سفر حجمی در خط زمان

از روی پل که رد شدیم، ماه سمت راست آسمان بود و ارس زیر پاهامون. توله سگ های کوچولو دور پاهامون می گشتن و بو می کشیدن ... صدای چرخ چمدانها روی آسفالت با همیشه فرق داشت. و نور ماه روی آب درخشش خیلی خاصی داشت.

این طرف توهین بود و تحقیر و روسری ات رو بکش جلو و خانم چرا لاک زدی ... و نگاه کثیف افسر مربوطه به پاسپورت هامون و ...  اون طرف!  البته که نمی دونستیم چه خبره ... اما می شد مطمئن بود که از ترس و دلهره همیشگی خبری نخواهد بود . می شد مطمئن بود که قرار نیست کسی سر تا پات رو با چشم های هیزش اسکن کنه و هر جور که دلش خواست و عشقش کشید باهات برخورد کنه.

پل غرق آرامش بود و آب درخشان ارس آروم بود و باشکوه. روی پل ما 6 تا بودیم و صدای چرخ چمدانها و قهقهه ی خنده هامون... و توله سگ های ناز ِ کوچولو.

/ 4 نظر / 25 بازدید
افسانه

به به... به سلامتي مسافرت بودي؟ واقعا بين اين همه اتفاقات فرهنگي فقط يه روده؟؟ يعني واقعا يه رود مي تونه فصل مشترك تمام اين وقايع باشه؟؟

ارماییل

مرزها گاهی تلخ میشند . به خصوص وقتی که بدونی به جایی که متعلق نیستی باهات بهتر از میهن خودت برخورد میکنند. شادم که شادی

.

حس عجیب و غریبی بود . .... ... توصیفش سخته

پوریا کلهر

سلام خوشحالم که هنوز هستی و می نویسی و به ما سر نمیزنی! باش.