نوستالژی

در دیداری دوباره از خانه ی دوران کودکی مان، یکی از نخستین احساسها معمولا این است: واقعا این قدر کوچک بود؟ ناگهان درمی یابیم حوض خانه قدیمی بسیار کوچکتر از کوچکترین استخرهاست و درخت کاج کنار آن به آسمان سرنمی کشد و فقط کمی بلندتر از بام خانه است. در بزرگسالی درمی یابیم که ابعاد قامت کودکانه ما به درختها و دیوارهای خانه ای معمولی عظمت می داد، وگرنه خانه ی بچگی مان هم جایی بود کم و بیش در ابعاد همه ی خانه های دیگری که بعدها دیده ایم. به چنین احساسی که دل به یاد موهبتی باشد از دست رفته، به دریغ برای گذشته ای دوست داشتنی و سپری شده، یا به دلتنگی به سبب دورماندن از وطن یا جایی واقعی یا فرضی که فرد از حضور در آن محروم مانده است نوستالژی می گویند.

بخشی از حسرت بر گذشته را شاید بتوان در این نکته یافت که فرد توانایی امروز خود را با محرومیت روزگار گذشته مقایسه می کند و دریغ می خورد که اگر امکانات حال را پیشتر می داشت چه استفاده ها که نمی کرد. حسرت گذشته، در مواردی، انطباق توان امروز است بر آرزوهای دیروز. اگر آگاهی و توانایی امروز را سالهای پیش می داشتیم، چه درهای بسته ای که باز می شد و چه تنگناها که اجتناب پذیر می بود.

در نوستالژی، گرچه کیفیتی عمیقا عاطفی است، عقلی هم وجود دارد، عقلی که با گذشت زمان حاصل شده و، در نگاه به پشت سر، معماهای سابقا پیچیده را قابل حل کرده است. آنچه نوستالژی را به احساسی دردناک و دائمی تبدیل می کند دریغ بر نبود امکانهای امروز است در شرایط دیروز، نه صرفا بر آنچه دیروز وجود داشت و امروز از دست رفته است.

برخی چیزها که روزی در آرزوی داشتن آنها بودیم، امروز پیش پا افتاده اند: آنچه امروز می توانیم داشته باشیم و دیروز دل ما می خواست صاحب آنها باشم اما نمی توانستیم. فرو ریختن کاخ آرزوها البته واقعیت دارد و یکسره وهم نیست.

...

گریز به گذشته به عنوان بهشتِ از دست رفته یکی از راههای کاستن از نارضایی از جهنم زمان حال و تسکین درد سرگشتگی در برزخ دنیای واقعی است.

.

« دفترچه ی خاطرات و فراموشی - محمد قائد »

 

پ.ن: هر وقت می دیدنش، داشته با دست آشغالهای روی فرش رو جمع می کرده ... با وجود اینکه هم جارو برقی داشتن و هم جارو دستی! 

اون موقع ها برای بچه هاش این کار، کار خنده داری بوده و نمی فهمیدن خب که چی این کار!

این روزها اما خودشون به محض اینکه می شینن رو فرش و چشم باز می کنن می بینن که یه کپه آشغال از روی فرش جمع کردن و تمام مدت مشغول فکر کردن به مشکلاتشون بودن ! 

و تازه می فهمن که کار باباشون اصلا هم خنده دار نبوده بلکه ... !

 

 

بله ... ما بزرگ میشیم ... دردها و مشکلات  هم با ما بزرگ میشن! حتما تو گذشته هامون هم اتفاقهای بدی بوده، اما این نوستالژیه که همیشه پیروز میشه! 

 

* ( هر چی گشتم نتونستم نویسنده ی واقعی آشغالهای روی فرش را پیدا کنم! )

/ 2 نظر / 28 بازدید
.

نویسندش می تونه همه ماها باشه ... ماها که ابلهانه بزرگ شدیم . .... ...

ماهی

بزرگ شدن اتفاق خوبی نیست به خاطر همه‌ی این‌هایی که نوشتی، اما کشف اینکه هرچه پیش می‌ریم سخت‌تر میشه شاید راهی باشه برای آموختن زندگی در لحظه.