنی جای دو نفر برقصی!

تنهایی یعنی جای دو نفر بخندی!

تنهایی یعنی خودت و خودت، با نفر دومی که هست و نیست!

تنهایی یعنی کلی حرف، نه یه کلمه شش حرفی!

حرف، حرف، حرف!

..........

الان نوشت: اگه یه روزی، یه جایی، یه احساس بدی اومد روی قلبت چنبره زد، تو هم نشستی کلی گریه کردی، کلی ازش حرف زدی و نوشتی ... و هر کاری کردی که از بین ببریش ... ولی ببینی جا خوش کرده و از بین نمی ره ... چی کار می کنی؟

.

[ جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

کافکا از دنیایی با ما سخن می گوید که تاریک و درهم پیچیده می نماید، بطوریکه در وهله ی اول نمی توانیم با مقیاس های خودمان آن را بسنجیم. ولیکن، ناگهان احساس دلهره آوری یخه مان را می گیرد! همه چیزهایی که برای ما جدی و منطقی و عادی بود، یکباره معنی خود را گم می کنند، عقربک ساعت جور دیگر به کار می افتد، مسافت ها به اندازه گیری ما جور در نمی آید، هوا رقیق می شود و نفسمان پس می زند. آیا برای اینکه منطقی نیست؟

برعکس همه چیز دلیل و برهان دارد، یک جور دلیل وارونه؛ منطق افسارگسیخته ای که نمی شود جلویش را گرفت. - اما برای اینست که می بینیم همه ی این آدمهای معمولی سربزیر که در کار خود دقیق بودند و با ما همدردی داشتند و مثل ما فکر می کردند، همه کارگزار و پشتیبان " پوچ " می باشند. ماشین های خودکار بدبختی هستند که کار آنها هر چه جدی تر و مهم تر باشد، مضحک تر جلوه می کند. کارهای روزانه و انجام وظیفه و تک و دوها و همه ی چیزهایی که به آن خو کرده بودیم و برایمان اموری طبیعی است، مضحک و پوچ و گاهی هراسناک می شوند.

آدمیزاد، یکه و تنها و بی پشت و پناه است و در سرزمین ناسازگار گمنامی زیست می کند که زاد و بوم او نیست. با هیچکس نمی تواند پیوند و بستگی داشته باشد، خودش هم می داند، چون از نگاه و وجناتش پیداست. می خواهد چیزی را لاپوشانی بکند، خودش را به زور جا بزند، گیرم مچش باز می شود: می داند که زیادی است. حتی در اندیشه و کردار و رفتارش هم آزاد نیست، از دیگران رودرواسی دارد، می خواهد خودش را تبرئه کند. دلیل می تراشد، از دلیلی به دلیل دیگر می گریزد، اما اسیر دلیل خودش است، چون از خیطی که به دور او کشیده شده نمی تواند پایش را بیرون بگذارد.

گمنامی هستیم در دنیایی که دامهای بیشمار در پیش ما گسترده اند و فقط برخوردمان با پوچ است. همین تولید بیم و هراس می کند. در این سرزمین بیگانه به شهرها و مردمان و کشورها و گاهی به زنی برمی خوریم. اما باید سربزیر از دالانی که در آن گیر کرده ایم بگذریم. زیرا از دو طرف دیوار است و در آنجا هر آن ممکن است جلومان را بگیرند و بازداشت بشویم، چون محکومیت سربسته ای ما را دنبال می کند و قانون هایی که به رخ ما می کشند نمی شناسیم و کسی هم نیست که ما را راهنمایی بکند. باید خودمان کار خودمان را دنبال کنیم. به هر کس پناه می بریم از ما می پرسد: « شما هستید؟ » و به راه خودش می رود. پس لغزشی از ما سر زده که نمی دانیم و یا به طرز مبهمی از آن آگاهیم: این گناه، وجود ماست. همینکه به دنیا آمدیم در معرض داوری قرار می گیریم و سرتاسر زندگی ما مانند یک رشته کابوس است که در دندانه های چرخ دادگستری می گذرد. بالاخره مشمول مجازات اشد می گردیم و در نیمه روز خفه ای، کسی که به نام قانون ما را بازداشت کرده بود، گزلیکی به قلبمان فرو می برد و سگ کش می شویم. دژخیم و قربانی هر دو خاموشند. - این نشان دوره ی ماست که شخصیتی در آن وجود ندارد و مانند قانونش ناکسانه و سنگدلانه می باشد. هر چند منظره به اندازه کافی سهمناک است، ولیکن حتی خون از قلبمان سرازیر نمی شود. جای زخم قداره نیز در پس گردن به دشواری دیده می شود. خفقان یگانه راه گریز برای انسان امروز می باشد که در سرتاسر زندگیش دچار خفقان و تنگی نفس بوده ...

 

« ؟ »

[ جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]


در برخی از روستاهای منطقه "آراگون" مراسم خاصی وجود دارد که احتمالا در دنیا بی نظیر است.
طبل کوبی روزهای جمعه در الکنیز و ایخار رایج است، اما در هیچ جا مثل کالاندا نیرویی چنین گیرا و اسرارآمیز ندارد. این رسم که به اواخر قرن هجدهم برمی گردد، در حوالی سال 1900 تقریبا بر افتاده بود، اما به همت یکی از کشیشان کالاندا به اسم "ویسنته الانه گوی" دوباره احیا شد.
در کالاندا از نیمروز جمعه تا ظهر روز بعد (شنبه) جمعیت یک نفس بر طبل می کوبند. این ضربه ها یادآور ظلماتی است که در لحظه مرگ مسیح زمین را فرا گرفت، زلزله ای که در آن دم زمین را لرزاند، صخره هایی که از کوه ریزش کردند و پرده هایی که در معبد از بالا تا پایین دریده شدند. این مراسم جمعی سخت متأثرکننده و به شدت تکان دهنده است، و من برای اولین بار در دوماهگی طنین آن را از گهواره ام شنیده ام و سپس تا همین اواخر بارها در این مراسم شرکت کرده ام و خیلی از دوستانم را هم به این مراسم برده ام که آنها هم مثل من به شدت تحت تأثیر قرار گرفته اند.
هنگام آخرین سفرم به اسپانیا در سال 1980 عده ای از دوستانم را به قلعه های قرون وسطایی در نزدیکی مادرید دعوت کردیم. بدون اطلاع آنها عده ای از طبل زن های کالاندا را هم به آنجا آوردیم و از آنها خواستیم که مراسم را برگزار کنند. در میان مهمانان عده ای از دوستان نزدیکم مانند "خولیو الخاندرو"  و "فرناندو ری"  و "خوزه لوئیس باروس"حضور داشتند که همگی گفتند بدون دلیل خاصی عمیقا متأثر شده اند، حتی پنج نفر از حاضران اعتراف کردند که در خلال مراسم گریه کرده اند.
من از سرچشمه این هیجان که گاهی به تأثیر موسیقی شبیه است، خبر ندارم. این احساس بی تردید از تکرار ریتم مرموزی ریشه می گیرد که از خارج به گوش ما می رسد و لرزش خاصی در ما ایجاد می کند که هیچ توضیحی برای آن وجود ندارد.
در زمان کودکی من روی هم بیش از دویست سیصد نفر در این مراسم شرکت نمی کردند، اما امروزه بیش از هزار نفر در این مراسم بر طبل می کوبند: ششصد هفتصد نفری طبل دارند و بقیه تنبک.
ظهر روز جمعه، همه جمعیت در میدان اصلی قصبه روبه روی کلیسا جمع می شوند و در حالی که طبل های خود را به شانه آویخته اند در سکوت مطلق انتظار می کشند، اگر از جایی صدای نابهنگامی بلند شود، همه آن را خاموش می کنند. سر ظهر با اولین بانگ ناقوس کلیسا صدایی نیرومند چون غرش رعد در سراسر آبادی می پیچد. همه همزمان بر طبل می کوبند. شوری غریب که به زودی به نوعی خلسه می انجامد، نوازندگان را فرا می گیرد. جمعیت دو ساعت تمام یک نفس بر طبل می کوبد، بعد دسته ای به راه می افتد که به آن "ال پرگون"  می گویند – پرگون در واقع عنوان طبل پیشقراول یا جارچی دسته است. دسته میدان را ترک می کند و قصبه را دور می زند. شرکت کنندگان به قدری زیاد هستند که هنوز آخر دسته میدان را ترک نکرده، سر دسته از طرف دیگر وارد میدان می شود. به همراه دسته تعدادی شبیه هم راه می افتند: چند سرباز رومی با ریش های مصنوعی که آنها را "پوتون تونس" می نامند. (واژه ای که طنین ریتم طبل ها را تداعی می کند) چند قراول و یک فرمانده رومی و بالأخره شبیهی با ساز و برگ قرون وسطایی که به او "لونخینوس" می گویند و وظیفه دارد از جسد مسیح در برابر حمله کفار دفاع کند. او در لحظه معینی با فرمانده رومی جنگ می کند و همه جمعیت طبال دور آنها حلقه می زنند. فرمانده رومی به علامت مرگ در خود فرو می شکند و "لونخینوس" مقبره ای که باید از آن نگهبانی کند را بر می افرازد. مجسمه ای که زیر محفظه ای شیشه ای قرار گرفته نماینده عیسی مسیح است. طی همین مراسم زایران از روی مصیبت نامه ای که چندین بار عبارت "یهودی های نکبت" در آن تکرار شده است، دعا می خوانند. البته این عبارت بعدها به دستور پاپ ژان بیست و سوم حذف شد.
تا ساعت پنج تمام تدارکات مراسم تکمیل شده است. در این ساعت جمعیت لختی سکوت می کنند و سپس از نو طبل ها را به صدا در می آورند و تا ظهر روز بعد یک نفس بر طبل ها می کوبند. طبل ها را با پنج یا شش ریتم گوناگون می کوبند، که من هنوز آنها را به خاطر دارم. وقتی دو گروه طبال با دو ریتم متفاوت در گوشه ای با یکدیگر برخورد می کنند، روبه روی هم می ایستند و آنگاه یک مسابقه واقعی میان ریتم ها آغاز می شود که گاهی از یک ساعت هم تجاوز می کند تا اینکه سرانجام گروه ضعیف تر وا می دهد و از ریتم قوی تر پیروی می کند. این طبل کوبی که پدیده ای شگرف، نیرومند و جاودانی است، بر ناخودآگاه جمعی ما نفوذ می کند و زمین را زیر پایمان به لرزه در می آورد. در طول شب طبیعت خود را به ریتم طبل ها می سپارد. لرزش دیوارها را می توان با دست احساس کرد. اگر کسی با ریتمی معین به خواب برود، با تغییر آن ریتم از خواب بیدار خواهد شد. در پایان شب پوسته طبل ها با لکه های خون پوشیده می شود. دست ها از شدت ضربه ها زخمی و خونین می شوند، حتی دست های زبر و زمخت زارعان.
صبح شنبه عده ای از زایران برای ذکرگویی به طرف "کوه تصلیب" که تپه ای با جاده ای صلیب گون در نزدیکی قصبه است، راه می افتند، اما بقیه همچنان به طبل کوبی ادامه می دهند. در ساعت هفت کلیه زایران در دسته ای که "دل انتیه" رو خوانده می شود گرد می آیند. سر ظهر با اولین بانگ ناقوس کلیسا همه چیز به مدت یک سال خاموش می شود. اما پس از مدتی، وقتی مردم زندگی عادی خود را از سر گرفتند، باز هم برخی از اهالی کالاندا با لحنی مسحور و بهت زده از جادوی طبل های خاموشی گرفته یاد می کنند.

.

« با آخرین نفس هایم - لوئیس بونوئل »

پ.ن: داشتم با خودم فکر می کردم : منبع این تاثیرهای دسته جمعی کجاست؟ اینکه آدمها در همه جای دنیا دنبال دستاویزهایی می گردند که حتی اگر شده، برای چند روزی، دلشون رو بلرزونه و تا مدتی بهت زده و مسحور تصمیم بگیرن خوب باشن ... یا حتی این هم نه، اقتدا کنند!!!

...

آماری که مامورین عزیز نیروی انتظامی ارائه دادن، حاکی از این بوده که در ماه مبارک رمضان، دزدی و قتل و جرم و جنایت و فحشا و ... به میزان قابل توجهی کاهش پیدا کرده، و اصلا به عبارتی کمیاب شده!

و حالا با بسته شدن درهای رحمت الهی ... روز از نو، روزی از نو! نه؟!

[ چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧ ] [ ٦:٠٤ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

در بیمارستانها وقتی صحبت از مردن کنی هیچ کس نمی شنود. می توانی اطمینان داشته باشی که الان یک چاه هوایی پیش می آید و گوشها همه کر می شود. موضوع صحبت را عوض می کنند. من این را با همه آزمایش کرده ام. البته غیر از " مامی رز ". این است که امروز صبح به فکر افتادم که ببینم او هم مثل همه کر می شود یا نه؟

« مامی رز، من احساس می کنم که هیچ کس حاضر نیست به من بگه مردنی ام.»

مامی رز نگاهم کرد. جوابی نداد. جواب مثبتش سکوت بود.

هر دو ساکت ماندیم. تا این فکرهای تازه در ذهنمان جا افتد.

« اسکار، چطوره یه نامه به خدا بنویسی!»

« دهه، مامی رز، پس شما هم؟ از شما دیگه توقع نداشتم. خیال می کردم شما دیگه اهل دروغ و دبنگ نیستین.»

« من دروغ نگفتم.»

« پس چرا صحبت خدا و مدا و این حرفا رو می کنین؟ یه دفعه سر قضیه ی بابانوئل گولم زدن. دیگه گول نمی خورم.»

« اسکار جون، بابانوئل هیچ کاری با خدا نداره.»

« چرا، همه اش دری وریه. بچه گول زنک.»

« ببینم، تو خیال می کنی که من، یه کشتی گیر قدیمی، که از صد و شصت و پنج مسابقه ای که دادم و توی صد و شصت تاش برنده شدم، و تازه چهل و سه تاشونو با ناک اوت تموم کردم، من، که اسمم خفه کننده ی لانگدوکه، یک ذره بابانوئلو قبول دارم؟ »

« نه! »

« خوب، من که بابانوئلو قبول ندارم به خدا اعتقاد دارم. این یادت باشه.»

خوب، البته این جور که می گفت فرق می کرد.

« خوب، حالا فرض کنیم خدا هست. نامه بنویسم که چی؟»

« به خدا که بنویسی تحمل تنهایی برات آسونتر میشه.»

« کسی که خودش اصلا نیست رفع تنهایی می کنه؟ »

« اصلا نیست یعنی چه؟ تو هستش کن.»

سرش رو به گوشم نزدیک کرد و گفت: « هر قدر بش اعتقاد داشته باشی بیشتر برایت واقعی میشه. اگه خوب پافشاری کنی یه روزی می رسه که مثل چیزایی که می بینی و حس می کنی واقعی میشه. اون وقت کمکت می کنه.»

« بش چی بنویسم؟»

« هر چی تو دلته بنویس. فکرایی که توی سرته و به زبونت نمیاد. این فکرا روی دلت بار میشه، می ماسه، نمی گذاره راحت حرکت کنی، جای فکرای تازه رو می گیره و خلاصه دلتو می پوسونه. تو می شی یه زباله دونی فکرای کهنه، که اگه حرف نزنی گندش می کشدت. از این گذشته، می تونی روزی یه چیز از خدا بخوای، ولی مواظب باش فقط یک چیز.»

« به، این خدای شما خیلی خسیسه، مامی رز. علاءالدین حق داشت از دیو توی بطریش سه تا چیز بخواد!»

« هر روز، روزی یه چیز بهتره یا سه چیز برا همه ی عمر؟ »

« خیلی خوب، پس می تونم هر چی خواستم بش سفارش بدم؟ مثلا اسباب بازی، شکلات یا اتوموبیل ... »

« نه، اسکار، خدا که بابانوئل نیست. تو فقط می تونی چیزای ذهنی ازش بخوای. مثلا شجاعت، صبر، روشنی! »

.................

خدای عزیز!

اسمم اسکار است، ده سال دارم. گربه و سگ و خانه را آتش زدم ( و حتی گمان می کنم ماهیهای قرمزم را در همان آبشان بریان کردم.) این اولین نامه ای است که به تو می نویسم چون تا امروز درس و مشق فرصت این کار را برایم نمی گذاشت.

از همین حالا بگویم که از نامه نوشتن بیزارم. یعنی اگر حقیقتا مجبور نباشم نمی نویسم. چون نامه نوشتن مثل همان داستان ریسه ی گل است و منگوله و روبان و خنده ی زورکی؛ و این جور چیزها، آب و رنگ است و بزک و دوزک. نامه نوشتن فقط دروغ و دبنگ است. خلاصه، کاری است مخصوص بزرگها!

قبول نداری؟ بیا همین اول نامه ام را تماشا کن: « اسمم اسکار است، ده سال دارم. گربه و سگ و خانه را آتش زدم ( و حتی گمان می کنم ماهیهای قرمزم را در همان آبشان بریان کردم.) این اولین نامه ای است که به تو می نویسم چون تا امروز درس و مشق فرصت این کار را برایم نمی گذاشت.» در صورتی که می توانستم رک و راست بنویسم: « اسمم کله کدوست و صورت ظاهرم به یک پسربچه ی هفت ساله می ماند. سرطان گرفته ام و در بیمارستان خوابیده ام. تا به حال نامه ای به تو ننوشته ام چون باور ندارم که اصلا وجود داشته باشی.»

منتها اگر این طور شروع می کردم نامه بد می شد. تو توجهی به من نمی کردی حال آنکه من می خواهم که تو حتما به من توجه بکنی. حتی بد نمی بود که اگر فرصتی می داشتی یکی دوکاری برایم صورت بدهی. بد نیست روشنم کنی و بگویی من خوب شدنی هستم یا نه. کافی ست بگویی بله یا نه. از این آسانتر چه می خواهی؟ بله یا نه! کافی ست جواب غلط را خط بزنی.

                                                                                                                                  با بوسه، تا فردا

                                                                                                                                         اسکار.

« داستان بانوی گلی پوش از کتاب گلهای معرفت - امانوئل اشمیت »

پ.ن: خیلی دلم می خواست برای خدا نامه می نوشتم ... کلی حرف نگفته دارم!

...............

دیشب فیلم Bruce Almighty  رو نگاه می کردم ...  یه جا « جیم کری» که از دست خدا و شانس بدش حسابی شاکیه میگه : « خدا یه بچه ی بی ادبه که روی سوراخ مورچه با یه ذره بین نشسته، منم مورچه ام! اگه خدا می خواست می تونست تو چند دقیقه زندگیم رو درست کنه ولی ترجیح می ده سوختنم رو تماشا کنه!»

اما وقتی با خدا ملاقات می کنه و خدا بهش قدرت خدایی می بخشه تا برای یک هفته " خدا" باشه ... خدا بهش میگه: « مردم می خوان همه کار براشون انجام بدم ... چیزی که نمی دونن اینه که اونا قدرت انجام هر کاری رو خودشون دارن. اگه می خوای یه معجزه ببینی، خودت معجزه باش! » 

BE THE MIRACLE

[ جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧ ] [ ٤:٥٤ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

با نوک پا وارد می شوی و زمزمه می کنی : « خانم ... خانم ... »

صدایت را نمی شنود، چرا که در برابر دیوار پوشیده از اشیای مذهبی زانو زده است، سر بر مشت های بسته تکیه داده. از دور می بینی ش: آن جا در لباس خواب پشمی خشن زانو زده، سرش در شانه های باریک فرو رفته، لاغر است، حتی بی ذره ای گوشت، همچون تندیسی از قرون وسطا، پاهایش چون دو چوب خشک، ملتهب از باد سرخ.

در فکر سایش مدام آن پشمینه ی خشن با پوست او هستی که ناگاه مشتهایش را بلند می کند و به ناتوانی در هوا می جنباند، گویی با تصویری در نبرد است که تو چون با نوک پا نزدیک می شوی باز می شناسی شان: مسیح، باکره، قدیس سباستین، قدیسه لوسیا، ملک مقرب میکائیل؛ و شیاطینی نیشخند بر لب بر پرده ی باسمه ای قدیمی، تنها چهره ها شاد در این شمایل اندوه و خشم، شاد از آن روی که چنگال در گوش دوزخیان فرو کرده اند، دیگ های آب جوشان بر ایشان می ریزند، به زنان تجاوز می کنند، مست می شوند، از همه آزادی هایی که بر قدیسان حرام است بهره می جویند.

به تصویر میانی نزدیک می شوی که محصور است در اشک های بانوی غمگین ما، خون خداوندگار مصلوب ما، شادمانی شیطان، خشم ملک مقرب، اندرونه ای محفوظ در شیشه ی الکل، قلب نقره ای. خانم " کونسوئلو"، زانو زده، آنان را با مشت تهدید می کند و بریده بریده کلماتی بر زبان می آرد که چون نزدیک تر می شوی می شنوی: « فرارس، ای شهر خدا، ای سروش در شیپورت بدم! آه، تا دنیا بمیرد چقدر طول می کشد!»

چندان بر سینه اش می کوبد که با حمله ی سرفه در برابر شمایل ها و شمع ها فرو می غلتد. آرنج هایش را می گیری و بلندش می کنی، و چون آرام آرام به تختش می رسانی از جثه ی کوچک او در شگفت می شوی، گویی دختری خردسال است، خمیده، کم و بیش دو تا شده. در می یابی که بی کمک تو می بایست خود را چهار دست و پا به تخت می رساند. کمک می کنی تا بر آن تخت عریض با خرده های نان و بالش های کهنه بخوابد، رویش را می پوشانی، و به انتظار می مانی تا نفسش حالت طبیعی بگیرد و در این دم اشکی بی اختیار از گونه های خشکیده اش فرو می ریزد.

