این داستان واقعی است

وارد لوازم التحریر فروشی که شدم، دو تا خانم هم اونجا بودند، به همراه یه پسربچه ی کوچولو ... تا بیام وسایلی که می خوام رو انتخاب کنم، آقای فروشنده برگشت به پسربچه گفت: چطوری عمو؟

- مرسی. خوبم.

-چه خبر؟ چی کارا می کنی؟

- هیچ کاری نمی کنم. حوصله م سر میره همش.

- چرا هیچ کاری نمی کنی که حوصله ت سر بره ... چرا بازی نمی کنی؟

- آخه دلار گرون شده، مامانم نمی تونه برام اسباب بازی بخره، منم حوصله م سر میره. کاش زودتر دلار بیاد پائین تا نقاشی های مامانم فروش بره تا اونم بتونه برام اسباب بازی بخره.

 

من هاج و واج. آقای فروشنده هاج و واج. مامان پسرک هاج و واج.

 

آقای فروشنده دستی رو سر پسرک می کشه و میگه: ایشالا همه چی زودتر درست میشه تا تو بتونی با خیال راحت بشینی با اسباب بازیهات بازی کنی.

مادر پسرک دست پسرک رو می گیره و با هم از مغازه خارج می شن.

/ 2 نظر / 23 بازدید
بابایی

ما مسئول انتخابهایی هستیم که میکنیم افسانه .

.

کاش یورو هم پایین بیاد که بتونیم قرضمون رو هم بدیم