پگاه و پسین گاه همسانند

داشتم راه می رفتم تند تند ... دیرم شده بود ... خیلی دیر ... خلاف جهت ماشین ها داشتم حرکت می کردم تا برسم به تاکسی ها و سوار ماشین بشم ... یهو باد اومد ، گوشه ی شالم گیر کرد به لبه ی پلی که ازش رد می شدم ... کشید منو ... دور گردنم گیر کرد و کشید منو ... نگهم داشت ... ناخوداگاه واستادم ... اما وانستاده بودم ... پرت شده بودم ... پرت شده بودم ... پرت شده بودم ...


« پیش از آنکه _ درماندگی _ سربرآورد، پیمانه اش را تهی کردم ... به همانگونه که ارزش پس و پیش کشیدن عقربه های ساعت، امروز روز برای همگان شناخته شده است ... » *


ترسیدم ... ترسیدم خیلی دیر شده باشه و فقط همین امروز باشه ... فقط همین امروز ...

ترسیدم و پرت شدم ........... از بالای پل ... افتادم پائین  ...

 ساعت ها رو نمیشه عقب کشید ...  ساعت ها رو نمیشه پس و پیش کشید ... ساعت ها ... روزها ... سالها ... 

 

* منصور خاک . سار

/ 7 نظر / 19 بازدید
افسانه

واقعي بود داستانت افسانه؟؟؟ مردم از ترس دختر اين همه هاله از ابهام آخه واسه چي... جون به سرمون كردي آخه اي بابا بيا راست و حسيني بگو ببينم چيزيت شده واقعا يا تو افكاراتت جايي پرت شدي؟؟ اي بابا از دست اين هم اسم خودم با اين نوشته هاي ابهام برانگيزش...

یادداشت های یک دیوانه

خوبی؟ سکته نده

فکری

شاعر و نوسسنده گرامی سایت شعرناب شما را صمیمانه دعوت به همکاری برای ارتقا خود و دیگر شاعران و نویسندگان و غنی نمودن هر چه بیشتر فرهنگ پارسی می نماید.با حضور ارزشمند خود و دعوت از دیگر عزیزان به حضور در این مکان مقدس ما را در خدمتگزاری به شما سروران عزیز یاری نمائید. قابل توجه این می باشد که ثبت نام در سایت شعرناب رایگان می باشد.www.sherenab2.com

.

ساعتها را نمی شه عقب کشید اما میشه به یادشون آورد و باید در ساعات گذشته خاطرات خوبی کاشت که خوشی هاش زیر دندونا هنوزم مزه داشته باشه

میو

لحظه ها را لذت ببریم تا از دست نرفته اند

نسرین

ممنون که سر زدین منم امیدوارم پیش اون خدایی باشه که بهشت رو آفریده نه جهنمو [گل]