- ببخشید ... ببخشید، آقای مونترو. برای پیرزن ها چیزی نمی ماند مگر ... لذت عبادت ... لطفاً دستمالم را بدهید.

.

« آئورا - کارلوس فوئنتس »

پ.ن: داستان کوتاهی بود ... اما یکسره خواندمش و لذت بردم ... فضاسازی های زیبا، نثر متفاوت ... شخصیت پردازی عالی ... و در کل کتابی متفاوت.

.....................

راستی ... چند وقتیه خودم رو درگیر واژه هایی چون خدا و شیطان نمی کنم! ... فقط انسانیت ... چون سوای همه مذاهب و آئین ها و حرف ها و اعتقادات؛ فرموده شده: انسان بمانید :)

[ چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧ ] [ ٧:۱۱ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

 

شبی از خدا تمنا کردم که: « بارالها، کی می خواهی ابلیس را ببخشایی؟ »

و خدا جواب داد: « هر گاه که او مرا ببخشاید.‌»

.

« کازانتزاکیس »

پ.ن: "هرمان هسه" در کتاب "دمیان" از کلمه ای استفاده می کنه به اسم "آبراکساس" که الوهیتی ست که دارای وظیفه ی مرموز سازش عنصر اهورایی و اهریمنی است. و توضیح میده که: خدایی را که می پرستیم فقط نصف دنیا را نشان می دهد که جبرا از بقیه دنیا جدا شده است، یعنی دنیای رسمی، دنیای «مشروع»، دنیای روشن ... اما سراسر دنیا شایان ستایش است، بنابراین باید دارای خدایی بود که شیطان را درون خویش داشته باشد ... یا اینکه می باید در کنار پرستش خدا پرستش شیطان را هم بر پا کنیم... و توضیح میده که آبراکساس هم یهوه ست و هم شیطان ... و دنیای روشن و تیره را در وجودش جای داده است.

" فروغ" در شعر "بندگی" که یکی از بلندترین اشعارش هستش و فکر می کنم دیگه اجازه چاپ مجدد هم نداره ... در مورد شیطان، خطاب به خدا میگه:

چیست این شیطان از درگاه ها رانده؟ /

در سرای ما، میهمان مانده

بر اثیر پیکر سوزنده اش دستی /

عطر لذت های دنیا را بیفشانده

چیست او؟ جز آن چه تو می خواستی باشد /

تیره روحی، تیره جانی، تیره بنیانی

تیره لبخندی بر آن لبهای بی لبخند /

تیره آغازی، خدایا، تیره پایانی

میل او کی مایه ی این هستی تلخ است؟ /

رای او را کی از او، در کار پرسیدی؟

گر رهایش کرده بودی تا بخود باشد /

هرگز از او در جهان نقشی نمی دیدی

ای بسا شب ها که در خواب من آمد، او /

چشم هایش، چشمه های اشک و خون بودند

سخت می نالید و می دیدم که بر لبهایش /

ناله هایش خالی از رنگ و فسون بودند

ای بسا شب ها که با من گفتگو می کرد /

گوش من گویی هنوز از ناله لبریز است:

شیطان: تف بر این هستی، بر این هستی دردآلوده /

تف بر این هستی که این سان نفرت انگیز است

خالق من او، او هر دم به گوش خلق /

از چه می گوید چنان بودم، چنین باشم؟

من اگر شیطان مکارم، گناهم چیست؟ /

او نمی خواهد که من چیزی جز این باشم ...!

من چه هستم؟ خود سیه روزی که بر پایش /

بندهای سرنوشتی تیره پیچیده

ای مریدان من، ای گمگشتگان راه /

راه ما را او گزیده، نیک سنجیده!

..............

و در آخر اضافه می کنه:

خودپرستی تو، خدایا، خودپرستی تو /

کفر می گویم، تو خارم کن، تو خاکم کن

با هزاران ننگ آلودی مرا، اما /

گر خدایی، در دلم بنشین و پاکم کن

...............

به نظر تون چقدر صحت داره که خدا بیادو به یه نیروی اهریمنی اجازه بده خلق خودش رو گمراه کنه؟ و چی شده که این نیروی اهریمنی یعنی همون شیطان، این همه قدرتش زیاد شده که در برابر خدا قرار گرفته؟ اصلا چقدر از حرفهایی که شنیدیم، باورهایی که داریم، در مورد خدا و شیطان درسته؟!

[ سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧ ] [ ٩:۳٥ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

خوب یادم است که روی زمین آشپزخانه نشسته بودیم و داشتیم سعی می کردیم یک قوطی قورمه سبزی ِ کنسرو شده را، بلکه بتوانیم با کارد باز کنیم.

چون قبلش که خواستیم این کار را بکنیم، قوطی بازکن تا خورد و مجبور شدیم خون مان را کثیف کنیم و کلی فحش بار کسی بکنیم که این قوطی بازکن های تقلبی را ساخته و ریخته توی بازار. طوری که حتی یک بار هم به زحمت می شود چیزی را باهاش باز کرد و بعدش، به درد هم زدن ماست هم نمی خورد.

همین طور که افتاده بودیم به جان قوطی؛ همایون برای لحظه ای از کاری که می کرد دست برداشت و بعد که بهم نگاه کرد، ازم پرسید: می دونی چرا هیچ وخ یه آدم نرمال و درست و حسابی نشدم و همیشه ی خدا نگرانم و این نگرانیم تمومی نداره و هر لحظه منتظر یه بدبیاری تازه ام؟

و دوباره افتاد به جان قوطی کنسرو که داشت زیر دست و پای او جان می داد.

گفتم: نه. نمی دونم.

بی توجه به من و در حالی که قوطی کنسرو را گرفت توی دستش و آن را انداز ورانداز می کرد گفت: مسخره س. اما به یه مداد مربوط میشه.

من قوطی رو با دو دست گرفتم و گذاشتم روی زمین تا او، با کارد بتواند یک جاییش را سوراخ کند که بعد بتوانیم گرد تا گرد سرش را ببریم. گفتم: مزخرف نگو!

برای یک لحظه سرش را بلند کرد. چاقو را از گودی ِ کوچکی که به زحمت ساخته بود برداشت. بهم نگاه کرد و انگار که بخواهد چیز مهمی را توضیح بدهد گفت: باور کن! ... همه ش به یه مداد گه و گند ِ لعنتی مربوطه که بابام برام خریده بود.

و آن وقت گفت: من و هرمز فقط یه سال اختلاف سنی داریم. هر دومون می رفتیم یه مدرسه. منتها هرمز شیفت عصر بود، من شیفت صب.

من تازه رفته بودم کلاس اول، هرمز رفته بود کلاس دوم ... پامو که می ذاشتم تو مدرسه، غم دنیا می ریخت تو دلم. همین جور یه سره شور می زد. همین که می رفتیم تو کلاس، واسه این که از حیاط کوچیک تر بود و دیواراش بهم نزدیک تر بودن؛ نگرانیم یه هو چن برابر می شد. ان قد که می زدم زیر گریه و تا برنمی گشتم خونه، محال بود که نگرانیم تموم شه ... تا فردا که باز سرویس می اومد دنبالم. از این فولکس واگن قورباغه ای یا هس ... از اونا. رنگ شم نارنجی بود.

چشم هایم را تنگ کردم و رو بهش پرسیدم: چرا؟

پرسید: چرا چی؟

با تشر گفتم: خب معلومه دیگه الاغ ... چرا نگران می شدی؟

با پشت دست، دماغش را که پاک کرد گفت: بابام یه مداد برام خریده بود که خیلی خوشگل بود. یعنی یه ماهی یای ریز خوشگلی ِ رنگ وارنگی روش چاپ شده بود که دلتو می برد از قشنگی. طوری که اصلا دلم نمی خاس بتراشمش ... هرمز ِ ناکس بو برده بود که چه قدر این مداده رو دوس دارم ... خود مداده رو که نه البته. هیچ فرقی با مدادای گُه ِ دیگه نداشت ... از این جهت که باید باهاشون مشق بنویسی همشون یه گُه به حساب می یان. راستش اون ماهی یای روشو دوس داشتم. دونه دونه شونو ... مخصوصا یکی شون بود که پرّه هاش طلایی بود اما تنش انگار نقره ای باشه. می مردم واسش ... از بدبیاری؛ افتاده بود نزدیکای نوک مداده. واسه همین؛ هر وَخ که می خواس اذیتم کنه، بهم می گف فردا که بری مدرسه، ورش می دارم می تراشمش. ان قدرم می تراشمش تا تموم بشه برسه به پاک کنش.

بعد رو کرد بهم و در حالی که دوباره چشمهای گود افتاده اش خیس شده بودند و خودش بغض کرده بود گفت: همه ی نگرانیم واسه همین بود. هیچ وختم احمق نتراشیدش ... اما این نگرانی توم موند. یعنی بهش عادت کردم. طوری که اگه یه روز نگران یه چیزی نباشم؛ حالم خوش نیس. باورت میشه؟ ... شاید اگه می تراشیدش؛ حال و روزم این نبود که الان هَس.

پرسیدم: خب چرا با خودت نمی بردیش مدرسه دیوونه؟

گفت: می ترسیدم تخم حروما اَزم بدزدنش ... با خودم می گفتم باز این که هرمز بتراشدش؛ بهتر از اینه که بدزدنش.

چند لحظه ای سکوت کرد. یعنی آن قدر طول کشید که من مجبور شدم ساکت بمانم و بهش خیره شوم. فقط گوشه ی لبم را از تو، بگیرم به دندانم و بروم توی این فکر که داره به چی فکر می کنه؟ به این که کاش اصلا بابایش آن مداد را برایش نخریده بود؛ یا به این که کاش به هرمز نشانش نداده بود یا بهش نگفته بود که چقدر ماهی های رویش را دوست دارد؛ یا این که کاش هرمز یا هر کس دیگری بالاخره مدادش را می تراشید که دچار این نگرانی دائمی نمی شد؛ یا این که اصلا مداده الان کجاس؟

.

« کافه پیانو - فرهاد جعفری »

پ.ن: داشتم فکر می کردم ... چقدر از شخصیت فعلی مون، وام گرفته از اتفاقاتی هستش که در کودکی برامون افتاده؟!

[ دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

این که مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تُنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.

قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!

آدم ها، ماهی ها را در تُنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه. اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است. هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تُنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم قانع.

این ماهی کوچک، اما بزرگ خواهد شد و این تُنگ، تَنگ خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.

تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نَقَبی می زدی از تُنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش ...

.

« در سینه ات نهنگی می تپد - عرفان نظرآهاری » 

پ.ن: اول " آ " بود

یه آی ساده ی کوچولو

هر چی که روزا گذشت و گذشت

بزرگ و بزرگتر شد، قد بلندتر و کشیده تر

حالا، از نامنتهای قلب من هم بزرگتر شده

حتی، از آبی دریا هم آبی تر شده

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ 

[ جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

برایم داستان مرد جوانی را بیان کرد، که عاشق ستاره ای بود. بازوانش را در کناره های دریا به طرف ستاره دراز می کرد و او را پرستش می نمود. درباره او آرزوها در سر می پرورانید و تمام افکارش را به سوی او گردانیده بود. اما نمی دانست، یا خیال می کرد می داند که یک آدم نمی تواند ستاره ای را در آغوش کشد، او گمان می کرد که سرنوشت او دوست داشتن ستاره است.  بدون امیدواری با این افکار و با سوز و گداز عشق ساده خودش طرح قصیده ای را ریخت که باید خود را اصلاح و تزکیه نماید.

اما تمام خوابهای او پر از ستاره بود؛ شبی در کنار دریا بالای صخره ی مرتفعی نشسته بود و ستاره را نظاره می کرد و عشق ستاره او را از پای درآورده بود. دفعتاً از شدت درد و هجران خیزی برداشت و خود را در هوا به پای ستاره پرتاب کرد، اما در موقع پریدن باز یک لحظه اندیشید، بدیهی است این امر محال است و در کنار دریا بر سنگها سرنگون شد و متلاشی گشت. او ندانسته بود که دوست داشتن یعنی چه. اگر در هنگام پرش ایمان محکمی به انجام آرزوی خود می داشت، تا ستاره رسیده و به وصال او نایل آمده بود.

او می گفت:

- عشق نباید تمنی کند، نباید هم التماس کند، عشق باید چنان قوی گردد تا مبدل به حقیقتی گردد، و به جای اینکه مجذوب شود، مجذوب کند.

.

« دِمیان - هرمان هسه »

پ.ن: حرفها، احساسها، فکرها همه باید پررنگ باشه ... آنقدر پر رنگ که هر اتفاقی تو زندگی، ارزش اتفاق افتادن رو داشته باشه.

.

الان نوشت:

 The " can't-you-see-I-love-you " things

The hearty " I-am-with-you " things

That make life worth the light

 

 

[ شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

ژاک:          حالا می دانم. بدترین آخر و عاقبت حکایت یک انسان، یک تولد است. نقطه ای بدشگون در پایان ماجرا. لکه ای در پایان عشق. و او، یعنی پسرتان، حالا چند سالش است؟

ارباب:         تقریبا ده سال. در تمام این مدت در یک دهکده بوده است، و تصمیم دارم سر راهمان در آم دهکده توقف کنم و با آنهایی که از او نگهداری می کنند تسویه حساب کنم و آن ان دماغوی فسقلی را به شاگردی بگذارم. فکر می کنم او را ساعت ساز خواهم کرد. یا نجار. بله، بهتر است نجار بشود. او انبوهی صندلی و بچه درست خواهد کرد و بچه ها، صندلی های جدید و بچه های جدیدی درست خواهند کرد که آنها هم به نوبه خود به وجود آورنده انبوه بچه ها و صندلیهای تازه ای خواهند بود ...

ژاک:          و دنیا مالامال از صندلی خواهد شد و این انتقام شما خواهد بود.

ارباب ( با انزجار ): دیگر چمنی نخواهد رست و گلی نخواهد رویید. همه جا فقط بچه ها خواهند بود و صنلیها.

ژاک:           بچه ها و صندلیها. صندلیها و بچه ها. تصویری که از آینده به دست می دهید وحشتناک است. ما چقدر خوشبختیم، ارباب! به موقع از دنیا خواهیم رفت.

ارباب ( غرقه در فکر ): حقیقتا امیدوارم، ژاک، چون بعضی وقتها از فکر تکرار شدن پیوسته صندلیها و بچه ها و این همه ... دچار اضطراب شدیدی می شوم. می دانی دیشب در همان حال که به داستان "مادام دولاپومه ری" گوش می دادم از خودم چه پرسیدم؟ پرسیدم آیا همیشه یک قصه و همیشه هم همان یک قصه نیست؟

ژاک ( متفکرانه ): بله، ارباب، مثل چرخ و فلک است. می دانید، پدربزرگم، همان که دهانم را می بست، و هر شب کتاب مقدس می خواند، لزوما همیشه هم از آنچه می خواند خوشش نمی آمد، حتی می گفت که کتاب مقدس پر از تکرار است و نیز می گفت که هر کس که حرفهای تکراری بزند، شنوندگانش را ابله فرض می کند و آیا می دانید که داشتم از خودم چه می پرسیدم، ارباب؟ آیا آن کسی که آن بالا بالاها کل کار نوشتن را انجام می دهد حرفهایش به مقدار شگفت انگیزی تکراری نیست، و آیا او نیز ما را ابله فرض نمی کند ...

( ژاک ساکت می شود و ارباب غمگین تر از آن است که واکنشی نشان بدهد ... )

.

« ژاک و اربابش - میلان کوندرا »

پ.ن: گاهی فکر می کنم تنها راه، فریاد کشیدن به سمت خدایی ست که شاید باشه و شاید هم نباشه ... اما اون هم بی فایده ست چون که واکنشی نشون نمی ده .... 

همون بهتر که آرام و آسوده راه بهشت خودمون  رو در همین زمین بجوییم. چون شاید بهشت یعنی: خلق کردن زیباترین ها با هر آنچه که در دست داریم.

...

زندگی چیزی جز تکرار لحظه ها و زندگی ها و قصه ها نیست. شاید بهتر باشه، خودمون، لحظه به لحظه این قصه را شادتر بنویسیم.      

[ جمعه ۸ شهریور ۱۳۸٧ ] [ ٧:٤٠ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

چند روز است خیلی خسته هستم، غروب وقتی به خانه می آیم حتی اشتهای غذا خوردن هم ندارم، می بینم زندگی برایم به مرحله ای رسیده که لازم است آن را مرتب کنم، مثل مرتب کردن کشوئی که مدت ها به آن رسیدگی نشده باشد.

.

« دفترچه ممنوع - آلبا دسس پدس »

 

[ چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

وقتی که این دنیا تازه درست شده بود، "نیام" که پادشاه آسمان بود، تمام عقل دنیا را به کارتنک (عنکبوت) داد. او به کارتنک گفت: « با این عقل، هر کاری که دلت می خواهد بکن.»

خوب، معلوم است که کارتنک دلش می خواست که تمام آن را برای خودش بردارد. او عقل را در یک دیگ گلی بزرگ گذاشت و در آن را محکم بست.

او با خود گفت: « خوش به حال من! تمام عقل دنیا مال من است. روی زمین، من از همه عاقل تر هستم و عاقبت سلطان دنیا خواهم شد. باید آن را خوب پنهان کنم تا هیچ کس نتواند آن را پیدا کند.»

کارتنک، هشت پای خود را به کار انداخت و به سرعت، میان جنگل دوید تا جای خوبی پیدا کند و دیگ عقل را در آنجا پنهان کند.

لاک پشت از او پرسید: « داری کجا می روی؟»

خرگوش صحرایی پرسید: « کجا داری می روی؟ آن هم با این عجله؟»

ولی کارتنک جوابی نداد و همان طور، به دویدن ادامه داد. او می خواست قبل از اینکه کسی عقل را ببیند و مقداری از آن را بردارد، آن را مخفی کند. با خودش گفت: « فهمیدم که باید چه کار بکنم. عقلم را بالای بلندترین درخت دنیا پنهان می کنم.»

عاقبت، درختی را که می خواست پیدا کرد: یک درخت بائوباب بزرگ. شاخه های آن درخت، بالاتر از زمین روییده بود و آنقدر پهن بود که می توانست یک فیل را لای خودش پنهان کند. تنه اش آنقدر کلفت بود که تمام خانه کارتنک توی آن جا می گرفت. شاخه های بالایی آن درخت، مثل یک چتر بزرگ به اطرافش پخش شده بود. برگهای نرم نقره ای، مثل یک تور زیبا، آن چتر را پوشانده بود. کارتنک زیر لب گفت: « بالای این درخت، برای پنهان کردن عقل جای خوبی است. هیچ کس نمی تواند از آن بالا برود، چون شاخه های آن نزدیک زمین نیستند.»

کارتنک به جایی که دیگ عقل را گذاشته بود برگشت و آن را پائین درخت برد. تنه ی درخت بائو باب مثل کف دست، صاف است و بالا رفتن از آن خیلی سخت است. ولی کارتنک مطمئن بود که می تواند از آن بالا برود. آخر او بیشتر از دیگران پا داشت. آدمها دو پا دارند و حیوانات چهار پا، ولی کارتنک هشت پا داشت.

با یک تکه نخ محکم، دیگ را به گردن خود بست. دیگ درست جلوی او آویخته شده بود. کارتنک آماده شد تا از درخت بالا برود. دو پای جلویی اش را تا جایی که می توانست باز کرد و آن را در دو طرف درخت گذاشت. دو پای بعدی اش را روی دیگ و دو تا پای دیگر را زیر دیگ گذاشت. دو پای آخری اش را هم دور درخت گذاشت. حالا می توانست از درخت بالا برود. با دو پای عقبی اش خود را به بالا فشار می داد و با دو پای جلویی اش، خود را بالا می کشید و با چهار پای وسطی اش دیگ را نگه می داشت. دیگ خیلی سنگین بود. آخر، تمام عقل دنیا در آن بود. کم کم شروع به بالا رفتن کرد. با خود فکر کرد: « خدای من! من هشت تا پا دارم، پس باید بتوانم از این درخت بالا بروم.»

دوباره شروع کرد. درخت را محکم لای چهارپایش گرفت، هر چه نیرو داشت جمع کرد، خود را به بالا فشار داد و بالا کشید. دیگ خیلی سنگین بود و او نمی توانست وزن آن را تحمل کند. این بار هم مثل دفعه ی قبل روی زمین افتاد. کارتنک به رگ غیرتش برخورد. شاید هم عصبانی شد. تصمیم گرفت دوباره امتحان کند. اما باز هم همان اتفاق افتاد. و بوم ...! کارتنک پائین افتاد و دیگ عقل هم همراهش.

"کوما" پسر بزرگ کارتنک که از آنجا می گذشت، دیده بود که پدرش چگونه به زمین افتاده بود. جلو آمد و گفت: « پدر، راهی به نظر من رسیده. دیگ را به عقب بدنت آویزان بکن. آنوقت با هشت پایت، می توانی از درخت بالا بروی.»

وقتی کارتنک این حرف را شنید، فهمید که کوما هم مقداری عقل دارد. فهمید که تمام عقل دنیا مال او نیست. از این موضوع آن قدر عصبانی شد که دیگ را به زمین انداخت.

دیگ شکست و تکه تکه شد. و عقل به زمین ریخت و در آن دور و بر پخش شد. صدای شکستن دیگ آنقدر بلند بود که مردم از همه جا به آنجا آمدند تا ببینند آن صدا چه بوده است. آنها وقتی دیدند که عقل از دیگ بیرون ریخته، جلو آمدند و هر کسی مقداری از آن را برداشت. حتی حیوانات هم مقداری از آن را برداشتند. آنها، عقل را به تمام جاهای جهان بردند. حالا، در جاهایی که همیشه گرم است، و جاهایی که همیشه سرد است، هر کس مقداری عقل دارد. چون آن عقل، آن قدر بود که به همه جا برود و به هر کس، مقداری برسد: مقداری برای تو و مقداری برای من.

