باران

هیچ بچه ای توی مهمونی نیست ... تنها یک گوشه ای نشسته و پاش رو انداخته رو پاش، درست مثل آدم بزرگا ... دونه دونه چیپس برمی داره از بشقابش و می خوره و زیرچشمی باباش رو زیر نظر داره که از جلوی چشمهاش دور نشه و  یهو تو این جمع غریب تنها بمونه ...


می رم کنارش می شینمو سلام می کنم ... بهش میگم چه عروسک خوشگلیه اسمش چیه ... یک کمی با ناز، یک کمی هم با خجالت نگام می کنه و آخر سر جواب میده ... شروع می کنم از اینور اونور باهاش حرف زدن، سوال پرسیدن، تا اینکه کم کم یخش آب میشه و شروع می کنه به حرف زدن ... یک ماهی مونده تا چهار سالش بشه ... اما رفتارش اصلا به 4 ساله ها نمی خوره ... چند دقیقه ای که می گذره اسمم رو می پرسه و بعدش شروع می کنه با عنوان " دوستم" صدام کردن ... به همین راحتی دوستش میشم :)

 

بچه ها اون وسط هر جور که دوست دارن، با ادا و اصول و مسخره بازی دارن می رقصن ...

میگم: باران، بریم ما هم برقصیم ...

یه نگاهی به جمعیت مست و خل و چل میندازه و میگه : نه، صبر می کنیم اینا رقصشون تموم بشه بعد دو تایی با هم می رقصیم ... آخه اصلا خوشم نمیاد که اینا دارن مسخره می رقصن ... 

 

نوبت رقص ما میشه ... همه ی بچه ها کنار می ایستند تا خانوم برقصه ... ایشون هم دامنشون رو می گیرن تو دستاشون و شروع می کنن به رقصیدن با عشوه و ناز ... من روبروش سعی می کنم یک قری بدم اما با وجود این موزیک مزخرفی که داره پخش میشه، تقریبا نمی تونم ...

میگه: چرا نمی رقصی پس دوستم؟

میگم: آخه با این رقصم نمیاد ... بذار بگم بزنن بعدی، بعد برقصیم !

خیلی جدی میگه: شما با اون کاری نداشته باش! برای خودت تو ذهنت یک آهنگی بذار بعد با اون شروع کن به رقصیدن ...

 

 

 

کاش همین طوری که بزرگ و بزرگتر میشه، یادش بمونه که می تونه توی ذهنش با  هر آهنگی که دلش خواست، زندگی کنه و با هر سازی که فقط و فقط دلِ خودش خواست، برقصه و برقصه ... 

کاش ما هم می تونستیم یاد بگیریم این جوری هم میشه به زندگی نگاه کرد ...

 

 

/ 8 نظر / 23 بازدید
ماهی

این بچه های تنها از بزرگترها عاقل ترند. دور از جون شما [چشمک]/ کاش یاد می گرفتیم از دریچه ی چشم اونها به زندگی نگاه کنیم کاش آدم بزرگ نمی شدیم.

الف.سانه

چه خوب گفت دوست دارم یادم باشه.

ارماییل

راستش بلوغ زودرس برام ترسناکه. حالا با اینهمه ابزار و اطلاعاتی که از هر گوشه به بچه ها میرسه خیلی خیلی زود بزرگ میشن و یادشون میره بچگی کنن. هر چند هر نسلی سقف خودش رو داره. و این بچه ها هم به تبع روزگار خودشون رو دارن.

میو

کاش می شد. اونوقت دهن منم اینقد سرویس نبود

نسرین

همیشه دوست داشتم بچه بودم

افسانه

چه ذهنيت خلاقي... واسه وقتي كه مجبوري به ساز ديگرون برقصي پيشنهاد خوبيه!

.

می گفت تصور کن ... بچه ها قشنگتر و عمیقتر از ماها تصور می کنن