پشت راه جا مانده ام

راه بسته ست و ماشینها پشت سر هم گیر افتادن ... ماشین ما داخل تونل گیر افتاده ... و هایده با اون صدای سوزناکش تو ماشین ما .... من بین آرزو هام گیر افتادم ... بین آرزوهات ... بین آرزوهاشون ...

آرزوهای هممون توی این ماشین، توی تاریکی این تونل گیر افتادن ... نه راه پیش دارن و نه راه پس ... اشک هام تو شوخی و خنده ی اعضای ماشین گم میشه ... آرزوهاتون روی دلم غمباد میشه ... اشک هام سرازیر میشه ... هر دونه اشک برای یکی ... یکی برای تو ... یکی برای پدرم ... یکی برای مادرم  ... یکی برای برادرم ... یکی برای ... خودم.

تونل تاریکه ... اشک ها راهی جز سُریدن روی گونه هام بلد نیستن ... 

ماشین ها حرکت می کنند ، ما از تونل در میایم، هایده خواندن را تموم می کنه ، من سریع اشک هام را پاک می کنم ... اما آرزوهامون! ... همون جا توی تونل، توی جاده چالوس جا می مونن و من هیچ کاری نمی تونم براشون بکنم ...

 

 

کاش می تونستم برآورده شون کنم.

/ 7 نظر / 10 بازدید
شکلات بانو

اگه وقتی به دنیا می اومدیم بی آرزو بودیم یا خدا همه آرزوهامونو یهویی برآورده می کرد زندگیمون بی ارزش می شد... این که خودمون هستیم... این که خدا به ما اعتماد کرده و افسار زندگی و آرزوهامونو داده دست خودمون که بسازیمشون زیباست... وقتی خدا اعتماد کرده چرا خودمون اعتماد نکنیم... دیگه هیچ وقت آرزوهاتونو جا نزارین[قلب]

افسانه

كاش من هم مي تونستم آرزو هامو يه جايي جا بذارم...

ماهی

آرزوها را نباید تنها در تاریکی رها کرد، نور امید می‌خواهند و دست‌های توانا.

پارادیزوی کوچک

این سرنوشت کودکی است که به سرانگشت پا هرگز دستش به سرشاخه ی هیچ آرزویی نرسید! پس گریه کن مرا به طراوت! گلم!دلم! این اشکها خون بهای عمر رفته ی من است... // پناهی

.

کاش می تونستم برآورده شون کنم.