.

« ماجراهای کارتنک - جریس کوپر آرکوست »

پ.ن: نتیجه های اخلاقی:

1. هیچ وقت به تعداد پاهات ... ببخشید ... به داشته هات بسنده نکن، یک روز دیدی به کارت نیومدا ... !

2.هیچ وقت فکر نکن عاقل ترین و مهربون ترین و زرنگ ترین و با حال ترین و ... دیگرترین های دنیایی! آخه یهو می بینی ضایع شدی ... !

3. هیچ وقت همه چی رو فقط و فقط برای خودت نخواه، یهو می بینی تنها کسی که سرش بی کلاه مونده خودتی!

4. .... اینو تو بگو! می خوام ببینم بچه ی خوبی بودی، درسی که باید بگیری از داستان، گرفتی یا نه! ... یک کاری نکنی که تنبیه بشی .... :):):)

[ پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧ ] [ ۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

 

- برانژه عزیزم. باید همیشه سعی کرد فهمید. وقتی آدم می خواهد یک پیش آمد را با نتایجش بفهمد باید تا عمق دلایل پیش برود. از راه کوشش صادقانه روشنفکرانه باید سعی کرد که اینکار را کرد، چرا که ما موجودات اندیشمندیم. من آدمی هستم که کوشش می کند اشیا را از مقابل ببیند و با خونسردی. من می خواهم واقع بین باشم. بعد هم به خودم می گویم که در آنچه طبیعی است هیچ شر حقیقی وجود ندارد. بدبخت آن کسی که همه جا شر ببیند.

= پس تو این قضیه را طبیعی می دانی؟

- آخر چه چیزی طبیعی تر از کرگدن؟

= بله. اما آدمی که کرگدن بشود بی برو برگرد غیرطبیعی است. مطلقاً غیرطبیعی!

- انگار خیلی از خودت مطمئنی. اصلا می شود دانست طبیعی کجا تمام می شود؟ و غیر طبیعی از کجا شروع می شود؟ تو خودت می توانی این تعبیرها را مشخص کنی؟ تو، طبیعی بودن و غیر طبیعی بودن را؟ از نظر فلسفه و از نظر طب هیچکس تا حالا نتوانسته این قضیه را حل کند. تو باید از این مطالب خبر داشته باشی.

= شاید نشود از نظر فلسفه جواب این سوال را داد ولی در عمل خیلی ساده است. به آدم ثابت می کنند که حرکت وجود ندارد ... اما آدم راه می رود، راه می رود، راه می رود دیگر، راه می رود ... ( شروع می کند به پیمودن اتاق از این سر تا آن سر آن) ... آدم راه می رود و عین گالیله ... به خودش می گوید" با این همه می گردد."

- تو همه چیزها را توی فکرت با هم قاطی می کنی. ببین تخلیط نکن!

= کلمات، کلمات. من شاید همه چیزها را تو فکرم قاطی می کنم. ولی تو، تو گمشان می کنی. تو حتی نمی دانی چه چیز طبیعی است و چه چیز نیست! اینها چرندیات است. دیوانگی است.

- تازه باید دانست دیوانگی چیست؟ ...

= دیوانگی، دیوانگی ست دیگر. دیوانگی یعنی همان دیوانگی تنها. همه مردم می دانند که دیوانگی چیست.

.

« کرگدن - اوژن یونسکو »

پ.ن: شاید فهمیدن فرق بین طبیعی و غیر طبیعی سخت باشه ... شاید اصلا درک کردن و فهمیدن خیلی اتفاقها سخت باشه ... خود درک کردن سخته ... درک کردن تو، خودم، همه ی آدم ها، آدم نماها ... اما ...

می دونی تا همین چند وقت پیش کاری که  می کردم، درک کردن و بخشیدن آدمها بود و فراموش کردن کاری که انجام دادن ... دیگه اون دوستی دوستی سابق نمی شد، دیگه اون آدم آدم سابق نمی شد برام، ولی تو دلم چیزی نبود و همیشه براشون دعا هم می کردم ... شاید به حق خاطرات خوبی که با هم داشتیم یا شایدم نون و نمکی که با هم خورده بودیم ؛) ... چون باورم بر این بود و هست که علاوه بر حقی که به گردن ماست، حقی هم به گردن خداست ... و حتی اگه تو بگذری از گناه یا اشتباه کسی، خدا نمی گذره و روز قیامت باید جواب خدا داده بشه ... با  خودم هم می گفتم بگذریم که گناه طرف دوبله نشه!
نمی گم تا حالا نشده خودم هم مرتکب اشتباه بشم، چرا! ولی هر وقت متوجه شدم در پی جبرانش هم براومدم ... حداقل کاری که کردم اعتراف به اشتباهم بوده!
اما دو نفر رو نمی تونم و تا الان نتونستم ببخشم: چون هر دو تاشون روی طرز فکرم در مورد آدمها یه نقطه پایان گذاشتن!!!
خیلی حرفها دارم که فقط رو پل صراط می تونم بهشون بزنم!

.....

حالا، نمی دونم این کارم طبیعیه یا غیر طبیعی! ولی الان یه کرگدن آسوده و آروم و سرخوشم ... ببخشید! ... یه گنجشک کوچولوی آروم و آسوده و سرخوشم که قدر کرگدن رو می دونم :)

 

[ سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

وقتی کمی جلوتر رفتند، دریافتند که کشته های آخرین جنگ کم و بیش جمع آوری و دفن شده اند. فقط اینجا و آنجا تک و توک اعضای بدن دیده می شد، به ویژه انگشت ها که روی جگن گذاشته شده بود.

دایی ام پرسید: «گه گاهی یکی از این انگشت ها طوری قرار گرفته که انگار راه را به ما نشان می دهد. مفهومش چیست؟»

- خدا آنها را ببخشد! زنده ها انگشت مرده ها را قطع می کنند تا انگشتری شان را بردارند.

و ادامه داد: « خیلی از سلحشورها، نجاست دیروزشان روی زمین است، در صورتی که خودشان در حال حاضر در آسمان ها هستند.»

و به سینه اش صلیب کشید.

.

« ویکنت دو نیم شده - ایتالو کالوینو »

پ.ن:  وقتی افتتاحیه بازیهای المپیک رو تماشا می کردم ... از اتحاد و کنار هم قرار گرفتن تموم کشورها، کلی لذت بردم  ... وقتی سفید و سیاه و زرد و سرخ کنار همدیگه فریاد شادی می کشیدن، و دست به دست هم دادن تا مشعل المپیک روشن بشه، به نظرم دنیا قشنگ تر رسید ... و بهشت رو احساس کردم .... !

اما حیف ... حیف که طمع و زیاده خواهی ِ یه عده، مهربانیها رو ازمون گرفته! حیف !!! 

[ جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧ ] [ ۸:٥٧ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

با شنیدن صدای راهبه از راهرو، همگی از جایشان تکان خوردند، چراغ را روشن کردند. کرکره ها را بستند. صدایی که از روی عادت یکنواخت شده بود، داشت از راهرو عبور می کرد و فریاد زنان می گفت: خاموشی! خاموشی. و "و" مو، مانند ناله ای ادامه می یافت: خاموووووشی ...!

"آنا" صندلی ها را جابجا کرد. آنها را به میز نزدیک کرد. "والنتینا" از روی قفسه ای که همه چیزی در آن یافت می شد، یک چراغ نفتی برداشت.

"امانوئلا" از او پرسید: داری چه می کنی؟

- مگر نشنیدی؟ داشت فریاد می زد که چراغ ها را خاموش کنید.

- به چه دلیل؟

- تو نمی دانی. تو هم مثل "میلی" در طبقه اول هستید. بیش تر از بقیه پول می دهید در آن صورت می گذارند تا چراغ را روشن نگه دارید، ما، بعد از ساعت ده شب، اگر بخواهیم درس حاضر کنیم باید این طوری درس بخوانیم. تا چند لحظه دیگر این طبقه در تاریکی فروخواهد رفت.

- چراغ راهرو را هم خاموش می کنند؟

- بله.

- آن جا را دیگر چرا خاموش می کنند؟

- چون برق گران است و راهبه ها خسیس.

" اکسینا" جمله او را تصحیح کرده گفت: کِنِس.

امانوئلا داشت سوال می کرد: در تاریکی چطور به پائین برخواهم گشت؟

- تو هم مثل ما یاد خواهی گرفت که چطور کورمال کورمال راه بروی.

اکسینا جواب داد: یا این که یک عدد شمع به دستت خواهیم داد. عجالتاً خیال داریم درس بخوانیم. تو هم یک کتابی در دست بگیر. صبر کن، خودم یک کتاب مناسب حال، برایت انتخاب خواهم کرد. بیا، «شعر نو» خوشت می آید؟ ولی بنشین و وانمود کن که داری درس می خوانی وگرنه تو را به اتاق خودت روانه خواهد کرد.

- کی؟

قبل از آن که اکسینا بتواند جوابی بدهد، در باز شد. انگار باد در را باز کرده بود. راهبه ای ریزاندام، در قاب در ظاهر شد. لاغر و رنگ پریده با عینکی ذره بینی که ذره بین های آن چنان قطور بود که چشمان بدون مژه اش به نحو مبالغه آمیزی از آن پشت درشت می نمود.دخترها شروع کردند از روی تمسخر به خندیدن: « خواهر روحانی پرودنسیا، خواهر روحانی پرودنسیا!» و خواهر روحانی با نگاهی دقیق داشت اتاق را ورانداز می کرد تا چیزی غیرعادی در آن کشف کند، چیزی تا بتواند مچشان را بگیرد، با نگاه خود حتی به زیر تختخواب فرو می رفت و همچنان سرپا ایستاده بود. دستش روی دستگیره در مانده بود. امانوئلا به خاطر می آورد چند روز قبل، وقتی وارد آن شبانه روزی شده بود همین راهبه به او گفته بود: « آن چیز را از روی دهانتان پاک کنید» منظورش طبعاً ماتیک روی لبش بود.

راهبه از او پرسید: شما در اینجا چه می کنید؟ من، الان چراغ اینجا را خاموش می کنم و شما هم به پائین، به اتاق خودتان بروید.

- نه، امانوئلا نزد ما می ماند، باید درس بخواند. خواهر روحانی پرودنسینا، بروید بروید، آری بروید شما که نگهبان شب هستید. می دانید ما به شما چه لقبی داده ایم: صاحب اختیار نور!

همان طور که بقیه خنده را سر داده بودند، اکسینا به سمت در رفت: خاموش کنید. بروید همه جا را خاموش کنید. امشب ما چراغ نفتی داریم و فردا هم اگر پول کافی برای نفت نداشته باشیم، شمع خواهیم داشت ...

سیلویا حرف او را قطع کرد و گفت: اکسینا، این قدر حرف مفت نزن، امشب ثروتمند هستیم، مهتاب داریم.

- آره، راست می گویی. ماه داریم. خواهر روحانی پرودنسینا، ماه را هم می توانید خاموش کنید؟ نه، یک امتحانی بکنید. شاید بتوانید آن را هم خاموش کنید.

راهبه نگاهی خشن به آنها دوخته بود، با لحنی مهربان گفت: یک مشت دختر لات! و آن جا را ترک کرد.

امانوئلا متحیر از اکسینا پرسید: مگر دیوانه شده ای؟ تو را که زندانی نکرده اند! چرا این طور با او حرف زدی؟

- چون او مثل جادوگران است. اوایل که به اینجا آمده بودم، گاهی حتی برای خرید شمع هم پول نداشتم. البته ممکن است به نظر تو عجیب برسد ولی من حتی همان اندک پول را هم نداشتم و این راهبه، هرگز حتی یک نصف شمع هم به من نداد.

از بیرون صدای « خاموشی» شنیده می شد و «و» آن طولانی تر از همیشه بود. و اتاق در ظلمت فرو رفت و بار دیگر نور چرب چراغ نفتی به روی میز و کتاب ها افتاد.

آنا به اکسینا گفت: حالا بهتر است آرام بگیری.

.

« هیچ یک از آنها بازنمی گردد - آلبل دسس پدس »

پ.ن: لازم به ذکر است که هیچگونه شباهتی بین شخصیت های ذکر شده در این داستان، با شخصیتهای حقیقی و حقوقی که در کشورمان زندگی می کنند وجود ندارد ... و مسلما قضیه خاموووووشی نیز ربطی به قطع برق ندارد! 

[ چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧ ] [ ۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

 

پاسگاه اولین حکمش را روزی صادر کرد که مردان آبادی آماده هیلیو ( ماهی گیری در فصل زمستان ) بودند. سربازی در ساحل تیر هوایی شلیک کرد. رئیس پاسگاه به خُور رفت و به مردان آبادی که لنگر ها را برمی داشتند، گفت که از امروز صید ماهی فقط با اجازه پاسگاه امکان پذیر است.

« پس بگو برای خوابیدن با زنها هم باید از پاسگاه اجازه بگیریم.»

"زایر غلام" لنگر در آب انداخت و فریادزنان به آب زد. اشک در چشمان مردم آبادی نشسته بود. در ذهن "مه جمال"، پریان دریایی شیون می کردند. زنان آبادی که با صدای تیر در ساحل جمع شده بودند، مردان غصه دار خود را دیدند که از دریا بیرون آمدند و بغض کرده به خانه زلیر رفتند.

« دولت می خواهد آبادی را ازگشنگی بکشد.»

زایر با مردان آبادی روانه پاسگاه شد، اما "خیجو" با قبیله زنان زودتر رسیده بود. خیجو که اولین کسی بود از مردم جفره، که پایش به آن اتاقک می رسید، یقه ی سرباز لاغر و جوانی را گرفت و شیهه کشان او را بلند کرد. مرد مات و بهت زده، بی آنکه خود بخواهد خلع سلاح شد. زن ها هلهله کشان به پاسگاه هجوم بردند و سربازان تا دهان به دهان زنان آبادی نشوند با اسلحه فرار کردند و ناگهان آبادی پر از صدای گلوله شد. لحظه ای بعد، در و پنجره ی پاسگاه شکسته بود و رئیس پاسگاه با التماس از زایر می خواست که زن ها را آرام کند.

زایر خیلی دیر دخت یگانه اش را شناخت و دانست که از میان تمام لحظات قصه های "فکسنو"، تنها صدای شیهه ی برنو و تقلای "فانوس" در پشت بام، در ذهنش زنده به یادگار مانده است. با زور تفنگ را از دستش گرفت و او را روانه ی خانه کرد.

« اگر مردی بود، در هیچ ولایتی آرام نمی گرفت، به کوه و کمر می زد.»

زایر که روزگاری به هوای آسودن در کنار دریای آّبی به "جُفره" آمده بود و برنوهای مردان همراه را در دیوار خانه اش دفن کرده بود بدین خیال که تا آخر جهان صدای تیر و تفنگ را نشنود و فرزندانش دور از غوغای جهان بزرگ شوند، می دید که روزگار به کام او نگشته است؛ دخت یگانه اش و زنان ترانه خوان قبیله اش، به هوای فانوس، در ذهن خود مشق تیر و تفنگ کرده بودند.

زایر به مه جمال نگاه کرد که خیجو را می برد. پیشانی مه جمال دریایی گره خورده بود، لبانش جمع شده بود و مه جمال خود نمی دانست که لرزش غریب لبانش را زایر زیر نظر دارد. حق با خیجو بود و زنان ترانه خوان آبادی.

انگار که این تقدیر آدمی است که برای حراست از آنچه دارد، دست به عصیان و شورش بزند. امروز دریا را از تو می گیرند و فردا مشکل بتوانی بی اجازه ی پاسگاه، روی زمین قدم برداری. گویا آدمیان روی زمین توان آن را ندارند که با هم همکلام شوند. برای حراست از عشق، هر چه که می خواهد باشد، دریا و مرد غریبه، گوشه ای از دلت باید طغیان کند، دست به تفنگ ببری و بگویی که، هستم در کنار آنچه دارم.

تقدیر مقدر آدمی، زیستن و جنگیدن است. مه جمال در کلنجار با باورهای تازه خود، خیجو را به خانه برد و تا دیر وقت شب از صدای شلاقی که بر تن سرباز خلع سلاح شده می خورد، در جای خود پلکید. سرانجام خواب آلود با زایر به در پاسگاه رفتند. سرباز را پشت اتاقک پاسگاه به نوبت شلاق می زدند.

« تفنگ ناموس سربازه.»

آدمی انگار در هر شکل و شمایلی که باشد خیالباف و قصه پرداز است.

« محض رضای خدا ولش کنین ...»

سرباز در خود جمع شده بود، پیچ و تاب می خورد و رئیس پاسگاه ایستاده بود و ضربات شلاق را می شمرد. گوشش به حرفهای زایر نبود و به مه جمال که شقیقه هایش تیر می کشید. اگر سایه سنگین زنان آبادی نبود که در سیاهی شب، آرام گرد ِ پاسگاه و سرباز دایره بستند و چشمان پر از آتش خیجو، چه بسا که آن سرباز جوان لُر، به جهان مردگان می پیوست و قبرستان آبادی پذیرای مهمانی نو می شد:

« ما خدمتگزاران قانونیم زایر، تقصیر من نیست.»

تن زخمی مرد جوان را زایر شبانه مرهم مالید. "مدینه" با دستان خودش به او خوراک داد و خیجو و زنان دیگر آبادی تا صبح رو به دریا برای سربازی دعا کردند که مادری در سرزمین های دوردست داشت و دولت او را به اجباری آورده بود.

« همه چیز زیر سر قانون است و هیچ کس گناهکار نیست.»

مه جمال، خیجو را دلداری می داد که آرام کنار منقل نشسته بود و با انبر آتش را روی سر قلیان می گذاشت. مریم با چشمان سیاه غریبش نگاه می کرد، هرگز ندیده بود مادر بغض کند.

.

« اهل غرق - منیرو روانی پور »

پ.ن: حکایت این یارویی که دامداری داشته رو شنیدید؟!

یه یارویی دامداری داشته، از وزارت بهداشت می یان سراغش و بهش می گن به گوسفندات چی می دی بخورن؟ ... میگه علف، کاه و یونجه ... جریمه ش میکنن و می ذارن می رن! ... چند وقت بعد دوباره می یان سراغش و می گن به گوسفندات چی می دی بخورن ... اونم میگه هر روز براشون پیتزا می خرم ... بازم جریمه ش می کنن و می رن پی کار خودشون! ... دفعه بعدی که می یان بازرسی و ازش می پرسن به گوسفندات چی می دی؟ ... یارو میگه: راستیتش روزی هزار تومن بهشون می دم، می گم هر چی دوست دارن برن بخرن ...

شده حکایت ما گوسفندا که دارن برامون « یارانه خانوار » می بندن ... قراره روزی هزار تومن به هر فردی تو هر خانواده ای بدن تا هر چی دلش خواست بره برای خودش بخره ...

راستی خانوارهای بالای ۶ نفر هم تشویقی داره!!!

نتیجه های اخلاقی: ١. با هزار تومن، دستت بازتره و هر چی دوست داشته باشی می تونی بخری، برو بشین خدا رو شکر کن به خاطر این همه فرهیختگی و عدالت پیشگی! ..................   ٢.  با این عملیات گسترده و درآوردن جیک و پوک همه،  تورم معکوس اتفاق می افته و همگی مستفیذ می شیم!  .................. ٣ .البته نتیجه اخلاقی زیاد داریم ... در این مقال نمی گنجد که در مورد همه شون بنویسیم، ولی تنها نتیجه ای که هیچ وقت نباید فراموش کنی و آویزه ی گوشت باشه اینه : تفنگ نداری خفه خون بگیر!!!

[ سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

راستی - می گویم راستی، اما آنچه می خواهم بگویم هیچ کاری با راستی ندارد - آن زن اثیری یک روز ناپدید شد. انگاری با ابر دود سیگارش ناپدید شده باشد. این غیبت او ناراحتم نکرد، اما وقتی پیشخدمت کافه گفت که این زن اثیری را که سراغش را می گیرم و مدعی ام که در دود سیگارش پنهان می شود و همیشه روی نیمکت ته کافه می نشیند هرگز ندیده است و چنین کسی اصلا وجود ندارد به خشم آمدم. از چشمم افتاد، زیرا معتقدم که حافظه و توانایی تشخیص از خصوصیات حرفه پیشخدمتی است. اما آن دوست قدیمی خودم نیز، همان که پیپ می کشد و پیپش شکاکی مجسم است، معتقد است که این زن هرگز وجود نداشته است.

« یک وهم بوده است. مسلم است که چیزی جز صورتی خیالی نبوده.»

جوابش دادم: « شاید حق با تو باشد. اما فرق میان من و تو این است که من این صور خیال را به چشم می بینم. »

دوست قدیمی ام چشمکی زد. بعد چوب کبریتی برداشت و بر قوطی کشید و چون شعله از آن جستن کرد آتش را پیش چشمان من تکان داد و گفت: « من جز علم چیزی نمی شناسم. فیزیک و شیمی برای توضیح همه پدیده ها کافی است. مثلاً بگو ببینم، این شعله از کجا آمد؟ »

مسخره ام می کرد. حرف نداشت. کبریت را از دستش گرفتم و فوت کردم و کبریت نیمسوز را جلوش گرفتم و گفتم: « بیا، اگر تو به من گفتی که شعله کجا رفت، من هم خواهم گفت که از کجا آمده بود. »

.

« گل های معرفت - امانوئل اشمیت »

پ.ن: دیگه به شعله ها فکر نمی کنم ... به اینکه از کجا اومدن یا به کجا می رن ... دیگه به رویاهام فکر نمی کنم ... به همون رویا ها که منو با خودشون به جاهایی می بردن که اثیری بودن ... دیگه حتی به خدا هم فکر نمی کنم ... به اینکه کجا دارم می رم یا اینکه اون می خواد من کجا برم ... اصلا دیگه فکر نمی کنم!

