64

سنگ مرمر اجدادیمان به سیاهی گراییده است

دسته ای از مرغان راهی سرزمین های دوردست می شوند

کفتاری با چشمان بی روح می نگرد،

سایه هایی را که در تاریکی می لغزند.


برگ ها، سرخ، از درخت کهنسال جدا می شوند

و در برابر پنجره ی باز به پیچ و تاب درمی آیند

نور آتش اتاق را روشن می سازد

و دلواپسی اشباح غمگین را بر دیوار نقش می کند.

 

.

« گئورک تراکل »

پ.ن:  زل می زنم به دور و برم ... احاطه شدم در میون کلی شبح ... اشباح غمگین ... اشباح سر در گریبون ... اشباح خموش و لب گزیده ... احاطه شدم میون همشون ... دست دراز می کنم طرفشون ... دستم بی پاسخ می مونه ... صداشون می کنم ... صدام بی جواب می مونه ... قطره های اشک می ریزه رو صورتم ... دست می کشم به چشمهام می بینم خشکه خشکه ... از بس نشستم و زل زدم بهشون و اونا زل زدن به من و گریه کردیم ... چشمه ی اشک هام خشک شده ... ولی چشمهای اونها هنوز پر از اشکه ... سرهاشون هنوز روی گردن آویزونه ... و اشک هاشون ... اشک های پاکشون ... روی صورت من داره می ریزه ... داد می زنم ... داااااااااااااااااد ... من مثل شما نیستم ... من توی روزمرگی خودم رو گم کردم ... من ... من! یه آدم ترسو بیشتر نیستم .... آدم ترسویی که فقط بلده بشینه به شماها فکر کنه، اخبارتون رو دنبال کنه و های های گریه کنه ... یه آدم به درد نخور مثل میلیون ها آدم دیگه ...

دوباره اشک هام روان میشه ... با اشکهای اونها قاطی میشه ... نمی دونم چرا این اشکها طعمشون با همیشه فرق داره ... یه مزه ی خاصی داره ... مزه ی خون، مزه ی شهامت ، مزه ی ایثار...

اسم سی و ششم رو رد می کنم ... 37 ... 38 ... اشباح دور سرم می چرخن ... 42 ... 48 ... اشباح دستهاشون رو به سمتم دراز می کنن ... 63 ... 64 ... اشباح دارن زار می زنن ... کمک می خوان ... حمایت می خوان ...

چشمهام روی نفر آخر بسته میشه ... دیگه جایی رو نمی بینم ... گریه امون نمیده  ...

با چشمهای گریون می رم آشپزخونه غذا درست می کنم ... به فکر اینم که شام چی درست کنم!!!

از خودم متنفرم. از خودمون متنفرم. از هممون متنفرم.

 

الان نوشت: نوشته بود تنها کاری که میشه کرد اینه که اسامیشون رو به خاطر بسپاریم! چقدر بیشعوریم که این کار رو هم نمی کنیم :((( 

 

/ 3 نظر / 22 بازدید
گیلگمش

چقدر صمیمی بود این نوشته. واقعا هرکداممان چقدر احساس گناه میکنیم از اینکه دیگه اسمی یادمون نمی مونه. منکه از همه شرمنده ترم. راستی از اینکه لینک سایت ندادم پوزش. دیگه خسته شدم از همه چیز. شاد باشید. سلام برسونید.

.

اسم ها در گذر زمان اگر تبدیل به واژه بشن فراموش نشدنی میشن ... الان نباید از فراموشی ترسید باید واژه نشدن ها ترسید

افسانه

آدم ها امروز بی معرفتن.. امروز وجدان دیگه معنی نداره... امروز ما عادت کردیم غم بچه های کشور همسایه رو بخوریم اما خودمون رو فراموش کنیم. امان از این خصلت ها و عادت ها... خدا کنه روزی برسه که همه آزاده باشن... آزاده زندگی کنن و آزاده بمیرن