دنیا رو لبهای توئه ...

ابراهیم آقا یک روز از من پرسید: « مومو، تو چرا هیچ وقت نمی خندی؟»

این سوال مثل یک مشت محکم بود توی صورت من. یکی از آن ضربه های نابکار. هیچ انتظارش را نداشتم.

« خندیدن مال پولداراست، ابراهیم آقا. از عهده ی من برنمیاد.»

به عمد شروع کرد به خندیدن، انگاری برای لجبازی با من!

« پس تو خیال می کنی من پولدارم؟» 

« شما دخلتون همیشه پر اسکناسه. من هیچ کسی رو ندیدم که همیشه این همه پول توی دست و بالش باشه.»

« این پولا مال اینه که جنس بخرم و اجاره ی دکونمو بدم و از این جور خرجا. می دونی، آخر ماه که میشه چیز زیادی دستمو نمی گیره.»

این را که گفت خنده اش پهن تر از پیش شد. انگاری به ریش من می خندید.

« ابراهیم آقا، اینکه میگم خنده مال پولداراست منظورم آدمهایی است که دلشون خوشه.»

« اشتباهت همین جاست. اگه بخندی دلت خوش میشه.»

« چه حرفا! »

« امتحان کن ببین! »

« چه حرفا! »

« ولی مومو، تو بچه ی مودبی هستی!»

« مجبورم مودب باشم. اگه نباشم کشیده می خورم! »

« مودب بودن خوبه. خوشرو بودن از اون هم بهتره. سعی کن و ببین! »

 

خوب فکرش را که کردم، دیدم وقتی یک نفر مثل ابراهیم آقا، این جور با مهربانی چیزی از آدم می خواد و تازه یک قوطی شوکروت عالی هم پشت بند تقاضایش می کند امتحانش ضرر ندارد ...

روز بعد جدأ مثل کسی بودم که شب آمپول خنده خورده باشه. به همه لبخند می زدم.

« نه خانم، خیلی عذر می خوام، تمرین ریاضیات رو نفهمیدم.» و زرت یک لبخند جانانه تحویلش دادم. 

« نتونستم تمرین رو انجام بدم.»

« خوب، این که غصه نداره، من حالا دوباره برات توضیح میدم.»

به حق چیزهای ندیده! نه دعوایی بود و نه توبیخی، هیچ!

در ناهارخوری ... « میشه یه خرده دیگه کرم شاه بلوط به من بدین؟» باز زرت، یک لبخند جانانه! « بله، یک خرده ماست شیرین رویش!»

هرچه خواسته بودم به من دادند. زنگ ورزش که شد گفتم کفش های تنیسم را فراموش کرده ام. باز زرت، یک لبخند. « آخه شسته بودمشون و هنوز خشک نشده بودن.»

معلم ورزش خندید و دستی بر شانه ام زد.

 

مست شده بودم. دیگر مانعی سر راهم نمی شناختم. ابراهیم آقا حربه ی کاری ای به دستم داده بود. مثل مسلسل همه را خنده باران می کنم.

احساس کردم که لبخند دارد به نتیجه می رسد.

 

 

« گلهای معرفت ـ امانوئل اشمیت »

پ.ن: بخند عزیزم. دنیای من، همه، خنده های توست :*

 

× عنوان از وبلاگ « منهای من »

/ 15 نظر / 41 بازدید
نمایش نظرات قبلی
.

گاهی دلشکستگی های خودمون رو پشت خنده پنهان می کنیم . .... ...

ماهی

[گل]

محمد(دل نامه)

سلام بر شما دوست وبلاگی قدیم قدیما، امیدوارم خوب بوده و باشید، امروز وقتی تو لینکهای وبلاگم میگشتم شما و معدودی از قدیمیها رو هنوز فعال دیدم و خیلی خوشحال شدم و بجا دونستم عرض ادبی خدمتتون داشته باشم، امیدوارم در پناه ایزد منّان خوب و خوش و خرّم باشید [گل][گل][گل]

chyz

( [لبخند] ) این لبخندو تحویل بگیرید یه پست جدید بنویسید بخونیم ( [لبخند] )

نازیلا

سلام وب جالبی داری خوشحال میشم به منم سر بزنی

ققنوس خیس

اشمیت نویسنده ی خوبیه... و با توجه به متافیزیک باور بودنش و همچنین انسان دوست بودنش، اصلن جای تعجب نداره که انقدر تو جهان گل کرده کتاباش و فروش می ره. من خرده جنایت ها... و عش لرزه ش رو دوست داشتم.

افسانه

چه جالب... راس ميگه اين ابراهيم آقا... من هم امتحان كردم جواب داد

ستاره

هوم! چه وبلاگ خوبی! می تونم هی بخونم و هی بخونم و حال کنم...[گل]

parisa

خیلی جالب بود[گل]

داداش حبیب

با سلام خدمت شما دوست عزيز و مهربانم خوشحال ميشم به وب بنده هم سر بزنيد در صورت تمايل تبادل لينک کنيم ممنونم از حضور شما http://notebook1367.mihanblog.com/ اينجا روز نيست اينجا شب نيست اينجا هيچ کسي اشک نميريزه اينجا هيچ کسي خنده نميکنه اينجا همه عينک دودي گذاشتن اينجا هيچ چيز نيست