سرنوشت بر این بود که روزی روزگاری تموم دغدغه های زندگیم خدا باشه و رویاهام و فکر کردن به اینکه خدا داره با این رویاها چه چیزی رو به من میگه ...

می دونی ... تازه فهمیدم که همه این دغدغه ها بهونه بوده ... بهونه ای که برای پیدا کردن جواب سوالام، تو جلسه ای شرکت کنم که بهم بگن« این ها همش وهم و خیاله ... فقط باید به فیزیک و شیمی اعتقاد داشت! » و من حیرتزده بر جا بمونم و نتونم توضیحی پیدا کنم برای رویاهام ... اون وقت ... تو همون جلسه ... تو رو بشناسم و ...

حالا دیگه من نه به واقعیت فکر می کنم نه به خیال ... نه به آسمون فکر می کنم نه به دنیا ...  بی خیال همه چیز شدم  ... بی خیال ...

فقط الان!

 

[ جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧ ] [ ٩:۱۱ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

همزمان با صدای بوق مایکروفر برق رفت و موسیقی قطع شد.

" شبا‌" گفت:« چه به موقع!»

« فقط همین شمع های تولد را پیدا کردم.» "شوکمار " شمع های توی گلدان را روشن کرد و بقیه شمع ها را با قوطی کبریت گذاشت کنار بشقاب خودش.

شبا همان طور که به پایه ی لیوانش انگشت می کشید، گفت: « مهم نیست. همین ها خیلی قشنگند.»

شوکمار هر چند دقیقه یکبار شمع تازه ای روشن می کرد و فرو می کرد توی خاک گلدان.

شبا گفت: « شده عین هند. آنجا بعضی وقتها چند ساعت برق می رود. یادم می آید تو خانه ی مادربزرگم وقتی برق می رفت، هر کی باید یک چیزی می گفت. یک شعر کوتاه. جوک. یک نکته ی علمی. ...» و یک دفعه گفت: « بیا همین کار را بکنیم. توی تاریکی چیزی واسه هم تعریف کنیم.»

« چی مثلاً؟ من جوک بلد نیستم.»

« نه، جوک نه.» شبا چند لحظه فکر کرد. بعد گفت: « موافقی هر کدام یک چیزی را بگوییم که تا حالا به هم نگفته ایم؟ »

شبا یک جرعه خورد و گفت:« اصلاً اول من شروع می کنم. دفعه ی اولی که تو آپارتمانت تنها شدم دفترچه تلفنت را ورق زدم ببینم اسمم را توش نوشته یی یا نه. فکر کنم آن موقع دو هفته از آشنایی مان می گذشت.»

« من کجا بودم؟ »

« تو اتاق بغلی داشتی با تلفن حرف می زدی. با مادرت. گفتم لابد طول می کشد. می خواستم بدانم از گوشه ی روزنامه ارتقام داده یی یا نه.»

« داده بودم؟ »

« نه، ولی هنوز امید داشتم. خب حالا تو بگو.»

شوکمار چیزی به فکرش نمی رسید، ولی شبا منتظر بود. گفت: « خب، اولین بار که شام رفتیم بیرون، توی آن رستوران پرتغالی، یادم رفت به پیشخدمت انعام بدهم. فردا صبحش برگشتم اسمش را پرسیدم و انعامش را سپردم به مدیر رستوران.»

« چطور یادت رفته بود؟ »

« شام که تمام شد، حال مسخره ای داشتم. احساس می کردم بلکه با تو ازدواج کنم.» اولین بار بود که این را، هم برای خودش هم برای او اعتراف می کرد. « لابد همین قضیه حواسم را پرت کرده بود.»

شب بعد هر کدام شمعی برداشتند و روی پله ها نشستند ...

بدون اینکه از پیش قرار گذاشته باشند، شب ها به چیز های کوچکی که باعث رنجش یا ناامیدی همدیگر یا خودشان شده بود اعتراف می کردند ...

وقتی خانه تاریک بود چیزی اتفاق می افتاد؛ آنها باز می توانستند با هم حرف بزنند ... 

.

« مترجم دردها - داستان موضوع موقت -  جومپا لاهیری »

 پ.ن: این روزا که برق تند تند قطع میشه، وقت زیادی داریم که بشینیم فکر کنیم ... به خودمون، به کارهامون ... و اعتراف کنیم به همه ی کارهای خوب و بدمون ...

هر اعترافی یعنی شهامت ٍ پذیرش ٍ اعمال و افکارمون ...

.

الان نوشت: امروز می خوام اعتراف کنم : ( تاااااااااااااا ... یه تای تا نخورده :)  ...  از خود راضی

[ دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧ ] [ ٩:٤٠ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

توی یک شهر، خیابانی بود. توی آن خیابان کوچه ای بود. توی آن کوچه هم دو خانه بود، که درست کنار هم قرار داشت. در یکی از آن خانه ها، لاله زندگی می کرد. در خانه ی دیگر هم پونه بود. لاله و پونه با هم دوست بودند. آنها هر روز صبح، با هم از خانه هایشان بیرون می آمدند. دست همدیگر را می گرفتند، از کوچه می گذشتند، از خیابان می گذشتند، تا اینکه به مدرسه می رسیدند. آنها هر دو به یک مدرسه می رفتند. هر دو در کلاس دوم درس می خواندند. هر دو روی یک نیمکت می نشستند. لاله و پونه هر دو از شاگردهای زرنگ کلاس بودند. آنها در درسها به هم کمک می کردند. با هم درس می خواندند. با هم مشق می نوشتند. اگر پونه حساب بلد نبود، لاله به او یاد می داد. اگر لاله توی دیکته غلط داشت، پونهغلطهایش را می گرفت. خلاصه لاله و پونه همیشه با هم بودند و در هر کاری به هم کمک می کردند.

همه چیز به خوبی و خوشی می گذشت، تا اینکه یک روز ...

ساعت زنگ دار خانه ی پونه خراب شد و صبح زنگ نزد. پونه و پدر و مادرش خواب ماندند. لاله پشت در ایستاده بود. انتظار می کشید که پونه بیاید و با هم به مدرسه بروند. او نمی دانست که پونه خواب مانده است. هر چقدر منتظر شد، پونه نیامد. آن وقت آهسته در خانه آنها را زد، ولی آنقدر آهسته زد که آنها بیدار نشدند.

لاله با خودش فکر کرد که پونه منتظر او نشده است و به مدرسه رفته است. از این فکر، خیلی ناراحت شد. راه افتاد و رفت، چون که دیگر داشت دیر می شد. از آن طرف، مادر پونه از خواب بیدار شد. دید که هوا روشن شده است. زود پونه و پدرش را صدا کرد. آنها بیدار شدند. تند و تند لباسهایشان را پوشیدند و دوان دوان از خانه بیرون آمدند. از کوچه گذشتند و به خیابان رسیدند. پدر یک تاکسی گرفت و پونه را به مدرسه رساند. برای همین بود که پونه قبل از لاله به مدرسه رسید.

وقتی لاله به مدرسه آمد پونه را دید. با خودش گفت: « درست فکر کرده بودم. پونه منتظر من نشده و خودش به تنهایی به مدرسه آمده است.»

پونه هم وقتی که لاله را دید با خودش گفت: « لاله چه دوست بدی است! چرا در خانه ی ما را نزد و بیدارمان نکرد؟ » ... آن وقت توی دلش با او قهر کرد.

صبح روز بعد لاله و پونه هر دو سر وقت بیدار شدند. به همدیگر فکر کردند. پونه دیگر از دست لاله ناراحت نبود. او تصمیم گرفت از گلهای باغچه بچیند، برای لاله ببرد و با او آشتی کند. اما لاله هنوز از دست پونه عصبانی بود. او تصمیم گرفت کار پونه را تلافی کند. او خیلی زود از خانه بیرون آمد. منتظر پونه نماند. تنهایی به طرف مدرسه به راه افتاد.

پونه چند شاخه گل جدا کرد و بعد با خوشحالی از خانه بیرون آمد و در خانه لاله را زد. مادر لاله در را باز کرد و گفت که لاله رفته است. پونه چیزی نگفت. او خودش تنهایی به مدرسه رفت. وقتی به مدرسه رسید لاله را دید. لاله کنار حوض ایستاده بود. با یکی از همکلاسیهایش حرف می زد و می خندید. پونه خیلی ناراحت شد. گلها را به حوض وسط حیاط پرت کرد. گلها توی حوض افتادند.

لاله که کنار حوض بود، گلها را دید. با خودش گفت: « پونه چه دختر بدی است! او می داند که من گلها را خیلی دوست دارم. به همین خاطر، این دسته گل را آورده و به حوض پرت کرده تا دل مرا بسوزاند.»

زنگ خورد. همه به کلاس رفتند. لاله و پونه هم رفتند. آنها روی نیمکتشان نشستند و صورتهایشان را از هم برگرداندند. زنگ حساب بود. پونه حساب بلد نبود. لاله هم یادش نداد. آن روز نمره ی حساب پونه خیلی کم شد.

روز بعد لاله تصمیم گرفت که برود با پونه آشتی کند. ولی همان روز پونه جایش را عوض کرد. او رفت و روی یک نیمکت دیگر نشست. لاله از این کار پونه ناراحت شد. او هم از یکی دیگر از همکلاسیهایش خواست که بیاید و کنارش بنشیند.

حالا چند هفته است که لاله و پونه با هم قهرند. آنها تنها به مدرسه می روند و با هم حرف نمی زنند. حالا هنوز شهر همان شهر است، خیابان همان خیابان است. و کوچه همان کوچه.

هنوز در آن کوچه دو خانه هست، توی آن دو خانه، دو دختر زندگی می کنند اما ...

آن دو دختر دیگر مثل گذشته خوشحال و شاد نیستند. انگار میان آنها یک دنیا فاصله است.

.

« قهر قهر تا روز قیامت - سوسن طاقدیس »

پ.ن: اشتباه از من بود.

نه تو ... نه هیچ کس دیگه ای مقصر نبودند. این من بودم که روی آدمیزاد حساب باز کرده بودم. این من بودم که خواب می دیدم و فکر می کردم میشه رویا رو از شکم واقعیت بیرون کشید. چه خوش خیال بودم که فکر می کردم میشه در طول زمان همه چیز رو دست نخورده نگه داشت ... میشه دوست داشت ... میشه همچنان دوست داشت و دوست بود.

نمی دونستم زمان همیشه رد خودش رو به جا می ذاره ... نمی دونستم آدم ها تغییر می کنن ... نمی دونستم آدمها کینه ای دارن به اندازه کینه شتر که اتفاقهای بد گذشته رو که ازشون خیلی سال گذشته زنده ی زنده تو قلبشون نگه می دارن و حفظ می کنن که بهانه ای باشه برای پایان دوستیها ...  نمی دونستم حساب تک تک محبت هاشون رو دارن و یه روز ...

اشتباه از من بود ... اشتباه از من بود که فکر نمی کردم تو دل دوستها کلی حرف نگفته ست که یک دفعه سر باز می کنه و گند می زنه به خاطره ی چند سال رفاقت ... من هیچی نمی دونستم ... من اصلا هیچی نمی دونم! من همیشه بی جا حرف زدم، بی جا رفتار کردم، و بی جا دوست داشتم ... و بدتر از همه اینکه بیجا خواستم دوستی هام رو حفظ کنم!

خیالت راحت باشه، اشتباه از تو نبوده. من مقصر بودم.

الان نوشت: دوست اونیه که راحت ببخشه و از اتفاقهای کوچیک بگذره، دروغ نگه، سر کار نذاره، تو هر شرایطی و با هر جور اخلاقی و  تو هر موقعیتی دوستت داشته باشه ... نداری؟!!

 منم می خوام عوض بشم ... کی میگه تغییر همیشه بده!!! پس:  قهر قهر تا روز قیامت ...

...

( فرشته! باید حرفت رو گوش می کردم! اشتباه کردم که هنوز امید داشتم! ... دیدی...  حرفی که زدی، همون شد! تو راست می گفتی ... فقط نمی دونم چرا بازم گریه م می گیره و بغض می کنم ... دیگه در برابر این تکرارها یاد گرفتم سکوت کنم ولی اشک هام که دست خودم نیست ... :(

قول می دی که ...! می دونم تو قول نمی دی ... می دونم تو حرف نمی زنی ... عمل می کنی. امیدوارم. :)

[ جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧ ] [ ٩:٢٩ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

 

به یاد آورد چگونه، یک روز هنگام گذر از یک خیابان شلوغ شنیده بود که فریاد صدها تن - صدها زن - از یک گوشه پیاده رو بلند شده بود. فریادی بلند و با عظمت از سر خشم و نارضایی، صدای بلند " او-و-و-و-وه!" که مثل صدای زنگ، طنین پیاپی داشت.

دلش فروریخته بود. فکر کرده بود که سرانجام شروع شده است. یک قیام! عاقبت طبق کارگر خود را رها کرده بود. وقتی به محل ازدحام رسید، دید که جمعیتی، در حدود دویست تا سیصد زن در اطراف چند دستفروش کنار خیابان گرد آمده اند. چهره هایشان بسان مسافران بلادیده یک کشتی در هم شکسته و مغروق، خسته و ترحم انگیز بود. و درست در همین زمان آن حالت رنجدیدگی تبدیل به نزاع تن به تن شد. معلوم شد که یکی از دستفروش ها در بساط خود تابه هایی داشته است که خیلی هم بی ارزش و قلابی بوده اند. با این حال دیگ و قابلمه همیشه به سختی پیدا می شد. اکنون یکباره تعداد زیادی جنس وارد بازار شده بود. آنها که موفق شده بودند و چیزی گیرشان آمده بود، در تهاجم و فشار آن دیگرانی که برای نزدیک شدن به فروشنده، فشار می آوردند و هول می دادند و فروشنده را متهم به تبعیض و احتکار می کردند، مانده بودند. در این میان ناگهان صدای فریاد تازه یی بلند شد. دو زن فربه که یکی از آنها موهای جمع شده اش ژولیده شده و پائین ریخته بود، یک تابه را چسبیده بودند و در کشمکشی سخت هر یک می کوشید آن را از دست دیگری درآورد. برای چند لحظه کشاکش آنها دوام یافت و سپس دسته تابه جدا شد. "وینستون" با نفرت به تماشای آنها ایستاد، برای همان لحظات کوتاه، چه قدرت وحشت آوری در فریادهای همان چند صد نفر وجود داشت! چرا آنها هرگز نمی توانستند درباره چیزهایی که اهمیت داشت چنان فریادهایی برآورند؟

او نوشت: " آنها تا زمانی که آگاه نشوند، قیام نخواهند کرد و آنها هرگز آگاه نخواهند شد، مگر به دنبال یک قیام"

 ...

و هر روز من، هنگام پرسه زدن در خیابانهای شهر، این سوال را تکرار می کنم: آیا این مردمی که مدام فریاد می زنند، نمی توانند برای چیزهایی که اهمیت دارند چنین فریادهایی را سردهند؟

و هر روز و هر روز بیشتر در خودم فرو می روم ... گوشهایم رو خفه می کنم زیر آوار موزیک و کر می شوم ... کر می شوم برای شنیدن فریادهای بی حاصلی که فقط خبر از «دیگر ستیزی» می دهند ... اما با چشمهایم چه کنم؟

کاش راهی هم پیدا می کردم که دیگر نبینم ... این انسانهای به جان هم افتاده را ... این وضعیت درهم ریخته را ... و این سردمداران متظاهر و دروغگو را ... روزنامه نمی خوانم، به اخبار گوش نمی دهم و ... ولی همچنان چشمهای سرشار از نفرت را که وقاحت و شکم ناسیری را به نمایش می گذارند، می بینم ...

و فکر می کنم : خواب یا بیدار، سرگرم کار یا غذا خوردن، بیرون یا درون، در حمام یا رختخواب راه گریزی نیست. هیچ چیز به خود تو تعلق ندارد، مگر چند سانتی متر مکعب در درون استخوانهای کاسه سرت.

و حس اعتراضی که همیشه در درون شکم و زیر پوستت می جوشد ... حس اینکه حقی از تو ضایع شده ...

و باز فکر می کنم: سرشار از نفرت به آنها، تن به مرگ سپردن ، همان آزادی ست!

...

اما می دانم حتی هزار سال یکبار یا یک میلیون سال یک بار هم قیامی رخ نمی دهد ... یعنی نمی شود که قیام کرد ... زیرا قوانین حزب جاودانه و همیشگی است. جاودانه و همیشگی! ... و توده مردم موجوداتی زبون و ضعیف هستند که نه تحمل آزادی را دارند و نه توان رویارویی با حقایق را، و به همین لحاظ باید تحت حکومت و پیوسته در دست فریبکاری های نظام یافته و طراحی شده کسانی باشند که از آنها قدرت بیشتری دارند!

و باز در خود فرو می روم ... همین!

.

* جملات bold  قسمتهایی ست از کتاب 1984 نوشته جورج اورول که همچنان ذهنم رو مشغول کرده!

[ یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

 

پسرعموی من داشت برای آخرین بار با ماه بازی می کرد، ماه به سر میله اش آویزان بود، انگار که دارد شعبده بازی می کند. در واقع می شد گفت او دارد ماه را به عقب می راند، دارد عزیمت اش را تسریع می کند، می خواهد مدار دورتری را نشان اش دهد. و این هم درست با اخلاق او جور درمی آمد: او نمی توانست آرزوهایی بر خلاف طبیعت ماه، بر خلاف مسیر و مقصد ماه به فکر خود راه دهد، و اگر ماه حالا می خواست از او دور شود، در این صورت او همان طور که تا به حال از نزدیکی ماه خوشحال شده بود، این بار از این جدایی خوشحال می شد.

خانم vhd vhd  در مواجهه با این مساله چه می توانست بکند؟ تنها در این لحظه بود که او ثابت کرد عشق اش نسبت به مرد کر و لال نه یک هوس زودگذر، که یک عهد جهانی بوده است. اگر چیزی که پسرعموی من دوست داشت یک ماه دوردست بود، خانم  vhd vhd هم در دوردست، روی ماه می ماند.

او بالاخره فهمیده بود که پسرعموی من تنها عاشق ماه است، و حالا تنها چیزی که می خواست این بود که ماه بشود، تا با موضوع آن عشق فراانسانی تلفیق شود.

 

 

« کمدی های کیهانی - ایتالو کالوینو »

پ.ن: برای عشق، حتی می توان در دامنه های دور نیز باقی ماند و مستحیل شد در هر آنچه غیر زمینی ست :)

[ سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

 

- پَه؟

- چرا پَه؟

- او هم یک دام است، بدتر از همه آنهای دیگر!

- یک دام؟ خوب برای چه؟ هر کاری که می کند در جهت خیر و صلاح است.

- ول کن بابا! همه اینها قلابی است ... هیچ چیز وجود ندارد، نه خودش، نه کارهایی که می کند، نه حرفهایی که می زند، همه اینها هیچ در هیچ است ...

 

 

« شوالیه ناموجود - ایتالو کالوینو »

پ.ن: یک روسری زرد سرش کرده بود با تارهای نقره ای که بدجوری تو شب برق می زد، قد کوتاهی داشت و تموم وزنش رو انداخته بود روی عصایی که بهش کمک می کرد خودش رو سر پا نگه داره و به این طرف و اون طرف بکشونه ... با خستگی تموم خودش رو پرت کرد رو صندلی کناری من و یک آه بلند کشید ... بهش نگاه کردم ... دستاش روی عصا می لرزیدند ... بدجوری خسته به نظر می رسید ... خودش رو جا به جا کرد و به پشتی صندلی تکیه داد و خیره شد به روبه روش ... می دونستم که الان شروع می کنه به حرف زدن و احتمالا از پا درد می گه و از بدی دوره زمونه و گرونی و بچه های بی معرفت و  غیره و غیره ...

گفت: « رفته بودم امیرآباد، تظاهرات! ... یک کم که اونجا موندم، ترسیدم هولم بدن و زیر دست و پا بیفتم ... انگاری هیچ کاری ازم برنمیاد دیگه ... »

بقیه حرفاش رو یکی در میون شنیدم ...ذهنم " فلش بک" زده بود به سی سال پیش و داشت یه تصویر از این پیرزن کوچولو موچولو می ساخت ... تصویر زن جوانی که می تونست با قدرت هر چه تمام انگشت هاش رو مشت کنه و فریاد بزنه و شعار بده که ...

می خواستم بگم :« پَه! همه در جهت خیر و صلاح ماست که قدم برمی دارن! »... اما چشمهای خسته ش رو که دیدم، حرفی نزدم! ... و دونه دونه انگشت های دست مشت کرده م رو باز کردم و سعی کردم بازم نفس بکشم ...

 

الان نوشت: آلرژی خاصی پیدا کردم، اصلا حالم خوب نیست ... مخصوصا وقتی از کنار گشت همیشه در صحنه ارشاد رد می شم ( البته چرا دروغ! رد نه ... در می رم! )  و احساس جرم می کنم از اینکه احساس جرم نمی کنم !!!

[ شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

 

- اگر چشم گنجشکی را دربیاورند تا کجا می تواند بپرد؟

چشم های گنجشک را درمی آورده، یکی یکی، و رهایشان می کرده تا بپرند. تا کجا؟ به درخت ها می خوردند یا دیوار؟ می خندیده؟ نمی دانم، شاید فقط نگاه می کرده که این دفعه این یکی ... یا شرط می کرده که این یکی حتما می رسد به آن کاج و بعد که می دیده نرسیده یکی دیگر را ... چرا؟

 

« شازده احتجاب - هوشنگ گلشیری »

پ.ن: یک درخت کاج می شناسم که لونه ی تعداد خیلی زیادی پرنده ست ... پرنده هایی که صداشون ناخوداگاه جذبت می کنه تا یه نگاهی به این درخت بلند قد ٍ سبز بندازی و بی تفاوت از کنارش رد نشی ... و من هر بار و هر بار که به این درخت می رسم قلبم بلندتر و تندتر از همیشه می زنه ... انگاری که آواز این پرنده ها یه تلنگر باشه ... یه حرف باشه ... یه درد باشه ...! و هر بار هم که از کنار این درخت کاج رد می شم و صدای جیک جیک پرنده ها رو می شنوم ...اینقدر وامی ستم و زل می زنم به درخت و گوش می سپرم به صدای پرنده هاش که نمی فهمم درخت شده پرنده ها یا پرنده ها شدن درخت کاج! ... آخه برام عجیبه چرا این همه پرنده روی تنها همین درخت ... چرا این درخت و این همه پرنده ... ولی هیچ پرنده ای رو روی این درخت سبز ... سبز  ٍ سبز نمی بینم ...

