پلاک 48

کلی از راه رو پیاده برگشتیم ... دست در دست هم ، با چهار کیلو میوه که تو دستهامون سنگینی می کرد ... روی سکوی یه خونه نشستیم تا کمی خستگی در کنیم ... یه تیکه کاغذ روی سکو بود ... برش داشتم ... روش نوشته بود " به رویاهات فکر کن!" ... تبلیغ جشنواره بزرگ حساب های قرض الحسنه بانک ملت بود ... ما هم داشتیم همین کار رو می کردیم .... خوشحال بودیم و داشتیم رویا می بافتیم ...


چند ساعتی رو دویده بودیم ... کلی اشک ریخته بودیم و صورت هامون حسابی سوخته بود ...  چند کیلویی میوه گرفته بودیم که این همه تابلو نباشیم و بتونیم بیشتر جلو بریم ... اما مگه فرقی هم داشت، مگه برای کسی این چیزا مهم بود ... 


روی سکوی پلاک 48، کنار اتوبان، نزدیکای گیشا، نشستیم ... چشمهامون هنوز قرمز بود ... حسابی خسته، اما خوشحال بودیم ... به آینده فکر کردیم، رویا بافتیم ... پرتقال پوست کندیم و خوردیم ... ما، 20 و 5م رو این طوری جشن گرفتیم ... امسال ولنتاین برای ما شکل دیگه ای داشت و با شکوه تر از اون چیزی که فکر می کردیم برگزار شد :))

/ 8 نظر / 18 بازدید
افسانه

فقط می تونم بگم که به آرزوهات فکر کن... همین... می گم دوست جونم من با اجازت وبلاگتو که تقریبا هر روز بهش سر می زنم به لیست وبلاگ های دوستام اضافه کردم...[چشمک]

مهسا

سلام چه قدر عنوان وبلاگت جالبه... آدم آدم دیگه....یک happening به رویاهات فکر کن...فقط فکر کن...!!! [گل]

شاهرخ

دم شما گرم....

گلادیاتور

من این چنین خاک آلود از تدفین رفتنت آمده ام بارانی ام را بگیر خیس از تمناست فانوس را بگیر و ...

بهاره

دم افسانه جانم گرم با تمام رویاهای شیرینش که نه فقط برای خودش که برای همه ی مردمشه[گل][قلب]

.

خوش گذشت فقط باید قسمت گاز و فلفلش رو کم کنند

الف.ب.رها

عاشقانه و شجاعانه ... زیبا بود