آویز گوشهایم شده انار

ده ساعت تمام پیاده روی کردیم. از این نقطه ی شهر رفتیم به اون نقطه شهر ... البته شهر جوری ساخته شده که انگار یک سری دایره توی دل هم جا گرفتن  و  بیشتر جاهای دیدنی هم با این ترفند به هم راه پیدا می کنند. به « مادر ارمنستان » سر زدیم و از اونجا راهمون رو کشیدیم به سمت « گاسگاد » یا همون هزار پله ... جایی که به هر طرف نگاه می کنی « انار » می بینی ... اصلا سمبل این کشور انار هستش. و انار نماد عشق و محبت و دوست داشتنه. و اونقدر این مردم با محبت و مهربون و خونگرم هستند که آدم باور می کنه این سمبل هر چی نداشته باشه، تاثیر عشق را در دل مردمانش کاشته ... اونقدر که آدم سرخی قلب تک تک مردمش را احساس می کند. می دانم عجیبه! ... راستش یا تجربه ما از این سفر، برخورد با آدمهای خوب ایروان بود یا واقعا دانه های دل این مردم پیدا بود!

 

خستگی معنا نداشت! تازه استراحت توی کافه های خیابانی ، همون یک کم خستگی را هم کم می کرد، وقتی هر از چندی توی یکیشون اتراق می کردیم و سفارش آب   جو و هویچ و بادام زمینی می دادیم، وقتی بستنی می گرفتیم و وقتی قهوه ارمنی سفارش می دادیم.

 

رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به « بنای یادبود قتل عام ارامنه » ... بنایی که از دو قسمت تشکیل شده، قسمت اول که یک ستون بلند هستش که نشان از وحدت ارامنه داره ( البته در بیشتر جاهای این شهر همچین ستونهایی هست! ) و بنای دوم تعدادی ستونهای خمیده هستند که به شکل یک دایره کنار هم قرار گرفته اند و در مرکزشون یک آتشدان وجود داره که به یاد شهدا همیشه آتشی درونش روشن هستش ... و اینجا سکوت غوغا می کنه، غوغا ...

در نزدیکی این بنا، باغچه درختان کاجی هستش که به دست شخصیت های معروف کاشته شده اند. اما جدا از همه اینها مجسمه ی مادر و فرزندی بود که ترس و وحشت و فرار کاملا تو وجودشون محسوس بود و من محو وجودشون شدم.

اما ای کاش فقط خوبی بود و خوبی و خوبی.

/ 3 نظر / 5 بازدید
الف.سانه

چه قشنگه گوشواره ش دلم خواست آویزش کنم و اینطرف اونطرف بچرخم باهاش!

.

هر کشوری با یک سری از بناها و یادبودها شناخته می شود و این بنای یاد بود حس عجیب غریبی داشت ... آدم حضور کشته شدگان را احساس می کرد .