می دونم هر چی که هست پرنده ها یه درخت کاج، یه لونه دارن که ازش دل نمی کنن ... می دونم پرنده ها به درخت کاج رسیدن ... ولی می ترسم ... می ترسم پرنده ها چشم نداشته باشن!

آخه میشه پرنده باشی و پر پرواز هم داشته باشی، اما چشمات رو ازت گرفته باشن؟!

[ سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

 

داستان مرگ او را در استعاره سفر برایم گفتند، و من آن را باور نکردم.

پسربچه ای بودم که چیزی از مرگ نمی دانست، مرگ ناپذیر بودم،

و بعدها روزهای روز اتاق های بی آفتاب را به دنبال او کاویدم.

.

 

 

« خورخه لوئیس بورخس »

پ.ن: چهار شنبه شب بود که دنبال این شعر می گشتم و پیداش نکردم! 

......

 « تقدیم به کسی که حالا، خودش، آفتاب اتاق تاریک دیگری ست! »

[ شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

 

« طارق » گفت یکی از مردهای هم سلولش پسرعمویی داشت که به خاطر نقاشی فلامینگوها او را یک بار در ملاء عام شلاق زده بودند. او، یعنی همان پسر عمو، ظاهرا علاقه شدیدی به فلامینگو داشت. " چند دفتر طراحی، ده ها نقاشی رنگ و روغن از آنها که در تالاب ها در آب بودند یا در نیزارها آفتاب می گرفتند یا در غروب پرواز می کردند."

وقتی طالبان آن نقاشی ها را پیدا کردند، پاهای دراز و برهنه پرندگان را خلاف دانستند. بعد از اینکه پاهای پسرعموی مربوطه را فلک کردند و کف پایش را از شلاق خونین و مالین کردند، یک راه حل به او پیشنهاد دادند: یا نقاشی ها را نابود کند، یا فلامینگوها را به صورت شایسته ای درآورد. بنابراین پسرعموهه قلم مو را برداشت و شلوار تن همه پرنده ها کرد!

« آن وقت کار درست شد. فلامینگوهای شرعی! »

" لیلا " خنده اش گرفت، اما خودداری کرد.

طارق گفت: « اما خنده آخری با خود پسرعموهه بود. شلوارها را با آبرنگ کشیده بود. وقتی طالبان رفتند، آنها را شست.»

و خندید.

 

« هزاران خورشید تابان - خالد حسینی »

پ.ن: چند وقت دیگه ما هم باید برای پرنده هامون شلوار بکشیم؟!!

[ سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

 

قتل دو پسربچه به دست پدر

تو تنها کاری که کردی این بود که خبر کشتن بچه ها را توی صفحه ی هجده روزنامه ات چاپ کردی. همین. یعنی صفحه ای بهتر از هجده نبود؟ یعنی تو واقعا فکر می کنی خبرهای صفحه ی اول روزنامه از خبرهای صفحه هجده آن مهم ترند؟ قبول دارم که همه روزنامه های دنیا این کار را می کنند اما این دقیقا همان چیزی است که تا دم مرگ هم علت اش را نخواهم فهمید. به نظر من بی ارزش ترین خبر صفحه ی هجده از مهم ترین خبری که توی صفحه ی اول و با حروف ٧٢ تیتر می زنی مهم تر است. لامسب یعنی حتی آگهی سس قارچ و کباب پز و یا چه می دانم سفر به آنتالیا و مارماریس که توی نیم تای پایین صفحه ی اول روزنامه ات کارکرده بودی از خبر مردن آن دو بچه، آن هم با آن وضع، مهم تر است؟

توی این دنیای خراب شده، روزی هزاران نفر می میرند و آن وقت همه ی روزنامه های دنیا تنها کارشان این است که خبر نشستن و خوابیدن این اتوکشیده های وحشتناک را توی صفحه ی اول چاپ کنند. وقتی می گویم این دنیا یک تخته اش کم است برای همین چیزهاست. من که برای خبرهای صفحه ی اول تمام روزنامه های دنیا تره هم خرد نمی کنم. آدم ها مدام دارند توی جزئیات صفحه ی هجده روزنامه ها از بین می روند و آن وقت تو چسبیده ای به کلیات صفحه ی یک؟ من نمی فهمم تو کی می خواهی این چیزها را بفهمی؟ این هم یکی دیگر از نشانه های عوضی بودن این خراب شده است که کلیات از جزئیات مهم تر شده اند. من وقتی عکس این آدم های اتو کشیده ی دندان سفیدی را که خیلی خوشگل حرف می زنند و روزی صد بار شامپو به موهاشان می مالند توی صفحه ی اول می بینم چهار ستون بدنم شروع می کند به لرزیدن. فکر می کنی اگر یک نفر از این اتو کشیده ها بدون دلیل و با نیم خط نوشته میلیون ها نفر را بکشد، چه اتفاقی می افتد؟ قسم می خورم آب از آب تکان نمی خورد. یعنی مشتی اتو کشیده ی دندان سفید دیگر مثل خودشان نمی گذارند که اتفاقی بیفتد. در واقع به کمک هزاران قانونی که عوضی هایی مثل خودشان نوشته اند نجات پیدا می کنند. اما اگر آدمی که اتو کشیده نیست، تنها یک نفر را با هزاران دلیل بکشد، بی برو برگرد دارش می زنند.

« الیاس » درباره ی ترس از آدمها عقیده ی جالبی داشت. یک بار به من گفت از هر کس که کمتر گریه کند بیشتر می ترسد. گفت به نظر او وحشتناک ترین و خطرناک ترین آدمهای این دنیای عوضی کسانی هستند که حتی یک بار هم گریه نکرده اند. شرط می بندم این اتوکشیده های عوضی اگر توی عمرشان یک بار گریه کرده باشند، آن یک بار زمانی است که از شکم مادرشان زده اند بیرون.

 

» حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه - مصطفی مستور »

پ.ن: البته نگاهی به صفحه ی اول روزنامه هامون نشون میده که نه تنها، شخصی رو با لباس اتوکشیده نمی بینی، بلکه روح و جسمت منور به حضور کسانی میشه که سال به سال م رنگ حموم و شامپو رو نمی بینند و هر چقدر که دلت بخواد اشک تمساح می ریزن!!! و برای مبارزه حق علیه باطل و ارشاد مسلمین و باز کردن درهای بهشت به روی این جماعت توهم زده دست به قلم می شوند و با نیم خط نوشته و در پناه قانونی که خودشون وضعش کردند، به هر کاری دست می زنند و ...

[ شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

 

آیا یک رویداد هرچه بیشتر اتفاقی باشد، مهمتر و پرمعناتر نیست؟

فقط اتفاق است که آن را می توان به عنوان یک پیام تفسیر کرد. آنچه بر حسب ضرورت روی می دهد، آنچه که انتظارش می رود و تکرار می شود چیزی ساکت و خاموش است.

تنها اتفاق سخنگوست و همه می کوشند آن را تعبیر و تفسیر کنند، همانگونه که کولی ها - در ته یک فنجان برای اشکالی که اثر قهوه بر جای گذارده است - تعبیراتی می تراشند.

اتفاق - و نه ضرورت - از این جادوگریها بسیار دارد. برای آنکه عشقی فراموش نشدنی باشد، اتفاقات باید از همان لحظه نخست، مانند پرندگان روی شانه های « فرانسوا اسیزی » مقدس، به آن بپیوندند.

...........

ماجرای عشقشان را مرور کرد:

هفت سال پیش " اتفاقا " یک مورد سخت تورم نخاع در بیمارستان شهری که " ترزا " در آن زندگی می کرد، پیش آمد. رئیس بخش بیمارستان به فوریت برای مشاوره به آنجا خوانده شد. اما رئیس بخش " اتفاقا" از بیماری سیاتیک رنج می برد و چون قادر به حرکت نبود، " توما " را به جای خود به بیمارستان شهرستان فرستاد. از پنج مهمانخانه ی شهر، او " اتفاقا " به هتلی رفت که ترزا در آن کار می کرد. قبل از حرکت " اتفاقا" چند دقیقه برای نوشیدن آبجو فرصت داشت. ترزا " اتفاقا " وقت کارش بود و " اتفاقا " مسئول میز او بود. بنابراین یک رشته " اتفاق " شش گانه لازم بود که او را به سوی ترزا بکشاند، گویی اگر به حال خود گذاشته شده بود، به هیچ جا نمی رفت.

حالا او به خاطر ترزا به "بوهم" بازگشته بود. تصمیمی چنان مقدر بر عشقی به غایت " اتفاقی " استوار بود، عشقی که بدون بیماری سیاتیک رئیس بخش، حتی وجود نمی داشت. اکنون این زن، تجسم " اتفاق مطلق " در کنارش خوابیده بود و در خواب نفس های عمیق می کشید.

 

« بار هستی - میلان کوندرا »

پ.ن: زندگی یعنی راه رفتن در مسیری که گاهی باید گریه کنی، گاهی باید بخندی و گاهی هم باید برقصی. زندگی یعنی یک سری " اتفاق " که اشک رو به چشمات می یارن یا لبخند رو به لبهات. زندگی یعنی تحمل بار هستی، بارهای سبک و سنگین! 

هر چند تحمل سنگینی بار هستی دشواره و آدم دلش می خواد به همون سبکی بار هستی برگرده و نفسی بکشه ... اما اگه بر حسب " اتفاق " یک روزی ترجیح بدی سنگینی بار هستی روی شونه هات باشه... اگه احساس کنی پرنده های روی شونه های فرانسوا اسیزی مقدس به تو ملحق شدن ... اگه این نفس کم آوردن رو دوست داشته باشی، اگه ... اگه ... اگه ...

یعنی چی؟  اون وقت ... یا تو دیوانه ای؟ یا کسی درک درستی از سنگینی بار هستی نداره؟ ها؟!!ابله

[ چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧ ] [ ٩:۳٧ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

 

اگر تنها می شد در آن پشت جهنمی باشد: شعله پاک ... هر دو ما مرده تر از مرده.

آن وقت تو تنها مرا خواهی داشت ... تنها مرا ...

هر دوی ما در میان نیشخند و دهشت آن سوی شعله های پاک ...

آن وقت تنها من و تو در میان نیشخند و دهشت و محصور در میان شعله های پاک ...

 

« خشم و هیاهو - فاکنر »

پ.ن: حتی اگه جهنمی باشی و محکوم به حصار شعله هایی که قصد پاک کردن و سوزاندن هر چه بدی را دارند ... حتی اگه خسته باشی و دل گرفته از تمامی جهانی که بدی و زشتی رو برات به همراه داره ... حتی اگه نفس کشیدن برات سخت شده باشه و در دوزخ بی عدالت زمین بسوزانندت ... و حتی اگه انگشت اشاره ی همه آدمیان روی زمین و حتی آدمیان زیر خاک به سمت تو نشانه رفته باشد ... باید بدانی که انگیزه های دشمنی چنان ابلهانه اند و راه و رسم زندگی چنان عصیان وار که راه گریزی برای بهشتیان محکوم به دوزخ باقی نمی گذارند ... اما ...

«تنها نبودن» نقطه امیدی است که ابلیس را و دشمن دیرینه اش را فراری خواهد داد ... حالا که به این سرزمین افکنده شده ایم و جراحات به چرک نشسته مان سر باز کرده اند، بیا سرنوشت مان را بی کمک دوزخیان و خدایان بسازیم ... و راه بهشت خود را بجوییم، حتی اگر این راه از میان شعله های پاک جهنم باشد.

 

[ سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٧ ] [ ٩:٥٠ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

 

نه، بسه. دیگه قابل تحمل نیست. همه اینها. بعضی وقتها آدم خجالت می کشه و بعضی وقتها می خواد دیوونه بشه. اما اگه ادامه بدی اون وقت یواش یواش می زنی زیر همه چیز. مخصوصا نباید دنبال عوض کردن دنیا بود. دنیا خیلی وقته راه افتاده. از همون اولش هم بد راه افتاده، بلافاصله هم راهش کج شده و توی این راه کج خیلی جلو رفته. حالا هیچ کس نمی دونه تو کدوم جهنم دره ای سرگردونه و مارو هم با خودش می بره. هیچ کس هم نیست که دست آدمو بگیره. همه مثل همند. من از همه ی این قدیس مدیسا و آباء کلیسا و منجیهای بشریت خسته شدم. مساله دیروز و امروز نیست. خیلی وقته که وضع همینه. حتی اگه از چین یا کوبا سر دربیاره. تا خرخره توش فرو رفتیم. این دنیا رو هر جوری خرابش بکنی و بخوای از سر نو بسازی غیر از همینی که هست نمی شه. مساله علمیه. مو لای درزش نمی ره.

می دونی، می گن جمعیت دنیا سه میلیارد شده. من نمی دونم اینو می گن که آدمو بترسونن و بش بفهمونن که آدم حکم مگسو داره؟ یا حقیقته؟ اگه حقیقت داشته باشه، تنها چیزی که هست « سه میلیارده ». "باگ" حق داره. می گه من فقط یک ذره خاکستر جمعیتم. جمعیت منفجر شده و ما ذرات جمعیتیم که هر کدوم یه گوشه افتادیم. مثل خاکستر رادیواکتیو. منظورم رو که می فهمی. باگ اسم این رو گذشته نسل جمعیت. حسابشو که می کنی می بینی راست میگه. بعضی رفیقای من افتادن طرفهای نپال. بعضی ها خودشونم نمی دونن کجان. فقط می دونن که هستن.

 

« خداحافظ گاری کوپر – رومن گاری »

پ.ن: اصلا می دونی کجا هستی؟ اصلا می فهمی چی داری می گی؟ اصلا می فهمی چی کار داری می کنی؟

دیگه حالم داره از کارهاتون، از حرفاتون، از اعمالتون به هم می خوره! چرا زندگی خودتون رو نمی کنید ... چرا با همه کار دارین ... فکر می کنید با این کارا مثقالی به وزنتون اضافه میشه! ... نه عزیز من، همچنان یه ذره خاکستر جمعیت باقی می مونید!

اه ... چقدر حالم بده! هر طرف رو نگاه می کنی آدم ... کاش آدم! ... نه، آدم نما! هر کدوم هم برای خودشون کلی ادعا! اه ... بن بست، بن بست، بن بست ... هر راهی رو هم که انتخاب می کنی به بن بست آدمها ختم میشه ...! خسته ام، خسته. خسته از گذران لحظه ها، لحظه های تهی، تهی از انسان! و ... سرشار از تهی ام، سرشار از لحظه ها، و سرشار از انسانها که این لحظه ها رو تهی تر از پیش می کنند.  تهی تر از تهی!

آخه تا کی می خواهید اشتباه کنید ... بهتر نیست به جای این همه حرف مفت، به جای سرکار گذاشتن مردم، چند لحظه ای هم جلوی آینه واستید و خودتون رو نگاه کنید! اصلا  نمی فهمم دنبال چی هستید؟

وای که چه دنیایی شده ... حداقل حرمت آدمها رو رعایت نمی کنید، به حرمت کلمات، حجاب رو از سرشون پایین نکشید! اینقدر حرف نزنید، عمل کنید! اینقدر ادعا نداشته باشید، آدم باشد! آدم ... آدم ... آدم ... آدم ... آدم ... آدم ... آدم ... آدم ... آدم ... آدم ... آدم ... آدم ...

 

الان نوشت: هیچ وقت برام زن بودن یا مرد بودن فرقی با هم نداشته! یعنی تا وقتی موضوع مهم تری به اسم " انسان بودن و انسانیت" در حال لگد کوب شدنه! اما بدم نمیاد بگم ... البته حالا دوست دارم بگم: من یه زن قوی هستم. یه زن سرسخت و صاحب اراده. و سرسختی و صاحب ارادگی برای زن همیشه نقطه ضعف محسوب می شده و میشه! ولی این وسط زنها گناهی ندارن، این مردها هستن که با افکارشون(!) و قوانینشون زنها رو هر جوری دوست دارن باور دارن. البته بین خودمون می مونه: مردهای شل و بی اراده رو می گم. رودربایستی چرا؟ وقتی کلمات حرمت ندارند. وقتی آدمها حرمت ندارن. وقتی دنیا جهنم دره ای هستش که همه توش سرگردونن و هر کاری عشقشون می کشه می کنن و هر حرفی دلشون خواست می زنن!

 

[ یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

 

اگر گریه شبانه ی پری دریایی نبود، به راحتی می شد تقدیر "مه جمال " را دید. مردی که آبادی سر به سرش می گذارد، کودکان در پی او می دوند و دیگران به ریشخندش می گیرند.

ابتدای کار دیوانگان جهان همین است. حقیقتی را در جمع کسانی فاش می کنند. ناباوران به ریشخندش می گیرند تا آن زمان که او خود نیز به گفت خود مشکوک شود. دانه های تردید اگر بر دلی کاشته شود، پریشانی خیال است و اوهام زندگی و پس از آن، ذهن حقیقت گو مانند دانه های تسبیح از هم گسیخته ای پخش و پلا می شود و ناباوران به مقصود می رسند، سر در پی اش می گذارند و جنون او را نشانه می کنند.

 

« اهل غرق - منیرو روانی پور »

پ.ن: وقتی فهمید من دیوانه ام گفت: دیوانگی های منو ندیدی!

گفتم: شناخت دیوانه ها کارسختی هستش.

گفت: من عاشق کار های سختم. همانطور که برای سوالهای پیچیده جوابهای ساده ای وجود داره، برای کارهای سخت هم راه حلهای ساده ای وجود داره، و ساده ترین راه حل در این مورد اینه که ...

جمله ش رو کامل نکرده بود ... ادامه جمله با من بود!

گفتم: ساده ترین راه حل اینه که سوالهای پیچیده نکنی و همیشه به جوابهای ساده فکر کنی. اینجوری ...

جمله م رو کامل نکردم ...

گفت: اینجوری همیشه به جواب می رسی و درک شرایط برات ساده میشه و به جایی می رسی که فقط کافیه که طرف بگه آ. اینجا زمانیه که ...

- تو هم در جواب می گی آ. به همین سادگی!

یاد "حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه " می افتم:

- نوشته بودی: « فقط دیوانه ها، فقط عاشق ها، فقط آن ها که خیلی خیلی متفاوتند، ... » خوب که چی؟ چرا جمله ت رو کامل نکرده بودی؟

= تو می تونی هر چیزی که دلت بخواد ته اون جمله ی سربریده بذاری وکاملش کنی. من اما چیزی به ش اضافه نمی کنم. من می خوام اون رو توی همین وضعیت ناتمام نگه دارم تا کلمات ش به التماس بیفتند. می خوام این کلمات عوضی که عرضه ی گفتن یه دوست داشتن ساده رو هم ندارند برای گرفتن "فعلی" از من به زانو دربیاند.

...

پری کوچک دریایی هر شب برای دیوانه ها اشک می ریزه، و اشکش باعث دیگرگونه رقم خوردن سرنوشت میشه ... آخه فقط دیوانه ها، فقط عاشق ها، فقط آنها که خیلی خیلی متفاوتند ...

 

[ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

 

هر دو می دانستند که دیگر بحث نافرمانی کودکانه و یا جبروت پدری در میان نیست؛ هرگونه گفتگوی معمولی و منطقی بیجا بود. با این همه، باید به هم چیزی می گفتند.

پدرم با لحن نیشداری گفت: برای جلب توجه مردم کارهای بسیار برجسته ای می کنید، کارهایی که واقعا در خور یک نجیب زاده است!

هر بار که می خواست کسی را به سختی سرزنش کند به او شما می گفت. اما آن بار، شمایش نشانه دوری و جدایی بود.

" کوزیمو " گفت: یک نجیب زاده، چه بالای درخت و چه روی زمین، در هر حال نجیب زاده است به شرطی که رفتارش درست باشد.

" بارون " با لحن خشکی گفت: گفته پسندیده ای ست. اما همین چند لحظه پیش داشتید آلوهای یک دهقان را می دزدیدید.

راست می گفت. برادرم واماند که چه پاسخی بدهد. لبخند زد؛ اما لبخندش از خودستایی و بی قیدی نبود، چه در همان زمان چهره اش هم سرخ شد.

پدرم نیز لبخند غم آلودی زد؛ و نمی دانم چرا چهره او هم سرخ شد. گفت: می خواهید همین طور مثل وحشی های آمریکا روی درخت زندگی کنید؟

کوزیمو چیزی نگفت. پرسشهایی بود که با خود مطرح نکرده بود و دلش هم نمی خواست که به آنها فکر کند. پس از چند لحظه درنگ گفت:

- فکر می کنید چون چند متر از دیگران بالاترم، راستی و درستی نمی تواند روی من تاثیر بگذارد؟

پاسخ زیرکانه ای بود. اما تا اندازه ای از اهمیت کاری که او می کرد می کاست. در نتیجه نشانه سستی بود.

پدرم به این نکته پی برد و با پافشاری بیشتری گفت:

- شورش را با متر و ذرع اندازه نمی گیرند. حتی یک راه چند وجبی هم می تواند راه بدون بازگشت باشد.

