مادر

کنارش دراز کشیدم مثل همیشه ... دستش رو گذاشت زیر سرم و شروع کرد با موهام بازی کردن ... بعد خودش رو بیشتر بهم نزدیک کرد ... بیشتر و بیشتر ... سرم روی شونه ش بود و دستش توی موهای من ... سرم رو بوسید ... بعد احساس کردم بلند بلند نفس می کشه ... بلند ... نفس های عمیق و کشدار ... 

 

گفت: هنوزم بوی بچگی هاتو میدی .

 

سرم رو که بلند کردم، نم اشک توی چشمهاش بود. 

/ 7 نظر / 17 بازدید
نگین

نوشته های تورو خیلی دوست دارم خیلی.. :)

ارماییل

[گل] زیبایی تنها یک حرف از بسیار حروف مادر بودن است. و انگار بسیار قصه ها و کلمه ها در همین کودکی و مادر بودن نهفته. تبریک کودک ٍ مادر زیبا نوشتی [ماچ]

مهسا

واااااااااای عالی

شاهرخ

خدا سایه شون رو رو سرت نگه داره........

.

حس عجیبیه آغوش مادر . .... ... همیشه قدرش رو بدون