سوباتان

حرارت سنج کوچکی را از داخل جلد چرمی اش که از تو مخمل دوزی شده بود و روی میزش بود بیرون آورده بود و انتهای آن را که محتوی جیوه بود در دهان گذاشته بود. سمت چپ زیر زبان نگه داشته بودش، به گونه ای که ابزار شیشه ای کج و سر بالا از دهانش زده بود بیرون. انگاه دستی به سر و رو کشید، کفش و نیمتنه اش را پوشید، جدول چاپ شده ای را با مداد از روی میزش برداشت، از آن گذشته یک کتاب گرامر روسی - چون روسی می خواند و چنان که می گفت امیدوار بود فوائدی برای شغلش داشته باشد - و با این تجهیزات به بالکن رفت و روی صندلی راحتی لم داد، با پتوی پشم شتری که روی پاهایش انداخت.

" هانس کاستورپ" پرسید: « مگر چقدر طول می کشد؟ »

" یوآخیم" هفت انگشت را بلند کرد.

_ این که باید گذشته باشد، هفت دقیقه.

یوآخیم سرش را تکان داد. کمی بعد درجه را از دهانش درآورد، نگاهش کرد و در همان حال گفت: « وقتی آدم حواسش به آن است، به زمان، آنوقت خیلی دیر می گذرد. من از درجه گذاشتن خیلی خوشم می آید، چهار بار در روز، چون آدم توجه می کند که این واقعا چیست: یک دقیقه و یا حتی هفت دقیقه - در حالی که آدم با هفت روز هفته اش باید اینطور کلنجار برود. »

 

.

« کوه جادو - توماس مان »

پ.ن: « سوباتان » یه جایی هستش مثل کوه جادو ... خیلی بهتر از کوه جادو ... یه دشت وسیع ... یه مرتع گسترده ... با کلی ابر و مه ... یه جا خیلی بهتر از جواهر ده و جنگل ابر و کوه جادو .... یه دشت سرسبزی که دایره بودنش رو احساس می کنی و فکر می کنی روی سیاره ی شازده کوچولو هستی ... یه جایی با کلی گوسفند که همچین تو فضاش غرق میشی که هر لحظه می ترسی گوسفندها برن و گل سرخ زیبای شازده کوچولو رو بخورن ... یه جایی مثل بهشت ...

« سوباتان » یه جایی هستش مثل جزیره ... خیلی بهتر از جزیره ... یه دنیا سرسبزی و زیبایی ... با کلی سکوت و آسمون ... یه جایی که اگه « سریال لاست » رو دیده باشی، صد در صد یاد « هارلی » می افتی ، اون وقتی که با اون " ون " درب و داغون شروع به رانندگی می کنه و از تپه ها بالا و پائین می رن و با خوشحالی فریاد می کشن ...

 

 

از پنجره سرم رو می کنم بیرون ... بعد تمام بدنم از رونیز خارج میشه ... از تپه ها بالا  و پائین می ریم ...  روسریم می افته ... دستم رو می کنم لای موهام و گل سرم رو بر می دارم ... باد می افته لای موهام ... داد می کشم ... هی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ... یه نفس ... با تمام وجودم ... بهشت اینجاست ... جایی که پر هستش از زیبایی و سرسبزی و ابر و مه و آسمون و سکوت ... یه جایی که تک تک لحظه هاش با لذت سپری میشه :) 

/ 8 نظر / 23 بازدید
ياسين

خوشحال ميشم سري بزنيد و اگر انتقادي ويا پيشنهادي راجع به موضوع حجاب داشتيد من رو راهنمايي فرماييد.

شاهرخ

حالا کجا هست این سوباتان خانوم معلم؟! :)

نسرین

زن هستی ساز و نظم ده و مهر گستر است ســـرچشمهء محبت و الطاف داور است بهر صفا و لطف خـــدا عشق مظهر است بعد از خـدا به سجده بوَد زآنکه مادر است روز زن مبارک

افسانه

[لبخند] دوست داشتم آخر هفته برم سوباتان...

راد

کتاب خوندن خوبه. منم می خوام.

افسانه

خاله افسانه چرا آبدیت نمی کنی ... دلم برات تنگ شد

افسانه

نکته رفتی سوباتان نمی یایی ابدیت کنی هاین؟؟

.

احساس پا گذاشتن روی ابرها با هیچی قابل قیاس نیست