برادرم باز می توانست پاسخ زیرکانه ای بدهد، و یا حتی ضرب المثل لاتینی به زبان بیاورد. و اگر چنین کرده بود امروزه هیچ چیز از آنچه گفته بود به یادم نمی آمد. اما از آن همه جمله های دهن پر کن خسته شده بود. این بود که زبانش را بی ادبانه بیرون آورد و به صدای بلند گفت:

- اما منی که این بالا هستم، شاشم خیلی بلندتر از مال دیگران است!

جمله چندان پر معنایی نبود، اما دیگر جایی برای بگومگو نمی گذاشت.

از پیرامون دروازه صدای قهقهه ولگردان بلند شد، انگار جمله را شنیده بودند. اسب پس رفت، « بارون روندو » دهانه او را کشید و خود را درون شنل پیچید، گویی می خواست برود. اما برگشت، دستش را از لای شنل بیرون آورد و آسمان را نشان داد که ناگهان ابری سیاه آن را پوشانده بود، و فریاد زد:

- مواظب باش پسرم، آن بالا کسی هست که می تواند روی همه ما بشاشد!

این را گفت و به اسب مهمیز زد.

باران، که روستاییان از مدتها پیش منتظرش بودند، به شکل رگباری از گله های درشت باریدن گرفت. کودکان گونی به سر پیرامون کپرها هر کدام به سویی می گریختند و می خواندند: باران باران می بارد! آب از آسمان می بارد!

کوزیمو به زیر شاخه های پر برگ پناه بردُ اما برگها چنان خیس شده بود که با هر حرکتی به او آب می پاشید.

 

« بارُون درخت نشین - ایتالو کالوینو »

پ.ن: درک هستی سخت نیست، خود آدمها نمی خوان آسون بگیرنش.

خوب بودن هم سخت نیست، اما بد بودن آسونتره!

فقط یادمون باشه: یکی اون بالا هست که ...

[ سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

 

هستی لایه لایه است. تو در تو و پر از راز و البته پیچیده. برای درک اون باید خوب بود. همین. پاسخ من به این سوال دشوار همینه: خوب.

من فکر می کنم هر کس در هر موقعیت می دونه که خوب ترین کاری که می تونه انجام بده چیه اما مشکل زمانی شروع میشه که انسان نخواد این خوب رو انتخاب کنه. در چنین صورتی او راه رو کمی محو کرده. اگه در موقعیت دوم هم انسان نخواد به خوب تن بده راه محوتر و تاریک تر میشه. وقتی هزار تا انتخاب بد رو به جای هزار تا انتخاب خوب برمی گزینیم وضع اون قدر آشفته و تاریک میشه که انسان حتی نمی تونه یک قدم هم به جلو برداره. شبیه قدم زدن در مه می مونه که با هر قدم که برداری راه وضوح بیشتری پیدا می کنه. خوش بختانه هستی اون قدر سخاوت داره که دائم یک فرصت و یک شانس دیگه به شما میده تا دوباره از صفر شروع کنید.

اما اگه شما در برابر موقعیتی، خوب رو انتخاب کنید راه اندکی وضوح پیدا می کنه. در موقعیت بعدی احتمالا با شرایط پیچیده تری مواجه خواهید شد که باز هم باید انتخاب کنید. این انتخاب ها مثل دالانی هزار تو همیشه در مقابل شما قرار دارند. با هر انتخاب سرعت شما بیشتر و بیشتر میشه. هر انتخاب درست شتاب شما رو بیشتر می کنه تا اون جا که با سرعت نور هم می تونید پیش برید، در مقابل، هر انتخاب بد از سرعت شما کم می کنه. اون ها که دائم به انتخاب های بد دست می زنند وضع تأسف باری پیدا می کنند. اون قدر کند می شن تا کاملا متوقف می شن و بعد شروع می کنند به فرو رفتن. اون قدر فرو می روند تا این که به کلی دفن می شن. برای این آدمها هم البته که فرصت هست اما اون ها مجبورند مدتی رو صرف این کنند تا از اعماق، خودشون رو به سطح برسونند. زندگی مواجهه ی ابدی انسان است با این انتخاب ها.

خوشبختانه تشخیص خوب همیشه آسونه هر چند انجام اون به همون اندازه آسون نیست. با هر رفتار ساده و خوب، انسان یک گام پیچیده و ورزیده میشه. چنین به نظر می رسه که این رفتارهای ساده و روشن که هر کسی به راحتی اون ها رو تشخیص می ده مثل آجرهایی هستند که در نهایت ساختمان بزرگ و پیچیده ای رو به وجود می آورند. تنها نکته ی مهم اینه که تا رج های پایینی درست کار گذاشته نشه امکان گذاشتن رج های بالایی نیست. منظورم اینه که هر کس در هر موقعیت می دونه کاری که انجام میده خوبه یا نه. کسی که در انجام خوب ها ورزیده بشه کم کم حتی وزن خوب ها رو هم حس می کنه، یعنی از بین چند تا خوب می تونه بهترین رو تشخیص بده. کسی که فقط خوب ها رو انجام میده به تدریج به یکی از کانون های هستی تبدیل میشه.

به هر حال همه، هیچ چیز نیستند مگر مجموعه ای از رفتار. وزن معنوی هر کس مجموع وزن رفتارهاشه. به نظر می رسه که هر انتخاب مثل خطی است که بر صفحه ی سفید هستی خودمون می کشیم. بسیاری از آدمها که انتخاب هاشون خوب نیست، در طول زندگی مجموعه ای از خط های کج و کوله و نامفهوم تولید می کنند که هیچ معنای روشنی ندارند. اما اون ها که انتخاب هاشون درسته، رفتارهاشون خطوط متوازن و معناداری رو به وجود می آره. چیزی شبیه به یک تابلو نقاشی.

 

« روی ماه خداوند را ببوس - مصطفی مستور » 

پ.ن: وقتی تو دنیایی زندگی می کنیم که انگاری روح همه آدمها می لنگه، تو دنیایی که انگار بدجنسی نشان دهنده ی متعلق بودن به جامعه ست ... و خوبی و خوب بودن متعلق به گذشته های خیلی دور ... اگه خوب هستی، اگه دست به انتخاب های خوب می زنی، به خودت افتخار کن و  از " خوب بودن "  لذت ببر.

این رو هم بدون: تابلویی که می کشی مهم نیست با چه سبکی کشیده شده ... مهم نیست که باید از دور دیده بشه یا نزدیک ... یا رنگهای به کار برده شده توش شاد هستن یا غمگین ... مهم اینه که وقتی نگاش می کنی، روی لبهات لبخند بشینه.

 

 

[ دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

 

باز هم یکی از آن رویاها، یکی از آن خوابهایی که در بیداری می دیدم و به آسانی تسلیمش می شدم، فریبم داده بود.

رویای من از آسمان به زمین فرود آمده بود و این مساله خسارت بسیار به بار می آورد.

حتی عقاید، هنگامی که دارای جسم می شوند، از شباهت داشتن به خود دور می شوند. اما چیزی به من می گوید که عشق نبوغ دارد. استعداد این را دارد که همه چیز را ببلعد!

 

« بادبادک ها - رومن گاری »

پ.ن: صبح شده و خورشید دوباره تو آسمون پیداش شده، صدای گنجشکها که لا به لای شاخه های درختها دنبال هم می کنند بیشتر از همیشه به گوش می رسه ...  صدای جارو کشیدن رفتگر می آد، مثل همیشه کشدار و آروم، بدون علاقه ... کلاغی بلند بلند قارقار می کنه ... و من چند لحظه ای تردید می کنم : زندگی ام را خواب دیده م؟ ... یا خوابم را زندگی کرده م؟ اصلا معنی این هزاران سال سرگردانی یعنی چی؟!!

وای ... انگار سرم را تازه روی بدنم سوار کرده اند ... سنگینم، سنگین!

اصلا چرا این سر سنگینی می کنه؟ چرا تردید می کنه؟ چرا در نفس سادگی خود، بی رویا، باقی نمی مونه؟ اصلا چرا باید به واقعیت حقیر این سر سودائی پی ببرم؟ اصلا چرا باید رویا بپرورانم؟

وای ... از این دنیای نیمه زنده متنفرم. از این دروغ های رویاگونه خسته ام. باید یاد بگیرم که خواب نبینم.  باید ... باید ... باید ...

[ جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧ ] [ ٧:٥٥ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کند به « لستر » گفت: یک آرزو کن تا برآورده کنم.

لستر هم با زرنگی آرزو کرد تا دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد. بعد با هر کدام از این سه آرزو، سه آرزوی دیگر کرد. آرزوهایش شد ۹ آرزو با سه آرزوی قبلی. بعد با هر کدام از این ۱۲ آرزو، سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ تا ...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یک آرزوی دیگر تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به پنج میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۲۴ آرزو.

بعد آرزوهایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن، جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر، بیشتر، بیشتر و بیشتر.

در حالیکه دیگران می خندیدند و گریه می کردند، عشق می ورزیدند و محبت می کردند.

لستر وسط آرزوهایش نشست، آنها را روی هم ریخت تا شد مانند یک تپه طلا و نشست به شمردن شان تا پیر شد و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالیکه مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بود.

آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها کم نشده بود. همه شان نو بودند و برق می زدند.

بفرمایید چند تا بردارید. به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب ها، بوسه ها و کفش ها، همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد.

 

« شل سیلور استاین »

پ.ن: وقتی کفش اندازه باشه، پا فراموش میشه.

وقتی بوسه دلچسب باشه، غم فراموش میشه.

وقتی سیب خوشمزه باشه، بهشت فراموش میشه.

و وقتی فراموشی بیاد سراغ آدم، آدم آرووووووووم میشه.

آروم باش ... که در دنیای کفش ها، بوسه ها و سیب ها، تنها عشق است که حکمفرمایی می کند.

[ چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

(+ زن  - مرد)

+ داری خواب می بینی؟

- خواب می بینم که باهام حرف می زنی.

+ صدام رو می شنوی؟

- خواب می بینم که صدات رو می شنوم.

+ می ترسی؟

- آره.

+ از چی می ترسی؟

- از این که یه کسی بیاد ما رو بیدار کنه.

+ منم تو خوابتم؟

- آره.

+ می تونی من رو لمس کنی؟

- احتیاج ندارم لمست کنم چون ما هر دوتایی مون یه خواب می بینیم.

+ می تونی برام تعریفش کنی؟

- هنوز یه کم گنگه. ولی به نظرم می آد که داریم کم کم از خودمون جدا می شیم.

+ یعنی از بدنمون؟

- آره، داریم یواش یواش رهاشون می کنیم.

+ فکر می کنی ما هنوز به بدنامون احتیاج داریم؟

- فکر نمی کنم.

+ حس می کنی که داریم از زمان حال مون دور می شیم؟

- آره.

+ از ذهن مون؟

- آره.

+ و برات دردناکه؟

- نه اتفاقا خیلی سبکه.

+ الان دیگه چقدر دورن، بدنای در آغوش گرفته ی ما! و همین طور دورتر می شن. هنوز می بینیشون؟

- مثل دو تا صدف کوچولو.

+ ما دیگه فقط دو تا صدا هستیم. دو تا صدای در حال پرواز.

- بیش تر از اینیم. ما بیشتر صدای بال زدن یه پروازیم.

+ ما داریم بالای خودمون پرواز می کنیم، مگه نه؟

- بیش تر از این. داریم بر فراز تمام چیزایی که احتیاج نداریم پرواز می کنیم.

+ بر فراز دنیا.

- بر فراز همه چیز.

+ شاید ما مرغ عشق شدیم. دیگه هم هیچ وقت از هم جدا نمی شیم.

- من احساس می کنم، ما دو تا بال یه مرغیم.

+ پس عجیبه که ما باز هم می تونیم با هم حرف بزنیم! طبیعتا الان باید یه صدا باشیم.

- فکر کنم به زودی بشیم.

 

« داستان خرس های پاندا - ماتئی ویسنی یک »

پ.ن:  خواب می دیدم بین زمین و آسمون معلقم. دستی اومد درختی کاشت برام، پر از گیلاس.

چند وقتیه درخت نشین شدم.

بفرمایید گیلاس.

[ دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]


دست برد توی جیبش، یک تخم مرغ پلاستیکی پر از شکلات های دارچینی به من داد، تعظیم مختصری کرد و گفت: « برای خانوم خانوما!»
مادر گله کنان گفت: « ای بابا آقای پیرزاده! شما هر شب هر شب زحمت می کشید. با این کارها دارید لوسش می کنید.»
« من فقط بچه هایی را لوس می کنم که استعداد لوس شدن ندارند.»

این لحظه برای من لحظه خاصی بود که همیشه با لذت و ترس، چشم به راهش بودم. مجذوب وقار و شیک پوشی آقای پیرزاده بودم. از توجه های نمایشی اش به خودم خوشم می آمد، و در عین حال از راحتی بیش از حدش معذب بودم؛ جوری که یک آن حس می کردم توی خانه ی خودمان غریبه هستم. مراسم هر روزه ی ما همین بود، و قبل از اینکه با هم خودمانی بشویم، این لحظه تنها لحظه ای بود که آقای پیرزاده با من مستقیم حرف می زد. من صدام درنمی آمد و عکس العملی در قبال آب نبات های عسلی، شیرینی های تمشکی و پاستیل های ترش از خودم نشان نمی دادم. حتی زبانم نمی چرخید تشکر کنم.

عقیده داشتم درست نیست خوراکی های آقای پیرزاده را سرسری بخورم. همیشه چشمم به ساعت بود که کی وقت خواب می شود بروم سروقت خوراکی ها؛ درست مثل کسی که مشتاق تماشای طلا جواهرات یک پادشاه باستانی باشد. خوراکی ها را گذاشته بودم توی یک جعبه ی کوچک کنده کاری شده از چوب سندل، کنار تختخوابم ـ تنها یادگار مادربزرگم که هیچ وقت ندیده بودمش. می گفتند مادر پدرم سال ها قبل در هند توی آن جعبه دانه های فوفل زمینی می گذاشته و صبح به صبح بعد حمام می خورده. تا قبل از آشنا شدنمان با آقای پیرزاده چیزی نداشتم بگذارم داخلش. شب ها پیش از اینکه مسواک بزنم و لباس های روز بعد مدرسه را حاضر کنم، در جعبه را باز می کردم و یکی از آن هله هوله ها را با لذت می خوردم.

آن شب وقتی شکلات های دارچینی را می گذاشتم توی جعبه کنار تختم، برعکس شب های قبلی، ذوق نداشتم. سعی کردم به آقای پیرزاده با آن پالتویی که همیشه بوی لیمو می داد فکر نکنم ـ او مال دنیای سوزان و متلاطمی بود که چند ساعت پیش در اتاق پر نور و گرم و نرم مان در صفحه ی تلویزیون دیده بودم. اما هر چه کردم، نشد. مدت زیادی همین موضوعات فکرم را مشغول کرد. از فکر اینکه شاید زن و بچه ی آقای پیرزاده هم جزو همان جماعت سرگردان و پرهیاهویی باشند که اخبار نشان داده بود معده ام جمع شد. به دور و بر اتاقم نگاه کردم که حواسم پرت شود؛ اما حواسم پرت نشد که نشد. هر چه می گذشت مطمئن تر می شدم که خانواده آقای پیرزاده مرده اند. عاقبت یک دانه شکلات شیری از توی جعبه درآوردم، کاغذش را باز کردم، گذاشتم توی دهنم و صبر کردم تا حد ممکن آب شود؛ بعد همان طور که آهسته آهسته آن را می جویدم، دعا کردم خانواده ی آقای پیرزاده صحیح و سالم باشند. کارم سابقه نداشت؛ تا آن موقع برای چیزی دعا نکرده بودم. نه کسی یادم داده بود نه کسی ازم خواسته بود. اما من حس کردم در این موقعیت باید دعا کرد. وقتی هم که رفتم دستشویی مسواک نزدم؛ چون می ترسیدم دعا یک جوری از دهنم بیرون بریزد. برای اینکه جلوی پرس و جوی احتمالی پدر و مادرم را بگیرم، مسواک را آب زدم و جای خمیر دندان را هم عوض کردم. آن شب با دهن شیرین خوابم برد.
 
« مترجم دردها - جومپا لاهیری »

پ.ن: روز اول که دیدمش زیاد ازش خوشم نیومد ... آخه همش یا با منشی های مطب دندانپزشکی می گفت می خندید یا موبایلش زنگ می زد وسط کار و شروع می کرد به حرف زدن ...

اصلا دلم نمی خواست اون دندونای من رو درست کنه ... آخه احساس می کردم اصلا حواسش به کارش نیست.

پنج شنبه که برای ترمیم دندونم رفتم، شانس من، دندانپزشکم خودش بود. با اینکه کلی با این و اون گفت و خندید ... یک چند باری هم دستکش هاش رو درآورد تا تلفن جواب بده و غیره ... ولی کارش عالی بود.

امروز که برای جراحی دندون عقلم رفته بودم ... بازم دیدمش، با همون لبخند ... و با همون تلفنی که تند تند زنگ می خورد ...

وقتی از اتاق دکتر جراح اومدم بیرون، به چشمام نگاه کرد و با همون لبخندی که این چند روز تو ذهنم ثبت شده بود، بهم گفت: « نگران نباش! لازم نیست که حتما جراحی کنی دندون عقلت رو، وقتی اذیتت نمی کنه! بذار برای خودش باشه!کاری به کارش نداشته باش! »

داشتم می گفتم که آقای دکتر میگه اگه جراحی نشه به دندونای دیگه آسیب می رسونه، اگه هم جراحی بشه چند درصدی امکان داره به عصب دهن آسیب برسونه و برای همیشه فک و دهن رو بی حس کنه...

دستش رو گذاشت رو شونه م و گفت: « من یه تومور به چه بزرگی تو سرم دارم، چون خوش خیم هستش کاری به کارش ندارم. سخت نگیر، بخند!»

نگرانیم تبدیل شد به اشک هایی که گوله گوله پائین می ریختن.

...

از امشب دیگه مسواک نمی زنم ... می خوام با دهن شیرین بخوابم.

[ شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ ] [ ٤:٥٢ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]


آشپزهای هنگ لورن پس از تقسیم غذا به سربازان، ته دیگ را برای « گوردولوی » دیوانه گذاشتند. گوردولو فریاد زنان گفت: « آهای آش، بیا ببینم!»

بلافاصله به لبه ی دیگ تکیه داد، انگار آرنج هایش را به نرده ایوانی تکیه داده باشد و یا قاشقش شروع کرد به تراشیدن این طرف و آن طرف دیگ تا آنچه را به دیواره های آن چسبیده بود، بتراشد.

صدایش از داخل دیگ شنیده می شد که می گفت: « بیا این جا، آش، بیا این جا.» چنان پاهایش را بالا و پایین می کرد که سرانجام دیگ روی کله اش برگشت. سپس دیگ مثل لاک پشت شروع کرد به این پا و آن پا شدن و سرانجام به حالت اولیه برگشت و گوردولو از نو نمایان شد.

سرتاپایش به آش کلم آغشته شده بود، چسبناک، چرب و چیلی و از همه بدتر که بر اثر دوده های پشت دیگ، سیاه هم شده بود. با آشی که از پیشانی اش می چکید، تلوتلوخوران مثل یک نابینا فریاد میزد: « همه چیز آش است!» دست هایش را مثل یک شناگر از هم باز کرده بود و جز آشی که به صورت و چشمهایش مالیده شده بود چیزی را نمی دید.
« همه چیز آش است!»
قاشقش را در هوا تکان می داد و جلو می آمد، انگار می خواست آن را در همه جا فرو کند: « همه چیز آش است!»

با دیدن این منظره، « رنبو » احساس کرد دچار ناراحتی شدیدی شده است؛ سرش گیج می رفت. ولی آنچه احساس می کرد بیشتر ناشی از نگرانی بود تا انزجار: شاید این مردک بی نوا که مثل نابیناها جلویش تلوتلو می خورد تقصیری نداشت، شاید دنیا ظرف بزرگی بود پر از شوربایی رقیق که همه چیز در آن می جوشید، مستحیل می شد و در هم می آمیخت. دلش می خواست فریاد بزند: « من دوست ندارم آش بشوم، کمک! »
 
« شوالیه ناموجود - ایتالو کالوینو »

پ.ن: مثل تنبلا ... شایدم نه ... عین خود خود تنبلا ... پام رو انداخته بودم رو پام و ازش خواستم بیاد پیشم! در صورتی که من باید پا می شدم و می رفتم پیشش.

گفت: وقتی کنسرت تموم میشه، نوازنده پیانو که ایرانی بوده از جاش بلند میشه، و از تمامی حضار که همچنان براش کف می زدن تشکر می کرده که یهو یکی از بین جمعیت می پرسه: شما ترک هستید؟ 

نوازنده پیانو  که تعجب کرده بود میگه: آقا من ۳۰ ساله خارج از کشور دارم زندگی میکنم ... اون وقت شما می پرسین من ترک هستم؟!!! 

-  آخه تنها یک ترک می تونه به جای اینکه صندلی را جلو بکشه، پیانو رو سمت خودش بکشه!

......................

آی ... وای ... یه دیگ افتاده رو سرم ... کمک ... همه جا آشه ... اما من دوست ندارم آش بشم کمک!

دیوونگی هم عالمی داره! 

[ چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧ ] [ ٩:٢۱ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

یک بار پیله ای را از تنه ی درخت زیتونی جدا کرده و آن را کف دستم نهاده بودم. درون قشر شفاف موجود زنده ای به چشمم خورد. حرکت می کرد. حتما دگرگونی نهایی به کمال رسیده بود. پروانه آینده که هنوز آزاد نشده بود، با لرزشی آرام چشم به راه ساعت مقدسی بود تا به آفتاب سلام گوید. شتابی نداشت. در سایه توکل به نور و هوای گرم و قانون ابدی خدا، در انتظار بود. اما من شتاب داشتم. می خواستم شاهد هر چه زودتر روی دادن معجزه باشم، می خواستم ببینم که چگونه جسم از گور و کفن بیرون می پرد و جان می شود.

