وقتتون داره تموم م ی ش ه

انگار زندگیمون را گذاشته باشیم روی دور تند...

به همین تندی با هم آشنا میشن، آشیانه می سازن، تخم می گذارن و جوجه هاشون سر از تخم در میارن ... جوجه ها به سرعت بزرگ میشن و یهو چشم باز می کنی و می بینی دارن پرواز یاد می گیرن ... و روز بعد، دیگه کسی نیست ... انگار از اول هم نه کبوتری بوده، نه آشیانه ای و نه حتی جوجه ای ...

تمام این مدت که این کبوترها جلوی پنجره آشپزخانه لونه ساخته بودن با ترس و لرز گذشت برام ... هر بار که کبوترهای بزرگتر سر و کله شون پیدا شد، ترسیدم و رفتم یه جورایی فراری شون دادم ... چند روز پیش بالاخره به همراه دو تا جوجه شون پر کشیدن و رفتن ... و حالا همون دو تا کبوتر بزرگتر اومدن و توی آشیونه ی قبلی ها اتراق کردن! و باز هم من شاهد یک سیر کامل از زندگی ام ... زندگی ای که انگاری روی دور تند گذاشتنش!

 

 

پ.ن: می بینی ... به همین سرعت همه چی تموم میشه ... فقط کافیه یک سری به آلبومهای عکس خانوادگی بندازی تا ببینی چند وقت دیگه، چند نفر دیگه، نشستن و دارن به عکس های تو نگاه می کنن ... به یادگارهایی که از تو باقی مونده دست می کشن ... و چند وقت بعدش ... تمام. اگه حتی آلبومی هم باقی بمونه و نسل به نسل بچرخه، کسی نمی دونه اینی که تو عکس لبخند به لب داره به دوربین نگاه می کنه کی بوده! 

بله ... زندگی زودتر از اون چیزی که فکرش را هم می کنیم داره تموم میشه.

/ 5 نظر / 22 بازدید
ارماییل

این جهان شبنمی- شاید شبنمی باشد ، و هنوز- و هنوز -

shahrokh

می ترسم افسانه... می ترسم از گذر زمانی که هییییچ قدرشو نمی دونم... خیلی بد داربم آب پز میشیم :(

افسانه

دلم گرفت... چه غمناك... ولي واقعيته... نمي شه كه كتمانش كرد! اميدوارم تو همين دور تند زندگي چيزي كه از آدميزاد باقي مي مونه يه يادخودش باشه و بس...

الف.سانه

حسین پناهی بود میگفت: من گم شده ام در تو یا تو گم شده ای در من ای زمان!

.

نوشتت بد جوری تا مغز استخونم نفوذید ...