مکبث

اولش که وارد شدیم و دیدم صندلی ای برای نشستن وجود نداره و روی میزها پر از گیلاسهایی هستش که توشون گیلاس انداختن، شصتم خبردار شد که ما ها هم قراره وارد بازی بشیم ... و همین طور هم شد.

سه ساحره وارد صحنه شدن، اومدن و گیلاس ها را دادن دستمون ... بازی شروع شده بود. حالا نوبت تو بود که انتخاب کنی که می خوای وارد بازی بشی یا نه؟ می خوای ساحره ها اغوات یا نه؟ می خوای دنبالشون راه بیفتی یا قراره مقاومت کنی!

یکی شون اومد روبه روم ایستاد ... یه تکه نون کند و اشاره کرد دهنم را باز کنم ... وقتی نون را گذاشت دهنم، گفت آمین ... گفتم آمین. می خواستم این کار رو بکنم یا نه؟ اغوا شدم؟ نمی دونم!

صدامون کردن به یه دالون با پارچه ها و توری های سفیدی که از دیواراش آویزون بود ... هر جای کار ، این انتخاب تو بود که بری داخل یا بیرون بمونی و از دور کار را دنبال کنی!

رفتم داخل ... دستاشون خونی بود ... می خواستن مکبث را بکشند ...  دستش را دراز کرد به سمتم، نتونستم نه بگم ... دستام خونی شد ... من هم داشتم شریک جرم می شدم ... داشتم در قتل شرکت می کردم ... و همین جور تکه به تکه ی این دالون را دنبالشون می رفتم ...

می تونستم نه بگم! می تونستم من هم بیرون بمونم و ادامه ندم. مثل جناب نقطه که وقتی شمع را گرفت جلوش و ازش خواست دنبالش بره، فقط زل زد به چشمهای ساحره و تکون نخورد! و وقتی اصرار ساحره رو دید، فوت کرد و شمع را خاموش کرد و همون جا موند.

اما من شمع را گرفتم دستم و دنبالشون راه افتادم ... تا آخر دالون رفتم و مرگ مکبث را تماشا کردم. 

بازی بود ! ... اگه می خواستی ته کار را ببینی، باید می رفتی!

می خواستم از نزدیک ته کار را ببینم!

وقتی رو دستم آب ریخت که مثلا رد خون را بشورم و دستمال را داد تا دستهام رو خشک کنم هم، مو به مو حرف گوش کردم. اما سیب را که داد دستم ، فهمیدم بازی تموم شده ... به سیب گاز نزدم ... گذاشتمش روی میز ، کنار گیلاسهایی که توشون نه شرابی بود و نه گیلاسی...

 

پ.ن: اما از اون روز دارم فکر می کنم من که <نه گفتن> را تمرین کرده بودم، تو این امتحان رد شدم! هنوز بلد نشدم محکم جلو آدمها وایسم و نه بگم! هنوزم فکر می کنم فلانی گناه داره نه بشنوه ! یا اینکه فقط تو یه بازی تئاتر نه نگفتم؟

 

پ.ن: این کار پایان نامه ی دانشجویی هستش گویا ... نمی تونم بگم کار قوی ای هستش یا بازی های بی نظبر داره ... اما ایده فوق العاده ای داره که دیدنش خالی از لطف نیست. < اقدسیه، کوچه نیلوفر، پلاک ۳، تالار سمیر>

/ 4 نظر / 5 بازدید
ارماییل

چه هیجان انگیز و ملموس. راستش دوست دارم بهت بگم آفرین. نه واسه اینکه بله گفتی و رفتی. که خیلی از انتخاب هایی که باقی انتخاب نکردند رو انتخاب کردی. مگه آدم چی هست جز تجربه. یه تجربه تو عصر های بلند تابستون. حتی اگه اسمش گناه باشه، ( به این اسم گناه و صواب اعتقادی ندارم) به نظرم جذابیتش بیشتر از منفعل بودن میارزه. شاید بیشتر ازوسوسۀ بله و خیر، تجربۀ انتخاب بوده. تجربۀ تجربه!

ارماییل

دوست دارم امتحانش کنم[چشمک]

ماهی

چه تجربه‌ی عجیبی، باید جالب باشه. به نظرم "نه" گفتن رو باید از کودکی تمرین می‌کردیم، دیدی بچه‌ها قبل از مامان بابا یاد می‌گیرن بگن "نه". الان دیگه گفتنش خیلی سخت شده. ولی باید باز هم تمرین کنی.

.

دیدی تو هم دست به خون آقا سید مکبث آغشته شد