خم شدم و با نفسم شروع به گرمکردن پیله کردم. و بنگر! به زودی شکافی در پشت پیله پدید آمد، تمامی کفن آهسته آهسته از بالا تا پایین از هم درید، و پروانه نابالغ به رنگ سبز روشن ظاهر شد. هنوز مچاله بود، بالهایش باز نشده و پاهایش چسبیده به شکم بود. زیر نفس گرم و مداوم من به آرامی تکان می خورد و زنده تر می شد. یکی از بالها، که به بی رنگی جوانه سپیدار می مانست، خود را از جسم رها ساخت و شروع به جنبیدن کرد. پروانه کوشید تا آن را در تمامی درازا باز کند، اما بیهوده بود. نیمه باز و لرزان بر جای ماند. به زودی بال دیگر نیز به حرکت آمد و به نوبه خویش کوشید که باز شود. نتوانست و نیمه باز و لرزان بر جای ماند.

با گستاخی بشری، به دمیدن نفس گرم خود بر بال های فلج شده ادامه دادم، اما بال ها اکنون از حرکت باز ایستاده و به سختی و بی جانی سنگ، فرو افتاده بودند.

درد بر دلم چنگ زد. بر اثر شتاب و به سبب آنکه جرات کرده بودم قانونی ابدی را نقض کنم، پروانه را کشته بودم. اکنون نعشی در کف دستم داشتم.

انسان در شتاب است. خداوند شتاب نمی کند. از همین رو است که کارهای انسان نامطمئن و ناقص است، و کارهای خدا بی نقص و مطمئن. با چشمی اشکبار، عهد بستم که دیگر این قانون ابدی را نقض نکنم. به سان درختی تازیانه باد و خورشید و باران را می خورم و با اعتماد چشم به راه می مانم. ساعت گل و میوه فرا خواهد رسید.
 
« گزارش به خاک یونان - نیکوس کازانتزاکیس »

 

[ شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]


در تالار بزرگ قصر خلده عده زیادی از سران قوم دور تا دور مجلس روی مخده های اطلس سرخ جا گرفته بودند. خلیفه هارون الرشید با لباس قرمز غضب نشسته بود. جعفر برمکی و ابو القمصور موصلی در دو طرف او نشسته بودند. پایین سالن مسرور میر غضب با شمشیر برهنه بر پا ایستاده بود و جلوی پای او ماشاالله خان را نشانده بودند.
این جلسه که برای محاکمه و تعیین مجازات ماشاالله خان تشکیل شده بود چنان ابهتی داشت که دل شیر را آب می کرد.
پس از چند لحظه سکوت مطلق خلیفه هارون الرشید رو به ماشاالله خان کرد و به او دستور داد از جا بلند شود. ماشاالله خان که رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود با کلمات بریده ای جواب داد:
- انا لا قو ... قو ... قوت القیام.
- ماذا؟
- انا ضعیف.
خلیفه با اشاره دست به مسرور دستور داد که متهم را از جا بلند کند، مسرور هم بلاتامل یک پس گردنی به ماشاالله خان زد و او را از جا بلند کرد.
خلیفه سوالات خود را شروع کرد:
- ماذا اسم؟
- ماشاالله خان.
- ماذا شغل؟
- انا مستحفظ فی واحد شعبه بانک.
- بانک؟ ... ماذا بانک؟
- واحد مکان علی ذخیره فلوس ... فقد حساب الجاری و الحساب عقب انداز.
خلیفه که از این توضیح چیزی نفهمیده بود پرسید:
- انت اقرار علی هذا خیانت العظیم؟
- لا.
در این موقع مسرور به اشاره خلیفه یک پس گردنی محکم به او زد. ماشاالله خان فریاد زد: نعم.
- انت اقرار علی مقاصد الشوم؟
- لا.
مسرور باز یک پس گردنی دیگر به ماشاالله خان زد به طوری که بلاتامل گفت: نعم.
- انت قبول علی استحقاق المجازات الشدید؟
- لا.
پس گردنی.
- نعم، نعم.
- قال آخرین دفاع.
ماشاالله خان با لحن تندی اعتراض کرد: هذا محاکمه لا صحیح ... انا احتیاج علی واحد وکیل المدافع.
خلیفه با تبسم پرسید: انت احتیاج علی وکیل؟
- نعم.
مسرور باز پس گردنی به او زد.
- لا، لا ... لا احتیاج.
خلیفه رو به حاضرین کرد: یا ایها الناس تعال اظهار نظر علی طریق المجازات.
حاضرین یکی یکی از جا برخاستند و درباره طریقه مجازات او پیشنهاد خود را به عرض خلیفه رساندند. پیشنهادات به حدی مخوف بود که دندانهای ماشاالله خان از وحشت کلید شده بود. یکی پیشنهاد می کرد او را به چهار اسب ببندند و اسب ها را در جهت های مخالف بدوانند. دیگری پیشنهاد می کرد زنده به گورش کنند و یکی دیگر می گفت که پوست سرش را بکنند و او را زیر آفتاب تند بگذارند.
عاقبت خلیفه رو به ابوالقمصور موصلی کرد: ماذا عقیده انت یا ابو القمصور؟
ابوالقمصور تعظیمی کرد و با لبخندی شیطانی جواب داد: انا عقیدتا علی مجبور هذا خائن علی تناول الگوشت بدن!
خلیفه توضیح خواست: ماذا طریق؟
ابو القمصور توضیح داد که بهتر است تکه تکه از گوشت بدن ماشاالله خان ببرند و به خورد خود او بدهند.
ماشاالله خان که چشمها را گرد کرده بود به میان صحبت دوید و پرسید: انا تناول الگوشت الخام؟ اه! انا لا یحب الگوشت الخام ... وانگهی انت مسلمان یا ابوالقمصور؟
ابوالقمصور با لحن تندی جواب داد: نعم.
- پس چطور می خواهی گوشت آدم را که حرام است به خورد یک نفر بدهی؟ ... ماذا انت مجبورا واحد مسلمان علی تناول گوشت الحرام؟
خلیفه سری تکان داد و گفت: الحق بجانب المتهم ... هذا معصیت الکبیر.
همه بزرگان حاضر در مجلس تصدیق کردند که خوراندن گوشت حرام به اندازه خوردن آن معصیت دارد.
خلیفه رو به جعفر برمکی کرد: ماذا عقیده انت یا جعفر؟
جعفر به نوبت خود تعظیمی کرد و نظر داد که معده متهم را از راه روده با سرب گداخته پر کنند: انا معتقد علی مملو معده هذا خائن مع سرب مذاب من طریق الروده.
ولی ماشاالله خان دوباره دخالت کرد: هذا لا ممکن.
خلیفه با لحن تندی پرسید: ماذا؟
ماشاالله خان جواب داد: السرب مذاب ماذا ورود بحالت المذاب فی معده.
- ماذا؟
- برای این که تا به معده برسد سفت می شود ... فقد تعال سفت تا وصول فی معده مساحت الشروع الروده الی معده فقد طویلا.
- الحق بجانب المتهم.
در این موقع مسرور به طرف خلیفه رفت و زیر گوش او چیزی گفت.
مسرور خبیث پیشنهاد کرده بود که ماشاالله خان را ده روز با خواهر او سامیه* (که دماغی به درشتی یک پرتقال داشت و چشمهای درشتش هر کدام به یک طرف نگاه می کرد/ دهن سراسری او تا بناگوشش ادامه داشت و میان سرش به اندازه یک نعلبکی طاس بود/ و به قاتل الفیل معروف بود) در اتاق مجاور قفس شیر مخصوص خلیفه زندانی کنند و بین اتاق و قفس شیر در ارتفاع دو ذرعی پنجره ای بگذارند به طوری که ماشاالله خان ناچار باشد یا در اتاق سامیه  زندگی کند یا از این پنجره خود را در قفس شیر بیندازد.
مسرور معتقد بود که این بزرگترین و مخوف ترین مجازاتی است که می توان برای متهم خائن تصور کرد. خلیفه عقیده او را پسندیده بود و وقتی این نقشه را با بزرگان قوم در میان گذاشت همه حتی دشمنان مسرور بر رای او آفرین گفتند.
 
« ماشاالله خان در دربار هارون الرشید - ایرج پزشک زاد »

پ.ن:۱. طنز ظریفی داره که خوشم اومد.
      ۲.آموزش در مدارس ایران به خوبی انجام میشه! هنوز عربی یادم نرفته!
      ۳.مسلمونها شاید گناههای کوچیک رو انجام بدن ولی گناه کبیره اصلا و ابدا!
      ۴.هیچ حکومتی قابل مقایسه با هیچ حکومت دیگه ای نیست!
      ۵. بودن در کنار یک زن زشت از تمامی مجازاتها بدتره!
      ۶.سرب گداخته قبل از اینکه به معده برسه، سفت میشه.

      ۷.انا من النوادر!

      ۸. ... ها؟

[ پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ ] [ ۳:٠۸ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]


چند ساعت قبل از مردن من، مامانم روی در یخچال یه نقاشی آویزون کرد که داداشم کشیده بود. تو اون نقاشی یه خط آبی پهن، آسمون و زمینو از هم جدا می کرد. روزهای بعد می دیدم که خانواده ام از جلوی اون نقاشی عقب و جلو می رن و من متقاعد شده بودم که اون خط آبی پهن یه جای واقعی بود، یه نقطه بینابین، جایی که خط افق بهشت با خط افق زمین تلاقی می کند، یه برزخ. دلم می خواست اونجا برم، به آبی ِ گل گندمی، عرش ِ اعلی، فیروزه ای، آسمون.


« استخوان های دوست داشتنی - آلیس زیبولد »

پ.ن: من رویای آبی آن سالها را هنوز به یاد دارم ...

هنوز هم می دانم زندگی، در لحظه هایش خلاصه می شود ...

در همان لحظه ای که چشم می دوزی به غروب خورشید، در ساحل دریا ...

و می دانی که شاید فردا، باز هم ببینی طلوعش را ...

یا در همان لحظه ای که گلی را می بویی ...

و می دانی که  عاشقان عطر آن را همواره به خاطر خواهند داشت ...

یا در همان لحظه ای که می سپری به باد گیسوانت را ...

من می دانم که زندگی ثبت همین لحظه هاست...

من هنوز هم لحظه های آبی و سفید و سبز زندگیم را می بویم ...

بی جهت نیست، هر از گاهی چشمانم را می بندم...

سکوت می کنم ...

و زندگی را مزه مزه می کنم ...

من دلم می خواهد تمام رویاها را زنده کنم ...

و در گوش ت زمزمه کنم: این هم یک لیوان آب، باران می آید!

 

[ سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧ ] [ ۸:۳٦ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]


در خلاء سقوط کردن، آن طور که من سقوط می کردم: هیچ کدامتان نمی دانید یعنی چه. برای شما، سقوط یعنی پرت شدن، شاید از طبقه ی بیست و ششم یک آسمان خراش، یا از هواپیمایی که در حال پرواز متلاشی شده: با سر سقوط کردن، یک لحظه در هوا کورمال کردن، و بعد بلافاصله زمین می رسد و بامبی می خورد به آدم.

ولی من از وقتی می گویم که آن پایین، زمین یا هیچ چیز جامد دیگری نبود، حتی یک جرم آسمانی در فاصله ای که آدم را به مدارش بکشد، وجود نداشت. فقط سقوط بود، سقوط بی پایان، در زمان بی پایان. من در خلا سقوط می کردم، به مطلق ترین اعماق قابل تصور، و زمانی فهمیدم، که حد نهایی خیلی خیلی پایین تر و بسیار دوردست است، و به سقوطم ادامه دادم که به آن برسم. از آنجا که هیچ نقطه مرجعی وجود نداشت، تصوری ندارم که سقوطم تند بود یا آهسته. حالا که فکرش را می کنم، حتی نمی شد ثابت کرد که واقعا دارم سقوط می کنم: شاید تمام مدت در یک نقطه بی حرکت بودم، یا شاید داشتم به طرف بالا حرکت می کردم؛ از آنجا که بالا و پایین وجود نداشت اینها تنها سوالات صوری بودند و من نمی توانستم همان طور که طبیعتا تصور کرده بودم، فکر کنم دارم سقوط می کنم.
 
« کمدی های کیهانی - ( شکل فضا ) - ایتالو کالوینو »
 
پ.ن: مادرم رو بوسیدم.
بعد از دو روز سقوط ... سقوط در زمان. اولین کاری که امروز صبح انجام دادم بوسیدن مادرم بود.
ده سال سقوط کرده بودم در تونل زمان ... ده سال پیش رو کاملا فراموش کرده بودم!
همین؟ ... همین!... از خودم بدم اومد ... خیلی!
شنیده بودم هر سقوطی بد نیست اما ... حالا ... حالا که تب و لرز ... بالا و پایین شدن فشار دنیاهام ... و سقووووووووووووط ... یادم انداخت چی رو فراموش کرده بودم، خوشحالم از این سقوط ... خوشحالم که به یادم آورد برق چشمهای مامان و بابا رو ...یادم آورد که ...
 
الان ... سرم سنگینه ... پروفن و استامینوفن هم کاری نکرده ... دارم لحظه های گذشته رو به یاد می آرم و تک تکشون رو از بر می کنم ....
فکر کنم دارم سقوط می کنم تا از یاد نبرم چه جوری صعود کردم.

 

[ دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ ] [ ٩:٤۳ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]


سر فصل ها:
۱. تعارض درون از اقتدار غلبه بر خطر برون می کاهد، آنچه در ذهن حفظ می شود، در بدن نمایان می گردد.
۲.مرد برتر، نیکی را به سیمای ویژگی استوار و پیوسته منش می بیند، نه حادثه ای تصادفی و گاه به گاه.


۳. اگر آن گونه که باید باشید نیستید، این امر شما را از آن چه باید بشوید، باز می دارد. پس آن چنان باش که بایسته است.


۴. آن گاه که سرگرم کاشتنی چشمانت را به درو مدوز، هنگامی که علف های هرز را می چینی، به فواید زمین میندیش.


۵. حقیقتی که محتاج دلیل و برهان است نیمی از حقیقت است. ای مسافر، کالبدی نیست که پاینده باشد، از میان رفتن بزرگترین قانون در میان آمدن است.


۶. گلایه مکن، از بخت مساعدی که هنوز دارا هستی محظوظ شو و همچو موری بر دامنه کوهی بلند روان باش.


۷. به هنگام رویارویی با موانع صعودناپذیر، همچون مرغ دریایی سرگشته در برابر بی کرانگی دریا، به ساحل شروع، بازگرد.


۸. زندگی زنی است که در سیل اشک های عاشقانش تن می شوید و با خون قربانیانش تدهین می کند، پس نه از حصول خرسند شو و نه خسران را به دل گیر.
 
....« - هوی، تو که از اول کتاب هی وسط قصه می آی، جفنگ بی ربط می گی، لابد یه چیزایی می دونی ... یالا تا فکتو پایین نیاوردم یه سر نخ بده ... در ضمن وای به حالت اگه از این به بعد بیشتر از شعورت حرف بزنیا! » ... « - آقا بی خیال، نزن. ما مخلصیم! ... چشم! » ...
 
۹. سلطان غم، مادر!


۱۰. امان از چشم مَردُم!


۱۱. گشتیم نبود، نگرد نیست!


۱۲. من از بیگانگان هرگز ننالم، که هر چه با من کرد آن آشنا کرد ... حبیب من هااااااااااااااااای!


۱۳. بدنام برو از همه دور شو ... بدنام برو طعمه گور شو !


 
« پازل عاشقانه ی آقای کا - مانا نیستانی »

پ.ن: یه افسانه بودایی می گه اگه خودت رو از یه جای بلند پایین بندازی و بعد بتونی وجودت رو انکار کنی، سالم می مونی و به نیروانا می رسی!
نیروانا حد نهایی و آخرین منزلگاه تعالیم بودا است که انسان از تغییر و زوال و رنج چرخه زایش دوباره وامی نهد.

[ شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧ ] [ ٩:٢٦ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]


« ترزا » کتاب را همچون نشانه ی شناسایی اخوتی پنهانی تلقی می کرد. در مقابل دنیای پر از وقاحتی که او را در بر می گرفت، ترزا فقط یک سلاح داشت و آن هم کتاب بود. او کتاب های زیادی خوانده بود. کتاب به او فرصت گریختن از نوعی زندگی را می داد که هیچگونه رضایت خاطری از آن نداشت. کتاب به عنوان یک شی ء هم برای او معنای خاصی داشت: دوست داشت کتاب زیر بغل در خیابانها گردش کند. کتاب برای او به منزله عصای ظریفی بود که آدم متشخص قرون گذشته، به دست می گرفت. کتاب او را از دیگران به کلی متمایز می ساخت.
( مقایسه کتاب و عصای ظریف آدم متشخص کاملا درست نیست. عصا علامت مشخصه ی فرد متشخص بود، که از او یک شخصیت جدید و باب روز می ساخت. هر چند کتاب ترزا را از زنان دیگر متمایز می کرد ولی او را به صورت یک آدم قدیمی غیر متجدد و امل درمی آورد ... )
 
« بار هستی - میلان کوندرا »
 
پ.ن: کتاب برام پر از حرفهای نگفته ست ... پر از دنیاهای اسرار آمیز و رویایی ... پر از جن و پری ... نمی دونم .... من کتابهای زیادی را خوانده ام ... و کتابهای زیادی را هم نخوانده ام ...
ولی با هر کتابی کلی سفر کردم ... کلی دنیا ساختم ... کلی ...
کتاب دوست بی زبانی هستش که نمی تونه بلند بلند فکراش رو بگه ... همه رو برات می نویسه ... و تو از خواندنش لذت می بری ... 

کتاب کم حرف ترین و در عین حال پر حرف ترین دوسته! ...
 
الان نوشت: شاید من هم کم حرف باشم ... شاید خیلی از حرفها رو نتونم بزنم ... شاید خیلی جاها کم بیارم ... شاید .../ اما تو دلم کلی حرف نگفته ست ... تو سرم کلی جمله ست که بلد نیستن به زبون بیان ... و گاهی ... گاهی فکر می کنم هر حرفی بزنم به معنای اینه که دیوانه ام. برای همینه که اغلب ...
سکوت می کنم....
اما ... خاموشی من نیست برهان فراموشی من ...

[ جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]


دردناک ترین کار به عهده بابا گذاشته شده بود.
لیلا او را دید که در اتاق کارش ایستاده است و همچنان که قفسه ها را برانداز می کند غم عالم از صورتش می بارد.
گفت: « آن گفته معروف یادت هست؟ در جزیره متروکی هستی و می توانی پنج تا کتاب با خودت داشته باشی. کدام ها را انتخاب می کنی؟ هرگز تصورش را هم نمی کردم که به این روز بیفتم.»
لبخند غمگینی زد ... لیلا سر برداشت و بابا را گریان دید.
 
« هزاران خورشید تابان - خالد حسینی »


پ.ن: واقعا سخته انتخاب فقط  ۵ تا کتاب!!!

 داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد - ماتئی ویسنی یک

خداحافظ گاری کوپر - رومن گاری

زوربای یونانی - نیکوس کازانتزاکیس

خشم و هیاهو - ویلیام فاکنر

بچه های نیمه شب - سلمان رشدی

 

عذاب وجدان گرفتم نسبت به کتابایی که انتخاب نکردم! ... چند تا دیگه رو هم قاچاقی با خودم می برم!

ناطور دشت - دی. جی. سلینجر

مرشد و مارگریتا - میخائیل بولگاکف

زندگی در پیش رو - رومن گاری

میرا - کریستوفر فرانک

۱۹۸۴ - جورج اورول

کمدی های کیهانی - ایتالو کالوینو

استخوان های دوست داشتنی - آلیس زیبولد

آمریکا زده ها - رضوانی

همنوایی شبانه ارکستر چوبها - رضا قاسمی

و ...

خیلی سخته ... خیلی سخت!

کدوم ۵ تا کتاب رو انتخاب می کنی؟

 

[ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]


دنیا، در آن روزگار قدیم که داستان من اتفاق می افتد، هنوز پر بود از حوادث پیش بینی نشده. بارها اتفاق می افتاد که آدم در برابر واژه هایی، آگاهی هایی، اساس و شکل هایی قرار می گرفت که به هیچ وجه با واقعیت مطابقت نداشت؛ در عوض دنیا پر بود از اشیا، نیروها و افرادی که هیچ چیز، حتی یک اسم آنها را از بقیه متمایز نمی کرد: خلاصه، دوره ای بود که اراده ی سرسختانه ی زنده بودن، رد پایی از خود باقی گذاشتن و دست به گریبان شدن با هر چه که وجود داشت، بیشتر اوقات به کار نمی آمد.
حقیقت را بگویم، بسیاری از مردم نمی دانستند چه بکنند: بعضی ها خیلی نادان بودند،خیلی تیره روز، و بعضی ها آنقدر مزایا در اختیار داشتند که نیازی به آن احساس نمی کردند، به نحوی که پاره ای از آنها می رفتند جایی نامعلوم خودشان را سر به نیست می کردند. ولی اتفاق هم می افتاد که این اراده و این احساس نسبت به خود، که بلاتکلیف مانده است، به نحوی شتاب بردارد تا به شکل گلوله کوچکی در آید: به این ترتیب مشاهده می شود بخار غیر ملموس تشکیل شده از ذرات کوچک آب، با متراکم شدن به شکل ابر درمی آید.
 
