رها چون باد

به همون زیبایی جنگلهای دوهزار و سه هزار بود جنگلهای « جرموک » ... اما باز هم فرقش « رهایی » بود. اصلا انگار رها که باشی همه چیز زیباتر به نظرت می رسه ... همه چیز پر رنگ تر میشه برات و تو حتی هُرم نفس های زندگی توی گوشهات می پیچه و تک تک نفس ها برات لذت بخش میشه، بس که مقوله ی عجیب و پیچیده ای هستش رهایی و آزادی.

لذت سفر از پیچ و خم جاده های زیبای جرموک تو گلومون بود که یک ردیف از خانه های کوچک و نقلی کنار هم دیدیم، مثل یک شهرک که مو نمیزدن با هم از بس که شبیه به هم بودن و یک شکل. یادگار دوره ی کمونیست بودند ... یادگار تفریح اجباری ( اینطور که دوستمون می گفت!) ... گویا به خاطر شعار برابری، مردم مجبور بودند که یک هفته ای را برای تعطیلات سپری کنند در خانه های کندو مانند   و برابرتر باشند با هم.

صحنه ی عجیب و دردناکی بود برای من! چرا؟ چون تنها تصویری که به ذهنم رسید، تصویر ملکه ی زنبور عسل ها بود که تنها کارش لذت گرایی و تولید مثل کردن ِ با یک عده از ما بهتران ... و بقیه ی جماعت زنبورها که مجبور بودند به نگهداری و حفظ کندو  و کار و کار و کار.

هر چقدر به سمت گرجستان پیش می رفتیم، درد حضور کمونیست بیشتر محسوس بود. مردم خشک و اتو کشیده به نظر می رسیدند و پرخاشگرتر. گرجی ها که در حالت عادی صحبت کردنشون به دعوا شبیه تر بود، و کاملا برعکس ارمنی ها که همه جوره قوانین را رعایت می کردند... گرجی ها دست ما ایرانی ها را از پشت بسته بودند از بس که نمی دونستند قانون چیست!

جالب اینجا بود که در بعضی ماشینها فرمان سمت راست بود و در بعضی چپ! در نظر اول همه چیز تقلیدی بود تصنعی از کشورهای اروپایی.

باران می بارید که وارد تفلیس شدیم.

/ 3 نظر / 21 بازدید
ماهی

آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم کرد ... رهایی

میس راوی

از اون جنگ کاش یه عکس میذاشتی :)

.

من عاشق سیگار کشیدن تو پمپ بنزینم ... خدا قسمتتون کنه