بدجوری باد صبا ما رو با خود برده بود گویا

 تو این چند سال همه دوستهای قدیمی کم کم در خونه هاشون رو تخته کردن و رفتن ... هر بار که یکی دست از نوشتن کشید، کلی دلم گرفت ... اما خوب کاری نمی شد کرد ... هی بزرگتر میشیم با هزار جور کار و مسئولیت بیشتر ... هی فاصله میگیریم از خیلی چیزا، بیشتر و بیشتر ...

یه زمانی چند سال پیشا ... نوشتم اگه یه موقعی نتونستم بیام به خونه م سر بزنم ... حتما اتفاقی افتاده برام  ... مثلا افتادمو جان به جان آفرین تسلیم کردم ... اما الان دو ماه به سرعت برق و باد گذشت و من نتونستم بیام به اینجا سر بزنم ...  

حتی امسال وبلاگم تولد ۶ سالگیش رو هم تنها بود ... با اینکه من هیچ وقت از این لوس بازی های آآآآآآآی ایها الناس تولد وبلاگمه هم نداشتما ... اما اینم که اینجوری تک و تنها برای خودش بوده حس خوشایندی نیستش ... 

به هر حال می خوام بگم که چرخ روزگاره دیگه، هزار جور  چرخ می خوره و آدم هیچ جوره از فرداش خبر نداره ... حالا که هستیم در خدمتتون خونه ی عزیز ِدوست داشتنیم و دوستای گل :))

/ 5 نظر / 22 بازدید
افسانه

خب خدا رو شکر که سلامتی [لبخند] دیگه کم کم داشتیم نگران می شدیم

لعیا

دلم یه خونه صمیمی مثل خونه ی تو می خواد ، اما بی نام و نشون.

ارماییل

راستش این چراغ خاموش شدن ها رو میفهمم . بعضی از قدیمها هنوز با ایمیل و فیس بوس و اینها در تماسم. ولی به نظرم دنیای وب نویسی قبلن بهتر بود. آزادی بیشتری بود. منظور از آزادی رو فقط دستگاه دولتی ناظر نمیدونم . خود وب نویس ها تحمل انتقاد بیشتری داشتند. حالا همه نظرات تائیدی شده. انگار این رفتار به مردم هم اثر گذاشته. در هر صورت تولد وبت مبارک. من اینو لوس بازی نمیدونم که سالگرد نوشتن رو جشن بگیریم. :*

شاهرخ

یه زمانی قالب وبلاگهامون رو هم کاستومایز میکردیم... یادش به خیر... پیر شدم تو تنهایی....

.

تنها وبلاگی که گهگاه می خونم[زبان]