« شوالیه ناموجود - ایتالو کالوینو »


پ.ن: دنیا در روزگار جدید که داستان من اتفاق می افتد، پر است از ... پر است از ... از ... هیچی! تمدن، تصادف رو از بین برده ... و حوادث پیش بینی نشده، واژه ها و آگاهی های غیر واقعی دیگه  معنایی نداره ...
اما منی که تو این روزگار جدید چشم باز کردم ، مال خیلی وقت قبلم ... مال همون وقتهایی که یکی بالای درخت زندگی می کرد، یکی به دو نیم می شد ولی همچنان ویکنت باقی می موند ... همون دوره ای که شوالیه ای وجود داشت که « نا موجود»  بود ولی در شهامت و مردانگی از هر چه « موجود » بود موجودتر بود ...
مال همون وقتایی که پری کوچک غمگین قصه، هر شب با یک بوسه می مرد و صبح با یک بوسه از خواب بیدار می شد ... یا همون وقتی که ماهی سیاه کوچولو خطر می کرد و نمی ترسید دریا رو آرزو کنه ...
مال همون وقتایی که همه خواب می دیدن ... و بهشت هنوزم معنایی داشت ... و بوی بهشت همه رو مست و پاتیل می کرد ...
من مال خیلی وقت پیشم ...
من بوی بهشت رو می شنوم ...
هنوزم خواب می بینم ...
سیاره ... نیمکت ... درخت گیلاس
دونه دونه گیلاس می چینم ...
سیاره م سبز سبز ... آسمونش آبی آبی ... اما هنوز یک گوشه ش برف دارم ... برف سفید ... سفید سفید ... به رنگ زندگی تو دنیای قدیم!

[ دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]


آرش گفت: زمین کوچک است. تیر و کمانی می خواهم تا جهان را بزرگ کنم.
بهْ آفرید گفت: بیا عاشق شویم. جهان بزرگ خواهد شد، بی تیر و بی کمان.
بهْ آفرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت و تیری به بلندای ستاره؛ کمانش دلش بود و تیرش عشق.
بهْ آفرید گفت: از این کمان تیری بینداز، این تیر، ملکوت را به زمین می دوزد.
آرش اما کمانش غیرتش بود و جز خود تیری نداشت.
آرش می گفت: جهان به عیاران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتی که عاشقی تنها تیری برای خودت می اندازی و جهان خودت را می گستری. اما وقتی عیاری، خودت تیری؛ پرتاب می شوی؛ تا جهان برای دیگران وسعت یابد.
بهْ آفرید گفت: کاش عاشقان همان عیاران بودند و عیاران همان عاشقان.
آن گاه کمان دل و تیر عشقش را به آرش داد.
و چنین شد که کمان آرش رنگین شد و قامتش به بلندای ستاره.
و تیری انداخت. تیری که هزاران سال است می رود.
هیچ کس اما نمی داند که اگر بهْ آفرید نبود، تیر آرش این همه دور نمی رفت!
 
« من هشتمین آن هفت نفرم - عرفان نظرآهاری »


پ.ن: آبی ست. درونم را می گویم. درونم با همه تلاطمش آبی ست؛ آبی ِ آبی! درست مثل دریا! آرام، با موج هایی که نرم می آید و دل را به شوق می اندازد.
آبی ست. هوای تنفسم را می گویم. انگار این هوا در درونم می پیچد و تکانم می دهد؛ آرام ِ آرام!

و من لحظه به لحظه استنشاق می کنم این هوا را ... و درونم آبی تر می شود ... آبی تر از آبی!

و من دلم می لرزد ... 

 

[ یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]


- آره. مردم گریز شده ام. مردم گریز. از مردم گریزنده. خوشم می آید که از مردم گریزان باشم. راستش من از مردم نفرت ندارم. نسبت بهشان بی اعتنا هستم. بهتر است بگویم ازشان اقم می گیرد. باید مواظب باشند که سر راهم قرار نگیرند که خردشان می کنم. من یک هدف دارم که یک کله به طرفش می روم.


= مسلما حق با توست. با وجود این به نظرم تو داری یک نوع بحران اخلاقی را می گذرانی! ای وای! چه بلایی سر پوست تنت آمده؟


- توی لباسهایم راحت نبودم. باز هم رفتی سراغ پوست من؟ هر چه باشد این پوست تن من است. هیچ وقت هم با پوست تو عوضش نمی کنم. خیلی محکم تر است. در مقابل تغییر آب و هوا خیلی بهتر مقاومت می کند. ( اصلا حالا دلم می خواهد کرگدن بشود ... ) من بهت می گویم آنقدر ها هم بد نیست! تازه کرگدن ها هم مخلوقاتی هستند عین ما. و عین ما حق زندگی دارند. و به همان عنوان.


= به شرط آنکه زندگی ما را خراب نکنند. هیچ متوجه هستی که چه اختلافی هست میان این دو طرز فکر؟


- خیال می کنی که طرز فکر ما رجحانی داشته باشد؟


= هر چه باشد ما آدمها ملاک های اخلاقی خودمان را داریم که به نظر من هیچ با مال حیوانات قابل مقایسه نیست.


- ملاک های اخلاقی! دیگر از اخلاق حرف نزنیم. اخلاق مرا خفه کرده. اخلاق! چه قشنگ! باید از خیر ملاک های اخلاقی گذشت.


= آخر چه چیز به جایش می گذاری؟


- طبیعت!


= طبیعت؟


- طبیعت ملاک های خودش را دارد. اخلاق ضد طبیعی است.


= اگر درست فهمیده باشم تو می خواهی به جای ملاک های اخلاقی قواعد جنگل را بگذاری؟


- من توش زندگی خواهم کرد. زندگی! ما باید شالوده زندگی مان را از نو بریزیم. باید برگردیم به همان اختلاط بدوی.


= من هیچ با تو موافق نیستم. آخر یک کمی فکر کن. تو می دانی که ما یک فلسفه ای داریم که این حیوانات ندارند. دستگاه ارزش هایی داریم که هیچ چیزی را نمی شود جانشینش کرد. قرن ها تمدن بشری آن را ساخته! ...


- همه ی اینها را بریزیم به هم و خراب کنیم. اوضاعمان بهتر می شود.


= من تو را خوب می شناسم و نمی توانم باور کنم که این حرفها عمق فکر توست. چونکه تو هم بهتر از من می دانی که آدمیزاد ...


- آدمیزاد ... دیگر این کلمه را به زبان نیاور.


= می خواهم بگویم موجود بشری ... بشریت ...


- بشریت اعتبارش را از دست داده. و تو هم یک کهنه احساساتی مسخره ای.


= تعجب می کنم که همچه حرفی از تو می شنوم. شاید عقلت را از دست داده ای؟ یعنی دلت می خواهد کرگدن باشی؟


- چرا نباشم؟ من تحول و تغییر را دوست دارم.


= اوه! شاخت همین جور دارد دراز می شود! ... شده ای کرگدن!
 
« کرگدن - اوژن یونسکو »

 

[ جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]



« چرا کوچیکه دست و پام ... چرا همیشه دیر می رسم ... چرا ... چرا ... چرا ...! »

وقتی داشت طبق معمول همیشه دیالوگ فیلم مورد علاقه ی دوران کودکیش رو می گفت ... یاد بازی ای که چند وقتی می شد شروع کرده بودند افتاد ... و تصمیم گرفت دست به کار بشه قبل از اینکه دوستش که اونم فراموش کرده بود بازی رو ادامه بده، یاد ۲ هیچ جلو بودنش بیفته و تصمیم بگیره بازم پیش بره تا نمی دونم کی که از این بازی برنده بیرون بیاد ...
و حداقل اینجوری از باخت مفتضحانه ش جلوگیری کنه ... ولی هنوز چرای آخر از دهنش درنیومده بود که انگاری دوستش افکارش رو خواندش و خودش رو عقب کشید ... و حالا ۳ هیچ جلو بود و دیگه جای جبرانی براش باقی نذاشته بود ...
دهنش باز موند ... یعنی بازم بلند بلند فکر کرده بود ... و یا شاید هم ... نمی دونست!
تنها چیزی که می دونست این بود که از این بازی های کودکانه و از این خوی و خصلت های کودکانه و خلوص کودکانه دیگر خبری نبود ... بزرگ شده بود ... و جواب این « چرا » ها ... و جواب « دیر رسیدن » ها آزارش می داد ... و تنها یک راه وجود داشت ... شاید هم فکر می کرد وجود دارد ... چون هنوز هم نمی دانست بهتر است کودکانه فکر کند یا بزرگسالانه تصمیم بگیرد ... هنوز نمی دانست ...
...


(( زن بی آن که توجه کسی را به خود جلب کند همراه گروه «گری هوند» بود که به «گراند کانیون» می رفت، اما نه چمدانی داشت و نه کفش مناسبی پوشیده بود.
راننده از سرعت کاست، اعلام کرد: « منطقه ای که باید ببینید پیش روی شماست.»
مسافران، سنگین از بار دوربین های چشمی و دوربین های عکاسی شان، پیاده شدند.
زن قدمی به سوی لبه ی پرتگاه برداشت. به اندازه کافی طول کشیده بود. نبرد یا پرواز؟ نبرد یا پرواز؟
پرواز ))*



* داستانهای ۵۵ کلمه ای - استیو ماس/ آخرین پرواز- وندی لیپمن

[ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧ ] [ ٩:٠٦ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

یک روز، در نیمه ماه ژوئن، وقتی غذای سیری خورده و در کلبه به خواب رفته بودم، چون چشمهایم را گشودم، در برابر خود دختری را دیدم با موهای بسیار بور که کلاه حصیری بر سر داشت و با نگاهی جدی به من می نگریست. زیر شاخه ها سایه روشن بود، و امروز، پس از گذشت این همه سال، هنوز هم به نظرم می رسد که این بازی سایه روشن نور هرگز از پس زمینه چهره « لیلا » محو نشده است. در آن لحظه پر هیجان که در آن زمان نه دلیلش را می دانسنم، و نه کیفیتش را، به طور غریزی، زیر تاثیر نمی دانم کدام نیرو یا ضعف باطنی، کاری کردم که آن وقت از احساس تاثیر نهایی، قطعی، و غیر قابل برگشت آن کاملاْ به دور بودم.
مشتی پر از توت فرنگی های جنگلی را که چیده بودم و در سبدی کنار من قرار داشت برداشتم و به سوی دخترک بلوندی که با قیافه جدی در برابرم ظاهر شده بود، دراز کردم. نمی شد که به این سادگی خودم را خلاص کنم. دخترک آمد، در کنار من نشست، و بدون کوچکترین توجهی به تقدیمی من، سبد توت فرنگی را به تمامی برداشت. نقش های ما در زندگی به این ترتیب برای همیشه تقسیم شد. هنگامی که در ته سبد جز چند تا توت فرنگی باقی نماند سبد را به سوی من دراز کرد و با لحنی که خالی از سرزنش نبود گفت:
- ولی با شکر بهتر می شد!
فقط یک کار می شد کرد، و من در اجرای آن تردید نکردم. با یک جست برخاستم، در حالیکه مشت هایم را به پهلوهایم چسبانده بودم، بیشه و مزارع را طی کردم و خودم را به « موت » رساندم. مثل گلوله توپ به آشپزخانه دویدم، جعبه شکر را که روی طبقه چوبی بود برداشتم و با همان سرعت راه آمده را در جهت عکس طی کردم. دخترک همانجا بود، روی چمن نشسته بود و کلاهش را از سر برداشته و کنار خود گذاشته بود. یکی از حشرات بی آزار خدا را در دست داشت و تماشا می کرد. شکر را به سویش دراز کردم. گفت:
- متشکرم. دیگر نمی خواهم. اما تو خیلی مهربانی!
با الهامی که از ناامیدی سرچشمه می گرفت گفتم: شکر را همین جا می گذاریم و فردا می آئیم.
- شاید. شاید فردا بیایم. درست نمی دانم. کارهای مرا نمی شود پیش بینی کرد. تو چند سال داری؟
- به زودی ده ساله می شوم.
- اوه. برای من زیادی جوانی. من یازده سال و نیم دارم. ولی توت فرنگی جنگلی را خیلی دوست دارم. فردا در همین ساعت منتظرم باش.
سپس نگاه جدی دیگری به من انداخت و مرا ترک کرد.
فردای آن روز حدود سه کیلو توت چیدم و در کلبه گذاشتم. هر چند دقیقه یک بار می دویدم تا ببینم او آنجاست یا نه. او نه آن روز آمد، نه فردا و نه پس فردا.
در تمام ماه ژوئن، ژوئیه، اوت و سپتامبر، هر روز منتظرش ماندم. اول روی توت فرنگی ها حساب می کردم، بعد مورد صحرایی، سپس توت، بعد قارچ. چنین دلواپسی و انتظاری را در سراسر عمرم تجربه نکردم. در این زمان هنگامی که قارچ ها هم عمرشان به پایان رسید، من به باز آمدن به بیشه، به محل اولین دیدارمان ادامه دادم. آن سال گذشت و سال بعد و بعد از آن هم یک سال دیگر سپری شد و در طول زمان، و در همه این کارها، آنچه را عمویم « در جستجوی رنگ آبی » می گفت درک کردم.
...
و بالاخره لیلا برگشت.
 
« بادبادک ها - رومن گاری »


پ.ن: توت فرنگی و مزه ترش و شیرینش بهونه ست ... تنها جستجوی رنگ آبی ست که به هر چیزی ارزش و بهای بودن می بخشه ...

الان نوشت: می خوام طعم شیرین گیلاس رو، که قاطی ژله ای شده که گاه گاهی می خورم، به خاطر بسپرم ... هر چند می دونم این گیلاس ها هر کدوم بهونه ای هستن برای درک مفهوم زندگی ... زندگی ای که خیلی وقتها فراموش می کنیم مزه مزه ش کنیم ...
و می خوام قدردان تموم این طعم ها و لحظه ها باشم ...

 

 

 

[ جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧ ] [ ٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

همه چیز را سیر تا پیاز برایش گفتم. درست همان طور که به تو می گویم.
مامی رز گفت: « هوم! این کار تو منو یاد مسابقه ام با سارا یوپ لابوم می اندازه. مسابقه توی شهر « بتون » بود. این سارا یه کشتی گیری بود که تنشو چرب می کرد و به مارماهی رینگ معروف بود. بس که تنش لیز بود. خیلی فرز بود و بی لباس کشتی می گرفت و دست آدم به جاییش بند نمی شد از لیزی! فقط هم در بتون مسابقه می داد و هر سال جام قهرمانی این شهرو می برد. اما منم دلم می خواست این جامو ببرم.»
« خوب، چه کار کردین؟ مامی رز؟ »
« هیچ، وقتی اومد روی رینگ به دوستانم گفتم یک کیسه آرد روی تنش خالی کنن. روغن و آرد روی تنش دله بست. با دو حرکت کنده شو کشیدم و سارا یوپ لابومو مثل یه تپاله نقش تشک کردم. بعد از این شکست دیگه مارماهی رینگ نبود. اسمش شد ماهی آردی.»
« خیلی عذر می خوام مامی رز، ولی چه مربوط؟ »
« رابطه اش معلومه. می دونی اسکار، کار نشد نداره. هیچ مشکلی نیست که چاره ای نداشته باشه. هر جایی یه جور کیسه آرد پیدا میشه! »
 
« اسکار و بانوی گلی پوش از مجموعه گل های معرفت - اریک امانوئل اشمیت »


پ.ن:  جفت پوچه ... کاری از دستم برنمیاد... 

 

[ سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧ ] [ ۳:٢٩ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]

سرفه کرد. اما می دانست که هر چقدر هم بلند سرفه کند نمی تواند آن شیشه های بزرگ یکدست در ها و پنجره ها را بلرزاند.
و باز سرفه کرد.
- خسرو خان!
عمه بزرگ گفت: خسرو خان، از یک شازده بعید است که بادبادک پسر باغبان را بردارد.
و خسرو می خواست بادبادکش را هوا کند. دو دیوار با چشم های موریانه خورده شان در دو طرف او نشسته بودند. و خسرو همه اش در این فکر بود که چطور می تواند باز بگریزد. باد می آمد. بادبادک با آن دنباله و گوش های سرخ و سبزش توی زمینه آبی آسمان بود. دیگر کله نمی زد. دست های کوچک خسرو تند تند نخ می داد و بادبادک دور می شد. فقط سینه بادبادک پیدا بود. نوار نازک گوش ها و دنباله داشت توی آبی آسمان حل می شد. پسر باغبان ایستاده بود. دستش را سایبان چشم هایش کرده بود. باد که تندتر شد دیگر دست های نازک و بی خون شازده قدرت نداشت نخ را نگاه دارد. و شازده دلش می خواست پسر باغبان می آمد و کمکش می کرد تا بادبادک را پائین بیاورد. عمه بزرگ که پیدایش شد داد زد:
- خسرو خان، قباحت دارد.
نخ از دست های شازده در رفت. بادبادک کوچک و کوچک تر شد. دنباله و گوش های سرخ و سبزش توی آبی آسمان حل شده بود. پسر باغبان فرار کرد و پشت درخت ها ناپدید شد. و دست های شازده احتجاب همچنان ستون سرش بود. دست هایش می لرزید. سرفه نمی کرد.
.


« شازده احتجاب - هوشنگ گلشیری »


پ.ن: نوشته بود:
دوست داشتی بادبادک بودی؟
زندونی آسمون
          همیشه دور
                    همیشه به پرواز

                             ولی فقط تا آخر قرقره!

[ یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ] [ افسانه ]

 

عقایدی که بر اساس همان یک اتفاق در ذهن آنها شکل گرفته بود نباید زیاد مرا نگران می کرد. حقایق زندگی من - دست کم، اکثریت مطلق آنها - به نفع من شهادت می دادند؛ بنابراین فقط باید اجازه می دادم حقایق خودشان حرف شان را بزنند. و آنها نظر منفی اولیه ای که ممکن بود عجولانه نسبت به من در ذهن شان شکل گرفته باشد را تعدیل کنند.

به این ترتیب باید هر چه سریعتر سوء تفاهم را رفع و رجوع می کردم. و برای رفع و رجوع کردن آن، تنها یک امید می توانستم داشته باشم: که آنها پس از آن واقعه، دفعات دیگری هم مرا دیده باشند، وقتهایی که تصویر دیگری از خود ارائه داده ام، تصویری که - در این باره شک نداشتم - تصویر واقعی من بود و باید به یاد می ماند. و یک فرصت خوب برای من کافی بود که سردرگمی را برطرف کند.   

کسانی که توانسته بودند مرا در لحظه ی X ببینند، با کمال اطمینان در لحظه ی  Y هم مرا دیده بودند، و از آنجا که تصویر من در  Y خیلی قانع کننده تر از X بود - در واقع، به نظر من دلگرم کننده تر و فراموش نشدنی بود - آنها من را در  Y به خاطر می آوردند، و چیزی که در X از من دیده بودند بلافاصله فراموش می شد و از میان می رفت و دور انداخته می شد، انگار بگویند: فقط فکرش را بکنید که کسی مثل  Y را اتفاقا بشود مثل  X دید و ممکن است آدم فکر کند او X است در حالی که واضح است که  Y است.

از طرفی می توانست خیالم راحت باشد: هیچ یک از اعمال من، خوب یا بد، کاملا  از بین نرفته بود. دست کم پژواکی از آن همیشه محفوظ می ماند؛ ولی بازتاب ها اطلاعاتی ناپیوسته و متضاد و بی اساس بودند، که همبستگی اعمال من در آنها ظاهر نمی شد، و یک عمل جدید نمی توانست عمل گذشته را توضیح دهد یا آن را اصلاح کند، بنابراین با یک علامت به علاوه یا منها کنار یکدیگر باقی می ماندند، مثل چند جمله ی بسیار بسیار بلندی که نمی توان ساده اش کرد.

چه می توانستم بکنم؟ بی فایده بود همین طور خودم را با گذشته اذیت کنم؛ تا به حال هر چه شده بود گذشته بود: باید مطمئن می شدم آینده بهتر از این می شود. مهم این بود که در هر کاری که می کنم مشخص باشد که چه چیزی اساسی است، تاکید بر روی چه است، چه چیز را باید به یاد داشت و چه چیز را نه.

.

« کمدی های کیهانی - ایتالو کالوینو »

پ.ن: شب روز می شد و روز شب. برای همه بازی بازی بود. چشم می بستند و باز می کردند و در این بازی بازی می کردند. برای من هم بازی بازی بود تا ...

چشم باز کردم و نگاهم با نگاهی تلاقی کرد که شاید برای او هم بازی تنها بازی بود. اما تو یک لحظه، همه چیز رنگ باخت ... بازی همون بازی بود اما این بار ... این حس ... این نگاه ...
یکی گفت: نشونه ها رو جدی نگیر تو بازی ها!
سرم رو پائین انداختم و دوباره برام بازی بازی شد، سوا از حس ها و نگاه ها ...
تا اینکه فهمیدم اون چند لحظه برای او هم بازی بازی نبوده، حس زندگی بوده که چند لحظه ای در رگهای منجمد بازی روزگار به گردش در اومده ...

.

زندگی بازی زیاد داره ... سر شکستنک هم زیاد داره ... شاید باید همش اتفاقهای خوب و بد رو با علامت های به علاوه و منها کم و زیاد کرد تا نتیجه گرفت بازی چند چند تموم میشه ... به نفع اتفاقهای خوب یا بد؟!

شایدم باید بی خیال جمع و تفریق شد ... و فقط حس های خوب و اتفاقهای خوب رو ثبت کرد ...

 

[ پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ افسانه ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

زندگی، آدمها، قصه ها همه تکراری اند، همه حرفها هم تکراری اند. ولی بعضی ها قصه ی زندگی تکراری آدمها را قشنگ می نویسند، بعضی ها قشنگ تر. اما شنیدن این حرفهای تکراری از زبان نویسنده هایی که قشنگتر حرف می زنند، دلنشین تره! کتاب یعنی خواندن و دوباره خواندن حرفها ... اونقدر که روزی از این حرفهای تکراری درسی بگیریم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
امکانات وب