گلویم را بتراش

 

تازه رسیدم خونشون ... می بینم  اخراج ی ها خریدند و نشستند به تماشا ... 

 

گلوی آدم را
باید
گاهی
بتراشند
تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود.
دلتنگی هایی که جایشان نه در دل
که در گلوی آدم است
دلتنگی هایی که می توانند آدم را خفه کنند... *

 

 

تند و تند اشک هام سرازیر می شن ... سرم رو می کنم تو کیفم و دنبال دستمال کاغذی می گردم ... حرفی نمیشه زد، کاری نمیشه کرد ... فقط باید اشک هات رو قایم کنی ...

دیگه می دونم جمله های تکراری رو ...  همون جمله های تکراریه توی " زیر پوست شهر " ... همون جمله هایی که میگه : « به تو چه که تو این کارا و 30یاست بازی ها شرکت کنی ... یه روز می گن برو بگو "مرگ بر"، روز دیگه " زنده باد" ... تا تقی به توقی هم بخوره "دم کلفت ها" سوراخ موش پیدا می کنن و می چپن توش و این بقیه هستن که باید چوب بخورن و گلوله ... بشین زندگیت رو بکن و کاری به این کارها نداشته باش ... »

 

این داستان حدیث تکراریه خیلی از آدمهاست این روزها ... آدمهایی که روزهای تقویم براشون مفهومی نداره ... 22 ... 18 ... ادمهایی که حتی زحمت دانستن اتفاقها رو به خودشون نمیدن و حتی، همین مبارزات کوچولو را بی نتیجه می دونن ... 

 

 

* زخم عقل 

/ 4 نظر / 5 بازدید
گیلگمش

جانا سخن از زبان ما میگویی. با اجازه؛ یا بدون اجازه شما؛ لینکش رو میگذارم توی فیس بوک. بعد از مدتها اومدم و یک مطلب خوب خوندم؛ مثل همیشه. ممنون از شما. سلام برسونید!

pirekharabat

اخراجی ها 3 مزخرف ترین فیلمی بود که تو عمرم ندیدم.

بهاره

من فکر می کردم با آن کارهایی که دهنمکی کرد و دیگر کسی حاضر نیست حتی اسمش را بیاورد ولی متاسفانه دیدم که برای خیلیها مهم نیست که او کیست و چه کرده و چه می کند... برای آنها تنها دمی خندیدن مهم است به قیمتی؟ آن هم مهم نیست... آنها فقط بخندند همین... تنها خندیدن مهم است... شده حتی به همین تحریمهای هنری ما نیز بخندند می خندند... برایشان مفهمومی ندارد که اخراجی را نباید دید... پایان نامه را نباید دید... برنامه های صداو سیمای ایران را نباید دید... آنها عادت ندارند خودشان را به هیچ زحمتی بیندازند... خودشان را پشت همین جملاتی که تو از قولشان گفتی پنهان می کنند و ککشان هم نمی گزد برای امثال نداها و سهرابها و خانواده های داغدارشان!!! حالم از همه ی افراد این چنینی به هم می خورد!!! متاسفانه نمونه یکی از این احمقها درست روبروی من می نشیند و من مجبورم از صبح تا بعدازظهر حرص بخورم از دست استدلالهای آب دوغ خیاریش از نفهمیش از سادگیش... چقدر حرف زدم[خجالت]

.

عجیب دنیاییه . .... ... وقتی حامدها و صابرها و گلزارها ... میشن سوپر استار و بچه های تئاتری از بی پولی میشن شهاب زود گذر ... وقتی یه ببعی از بعضی ها بهتر انگلیسی حرف میزنه . .... ... وقتی یکی می فهمه و بقیه نمی فهمن . .... ... وقتی که . .... ... دیگه وقتی برای بقیه نمی مونه . .... ...